• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 519)
شنبه 3/7/1389 - 21:43 -0 تشکر 235041
هدیه فاطمه


تق ...

اصلا فکر نمیکرد صداش اینقدر بلند باشه ، کمی هم ترسیده بود. تا حالا شکستن قلک رو تجربه نکرده بود.شاید به این خاطربود که هیچ وقت انگیزه ای به این مهمی برای شکستن قلک پیدا نکرده بود. پول خردها رو یکی یکی از بین تکه های قلک شکسته جمع کرد و توی یک کیسه ریخت. لباسش رو سریع پوشید ودوید توی کوچه. کیسه پولهارو محکم توی دستاش گرفته بود که مبادا این پول ها رو از دست بده. در تمام مسیر هم به این فکر میکرد که با این پول ها چی می تونه بخره؟ خوراکی ، لباس ، یا ...
هنوز به هیچ نتیجه ای نرسیده بود که خودش رو جلوی مغازه اصغرآقا دید .اصغرآقا مثل همیشه پشت
پیشخوان مغازه داشت با چرتکش کار می کرد. فاطمه کوچولو کیسه پول خرد ها رو یه بار دیگه نگاه کرد
، یه نفس عمیق کشید وپاش رو توی مغازه گذاشت.
- سلام اصغرآقا
اصغرآقا که تازه متوجه اومدن فاطمه کوچولو شده بود گفت :
- سلام فاطمه جان. خوبی؟ چیزی می خوای؟
فاطمه کیسه پول رو به اصغر آقا نشون داد و گفت:
- اصغرآقا با این پول ها چی می شه خرید؟
اصغرآقا  یه نگاهی به کیسه انداخت و اون رو از فاطمه گرفت .ولی قبل از اینکه بگه چی می شه خرید
، پرسید؟
- فاطمه جان هر چی می خوای بگو تا بهت بدم . مگه یادت رفته که من و بابات با هم رفیقیم . بگو
تعارف نکن عمو جون ...
فاطمه جواب داد:
- نه عمو واسه خودم هیچی نمی خوام. فقط بگین چه جور خوراکی میشه با اینها خرید و به جبهه
فرستاد.
اصغرآقا یه جوری که فاطمه متوجه نشه اشکهاش رو پاک کرد و با  لبخندی گفت:
- کنسرو ماهی ... آره همین خوبه ،با این پول ها میشه کنسرو ماهی خرید.
بعدش هم توی یه کیسه چند تا کنسرو گذاشت و به فاطمه داد. فاطمه کوچولو اصلا فکرش رو هم نمی
کرد با این پول های کم ،این همه خوراکی بتونه بخره.
لبخند کودکانه ای زد و خواست از مغازه بیرون بره که اصغر آقا صداش زد:
- راستی فاطمه جان نگفتی از بابات چه خبر ؟ خیلی وقته از جبهه نیومده ، دلمون براش تنگ شده ،
اگه زنگ زد سلام من رو هم بهش برسون ...
فاطمه از بس که خوشحال بود ،دیگه منتظر تموم شدن حرفهای اصغر آقا نموند و به سمت مسجد
دوید.
نزدیک مسجد که رسید، دید همه دارن کارتن کارتن  وسیله و خوراکی برای جبهه میارن ،که هر
کدومشون چند برابر کیسه خوراکی فاطمه بود.قدم هاش یکم سست شد. نگاهی به وسایل بقیه ونگاهی هم به کیسه خودش انداخت. دیگه سرش رو خیلی بالا نیاورد ولی باز هم به راهش ادامه داد. حرفهای دلش رو ،از اون چند
قطره اشکی که داشت از روی گونه هاش می غلتید، می شد شنید.
آسمون شهر هم حسودیش شد و مثل دل آسمونی فاطمه شروع به حرف زدن کرد. چند لحظه بعد اشک و
بارون یکی شده بود .انگار بارون چیزی نمیخواست جز اینکه اشکهای فاطمه رو بشوره. فاطمه کوچولو الان درست روبروی در مسجد ایستاده بود و به کامیونی نگاه می کرد ،که با کمک های مردمی وکمک
کوچولوی اون پر شده بود. کامیون آروم آروم از فاطمه دورتر و فاطمه آروم آروم خوشحال تر می شد.
چند روز بعد ،تو خط مقدم جبهه ،کیسه خوراکی فاطمه ،رسیده بود به دست پدر فاطمه ...

 

 


نوشته ایی از : سعید سخایی

 

 

جاده دوستی پایانی ندارد، اگر بیایی و همسفرم باشی

 

http://img1.tebyan.net/Big/1391/09/fbc019f9a0b44c799f5f3ee58ba495e3.jpg 

 

شنبه 3/7/1389 - 21:58 - 0 تشکر 235045

آخی،چه دختر ماهی بود که با همون قلک کوچولوش برده برای جبهه کمک کنه

کاش ماهم موقع جنگ بودیم.جاده دوستی دستت درد نکنه با مطلب قشنگت

التماس دعا

          کربلای جبهه ها یادش به خیر       سرزمین نینوا یادش به خیر               

 

       "شادی روح امام و شهدا صلوات"          

 

                                               

 
 
دوشنبه 4/7/1390 - 11:39 - 0 تشکر 370208

سلام به همه
همیشه خودمون رو غرق در زندگی روزمره کردیم و نفهمیدیم که چقدر از شهدا دور شدیم.
حالا که یکی از عزیزان تبیانی دعوتم کرد اینجا ، گفتم دست خالی خدمت نرسم.

 

جاده دوستی پایانی ندارد، اگر بیایی و همسفرم باشی

 

http://img1.tebyan.net/Big/1391/09/fbc019f9a0b44c799f5f3ee58ba495e3.jpg 

 

دوشنبه 4/7/1390 - 14:54 - 0 تشکر 370239

سلام. به به چه عجب!

بعدمدتها قدم رو چشم ما و شهدا گذاشتین:)

این چیزی که گفتی دقیقا به این شعر می خوره:

امروز برای شهدا وقت نداریم

ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

با جضرت شیطان سرمان گرم گناه است

مابهر ملاقات خدا وقت نداریم  چون فرد مهمی شده نفس دغل ما

اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم

درکوفه تن غیرت ما خانه نشین است

بهر سفر کرببلا وقت نداریم  تقویم گرفتاری ما پرشده از زر

ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

هرچندکه خوب است شهیدانه بمیریم

خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم

سعی کنید تو برنامه ریزی زندگی تون شهدا هم یه گوشه ای جا بدین

          کربلای جبهه ها یادش به خیر       سرزمین نینوا یادش به خیر               

 

       "شادی روح امام و شهدا صلوات"          

 

                                               

 
 
دوشنبه 4/7/1390 - 22:33 - 0 تشکر 370361

سلام

داستان قشنگی بود... ممنون.... ما هم هی باید موقع گردگیری ها بیاییم ببینیم قبلا ها آثاری بوده:-)...

و اینکه ما قرار نیست برای شهدا وقت بذاریم... اونا تماما هستا.. باید وقتی برای خودمون بذاریم تا ببینیم...

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.