• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن معارف > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
معارف (بازدید: 6749)
شنبه 21/5/1391 - 20:8 -0 تشکر 504373
حکایات عبرت آموز

داستانى از تواضع امیرالمؤمنین علیه السلام‏

 

 

حضرت امام عسكرى علیه السلام مى‏فرماید: آگاه‏ترین مردم به حقوق برادران دینى و سخت‏كوش‏ترینشان در برآوردن حاجات آنان، برترینشان از نظر شأن و مقام نزد خدا هستند و هركس در دنیا به برادران دینى‏اش تواضع و فروتنى كند نزد خدا از صدیقین به شمار مى‏آید و شیعه به حق على بن ابى طالب علیه السلام است.

سپس حضرت عسكرى علیه السلام مى‏فرماید: دو برادر دینى على علیه السلام- پدر و فرزندى- مهمان آن حضرت شدند. امام براى خدمت به آنان برخاست و مقدمشان را گرامى داشت و هر دو را بالاى مجلس نشاند و روبروى آنان نشست، سپس فرمان داد براى هر دو غذا آوردند و آنان از آن غذا خوردند.

آن گاه قنبر طشت و آفتابه و حوله‏اى آورد و خواست دست پدر را بشوید، حضرت از جا جست و آفتابه را از دست قنبر گرفت تا آب روى دست آن مرد بریزد. مرد دستش را به خاك مالید و گفت: یا امیرالمؤمنین! خدا مرا ببیند كه تو بر دست من با این مقام و عظمتت آب مى‏ریزى؟! حضرت فرمود: بنشین و دستت را بشوى؛ زیرا خدا تو را و برادر دینى‏ات را مى‏بیند كه در این زمینه‏ها امتیازى به تو ندارد و در خدمت به تو فضیلتى براى او نیست، برادر دینى‏ات مى‏خواهد با شستن دست تو در بهشت زمینه خدمت به نفع خودش فراهم سازد، آن هم خدمتى ده‏ها برابر عدد اهل دنیا و بر شمار خدمتكارانى كه در دنیا هستند!

پس مرد نشست و على علیه السلام به او گفت: تو را به حقى كه از من مى‏شناسى و آن را عظیم و بزرگ مى‏شمارى و تواضعى كه براى خدا دارى تا به آن پاداشت دهند سوگند مى‏دهم كه مرا به آنچه كه از خدمتم به تو افتخارت داده‏اند واگذارى و آنچنان با آرامش دستت را به وسیله من بشویى كه گویا قنبر آب روى دستت مى‏ریزد!

آن مرد تسلیم تواضع على علیه السلام شد و دستش را با آب ریختن امیرالمؤمنین علیه السلام شست. وقتى كار تمام شد آفتابه را به فرزندش محمد بن حنفیه داد و فرمود:

پسرم اگر فقط فرزند این مرد مهمان من بود من خود آب به روى دستش مى‏ریختم ولى خداى عزّ و جلّ نمى‏پسندد كه بین پدر و پسر را چون با هم هستند فرق نگذارم، پدر به روى دست پدر آب ریخت و باید در این موقعیت پسر روى دست پسر آب بریزد. پس محمد حنفیه به روى دست پسر آب ریخت و پسر دستش را شست. آن گاه حضرت عسكرى علیه السلام فرمود: كسى كه على علیه السلام را در تواضع و فروتنى پیروى كند شیعه واقعى او است‏

اولین مدرسه عشق که تأســـیس شده 

درس عشق علی و فاطمه تدریس شده

گـل ادم چـو سـرشـتن به کاه از عـلــی

اولـین کلمه که آمـوختن علـی بود علـی

شنبه 21/5/1391 - 20:13 - 0 تشکر 504380

داستانى بسیار با ارزش‏




ابو حنیفه میگوید: در دوران حضرت صادق (ع) به حج رفتم، چون به مدینه آمدم به خانه آن حضرت وارد شدم و در دهلیز نشستم تا به من اجازه ورود دهند، ناگهان كودكى نوپا بیرون آمده به او گفتم: اى پسربچه شخص غریب كه در دیار شما آید كجا قضاى حاجت كند؟ گفت: آرام باش، سپس نشست و پشت به دیوار داد و گفت: از كنار نهرها و میوه ریز درختان و سایه انداز مساجد و وسط جاده دورى كن و پشت حایلى پنهان شو و جامه بالازن و رو به قبله و پشت به آن مباش و هرجا خواهى قضاى حاجت كن.


آنچه از این كودك شنیدم مرا به شگفتى و تعجب كشید به او گفتم نامت چیست؟ گفت: موسى بن جعفربن محمدبن على بن الحسین بن على بن ابى طالب، به او گفتم اى پسربچه گناه برعهده كیست و از چه كسى است؟ در پاسخ فرمود: از سه حال بیرون نیست یا از خداست یعنى به اجبار او صورت میگیرد كه باید گفت از او نیست زیرا شایسته نیست پروردگار بنده را برآنچه خود نكرده و اختیارى درآن نداشته عذاب كند، و یا از خدا و بنده است، یعنى در ارتكاب گناه خدا و عبد باهم شریك اند، و چنین هم نیست زیرا براى شریك نیرومند سزاوارنیست كه به شریك ضعیف و ناتوان ستم ورزد، و یا از خود عبد است كه به اختیار خودش صورت گرفته است و باید گفت غیرازاین نیست، در این حال اگر خدا از گناه بندهاش گذشت كند از كرم و جود اوست، و اگر كیفر دهد به سبب گناه و جرم عبد است، ابوحنیفه میگوید امام صادق را دیدار نكرده برگشتم و به آنچه شنیدم از ملاقات با حضرت صادق بینیاز شدم.

اولین مدرسه عشق که تأســـیس شده 

درس عشق علی و فاطمه تدریس شده

گـل ادم چـو سـرشـتن به کاه از عـلــی

اولـین کلمه که آمـوختن علـی بود علـی

شنبه 21/5/1391 - 20:14 - 0 تشکر 504381

حكایت حضرت سلیمان علیه السلام و پادشاه مملكت سبا

حضرت سلیمان علیه السلام در اوج قدرت بود، ولى در آن دوره هر چه از او صادر شد، خیر بود. شیوه رفتار او با كشور سبا در سوره مباركه نمل آمده است. قبل از این كه پادشاه مملكت سبا حضرت سلیمان علیه السلام را بشناسد و بفهمد كه او چه انسان پاك و والایى است، هدهد نامه حضرت سلیمان علیه السلام را براى پادشاه سبا برد و او براى پاسخ دادن به این نامه، با درباریان و بزرگان كشورش مشورت كرد، قرآن مى‏فرماید: در گفتگوهاى ملكه سبا این جمله بود:

«إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا»

پادشاهان و حاكمان قدرتمند، به هر كشورى كه وارد شوند، اوضاع آن كشور را به هم مى‏ریزند؛ مردم را مى‏كشند، ثروت كشور را غارت مى‏كنند، پول‏هاى مردم را مى‏برند، جوان‏ها را نابود مى‏كنند، اهل مملكت را به فساد مى‏كشند، كه نمونه آن را در این روزگار ملاحظه مى‏كنید.

نگرانى پادشاه سبا از این مسأله بود كه تاریخ به تجربه ثابت كرده بود كه حاكمان قوى، انسان‏هاى بى‏رحم، ستمگر و حیوان صفت و درنده هستند، بنابراین گفت:

براى این كه جلوى ورود حضرت سلیمان علیه السلام را بگیریم، كه نظم كشور به هم نریزد، مردم كشته نشوند، جوان‏ها به فساد كشیده نشوند و خزانه مملكت به غارت نرود، پیش‏دستى كنیم و مقدارى هدیه سنگین قیمت براى سلیمان بفرستیم، تا او چشمش به این طلا و نقره و پارچه‏هاى بافت مملكت سبا و هنرهاى دستى بیافتد، آن روح طغیان‏گر او فروكش كند.

كشور سبا هم كشور بسیار ثروتمندى بود. آن چه را كه به عنوان هدیه آماده كردند، گران قیمت بود. شترها را بار كردند و به محل حكومت حضرت سلیمان علیه السلام، این موجود پاك، انسان عادل و الهى، كه قدرت به دست آمده را فقط در راه خیر مصرف مى‏كرد و شرّى نداشت، آمدند.

نمایندگان مملكت سبا دیدند، وقتى بارها را باز كردند و همه هدیه‏هاى سنگین قیمت را دیدند، چشم این حاكم خیره نشد، قیافه‏اش عوض نشد، و شگفت زده نشد، تغییرى در او پیدا نشد. با این كه به هر كسى هدیه گران قیمت را بدهند، هزار نوع تشكر مى‏كند.

دعوت به یكتاپرستى، هدف حضرت سلیمان علیه السلام‏

اما حضرت سلیمان علیه السلام به نمایندگان مملكت سبا گفت: این‏ها چیست؟

گفتند: قربان! پادشاه سبا این مجموعه را به خدمت شما تقدیم كرده است.

حضرت فرمود: تمام آنها را جمع كنید، بار شترها كنید و بى كم و زیاد، همه را برگردانید. به پادشاه خود بدهید و این جمله را از قول من به او بگویید: آن چه كه خداى من به من عنایت كرده است، بهتر است از آن چه كه شما مى‏خواهید به من بپردازید. من نامه‏اى كه به شما نوشتم، براى طلا و نقره، هدیه و كشور گشایى نبود.

من از بیابان‏ها كه مى‏خواهم رد شوم، به پیاده و سواره‏ام سفارش اكید مى‏كنم كه در این بیابان‏ها لانه مورچگان است، یك مورچه زیر سمّ اسب و شتر یا پاى پیاده از بین نرود. در مملكت من، حتى مورچگان هم در امان هستند.

حضرت سلیمان علیه السلام، امیر خیّر

امام صادق علیه السلام از سلیمان و مانند او به‏

«امیرٌ خیّرٌ مطاع»

؛ حاكم نیك و نیكوكار تعبیر مى‏فرماید.

گفت: در مملكت من، مورچه‏ها نیز در امان هستند. آیا من مى‏خواهم بیایم مملكت شما را بگیرم، مردم شما را بكشم و مال شما را غارت كنم؟ من در نامه خود نوشته‏ام كه:

«إِنَّهُ مِن سُلَیْمنَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ* أَلَّا تَعْلُواْ عَلَىَّ وَ أْتُونِى مُسْلِمِینَ»

بیایید با خدا آشتى كنید. من مى‏خواهم قدرتم را صرف خدا، پاك شدن شما و آباد كردن آخرت شما كنم. من رییس این مملكت شدم تا این كه مملكت‏ها را با خدا آشتى بدهم و سفره گناه را جمع كنم. براى این كه شما خورشیدپرست‏هاى مملكت سبا را از اسارت خورشیدپرستى نجات دهم و به خدا پرستى برسانم. این هدیه‏ها را جمع كنید و ببرید.

حضرت سلیمان علیه السلام بنده و عبد است. قدرتمندانى داریم كه در اوج قدرت بودند و شرّى از آنها صادر نشد.

اولین مدرسه عشق که تأســـیس شده 

درس عشق علی و فاطمه تدریس شده

گـل ادم چـو سـرشـتن به کاه از عـلــی

اولـین کلمه که آمـوختن علـی بود علـی

شنبه 21/5/1391 - 20:14 - 0 تشکر 504382

حکایتی از یک واقعه‏ عجیب‏




در ایام كودكى و نوجوانى به دنبال حالات دینى پدرم، و برخوردهائى كه آن بزرگوار با اهل علم و مسجد و مجالس مذهبى داشت، عاشق عالم ربانى و مسجد و مجالس الهى شدم، رفت و آمدم به مراكز مذهبى، و نشست و برخاستم با عالم واجد شرایط، در دوران طاغوت كه كشور، و درصدى از مردم بخصوص جوانان غرق فساد بودند، براى من و شكل‏گیرى باطنم بسیار مؤثر بود، بر اساس همان مایه‏ها كه از خانواده و مسجد و عالم ربانى گرفتم در سنین 16 و 17 در سال 42 با عشقى خالص به سوى حوزه علمیه قم كشیده شدم، و طبعاً در حوزه علمیه قم برخورد وسیعترى با علم و عالم پیدا كردم.


در ایام تحصیل علوم اسلامى به دیدار اهل حال، و چهره‏هاى برجسته موفق شدم، به یاد ندارم داستان شگفتى كه مى‏خواهم نقل كنم از كدام عالم شنیدم، ولى داستانى جالب و آموزنده است، و نشانگر موقعیت فكرى و روحى زن، آنگاه كه خاك وجودش با باران ایمان و اخلاق حسنه و عمل صالح عجین شود.


آن بزرگ‏مرد مى‏گفت: سازنده مسجد گوهرشاد، در كنار مرقد مطهر حضرت رضا (علیه السلام)، كه از بامنفعت‏ترین مساجد روى زمین است، و شبانه‏روز هزاران ركعت نماز، و هزاران بار زیارت در آن‏ خوانده مى‏شود، و دهها مجلس درس جهت تعلیم علوم اسلامى و تربیت عالم ربانى در آنجا برپا مى‏گردد؛ زن باكرامت، باسواد، متدیّنه، اندیشمند و پاكدامنى بود.


پیش از ساختن مسجد به معماران و دست‏اندركاران گفت اولًا از محل آوردن مصالح ساختمانى تا مسجد جهت حیواناتى كه بناست حمل مصالح كنند ظرف‏هاى آب و علف بگذارید، مباد كه حیوانى در حال گرسنگى و تشنگى حمل بار كند، كه این پسند خدا و وجدان نیست، صاحبان مراكب حقّ زدن حیوانات را ندارند، ساعات كار باید معین باشد، امّا نسبت به بنا و كارگر، رأفت و محبت اعمال كنید، مزد آنان را مطابق زحمتشان بدهید، با زبانى نرم و لیّن به وقت نیاز به تذكر، به آنان تذكر دهید، دل كسى را مرنجانید، خانه‏هاى اطراف را به قیمت بخرید، چراكه مى‏خواهیم خانه عبادت و مركز زیارت، و محل درس و بحث علوم الهى بسازیم، مباد كه ذره‏اى ستم به حیوان و انسانى برسد، كه به ارزش عمل و قیمت كار لطمه خواهد خورد!!


امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نهج‏البلاغه فرموده:


فَانَّكُمْ مَسْئُولوُنَ حَتّى عَنِ الْبِقاعِ وَالْبَهائِمِ.


همانا همه شما در برابر قطعات زمین و چهارپایان مسئول هستید.


آن عالم مى‏گفت: اغلب اوقات گوهرشاد خانم به مسجد جهت سركشى و دستورات لازم مى‏آمد.


روزى یكى از كارگران به طور ناگهان چهره او را دید، دل بسته به او شد، جرأت اظهار نبود، موقعیت به نظرش خطرناك مى‏نمود، گوهرشاد خانم همسر شاهرخ میرزا و عروس تیمور كوركانى بود، این دلبستگى و علاقه جا نداشت، ولى كارگر ساده این مسائل برایش مفهوم نبود.


مریض شد، در گزارش كار روزانه مسجد از بیمارى آن كارگر كه در خانه‏اى خرابه با مادرش زندگى مى‏كرد آگاه شد، به عیادت او رفت، بیمار در بستر بیمارى با رنگ پریده و ضعف حال ناله مى‏كرد، پس از احوالپرسى و اصرار نسبت به علت بیمارى، بناچار مادر آن كارگر ساده‏


كه ساده‏تر از فرزندش بود مسئله را فاش كرد، گوهرشاد خانم بدون اینكه خشمگین شود، و از موقعیت بالاى مملكتى خود استفاده نماید از مادر كارگر جوان سخت گلایه كرد و سپس به او گفت من حاضرم پس از جدائى از همسرم با او ازدواج كنم، ولى باید قبل از این برنامه مهر و صداق مرا بپردازد، صداق و مهریه من این است كه این جوان چهل شبانه‏روز در محراب این مسجد نیمه‏كاره خدا را عبادت كند.


شنیدم رهروى در سرزمینى*** چنین گفت این معما با قرینى‏


كه‏اى صوفى شراب آنگه شود صاف*** كه در شیشه بماند اربعینى‏


جوان پذیرفت، چند روزى از پى هیجان عشق و دلبستگى عبادت كرد ولى پس از آن با عنایت حق و توجه حضرت رضا (علیه السلام) تغییر حال داد، واقعیتى كه گوهرشاد خانم به آن واقف بود.


پس از چهل روز از حال او جویا شد، به فرستاده گوهرشاد خانم گفت:


اگر لذت ترك لذت بدانى*** دیگر لذت نفس لذت نخوانى‏


مى‏توانیم فضاى خانه را با بهره‏گیرى از ایمان به خدا و توجه به قیامت، و به كارگیرى اخلاق حسنه و رفتار پسندیده جلوه‏گاه فضائل معنوى و آثار الهى و انسانى كنیم، و این برنامه سختى نیست، كه توفیق خدا یار هر كس شود، طى راه هرچند براى دیگران از سخت‏ترین امور باشد براى او آسان خواهد بود.


(یا ایها النّاس كلوا ممّا فى الارض حلالا طیّبا


و لا تتبعوا خطوات الشیطان ...)


«بقره/ 168»

اولین مدرسه عشق که تأســـیس شده 

درس عشق علی و فاطمه تدریس شده

گـل ادم چـو سـرشـتن به کاه از عـلــی

اولـین کلمه که آمـوختن علـی بود علـی

شنبه 21/5/1391 - 20:14 - 0 تشکر 504383

پایان خوش زوج با ایمان




پدر و مادر مادرم نزدیك به هفتاد سال با یكدیگر در كمال صفا و سلامت، و صدق و درستى، و ایمان و اخلاق زندگى كردند.


در واجبات و مستحبات اصرار عاشقانه داشتند، از نماز شب و قرائت قرآن، و زیارت ائمه، و برگزارى مجالس مذهبى، و مهماندارى، و حل مشكلات مردم، و سركشى به اقوام، و نماز جماعت تا روزهاى پایانى عمر غافل نبودند، چنانكه پدر و مادر پدرم به همین صورت و شدیدتر بیش از پنجاه سال در كنار یكدیگر زیستند.


اوائل محرّم در ایام عزادارى سید مظلومان نزدیك اذان ظهر مادر مادرم با توجه به واقعیات الهیه از دنیا رفت، در حالى كه پدر مادرم در سلامت و صحت بود.


پس از دفن مادر مادرم، فرزندان و اقوام در صدد نوشتن اعلامیه جهت ختم بودند، پدر مادرم به آنان گفت زحمت نوشتن اعلامیه و برگزارى‏


ختم را به خود ندهید، صبر كنید من هم فردا شب پس از نماز عشا از دنیا مى‏روم براى هر دوى ما یكجا مجلس برگزار كنید!!


همه نگران شدند، آنان را دلدارى داد، براى كسى قابل باور نبود، ولى فردا شب پس از سلام نماز، با حضرت حق راز و نیاز كرد، عرضه داشت یا رب وعده دادى كه به فریاد نیازمند برسى و اكنون كه مسافر قیامتم نیازمندم، مرا كمك كن، سپس كلمه طیّبه را گفت و در كنار سجاده نماز از دنیا رفت.


هر دو را در یك قبر دفن كردند، شبى او را در عالم رؤیا زیارت كردم به او گفتم كجائید پاسخ داد سه روز من و همسرم در محلى كه دفن شدیم مستقر بودیم، پس از آن ما را به محضر حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) بردند، و الآن در فضاى ملكوتى برزخ زندگى خوشى داریم!

اولین مدرسه عشق که تأســـیس شده 

درس عشق علی و فاطمه تدریس شده

گـل ادم چـو سـرشـتن به کاه از عـلــی

اولـین کلمه که آمـوختن علـی بود علـی

شنبه 21/5/1391 - 20:25 - 0 تشکر 504385

داستانى حیرت‏ آور




در تفسیر ابوالفتوح رازى آمده: جوانى در اوقات نماز بالاى مأذنه مسجد اذان مى‏گفت، یك روز در حال اذان گفتن به خانه‏هاى اطراف مسجد نظر انداخت، نظرى كه اسلام از بابت مصلحت انسان و حفظ وى از فتنه‏ها حرام كرده است.


ناگهان دیده‏اش در خانه‏اى به دخترى نیكومنظر و صاحب جمال افتاد، دل به او داد، پس از اذان در آن خانه را كوبید، صاحب خانه در را باز كرد، جوان به او گفت اگر دختر به شوهر مى‏دهید، من به او مایلم،


صاحبخانه گفت ما «آسورى» مذهبیم، اگر مذهب ما را انتخاب كنى من از اینكه دخترم را به تو تزویج كنم منعى نمى‏بینم.


جوان كه دل به زیبائى و جمال دوخته بود، و از انتخاب هم‏كفو روى گردانده بود، و دلّالِ خود را در ازدواج چشم و شهوت و جمال و زیبائى قرار داده بود، از پذیرش شرط پدر دختر استقبال كرد، از اسلام دست برداشت، به شرك روى آورد، به روز عقد دختر ازبالاى پله‏هاى خانه با سر به‏زمین آمد وبه هلاكت ابدى دچارشد!

اولین مدرسه عشق که تأســـیس شده 

درس عشق علی و فاطمه تدریس شده

گـل ادم چـو سـرشـتن به کاه از عـلــی

اولـین کلمه که آمـوختن علـی بود علـی

شنبه 21/5/1391 - 20:26 - 0 تشکر 504386

حکایتی از احسان امام نقی (ع) به تهیدست‏




در كتاب باارزش كشف الغمه روایت شده: روزى امام نقی(ع) براى انجام كارى از سامراء بیرون شدند، عربى در جستجوى حضرت بود، او را به محل كار حضرت در خارج از شهر راهنمائى كردند، پس از شرفیاب شدن به محضر امام عرضه داشت از اعراب كوفه و از دوستداران و ارادتمندان شما اهل‏ بیت پیامبر هستم، قرضى سنگین بر عهده دارم و كسى جز شما را نمیشناسم كه بتواند قرض مرا ادا كند مرا از این بار سنگین نجات دهد، حضرت فرمودند اندوهگین مباش و به او فرمان دادند بنشیند، سپس فرمودند: من تو را به مطلبى راهنمائى میكنم اما مواظب باش با مطلب من مخالفت نكنى، من به خط خودم مینویسم و اقرار میكنم كه تو مبلغى از من طلبكارى، چون به شهر آمدیم به منزل من بیا و اداى آن مبلغ را درخواست كن، هرچه از تو مهلت خواستم تو گوش نده و به درشتى و غلظت پول خود را از من بخواه و در آنچه گفتم كوتاهى مكن.


چون حضرت به شهر بازگشت مرد عرب وارد بر حضرت شد و در برابر عدهاى كه در محضر حضرت بودند و در میانشان بعضى از اطرافیان حاكم عباسى قرار داشتند طلب خود را به صورتى جدّى درخواست كرد، حضرت از او تقاضاى صبر و تمدید مدت و دادن مهلت نمودند ولى عرب راضى نشد و با غلظت و درشتى طلب خود را درخواست میكرد، حضرت در نهایت از پرداخت فورى پوزش خواستند ولى او نپذیرفت، اطرافیان حاكم عباسى جریان را به حاكم منتقل كردند و مضیقه مالى حضرت و تنگدستى آن جناب حاكم را به فكر فرو برد و در نتیجه سى هزار درهم براى حضرت فرستاد، آن جناب عرب را احضار نموده و همه سى هزار درهم را در اختیار او گذاشتند و فرمودند قرضت را ادا كن و این بار سنگین را از دوشت بردار و مازاد آن را هزینه خانواده ات كن، عرب گفت پسرپیامبر یك سوم این مبلغ مشكل مرا حال میكرد و مرا از فشار روحى نجات میداد، براستى چنین است كه خدا درباره شما فرموده:


اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ:


خدا داناتر است كه رسالتش را كجا قرار دهد.

اولین مدرسه عشق که تأســـیس شده 

درس عشق علی و فاطمه تدریس شده

گـل ادم چـو سـرشـتن به کاه از عـلــی

اولـین کلمه که آمـوختن علـی بود علـی

شنبه 21/5/1391 - 20:26 - 0 تشکر 504387

داستانى عبرت‏ آموز




مشهور است كه جوانى به خاطر شرارت و قتل و دزدى به وسیله‏ قاضى شهر محكوم به اعدام شد.


هنگام اجراى حكم از او خواستند اگر وصیتى دارد بنویسد یا بگوید در جواب گفت: تنها وصیتم این است كه مادرم را در كنار چوبه دار حاضر كنید تا در این آخرین لحظات حیات او را ببینم.


مأموران به خانه مادرش مراجعه كردند و او را براى دیدار فرزند اعدامى‏اش كنار چوبه دار آوردند، فرزند به مادر گفت: در این آخرین لحظات حیات بسیار بسیار مایلم زبانت را در دهان من بگذارى، و مرا رهین منت خودسازى، مادر هنگامى كه زبان به دهان فرزند گذاشت، فرزند با تمام توان خود با دندان‏هایش زبان مادر را گاز گرفت به طورى كه زبان دچار زخم عمیق شد و دهان مادر پر از خون گشت، وقتى به جوان به خاطر این عمل ناروایش اعتراض كردند، گفت: این چوبه دار محصول تشویق مادرم در ایام كودكى‏ام به تخم‏مرغ دزدى بود كه نهایتاً به شتر دزدى و شرارت و قتل انجامید.


حضرت امیرالمؤمنین على علیه السلام در جمله‏اى حكیمانه خطاب به انسان مى‏گوید:


«فِكْرُكَ یَهْدِیْكَ إلَى الرَّشَادِ»


. اندیشه‏هاى خردمندانه‏ات و افكار اساسى و عاقلانه‏ات تو را به راه هدایت و مصلحت واقعى راهنمائى مى‏كند.


چه سرمایه‏اى در این جهان براى یك پدر و مادر بالاتر و برتر از فرزند است؟


آیا پدر و مادر وظیفه و مسؤولیت خطیرشان نسبت به فرزند اقتضا نمى‏كند كه در راه تربیت و رشد و تكامل صحیح او فكر و اندیشه خود را به كار بگیرند تا در باره او تصمیمات حكیمانه و روش‏هاى استوار انتخاب نمایند؟


تعقل صحیح و اندیشه حكیمانه هنگامى كه در روش و منش پدر و مادر به صورت عمل ظهور كند و نتیجه آن به فرزند انتقال یابد، البته فرزند تبدیل به منبع و خیر و ادب و تربیت مى‏شود و براى جامعه در آینده از عمرش، بسیار مفید خواهد شد.

اولین مدرسه عشق که تأســـیس شده 

درس عشق علی و فاطمه تدریس شده

گـل ادم چـو سـرشـتن به کاه از عـلــی

اولـین کلمه که آمـوختن علـی بود علـی

شنبه 21/5/1391 - 20:26 - 0 تشکر 504389

حکایت عرض دین به وسیله حضرت عبدالعظیم به امام نقی‏




حضرت عبدالعظیم حسنى كه از چهره‏هاى با عظمت علمى و عملى و از راویان مخلص و مورد وثوق، و طرف توجه امامان عصر خودش بود به محضر حضرت نقی (ع) مشرف شد، مى‏گوید وقتى حضرت نقی چشمش به من افتاد فرمود: مرحبا بر تو اى ابوالقاسم تو به حقیقت دوست و محب ما هستى، به حضرت عرضه داشتم اى پسر رسول خدا من مى‏خواهم دینم را به شما عرضه كنم اگر مورد رضایت باشد تا خدا را ملاقات كنم بر آن ثابت بمانم، حضرت فرمود اى ابوالقاسم عرضه كن، گفتم: اعتقادم این است و بر آن اقرار دارم كه‏ خداى تبارك و تعالى یكى است و چیزى مانند او نیست، از حد ابطال و تشبیه خارج ومنزه است، حضرت حق جسم و صورت و عرض و جوهر نیست، او مجسم كننده اجسام و نقاش صورت‏ها و آفریننده اعراض و جواهر، و پروردگار و مالك و قرار دهنده و به بوجود آورنده هر چیزى است.


اقرار مى‏كنم كه محمد بنده و رسول خدا و آخرین پیامبر است و تا روز قیامت پیامبرى بعد از او نخواهد بود، و شریعت او خاتم شرایع است، و تا قیامت شریعتى پس از شریعت او نخواهد بود، و اقرار دارم كه امام و خلیفه و ولى امر پس از پیامبر امیرمؤمنان على بن ابى طالب است، و پس از او حسن، سپس حسین و على بن الحسین و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على سپس مولاى من شما هستید.


حضرت نقی فرمود: و پس از من فرزندم حسن، پس وضع مردم با جانشین بعد از او چگونه است؟ به حضرت گفتم: مولاى من داستان از چه قرار است؟ فرمود براى اینكه شخص او را به خاطر غایب بودنش نمى‏بینند و بردن نامش جایز نیست، تا از پرده غیبت در آید و زمین را از عدل و قسط پر كند چنان كه از ظلم و ستم پر شده باشد، به حضرت نقی (ع) گفتم به همه حقایق اقرار دارم و اعلام مى‏كنم دوستدار امامان دوستدار خداست، و دشمن آنان دشمن خداست، و فرمانبردارى از آنان فرمانبردارى از خداست، و نافرمانى از آنان نافرمانى از خداست، و اقرار دارم معراج و سئوال در قبر، و بهشت و دوزخ و صراط، و میزان حق است، و قیامت یقیناً خواهد آمد و در آن هیچ شكى نیست، و خدا مردگان را از قبورشان به قیامت مى‏آورد، واجبات پس از ولایت نماز و زكات و روزه و حج و جهاد و امر به معروف و نهى از منكر است، حضرت نقی فرمود:


اى اباالقاسم به خدا سوگند این دین خداست كه براى بندگانش پسندیده، بر آن ثابت قدم باش، خدا تو را به ایمان ثابت در دنیا و آخرت استوار بدارد.


آرى عقاید و اعمال و روش و منش انسان در صورتى از طرف خداى مهربان مورد پذیرش قرار مى‏گیرد كه به چنین حقایقى كه حضرت عبدالعظیم در پیشگاه امام زمانش اقرار كرد آراسته باشد و به عبارت دیگر دین و آئینى مورد قبول خداست كه در كلام حضرت عبدالعظیم آمده است.


ابراهیم مخارقى مى‏گوید براى حضرت صادق دینم را به این صورت بیان كردم: شهادت مى‏دهم كه معبودى جز خدا نیست و شریكى ندارد، و محمد صلى‏الله‏علیه‏وآله فرستاده اوست، و على امام عادل پس از اوست، آنگاه حسن، و حسین و على‏بن‏الحسین و محمدبن‏على و سپس تو حضرت فرمود:


خدا تو را رحمت كند آنگاه فرمود:


«اتقو الله، اتقو الله، اتقو الله، علیكم بالورع و صدق الحدیث و اداء الامانة و عفة البطن و الفرج تكونوا معنا فى الرفیق الاعلى:» «2»


تقواى الهى، تقواى الهى، تقواى الهى، شما را به پارسائى و پاك‏دامنى و راستگوئى، و اداى امانت، و حفظ شكم و غریزه جنسى از حرام سفارش مى‏كنم، تا در مقام رفیق اعلى با ما باشید.


هشام بن عجلان مى‏گوید به حضرت صادق (ع) گفتم:


«اسألك عن شیئ لا اسأل عنه احداً بعدك، اسالك عن الایمان الذى لا یسع الناس جهله فقال: شهادة ان لا اله الا الله، و ان محمدا رسول الله، و الاقرار بما جاء من عند الله و اقام الصلاة و ایتاء الزكاة و حج البیت و صوم رمضان و الولایة لنا و البراءة من عدونا و تكون مع الصدیقین:» «3»


چیزى را از تو مى‏پرسم كه پس از تو از كسى نخواهم پرسید، از ایمانى مى‏پرسم كه مردم نسبت به جهل آن معذور نیستند، حضرت فرمود: شهادت به این كه معبودى جز خدا نیست و محمد فرستاده اوست، و اقرار به آنچه از نزد خدا آمده، و برپا داشتن نماز، و پرداخت زكات، و حج بیت، و روزه ماه رمضان، و ولایت ما و بیزارى از دشمنانمان، در این صورت در آخرت با صدیقین خواهید بود.


قبولى عمل و اعتقاد و اخلاق سبب ارزش و رفعت این حقایق و علت جلب رضاى حق، و باعث رسیدن به جنّات الهى در قیامت است، و بر اساس آیات و روایات هیچ مسئله و امرى از انسان جز با متدین بودن به دین خدا كه در قرآن و روایات اهل بیت متجلى است، و جز با نیت خالص و مطابقت داشتنش با فقه قرآن و امامان معصوم پذیرفته نخواهد شد و به نقطه قبولى نخواهد رسید.



پی نوشت ها:



______________________________


(1)- بحار 69 ص 1.


(2)- امالى طوسى ج 2 ص 226.


(3)- بحار ج 69 ص 5.



 تفسیر حكیم ج‏4  نوشته: حضرت استاد حسین انصاریان

اولین مدرسه عشق که تأســـیس شده 

درس عشق علی و فاطمه تدریس شده

گـل ادم چـو سـرشـتن به کاه از عـلــی

اولـین کلمه که آمـوختن علـی بود علـی

شنبه 21/5/1391 - 20:26 - 0 تشکر 504390

داستان تأسف‏بار عقبة بن ابى معیط




عقبه از مشركین و بت‏پرستان مكه بود و با هم‏كیشان خود رفاقت تنگاتنگ داشت.


از دوستان نزدیك او ابىّ بن خلف بود كه در سفر و حضر و در هر رفت و آمد و در هر كوى و برزن و در هر مجلسى با یكدیگر بودند، رفیقى كه در شیطان مسلكى و دیو صفتى كم نظیر بود!


عقبه از یك سفر تجارتى بازگشت و عده‏اى از بزرگان و اشراف مكه از جمله پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله را به مهمانى دعوت كرد كه در آن مهمانى به علتى دوستش- ابىّ بن خلف- حاضر نبود.


هنگامى كه مهمانان سر سفره حاضر شدند و دست به غذا بردند عقبه دید رسول خدا صلى الله علیه و آله از خوردن غذا امتناع دارد، سبب را پرسید، حضرت فرمود: من از طعام تو نمى‏خورم مگر اینكه به وحدانیت خدا و رسالت من شهادت دهى و به دایره اسلام و مسلمانى درآیى تا درهاى رحمت حق و درهاى بهشت به رویت باز شود.


عقبه با كمال میل شهادتین را به زبان جارى كرد و پیامبر صلى الله علیه و آله هم از غذاى او تناول فرمود.


عقبه هنگامى كه پس از پایان میهمانى نزد رفیق شیطان مسلك و بت‏پرستش رفت، با ملامت و سرزنش ابىّ بن خلف روبه‏رو شد و از سوى ابىّ مورد شماتت قرار گرفت كه چرا آیین خود را رها كرده، به آیین محمد گرویدى؟


عقبه داستانش را در اسلام آوردنش بیان كرد، ابىّ با كمال وقاحت به‏ او گفت: من از تو خوشنود و دل خوش نمى‏شوم مگر اینكه به تكذیب محمد برخیزى!!


عقبه بدبخت و تیره روز كه نخواست این دشمن غدار دوست‏نما را از خود براند و سعادت به دست آورده را حفظ كند و ز راه جهنم به راه بهشت برود، براى خوش آمد آن نابكار به سوى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله رفته، با كمال بى‏شرمى آب دهان به صورت پیامبر صلى الله علیه و آله انداخت كه آب دهانش با دو شقه شدن به صورت مبارك رسول حق صلى الله علیه و آله جارى شد و آن چهره ملكوتى را تحت تأثیر قرار داد، حضرت زنده بودن عقبه را تا پیش از هجرت خود خبر داد و به او گفت: چون از مكه بیرون آیى به شمشیر انتقام حق به قتل مى‏رسى، پیش‏بینى آن حضرت در جنگ بدر تحقق یاقت، عقبه در جنگ بدر به جهنم واصل شد و ابىّ بن خلف- دوست نابابش- در احد به قتل رسید «1».


آیات 27- 29 سوره فرقان جهت دلدارى و تسلیت به پیامبر صلى الله علیه و آله بیان و سرنوشت شوم انسان پلیدى كه در دنیا دچار دوست و رفیق گمراه و گمراه كننده و شیطان مسلك شد، نازل گردید.


[وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى‏ یَدَیْهِ یَقُولُ یا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلًا* یا وَیْلَتى‏ لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِیلًا* لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِی وَ كانَ الشَّیْطانُ لِلْإِنْسانِ خَذُولًا] .


و روزى كه ستمكار، دو دست خود را [از شدت اندوه و حسرت به دندان‏] مى‏گزد [و] مى‏گوید: اى كاش همراه این پیامبر راهى به سوى حق‏ برمى‏گرفتم،* اى واى، كاش من فلانى را [كه سبب بدبختى من شد] به دوستى نمى‏گرفتم،* بى‏تردید مرا از قرآن پس از آنكه برایم آمد گمراه كرد. و شیطان همواره انسان را [پس از گمراه كردنش تنها و غریب در وادى هلاكت‏] وامى‏گذارد.


آرى؛ همنشین بد به فرموده حق شیطان است و شیطان بى‏تردید دشمن انسان است و پس از آن كه به انسان خسارت و زیان غیر قابل جبران وارد ساخت، او را در حیرت و سرگردانى و اسیر دست انواع طوفان‏ها و بلاها در دنیا و به چنگال عذاب ابد در آخرت، وامى‏گذارد.


[وَ كانَ الشَّیْطانُ لِلْإِنْسانِ خَذُولًا] .


و شیطان همواره انسان را [پس از گمراه كردنش تنها و غریب در وادى هلاكت‏] وامى‏گذارد.


رفیق و همنشین آن نیست كه بر عیوب و نواقص و خلأهاى معنوى انسان بیفزاید و چون آتشى خطرناك به خرمن ارزش‏هاى انسان و كرامت و شرافتش بیفتد، دوست حقیقى و رفیق واقعى كسى است كه از عیوب آدمى بكاهد و نقایص انسان را برطرف سازد و خلأهاى معنوى و روحى دوست خود را جبران كند.


امام صادق علیه السلام درباره محبوب‏ترین همنشین مى‏فرماید:


«أحَبُّ إخوَانى إلَىَّ مَنْ أهْدى‏ إلىَّ عُیُوبى» .


 محبوب‏ترین برادرانم نسبت به من كسى است كه مرا به سوى عیوبم راهنمایى كند.


انسان با انصاف و خواهان خوشبختى هنگامى كه از طرف همنشینى دلسوز به عیوبش راهنمایى شود، بى‏تردید در مقام رفع عیوب خود برمى‏آید و با كمك همنشین با كرامتش به مقامات انسانى عروج مى‏كند.

اولین مدرسه عشق که تأســـیس شده 

درس عشق علی و فاطمه تدریس شده

گـل ادم چـو سـرشـتن به کاه از عـلــی

اولـین کلمه که آمـوختن علـی بود علـی

شنبه 21/5/1391 - 20:27 - 0 تشکر 504391

داستان حاكم مؤمن و مشرك‏




در روایتى از حضرت امام صادق علیه السلام جریان شگفت‏انگیزى نقل شده است كه: حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به عبداللَّه بن یحیى فرمود: از پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله شنیدم كه مى‏فرمود: در زمان گذشته دو پادشاه بزرگ در گوشه‏اى از زمین حكومت مى‏كردند كه یكى از آن دو فرمانبردار و مطیع‏ خدا و مؤمن بود و دیگرى كافر كه به آشكارا با دشمنان خدا دوست و با دوستان خدا دشمن بود.


پادشاه كافر مریض شد و نوعى ماهى كه در آن زمان یافت نمى‏شد را درخواست نمود، چرا كه آن نوعى ماهى در آن زمان در وسط دریا پیدا مى‏شد و دست‏یابى به آن مقدور نبود تا اینكه اطباء او را از خود ناامید كردند و گفتند: براى خود جانشینى را براى پادشاهى انتخاب كن چرا كه شفاى تو در این ماهى است كه طلب نمودى در حالى كه دست‏یابى به آن امكان ندارد.


خداى متعال فرشته‏اى را مأمور فرمود تا این ماهى را به طرف ساحل براند تا صید آن براحتى امكان داشته باشد. پس این نوع ماهى گرفته شد و پادشاه خورد و سالم شد و سالها پادشاهى كرد.


اما آن پادشاه مؤمن نیز همانند آن مرض را گرفت و زمانى مریض شد كه همان نوع ماهى در نهرها به آسانى یافت مى‏شد، پادشاه مؤمن آن ماهى را طلب نمود و اطباء نیز همان ماهى را براى او توصیه نمودند و گفتند: خیال شما راحت باشد كه الآن زمان صید آن ماهى است، براى شما صید مى‏شود و از آن مى‏خورید و شفا مى‏یابید.


خداى متعال همان فرشته را مأمور كرد كه آن نوع ماهى را از نهرها به وسط دریا براند تا این پادشاه به آن دست نیابد، به همین خاطر آن ماهى یافت نشد تا پادشاه مؤمن در طلب ماهى و به خاطر نبود دوا جان سپرد.


این جریان، فرشتگان آسمان و اهالى آن ناحیه از زمین را شگفت زده كرد به حدى كه نزدیك بود گمراه شوند، چرا كه خداى متعال دست‏یابى به آنچه را كه كافر نمى‏توانست به آن دست یابد را آسان نمود و دست‏یابى به آنچه را كه مؤمن مى‏توانست به آسانى به آن دست یابد را مشكل ساخت.


خداى متعال به فرشتگان آسمان و پیامبر آن زمان در زمین وحى فرمود:


یقیناً من همان خداى كریم و بخشنده و توانا هستم، آنچه را مى‏بخشم ضررى به من نمى‏زند و آنچه را نمى‏بخشم چیزى از من كم نمى‏كند و به هیچ كس به اندازه ذرّه‏اى ظلم نمى‏كنم، اما این كه دست‏یابى به ماهى را در غیر فصل آن براى كافر آسان نمودم به این دلیل بود كه پاداش حسنه‏اى باشد كه او انجام داده بود چرا كه حق این است كه براى هیچ كس حسنه‏اش را باطل ننمایم تا در حالى وارد قیامت شود كه حسنه‏اى در صحیفه اعمال او نباشد و به خاطر كفرش داخل آتش شود.


و اما این كه همان ماهى را براى عابد منع نمودم به خاطر گناهى از او بود كه خواستم با جلوگیرى از خواسته او و از بین بردن آن دارو، گناهش را پاك نمایم تا در قیامت در حالى بر من وارد شود كه گناهى نداشته باشد تا او را داخل بهشت نمایم‏ .


در اینجا لازم است به نكته‏اى بسیار مهم كه در قرآن و روایات و نیز در گفتار روانكاوان و روانشناسان آمده اشاره كنم كه گناه و معصیت و فسق و فجور ریشه در بیمارى و اختلالات معنوى روان و قلب دارد و در حقیقت گنهكار از نظر اسلام یك بیمار است، براى درمان او در مرتبه نخست باید هم چون طبیب مهربان و پر حوصله و پر محبّت با او برخورد كرد تا به تدریج داروى محبّت و داروى زبان نرم و لیّن و داروى خوبى، او را درمان كند.


این نوع بیمارى در وجود كسى ذاتى نیست كه قابل درمان نباشد، حالتى عرضى است كه با هنرمندى طبیب یقیناً به درمان مى‏رسد.


برخى از مؤمنان نسبت به مردم از چنان محبّت سرشار و فراوانى برخوردارند كه باید گفت عین محبّت و بلكه خود محبّت‏اند.


حجر بن عدى كه از شخصیت‏هاى كم نظیر عرصه‏گاه معنویّت و در عشق به امیرالمؤمنین علیه السلام زبان‏زد بود و جان مباركش را هم بر سر این محبّت از طریق شهادت نثار كرد، هنگامى كه روز بیستم ماه رمضان از مولایش پس از ضربت خوردن از قاتل عیادت كرد به عنوان‏


یا حِجْرَ الْخَیْرِ


مورد خطاب قرار گرفت‏ یعنى اى حجرى كه همه وجودت با خیر و خوبى وحدت و اتحاد پیدا كرده است و به همین خاطر خیر و خوبى هیچ‏گاه از تو جدا شدنى نیست.


آرى، حجر الخیر و امیرالمؤمنین علیه السلام كه تجسم همه خوبى‏ها و كرامات است چنان مجذوب یكدیگرند كه على علیه السلام دلش براى حجر مى‏تپد و حجر از شدت ایمان و عشقش به على جان در راه على مى‏دهد.


[... وَ الطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّباتِ أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِیمٌ‏] .


... و زنان پاك براى مردان پاك و مردان پاك براى زنان پاك‏اند، این پاكان از سخنان ناروایى كه [تهمت‏زنندگان‏] درباره آنان مى‏گویند، مبرّا و پاك هستند، براى آنان آمرزش و رزق نیكویى است.

اولین مدرسه عشق که تأســـیس شده 

درس عشق علی و فاطمه تدریس شده

گـل ادم چـو سـرشـتن به کاه از عـلــی

اولـین کلمه که آمـوختن علـی بود علـی

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.