• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن خانواده > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
خانواده (بازدید: 601)
دوشنبه 19/1/1392 - 13:1 -0 تشکر 597274
در ستایش مادری

سلام دوستان 
یکی از ارکان خیلی مهم خانواده مادر است 
وجودی که باعث گرمی و نشاط و آرامش خانواده است 
در این مبحث قصد داریم تا عبارات و متنهایی که در ستایش مادری دیده ایم رو جمع آوری کنیم و ارزش مادری و مادرهای خودمون رو با هم مرور کنیم. 






پس بیایید تا در اینجا در مورد مادرها و مادری کردن بخوانیم و بنویسیم. 

خدا در همین نزدیکی است
دوشنبه 19/1/1392 - 13:4 - 0 تشکر 597275





این مطلب در مورد مادر شدن رو در سایت مادربانو دیدم و خوشم اومد:






سال ۸۰ درست دو ماه از ازدواجم گذشته بود که فهمیدم باردارم. نمیدانم که در آن لحظه دقیقا چه حسی داشتم.ولی یادم هست که تا مدتها شبها خوابم نمیبرد و فقط به آینده ام فکر میکردم. من که تازه از هیجان روزهای مراسم ازدواج و روزهای بعد از آن در آمده بودم بدون آنکه لذتی از زندگی دونفره مان برده باشم باید یک زندگی سه نفره را تجربه میکردم.انگار بهت زده بودم.انگار باورم نمیشد که من هم میتوانم مادر باشم و خدا در من هم این توانایی را قرار داده. یادم هست که پشت سر هم یادداشت مینوشتم و از حسم میگفتم برای خودم و همسر. کلی از خودم سوال می پرسیدم و کلی حس درماندگی داشتم از اینکه نمیتوانم جوابی بگیرم. من که تا آن روزها در دنیای شعر و نقاشی و هنر و فیلم و رمانتیک بازی به اصطلاح خودم غرق بودم حالا باید دنیای جدیدی را تجربه میکردم. یادم هست جمله ای همیشه از همسر می پرسیدم و در نوشته هایم می نوشتم این بود که : یعنی من باید از آن زنهایی بشوم که مدام بچه در بغل دارند و در ساک بچه شان خلاصه میشوند؟ من طاقت اینچنین زنی را ندارم. من بدون حافظ و کتابهایم نمیتوانم سر کنم. من بدون نوارهایم نمیتوانم زندگی کنم.(آن موقع هنوز سی دی به صورت امروز در کار نبود. تعداد کمی از نوارها سی دی اش هم بیرون می آمد که بودجه زندگی دانشجویی همسر کفاف هزینه اش را نمیداد.) من با شغلم چه کنم؟ اینکه همیشه آرزو داشتم شاغل باشم و همسر این امکان را بعد از نامزدیمان برایم مهیا کرده بود. من نمیتوانم.




خلاصه روزهای بهت گذشت و من با بدترین حال ممکن و در بدترین حالت ممکن بارداری را شروع کردم. همسر از صبح تا ۳ بعد از ظهر درس داشت. و من با حالی زار ساعتها را میگذراندم. دلم میخواست روزهای اول زندگی را شادتر بگذرانم ولی تهوع و خستگی و خواب مفرط اجازه نمیداد.






اولین تکانهایی که بچه ام خورد نیمی از مصیبتهایی که کشیده بودم یادم رفت. کم کم بیشتر مراقب راه رفتنم و از پله بالا رفتنم بودم. دیگر با ذوق وسایلم را جابجا میکردم. دیگر بیخوابی های شبانه ام تبدیل شده بود به ذوق های بعد از افکار قبل از خواب و نقشه کشیدن برای آینده. دیگر به خاطر فشار نیامدن به بچه ام از سال بعد هم سر کار نرفتم. به همین راحتی.






حالا من یک مادرم. حالا من در ساک دختران خلاصه شدم ام و عجیب اینکه این خلاصه شدن بزرگترین لذت زندگی من است.




من هنوز هم شعر میگویم موقع قربا ن صدقه رفتن دخترانم. من هنوز هم نقاشی میکشم اما در دفترها و پای املاهای دخترانم. من هنوز هم موسیقی گوش میکنم اما کنار دخترانم. من هنوز آرایشگر سر خود هستم اما برای موهای دخترانم. من هنوز کتاب میخوانم اما برای دخترانم. حالا من تا بفهمم به میهمانی دعوت شده ایم در فکرم و در حال ظرف شستن و جارو زدن و قبل از خواب و… رنگ لباس و شلوار جورابی و گل سر و گردنبند و گوشواره و پالتو و روسری دخترانم را ست میکنم و از صبح روز مهمانی همه را آماده کنار اتاق چیده ام. حالا من از یک ماه مانده به عید و مدرسه ها تمام برنامه ریزی بچه ها را کرده ام. حالا من سر هر فصل با عشق و علاقه آمار میگیرم دختر ها چند تا بلوز و شلوار و زیر پوش و ساق زیر شلوار مدرسه کم دارند. حالا من موقع غذا پختن مدام قیافه همسر و فرزندانم را در ذهنم مرور میکنم که از خوردن این غذا چقدر لذت می برند. حالا من وقتی به خیابان میروم چشمم هیچ چیز جالبی برای خودم نمی بیند. انگار تمام مغازه های خیابانها پر از وسیله هایی است که به درد دختر ها می خورد. حالا من با دیدن و خریدن هر کاموای جدید بافته شده آن را با هزار مدل به تن هر سه تایشان مجسم میکنم و ته دلم غنج میرود برای زود تر پوشیدنشان. آن وقت از صبح که بچه ها به مدرسه می روند نمیخوابم تا زودتر بتوانم به کارهای خانه مان برسم و بتوانم بافتنی ام را زودتر تمام کنم. بلکه زودتر به تنشان ببینم و حظ ببرم.حالا…






حالا من یک مادرم. مادرانه هایم شاید برای من منحصر به فرد است و شاید مورد تمسخر دیگران. اینها را هیچ جا نمیگویم. چون جز نگاههای نا باور یا گاهی اوقات تمسخر وار چیزی نمیبینم. اما من اینطوری مادرم.


وقت کم می آورم. زمان برای کتاب خواندن کم دارم. مجله هایم گاهی تا آخر هفته و زمان خریدن مجله جدید هنوز دست نخورده مانده. کلی عکس برای کار با فتوشاپ دارم که مانده. کلی فیلم برای دیدن دارم. کلی کاموا برای بافتن. و…


اما از مادری ام لذت میبرم!







خدا در همین نزدیکی است
دوشنبه 19/1/1392 - 13:6 - 0 تشکر 597276






وقتی مادر میشی …






وقتی مادر میشی زیباترین اتفاق دنیا خندیدن کودکته



وقتی مادر میشی تلخ ترین اتفاق دنیا بیماری کودکته اونقدر که به خاطر چند ثانیه بنداومدن نفسش ساعتها گریه کنی و نتونی جلوی سرازیر شدن اشکهات رو بگیری



وقتی مادر میشی گوشنواز ترین اواز برات صدای مامان گفتن کوچولوته و با هر بار تکرارش مدام قربون صدقه اش میری



وقتی مادر میشی یه نگرانی دائم تو وجودته ،یه نگرانی که نمیذاره از فرشته کوچولوت غافل بشی



وقتی مادر میشی یادت میره چقدر از صدای گریه و غرغر بچه ها متنفر بودی و هر بار گریه اش رو با جانم و عزیزم اروم میکنی



وقتی مادر میشی صبر جزء لاینفک وجودت میشه اونقدر که برای غذا دادن به پسر کوچولوت ساعتها وقت میذاری کلی بالا و پایین میپری تا بتونی وقتی داره میخنده فقط چندتا قاشق کوچولو غذا تو دهنش بریزی



وقتی مادر میشی خیلی راحت بی خوابی رو تحمل میکنی و کوچولوی نازنینت رو راه میبری تا دل درد یادش بره و خوابش ببره و همون طور تو بغلت نگه میداری تا مبادا بیدار بشه



وقتی مادر میشی قدر مادرتو بیشتر میدونی و با اشتیاق بیشتری دستش رو میبوسی



وقتی مادر میشی دنیات تا رسیدن به اسمون بزرگ میشه 





منبع: مادربانو




خدا در همین نزدیکی است
چهارشنبه 21/1/1392 - 20:38 - 0 تشکر 597622

سلام
واقعا وقتی میگن بهشت زیر پای مادران است به خاطر این لذتی هست که از وجود فرزندش میبره و با اینکه از دید ما سختی زیادی مادران تحمل میکنند و خود مادران خیلی راضین و کلی لذت میبرن من خواهرم بچه 2 ساله داره واقعا انرژی میذاره ولی خودش با تمام محبت به بچش میرسه خیلی برام عجیبه.

 

  به طواف كعبه رفتم ،به حرم رهم ندادند          كه برون درچه كردي، كه درون خانه‌آئي

 

                                    

شنبه 24/1/1392 - 11:55 - 0 تشکر 598010

yasekaboud63 گفته است :
[quote=yasekaboud63;498511;597622]سلام
واقعا وقتی میگن بهشت زیر پای مادران است به خاطر این لذتی هست که از وجود فرزندش میبره و با اینکه از دید ما سختی زیادی مادران تحمل میکنند و خود مادران خیلی راضین و کلی لذت میبرن من خواهرم بچه 2 ساله داره واقعا انرژی میذاره ولی خودش با تمام محبت به بچش میرسه خیلی برام عجیبه.



سلام
ممنون از حضورتون. مادرها خیلیهاشون سختیها رو هم با لذت تحمل می کنند




خدا در همین نزدیکی است
شنبه 24/1/1392 - 11:58 - 0 تشکر 598015

از وقتی بچه دار شده ام همه ی مادرها در نظرم تقدس پیدا کرده اند.


وقتی مادری را می بینم اصلا نمی توانم در موردش قضاوت بدی داشته باشم، نمی توانم تصور کنم مادری انسان بدی باشد. عشق به دخترم را پرتویی از عشق بیکران خدا می دانم و احساس می کنم خداوند با دادن فرزند به مادر فرصت طلایی به او می دهد برای رشد و تعالی. در همین شب بیداری ها و زحمات بزرگ کردنش رازی نهفته است که ما ساده از کنارش می گذریم.



همین سختی ها گامی بزرگ در مسیر بزرگ شدن و وسعت یافتن روح مادر است. پس بی خوابی ها را با جان و دل بپذیریم و نه تنها بابت زحماتی که متحمل می شویم نباید ناشکری کنیم بلکه باید آنها را هدیه ای از سوی خداوند مهربان بدانیم و بابتش شکر گذار باشیم.



خداوندا بابت تغییراتی که در روحم طی این نه ماه به واسطه ی وجود دخترم ایجاد کردی و کسی جز تو و من از آنها آگاه نیست از تو سپاسگذارم. مرا ببخش بابت گله هایی که نادانسته به درگاهت کردم …




منبع: مادربانو

خدا در همین نزدیکی است
شنبه 24/1/1392 - 23:18 - 0 تشکر 598103

جا داره توی این تاپیک شهادت حضرت زهرا مادر تموم شیعیان عالم را تسلیت بگم .
امیدوارم توی زندگیمون کاری کنیم اون دنیا شرمنده مادرمون نباشیم.

 

  به طواف كعبه رفتم ،به حرم رهم ندادند          كه برون درچه كردي، كه درون خانه‌آئي

 

                                    

دوشنبه 26/1/1392 - 9:39 - 0 تشکر 598230

yasekaboud63 گفته است :
[quote=yasekaboud63;498511;598103]جا داره توی این تاپیک شهادت حضرت زهرا مادر تموم شیعیان عالم را تسلیت بگم .
امیدوارم توی زندگیمون کاری کنیم اون دنیا شرمنده مادرمون نباشیم.


سلام 
بسیار به جا بود. من هم شهادت ام ابیها سیدة نساء العالمین حضرت زهرا سلام اله علیها را تسلیت عرض می کنم 
انشالله سعی کنیم پیرو واقعی حضرت باشیم

خدا در همین نزدیکی است
دوشنبه 26/1/1392 - 13:33 - 0 تشکر 598294





دلش می سوزد برایم که مدرک دندانپزشکی ام را قاب کرده ام زده ام به دیوار! و نشسته ام خانه بچه داری می کنم! همه ی اینها را از لحن صحبتهایش می خوانم.

 با خودم فکر می کنم من یک دندانپزشک مادرم یا یک مادر دندانپزشک؟

 شب بیداری های ایام امتحانات و سر و کله زدن با بیماران و عرق ریختن برای پیدا کردن کانال چهارم دندان مولر دیستال اکسس فک پایین! از ذهنم می گذرد. فکر می کنم چه کشیدیم ما در این دانشکده!…به دخترم نگاه می کنم، خودم را در چهره اش، در چشمانش می یابم. چیزی از درونم فریاد می زند: من انتخابم را کرده ام. من یک مادر دندانپزشکم…این قالب با روح و فطرت من سازگارتر است…



(منبع: مادربانو)






خدا در همین نزدیکی است
چهارشنبه 28/1/1392 - 12:28 - 0 تشکر 598588

heaven_h گفته است :
[quote=heaven_h;612899;598294]




دلش می سوزد برایم که مدرک دندانپزشکی ام را قاب کرده ام زده ام به دیوار! و نشسته ام خانه بچه داری می کنم! همه ی اینها را از لحن صحبتهایش می خوانم.

 با خودم فکر می کنم من یک دندانپزشک مادرم یا یک مادر دندانپزشک؟

 شب بیداری های ایام امتحانات و سر و کله زدن با بیماران و عرق ریختن برای پیدا کردن کانال چهارم دندان مولر دیستال اکسس فک پایین! از ذهنم می گذرد. فکر می کنم چه کشیدیم ما در این دانشکده!…به دخترم نگاه می کنم، خودم را در چهره اش، در چشمانش می یابم. چیزی از درونم فریاد می زند: من انتخابم را کرده ام. من یک مادر دندانپزشکم…این قالب با روح و فطرت من سازگارتر است…



(منبع: مادربانو)







سلام
به نظر منم هیچکس نباید این عقیده را داشته باشه که اگه تحصیل کرد حتما باید شاغل بشه خود تحصیل علم در هر رشته ای هم که باشه در آینده واسه تربیت فرزند و باهوش شدن فرزندش خیلی تاثیر گذاره و یه مسئله دیگه که میشه بهش اشاره کرد اینه که من واقعا به عینه دیدم خانواده هایی که پدر و مادر تحصیل کرده دارن در شرایط خاص بیشتر فرزندانشون و درک میکنند حالا این تحصیل یا میتونه تحصیل دانشگاهی باشه و یا مطالعه کتاب و مقاله.
در آخر مادر و پدر خوب بودن و فرزند صالح تربیت کردن ارزشش از پزشک برتر بودن (یا هر سمت دیگه ای که داره) خیلی بهتره من پزشکی میشناسم که در اصفهان حرف اول و در تخصص خودش میزنه ولی فرزندانش اصلا صالح تربیت نشدن و حتی خود فرزندانشون هم راضی نه از پدرشون هستن و نه از مادرشون.

 

  به طواف كعبه رفتم ،به حرم رهم ندادند          كه برون درچه كردي، كه درون خانه‌آئي

 

                                    

سه شنبه 3/2/1392 - 11:7 - 0 تشکر 599367


برای آن‌ها که مدت‌هاست در انتظار میوه‌ی باغ زندگی‌شان لحظه‌ها را سپری می‌کنند و به هر دلیلی، خداوند هنوز نخواسته مادری را تجربه کنند، دعا می‌کنم که حضرت حق دلشان را به هدیه‌ای آسمانی خوش کند و لباس مادری به تنشان بپوشاند.



زمانی که باردار بودم، به دیدن یکی از دوستانم که زایمان کرده بود، رفتم. دخترش یک‌ماهه بود. سختی روزهای نوزادی فرزندش را تجربه کرده بود و هم‌چنان در اوج روزهای سخت بود. اما در کمال تعجب به ما گفت: “الان به این فکر می‌کنیم که زودتر هم می‌توانستیم بچه‌دار شویم. این‌قدر شیرین هست که گه‌گاه می‌گوییم چرا زمان را از دست دادیم و با دست خودمان اختلاف سنی‌مان را با بچه زیاد کردیم.



وقتی دخترم به‌دنیا آمد، ما هم همین حس را داشتیم. این‌که اگر زودتر هم دخترکمان می‌آمد، خسران مبینی نکرده بودیم و اگر از قبل، طعمِ خوش بچه داشتن را تجربه کرده بودیم، می‌شد که همین‌قدر روشنفکربازی را هم درنیاوریم و به‌خاطر چند مسافرت دونفره و چند ماه عشق و کیف بیش‌تر، خودمان را از حضور یک فرشته‌ی آسمانی محروم نکنیم. اما چه می‌‌شود کرد که تا قبل از آمدن این ریحانه‌های بهشتی، آدم نمی‌داند چه لحظاتی انتظارش را می‌کشد.




چند روز پیش که با دوستان متاهلم که هنوز فرزند ندارند، صحبت می‌کردم، یکی از آن‌ها گفت: “تو اولین کسی هستی که می‌بینم با همه‌ی سختی‌های بچه‌داری، این‌قدر خوشحالی و مدام گله نمی‌کنی.”


و چند روز پیش‌تر، وقتی به یکی از دوستانم تلفن زدم تا حال نوزاد ۲۵روزه‌اش را بپرسم، گفت: “این روزها خیلی به یادت بودم. توی همه‌ی لحظه‌های سختی که داشتم، با خودم می‌گفتم سارا هم این لحظه‌ها را تجربه کرده. برایم جالب بود که حتی یک بار هم ندیدم با خستگی و ناراحتی از خاطراتت حرف بزنی. طوری حرف می‌زدی که من فکر می‌کردم مادری فقط و فقط خوشی دارد و لذت.




 نکته این‌جاست که این دوستم، به‌جز من، از دوستان دیگری هم یاد کرد و گفت: “تو و چند نفر دیگری که دور و برم بودید، همه‌تان فقط خوشحال بودید.” و بعد هم توضیح داد: “البته خودم هم همین حس را دارم. وقتی پسرم خواب است و کمی خوابش طولانی می‌شود، دلم برایش تنگ می‌شود و بی‌تاب می‌شوم که زودتر بیدار شود و با چشمان کوچکش به من زل بزند.






این‌ها را برای این گفتم که بگویم سختی یا راحتی مادری هم مثل سایر کارها، به نگاه خود فرد بستگی دارد. اگر از ابتدا بخواهیم که برایمان سخت بگذرد، بی‌تردید سخت خواهد گذشت. نه از پوشک عوض کردن و شیر دادن لذت می‌بریم و نه حتی از مسافرت‌هایی که می‌رویم و گردش و تفریح و پارک. اما اگر باور کنیم این لحظه های نوزادی و شیرخوارگی دلبندمان، به سرعت برق و باد می‌گذرد و هرگز تکرار نخواهد شد، هرازگاهی به خودمان نهیب می‌زنیم که: “به‌جای آن‌که سال‌های بعد، یاد این روزها بیفتی و غرق در خاطرات بشوی و از شیرینی‌های اختصاصی این روزها با خوشی و لذت یاد کنی، همین لحظه‌هایی را که می‌گذرانی، قدر بدان و در «حال» زندگی کن و به قول مولا علی (علیه‌السلام)، فرصتِ بین دو عدم را غنیمت بشمار.”






منبع: مادربانو






خدا در همین نزدیکی است
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.