• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن طنز و سرگرمی > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
طنز و سرگرمی (بازدید: 5367)
شنبه 18/3/1387 - 18:6 -0 تشکر 42546
به بهترین خاطره خنده دار دوستانتان از 20 نمره بدید!!!

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

بریــــــــــــــــــــــــــــد کنار من اووووووومدم


سلام دوستان خوبم تو این بحث می خوام یه مسابقه راه بندازم  ولی  سوالی مطرح نمی شه 

 ازتون می خوام که بهترین و خنده دارترین و با جالب ترین و... خاطره عمرتان که فکر می کنید فقط خودتون تجربش کردید را برای ما در این جا بنویسید

اینطوری خاطرت جالبه شما را دوستانتان می خونند و از طرفی بازدیدکنندگان به خاطرهای نوشته شده از 20 نمره می دن که از این طریق هم بهترین خاطره دوستان تبیانی خودمون را هم می شناسیم 

 

 

 

 

یاحــــق

 

 

 آبی تر از انیم که بی رنگ بمیریم

ماشالله

 

دوشنبه 20/3/1387 - 15:11 - 0 تشکر 42683

بهترین خاطره من این بود که می خواستم به یه دوستم زنگ بزنم و این کار را هم کردم اما به جای اینکه شماره دوستم را بگیرم اشتباها شماره دیگری را گرفته بودم.تا اینجای داستان مساله ایی نیست.اما داستان از اینجا شروع میشه که اسم اون فردی که جواب تلفن من را داد با اسم دوست من یکی بود و اسم دوست اون هم با اسم من یکی بود.بعد از کلی حرف زدن آنهم حدود نیم ساعت با پرسیدن یه سوال از طرف من کمی مساله قاطی پاطی شد. بعد از بررسی های لازم،معلوم شد که چه اشتباه خنده داری شده بود.اما بعد از معذرت خواهی از هم،دلمون نیومد از هم خداحافظی کنیم این بود که حدود نیم ساعت دیگه با هم صحبت کردیم،و از همدیگر خوشمون اومد و با هم دوست شدیم و حالا تقریبا 5 ساله که با هم دوست هستیم و ...

(البته فکر بد نکنید هم من پسرم و هم اون دوستم)

یه خاطره دیگه:

تازه تابستون شروع شده بود و هوا گرم،به یادم آمد که بهتره این تعطیلاتو بریم روستا و صفای بکنیم با هوای تازه و دشت و دمنو از همه مهم تر خر سواری.

سرتونو درد نیارم رفتیم و بعد ...

یه روز که تو خونه عمه ام بودم و داشتم تلویزیون نگاه میکردم در این حین شوهر عمه ام که تو اتاق دیگه ایی بود به اتاقی که من در آن بودم آمدو به من گفتtmm9ml هرچی می خوام به ... زنگ بزنم یه زنیکه جواب میده با فارسی هم صحبت میکنه،منم نمی دونم داره چی میگه و از این حرف ها

منم فکر کردم کی میتونه باشه.خونه عمه ام که بچه ...باز که ندارند. شوهر عمه ام که حدود 80 سالشه در ضمن با ایمانه در ضمن نمی تونه فارسی صحبت کنه و از این در ضمنها...

فکر را تموم کردمو به ش ع گفتم شماره ایی رو که گرفتی دوباره برام بگیر،ببینم چه میشه.

ش ع ام شماره را گرفت و گوشی را به دستم داد.منم خودم را آماده کردم برای پاسخ دادن همون زنه.بالاخره تلفن خانم زنگ خورد و من آماده شدم برای جواب خانم که بگم :شما خجالت نمی کشید دارید یه پیرمرد 80 ساله را اذیت میکنید و از این حرف ها که خانم جواب داد.

با شنیدن صدای خانومی اول تعجب کردم،بعد خنده ام گرفت تا جاییکه نزدیک بود کلیه هام از خنده بترکند.

اگه شما در چنین موقعیتی قرار داشتید حتما چنین عکس العملی را از خود نشون میدادید.چون من این صدا را از پشت گوشی شنیده بودم:مشترک گرامی شماره مورد نظر در دسترس نمی باشد لطفا بعدا شماره گیری فرمایید!

خدايا،منعمم گردان به درويشي و خرسندي
چهارشنبه 22/3/1387 - 0:21 - 0 تشکر 42897

بسم الله الرحمن الرحیم

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

بریــــــــــــــــــــــــــــد کنار من اووووووومدم


سلام دوست عزیزم ، قبل از هر قضاوتی وظیفه خودم می دونم که از ارادتت نسبت به نوشته های خودم تشکر کنم از صمیم قلب

دوتا خاطره گفتی که کلی جالب بود مخضصوصا اولی که کلی بعد از خوندنش خنیدیدم انقدر جالب و تازه بود که یخ بار دیگه هم خوندم

به عنوان یه بازدید کننده معمولی نه نویسنده این بحث به خاطره اولت نمره 18.5 می دم جالب ترین نکته که خیلی منو جلب کرده اینکه این پیش امد اتفاقی با عث یه دوستی 5 ساله شده .اخر این خاطره خوب و جالب     نا خود اگاه به جمله ای که همیشه همراه من است فکر کردم :

هرچه پیش اید خوش اید

و به خاطر دومت چون قبلا شنیده بودم با اجازه شما می دم 17

یه دنیا ممنون

حالا دوسا دارم بازدید کنند های عزیز  نمره بدا به خاطره دوست عزیزمون و خاطرات جالب خودشون را برای ما بنویسن تا این بحث از گرمی خودش نیفته

یاحــــق

 

 

 آبی تر از انیم که بی رنگ بمیریم

ماشالله

 

شنبه 25/2/1389 - 15:19 - 0 تشکر 200446

کار خوبیه ولی شاید باورتون نشه من تا حالا خاطره ی خنده دار تو زندگیم نداشتم هر چی بوده غم بوده غم

يکشنبه 28/6/1389 - 17:44 - 0 تشکر 233123

سلام سال دوم دبیرستان ترم اخر امتحان فیزیک داشتم وخیلی می ترسیدم توخونه نشسته بودم کتابم جلوم داشتم به معلم فیزیکم فک میکردم که الان داره چی کار میکنه که داداش م درو باز کرد رفت با لباس خونهرفتم دم در میخاستم از همین داخل ببینم کجا میرهکه یه دفعه یه چیز عجیب معلم فیزیک سوار دوچرخه داره ازجلو خونمون رد میشه من وایساده بودم نیگاش میکردم اونم همینطور اصلا حواسم نبود لباسم مناسب نیست بدونهیچی رفتم تو تا یه ساعت هنگ کرده بودم یعنی ذهن من چه زود اونو جذب کرده بود با اینکه خونش اصلا یه جای دیگه بود

يکشنبه 28/6/1389 - 18:1 - 0 تشکر 233126

سلام

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.