• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 467)
جمعه 8/7/1390 - 10:10 -0 تشکر 371136
باباجان زودتر دشمنان را بكش و پیش ما بیا

در این نامه آمده است: باباجان من و سوده دلمان برایت تنگ شده است. زودتر دشمنان را بكش و پیش ما بیا و ما را بیرون ببر زیرا از وقتی كه شما به جبهه رفتید مامان ما را هیچ جا نبرده.
شهید محمد اصغریخواه، فرمانده گردان كمیل لشكر قدس گیلان بود كه در 9 فروردین ماه 1367 در عملیات والفجر 10 به شهادت رسید.

همسرش در خاطراتی كه از این شهید بیان می كند، آورده است: توی صحبت های مقدماتی قبل از ازدواج قول پنج سال زندگی رو بیشتر به من نداده بود. اواخر كه به شش سال رسیده بود به رُخ می كشید و می گفت: « خلف وعده كردم. (كول دار بون آغوز پیداودی) یعنی زیر درختی بی ثمر، گردو پیدا كردی.»

ثمره این ازدواج دوفرزند به نام های «سجاد و سوده» است كه یقیننا در حال حاضر به یك زن و مرد كامل تبدیل شده اند.

حضور پدر در صحنه های نبرد باعث شده بود كه كودكان دلشان برای بابا بیشتر تنگ بشود و برایش نامه بنویسند. این خطوط سطرهای از نامه آقا سجاد به پدرش است كه با دست خط خود آن را نوشته است.

یكی از همرزمان شهید اصغریخواه می گوید:

« برای اولین بار بود كه پسرش براش نامه نوشته بود. با افتخار نامه رو می خوند و به ماها كه مجرد بودیم می گفت: "شما ها چه می دونید متاهل بودن یعنی چی؟ ببینید پسرم برام چی نوشته؟ " او چندین بار نامه رو خوند و گریه كرد.

 

alt



* متن نامه سجاد به پدرش:

به نام خدا

خدمت پدر بزرگوارم سلام

امیدوارم كه حالتان خوب باشد. باباجان من و سوده دلمان برایت تنگ شده است. زودتر دشمنان را بكش و پیش ما بیا و ما را بیرون ببر زیرا از وقتی كه شما به جبهه رفتید مامان ما را هیچ جا نبرده. من همیشه به مدرسه و سوده به كودكستان می رود. ما همیشه سفارش شما را به یاد می آوریم. باباجان من به شما قول می دهم كه پسر خوبی و مانند شما دلیر باشم و نمرات خوب بگیرم.

خدانگهدار شما پسرت سجاد
 

 

منبع:ساجد

 

پنج شنبه 10/1/1391 - 15:36 - 0 تشکر 443342

احسنت آقا سجاد عزیزم،به قولی که به بابا داده بودی به نحو احسن عمل کردی. این رو من روزی که از نزدیک زیارتتان کردم فهمیدم.

خوشا شهیدان و خوشا آنان که با یاد شهیدان زنده اند

دوشنبه 14/1/1391 - 0:59 - 0 تشکر 444097

وصیت به فرزندم
فرزند دلبندم سلام
آخرین لحظات خواستم شما را در جریان مسایلى گذاشته و بدین طریق اداى تكلیف نمایم و شما را نسبت به چند نكته یادآور شوم .
فرزندم هنوز 17 روز از تولدتان نگذشته بود كه من عازم جبهه گردیدم. این را گفتم براى اینكه میدانم روزى از مادر مهربانت خواهى پرسید كه آخر پدر من كجاست و میدانم كه روزى همبازیهایت را در آغوش گرم پدر و مادرشان خواهى دید و بدین جهت كه تو محرومى احساس كمبود خواهى كرد و مادرت را در مقابل این سوال قرار خواهى داد و می ترسم از اینكه او جوابى برایت نداشته باشد كه فانعتان كند . مسئولیتم در مقابل انقلاب و اسلام خیلى بیشتر از مسئولیتم در مقابل شما بود و در حقیقت شما را چون خودم وقف انقلاب اسلامى می نمایم . از زمان ما برایت بگویم زمان پر از ظلم و جور بود ، اسراییل جنایتكار هزاران نفر از شیعیان لبنان و اهل تسنن فلسطینى را به شهادت میرساند ، صدام جنایتكار به كشورعزیز ما لشكركشى نموده و درصدد تضعیف و شكست انقلاب اسلامى ما بود ، جهان در اوج مبارزه اسلام و كفر بود و صداى «هل من ناصر ینصرنى»امام حسین هر روز توسط فرزند پاكش امام خمینى به گوش میرسید و جوانان پاك و خداجوى یكى پس از دیگرى لبیك گویان به استقبال گلوله ها و خمپاره ها میرفتند و با پیروزى كامل به لقاءا... می رسیدند و در این میدان وسیع از یكدیگر سبقت می گرفتند و در این میان پدرت نیز یكى از شركت كنندگان درجه 3 این مسابقه بود ، شهادت معنى و مفهوم اصلى خود را باز یافته و مشترى زیادى داشت . جهان در انتظار عدالت و عدالت در انتظار مهدى(عج) بوده و مشتاقان دیدار مهدى(عج) او را عینا در جبهه ها می دیدند ، جهان ملعبه دست عده اى قلدر و غاصب و نمرود و معاویه و یزید گشته و هر كدام بر عده اى حاكمیت داشتند ، درخت ضعیف و در حال خشك شدن اسلام احتیاج به خون داشت تا دوباره زنده گردد و خلاصه ملتهاى جهان و بندگان خدا در حال اضطرارى به سر مى بردند و درسر دوراهى قرار گرفتند ، راه عدل و ظلم ، راه حق و باطل ، راه معنویت و مادیت، راه هستى و نیستى ، راه ماندن و رفتن ، راه با سعادت (شهادت) و راه زندگى همراه با ذلت و پذیرفتن خوارى ، راه پیروزى و شكست ، كه خلاصه در این میان هر كدام یك راهى می رفتند و من هم یكى از این راهها را كه راه ابدى و راه دیدار خداوند و گذشتن از همه چیزها و گسستن همه وابستگیهاى شیطانى را انتخاب نمودم (همان راه ائمه و معصومین ) و اما تو .....فرزندم سعى كن كه راهم را ادامه دهى و پیام رسان و پاسدار خونم باشى . بدان كه شما نسل آینده انقلاب در قبال این همه خونها كه ریخته شده است مسئولید . فرزندم همیشه سعى كن با دوستان خدا دوست و با دشمنان خدا دشمن باشى . و همیشه در صف واحد بر علیه كفر و نفاق مبارزه كن و خلاصه راهى كه من تا بدانجا رسانده ام, تكمیل كن . فرزندم نكند روزی مادرت را تحت سوالى در موردم قرار دهى كه او جوابى نداشته باشد . سعى كن كه حرفهاى او را از جان و دل گوش كنى هر وقت كه مشكلات و نارسایی هاى دنیوى به تو روى آورد به قرآن پناه ببر ، قرآن را زیاد مطالعه كن . امیدوارم كه خداوند امام ما را تا انقلاب مهدى (عج) حفظ نماید و تو سعى كن كه صد در صد از او اطاعت كنى و همیشه گوش بفرمانش باشى .
فرزندم اى كاش می دانستم كه در آینده چه سوالهایى برایت پیش مى آید تا برایش جوابى پیدا كنم ولى امید آن دارم كه همیشه به راه راست بروى ,راهى را كه اولیاء خدا رفتند . تلاش كن كه الگو و نمونه همكلاسی هایت باشى و علاوه بر اینكه در فقدان ظاهرى من احساس كمبود نكنى . میدانم كه افتخار خواهى كرد كه پدرت در راه و حراست از انقلاب اسلامى شهید شده است .
فرزندم من میروم اما تو خواهى ماند ولى سعى كن آنچنان بمانى كه الگویى براى جامعه و افتخارى براى خانواده باشى . راهى را كه من میروم و اولى و آخرى هم نخواهم بود تو هم سعى كن كه راهم را در قرآن بیابى و ادامه دهی . ما میرویم تا اسلام را یارى كنیم ، ما میرویم تا بیت المقدس عزیز را آزاد كنیم و اگر در این راه شهید شوم تو اى فرزندم اسلحه ام را برگیر و با مشتهاى گره كرده و ایمانى استوار و عزمى راسخ راهم را ادامه بده . در پایان چون وقت بیشترى نیست به این امید كه به این وصیتنامه پدرانه ام عمل كرده و مفید براى اسلام و انقلاب باشید شما را به خداى بزرگ میسپارم . 25 / 4 / 61 برابر با 24 رمضان 1402
خداحافظتان باشد . پدرتان محمد اصغرى خواه

اللهم عجل لولیک الفرج
دوشنبه 14/1/1391 - 15:16 - 0 تشکر 444229

سلام دست شما درد نکنه همسنگری  صاحبدل


چه زیبا شد این مبحث با صحبت های  پدر و فرزندی ...

خوشا شهیدان و خوشا آنان که با یاد شهیدان زنده اند

پنج شنبه 14/2/1391 - 12:13 - 0 تشکر 450381

پدر...


بی قراری کودک دیروز - مادرامروز...

 وقتی خبر عروجت را از زبان بزرگتر ها شنیدم نمی دانستم كجا رفتی؟نمی دانستم این رفتنت با دیگر رفتن ها فرق دارد، نمی دانستم چرا هر كس از كنارم رد می شود اشك چشمانش را می پو شاند، نمی دانستم چرا هر كسی كه به من می نگرد لبخندی تلخ بر لبانش نقش می بندد، نمی دانستم چرا همه اطرافیانم می گریند؟ همه می نالند؟

چرا همه نام تورا می برند؟ و چرا هركس به دیدنمان می آیند عروسكی به دست دارد و یا اسباب بازی دیگری؟ آری این ندانستنها تا آنجا ادامه یافت كه فهمیدم تو برای همیشه ما را تنها گذاشته ای و آنها به جای تو برایم عروسك می آورند، آن زمان آسمان بر سرم فرو ریخت  گرچه می گفتند بچه ها هنوز كوچكند و دوری و تنهایی را نمی فهمند، بی كسی را حس نمی كنند و هنوز سر گرم بازیهای شادمانه شان هستند،ولی كسی نمی دانست كه درون سینه كوچك من طوفانی عظیم در حال شكل گرفتن بود چند روزی گذشته بود كه من تازه رفتنت را فهمیده بودم، بهانه ات را می گرفتم اما با قلب كوچك و زبان نارسایم نمی دانستم چگونه به اطرافیانم بفهمانم كه من مثل شما غمی سنگین بر دل دارم، شاید هم سنگین تر از شما،ونمی دانستم چگونه به آنها بگویم كه  دیگر دوران بازیهای شادمانه ام به پایان رسیده است، چرا كه همبازی مهربان من دیگر بر نمی گردد. آری پدر، دلم هر كنج خانه را برای یافتنت بو می كشید، جسمم در خانه بود اما روحم در میان آسمانها، در میان ستارگان تو را جستجو می كردم، برای اینكه دیگران دل تنگیم را باور كنند قاب عكس زیبایت را آوردم و در كنارم نهادم خوب به یاد دارم كه حتی لحظه ای از خودم جدا نمی كردم، وقتی دیگران تلاش می كردند عكست را ازمن جدا كنند، ومن بازبان كودكانه ام جوابی برای آنها نداشتم اما در درونم غوغایی بود، دلم فریاد می كشید به آنها بگو :

«دوریش مرا از پای درخواهد آورد و غم ندیدنش چون نیشتری برقلبم خواهد نشست»

هر چند آن قاب عكسی بیش نبود اما وقتی عكست را در آ غوش می گرفتم انگار تو را در كنارم حس می كردم و بوی تو به مشامم می رسید لحظاتی می گذشت اما درد تنهاییم حتی با وجود قاب عكست آرام نمی گرفت، اینها را از زبان مادر شنیداه ام :

اشك می ریختی وناله سر می دادی وقتی كه علتش را جویا می شدم درد پاها را بهانه می كردی و ما نیز به گمان اینكه نیاز به طبیب داری تو را به نزدش می بردیم.طبیب نوازشت می كرد  وبا تو سخن می گفت و درد تنهاییت را تسكین می بخشید و آرامت می نمود و به خانه برمی گشتیم اما لحظه ای طول نمی كشید كه باز هم همان درد پاهای صوری، مادر می گوید كه شبی چندین بار تو را به بهانه درد پا به نزد پزشك بردیم اما هر بار طبیب از بابا می گفت واز بیماری روحیش و سپس دست پدارنه بر سرت می كشید تو به محبت طبیب انس گرفته بودی.
روزها می گذشت و من دیگر باور كرده بودم كه این درد را درمانی نیست از مادر می پرسیدم :چرا دیگر بابا به خانه نمی آید؟ و او در پاسخم می گفت خداوند او را نزد خود به بهشت برده است، و دوباره می پرسیدم: بهشت كجاست؟ پس چرا ما را با خود به بهشت نبرده است؟ می گفت خدا فقط اورا خواسته است، مگر شما همواره از مهربانی خدا برایم سخن نمی گفتید؟ مگر از همان آ غازین زندگی ام خداوند را برایم رحمان نام نبردید؟ پس چگونه است كه همبازیم را ازمن می گیرد؟ چگونه است كه یار وفادارم را به نزد خویش می خواند؟ مگر نگفتی كه خدا مهربان است؟ پس چرا مهربانم را از من جدا می كند....!؟ و......

مادر می ماند و سوالات سخت وبی پاسخم! مادر می ماند كوله باری از درد! مادر می ماند و آه سردی كه از اعماق وجودش بیرون می جهید و اشكی كه در چمشش حلقه می زد و آرام برگونه های زردش می چكید!....

خوب به یاد دارم كه هنگام غذا وقتی كه برسر سفره می نشستم با اشتیاق غذا را می بلعیدم  مادر می گفت كمی آرامتر  چرا در خوردن اینگونه شتاب می كنی؟ و من با همان رویای كودكانه ام پاسخش می دادم: می خورم تا زودتر بزرگ شوم  و خدا مرا نیز به سوی خود ببرد تا باز هم در كنار بابا باشم مگر نه اینكه بابا پیش خداست؟ و مادر با لبخندی مملو از درد از كنار سفره بلند می شد و می رفت...

حال دیگر سالها از آ ن روزهای تلخ و جانسوز می گذرد اما هنوز هم شبها دلم را همان بی قراری های كودكانه فرا می گیرد  هنوز هم قاب عكست مرا تسكین می دهد، هنوز هم در آسمانها به دنبالش می گردم، هنوز هم پرنده بی قرار قلبم برای یافتنش تا اوج آسمان ها بال و پر می گشاید اما دلم را به این خوش كرده ام كه سر انجام كه خداوند روزی ما را نیز به سوی خود دعوت خواهد كرد واو را دوباره به من باز می گرداند .....


دخترت سوده

خوشا شهیدان و خوشا آنان که با یاد شهیدان زنده اند

شنبه 16/2/1391 - 16:6 - 0 تشکر 450997

بانام خدا و سلام
ممنون از ایجاد این تاپیک
اتفاقا در کتاب "پایی که جاماند"نیز راوی خاطرات کتاب اسمی از این شهید بزرگوار برده است پیشنهاد می کنم این کتاب را تهیه و مطالعه کنید

«اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم» 

رواق منظر چشم من آشیانه توست         کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

انجمن تعلیم و تربیتیها 

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.