• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن عمومی > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
عمومی (بازدید: 930)
سه شنبه 24/10/1387 - 9:28 -0 تشکر 82569
كچل جان چطوری؟

دلمون بد جوری شور می زد بالاخره كدها رو خوند 07 بیرجند - 03تهران - 05 كرمانشاه و... آره خودش بود 05 كرمانشاه. من كه بار و بندیل سفرم حاضر.  موهای سر هم كامل تراشیده. آماده سفری به دیار دور دیار مردانگی دیار تنهایی و استقامت. 2 روز مهلت دادند برای تجدید قوا. بار و بندیل به كول راهی خانه. شب موعد فرا رسید سراسر پر بود از خانواده های عزیزان بی مو. چندی هم كه هنوز در فراق این عزیز می گریستند به سكوتی غم ناك تكیه داده بودند. فضای اتوبوس پر بود از سكوت - ترس - بغض . گهگاهی خوراكی- گهگاهی چرتی كوتاه- گهگاهی نگاهی به منظره تاریك شهر. سوز صبح به قله كوه سلام می كرد و همه ما را به كنجی كشانده بود چنان سرمایی كه ... . به سرایی رفتیم تخت در تخت. تاریك و مبهم. جایی برای خوابی شیرین اما تلخ. شامگاهی بی منطق با لباس هایی رنگارنگ. ترس در استخونمون لونه كرده بود. با كوچكترین صدایی همه از خواب می پریدند. دنبال تولید صدا می گشتند. خواب در چشمان خسته بی تابی می كرد ولی چگونه؟ كم كم نسیم خواب سالن رو فرا گرفت. ضربه ای به در، خواب را از چشمانمان گرفت چنان محكم می كوبید كه گویی جونمون را می خواهند بگیرند با فحش و دری وری قائله خاتمه یافت. اما خدا بگم چی كارت كنه نامرد روز اوله كمی مروت به خرج بده این چه طرز بیدار كردن است .

شنبه 5/11/1387 - 17:13 - 0 تشکر 84713

گروهان آزاد، حال نوبت گشت و گذار تو اطراف محوطه بود به سختی می شد W.C رو تشخیص داد مانند حمامی بود كه نمره داشت ولی از دور تشخیصش سخت به نظر می رسید دو تا بغل هم. یكیش مال یك گردان و دیگری مال گردان ما بود بی هوا وارد W.C گردان روبرو شدیم چنان سخت چشم غره می رفتند كه گویی ارث پدرشان را می خواهی بالا بكشی فقط یك قضای حاجت ساده بود وارد می شدی چاه سختی در وسطش نمایان شد یكی پنجره نداشت دیگری قفلش خراب و الا آخرش خرابكاری! فقط یكی دوتاش می شد راحت... جالب این بود كه W.C ما همین كنارش بود و واقعاً تمیز فرقش این بود كه مال اونها همیشه باز بود و برای ما مواقع خاص. بوفه آن پشت بود راهی نبود ولی 5 دقیقه ای باید از میان لجن های واقع در سطح گردان رد می شدی و تا لحظه ای اشتباه می رفتی پوتینت گِل مالی بود و دردسری داشت واكس زدنش. وقت غذا زمان خوبی بود بعد از نماز ولی بین فاصله صبحانه و ناهار باید وقتی برای پر كردن شكم باقی می ماند بعضی ها كه فرار را ضمیمه كرده بودند و گهگداری پیچ می خوردند می توانستی آنجا پیدایشان كنی ارزان بود و خوشمزه. نوشابه هم می داد با اینكه خلاف بود. چای می خوردند و تفاله هایشان را با نشانه گیری دقیقی بر درختی خشك شده پرتاب می كردند و چنان زیبایی داشت كه نامش درخت چای شده بود.

شنبه 5/11/1387 - 17:23 - 0 تشکر 84716

فروشگاهی داشت كه همه چیز داشت از آدامس بگیرید تا گونی های كیلویی برنج ولی رفع نیاز ما با اینها نبود می خریدیم پنیری- خرمایی- شیری و كیكی. كلاس هایمان دو تكه بود تكه ای بالاتر تكه ای روبرو آسایشگاه. استادان می آمدند و می رفتند. در لیست، استادها را نوشته بودند و درسی كه باید درس می دادند. و برایمان جالب بود كه استادهای محترم فقط 2- 3 نفر بودند كه 2 تایشان فرمانده های خودمان بودند. به صرافت رفتیم كه چگونه این 2- 3 نفر می خواهند بچرخانند ما را. كه بحث پیچ خوردن به ذهنمان خطور كرد آری آنها هم می پیچاندند به راحتی. آنقدر تمرین داشتیم كه اسلحه را چشم بسته باز می كردیم و می بستیم. بهانه ای بود برای سرپوشی پیچ ها! می گفت باز كنید، ببندید هنوز می دونم كه هیچ كدومتون بلد نیستید ولی باور كنید بستیم و باز كردیم ولی دوباره استاد امر می كردند...

دوشنبه 7/11/1387 - 8:26 - 0 تشکر 85026

كلاش ها تمیز بود. چندتایی بود كه شكستگیشان به چشم نمی آمد. چندتایی هم خراب. اسلحه را كه گرفتیم چنان شوقی برمان داشت كه نگو. همه به طرف هم تیر در می كردند و چندنفرمان را ناكار كردند! مثل بچه ها بازی می كردند. گفته بودند به ما حواستان باشد كه اسلحه ناموس جنگی توست آن را به كسی ندهید... همدم 2 ماهه ما. صبح ها با ما بود سرمای صبح بدنه شان را سرد كرده بود دستهای بی دستكشمان آنها را حمل می كرد، دویدن آغاز می شد با ریتمی هماهنگ و صدایی دلنشین. نفری را خواستند برای خواندن مدحی. می خواند و ما جواب می دادیم. شوق و شوری داشت. برای رو كم كنی هم كه بود دوست داشتیم از بقیه بهتر باشیم. خوب می رفتیم خوب می خواند و خوب جواب می دادیم...

سه شنبه 8/11/1387 - 15:0 - 0 تشکر 85427

وقت تقسیم بچه ها بود به چشم هر كسی رو می دید برای یه جایی انتخاب می كرد كار ساده داشت كار سخت هم داشت بسته به شانس هر كس جایی براش در نظر می گرفت. بعضی محوطه گروهان رو باید آب و جارو می كردند بعضی هم كه از فرط خوش شانسی بهشون یه محوطه هایی رو داده بودند كه باور كنید حتی یك بار هم اونجا رو تمیز نكردند. شانسم بد نبود به من و دو نفر دیگه شیشه های آسایشگاه رو داده بودن كه تمیزش كنیم هر روز. چندتایی از بی احتیاطی ترك برداشته بودند و جاهایی بود كه كامل شكسته شده بود ما هم سر صبح كه شیشه ها رو بخار می گرفت یه دستمال الكی می كشیدیم و می رفتیم سراغ كارمون. روزها می گذشت و صبحها بعد از صبحانه مشغول نظافت صبح می شدیم. دلم می سوخت برای اونایی كه مجبور بودند صبحگاه رو تمیز كنند انقدر بزرگ بود كه به چشم اونطرفش رو نمی شد دید. 3 نفر بودند و هر روز صبح و بعد از ظهر خواه یا ناخواه خواب یا بیدار سیر یا گرسنه به سمت صبحگاه راهی می شدند. فشار روی اونها زیاد بود آخه سخت بود. هم جارو كشیدن كل محوطه، هم آب پاشی برای رژه صبح.

پنج شنبه 10/11/1387 - 13:8 - 0 تشکر 85904

سلام خیلی جالبه منو بردی به اون دوران که خدمت می کردیم یادش بخیر

در وفای تو چنانم که اگر خاک شوم / آید از تربت من بوی وفاداری تو . . .

منتظر شما در وبلاگ دل شکسته
يکشنبه 13/11/1387 - 8:44 - 0 تشکر 86592

هر روز رژه ها رو می دیدیم كه چه با نظم می رفتند می خواستیم یاد بگیریم مثل اونها هماهنگ و مرتب. كلاس صف جمع شد روز اول رژه رفتن ما چنان بی نظم كه خیال می كردی اصلاً اینها همه پا طلایی اند.(پا طلایی به كسانی می گفتند كه رژه رفتن براشون سخت یا اصلاً بلد نبودند و با اون همه تمرین صف رو خراب می كردند.) از قد بلندها شروع كرد آنها نماینده ما در صف اول بودند چشم همه مخصوصاً فرمانده به صف اول بود كه اگر خوب می رفتند نیم نگاهی هم به صف های بعدی می انداخت. من تو صفهای آخر بودم سعی می كردم سر صف یا ته صف نباشم چون هر چه تنبیه بود برای اولی ها و آخریها بود. همیشه زوركی خودم رو به وسط صف می رسوندم كه حداقل كمتر بهم فشار بیاد.
همان جلسه اول بود كه فهرستی 20 نفره عزم خود را جزم كرده بودند كه از رژه هم فرار كنند. نامه هایی در دست به سمت فرمانده. بله آنها معاف از رزم بودند. دریغ از یك دور دویدن. فكر كردم آنها چنان مریض اند كه حتی راه رفتن هم برایشان ضرر دارد ولی بارها خودم دیده بودم وقت آزاد چنان به سوی بوفه می دویدند...! كم كم دستمال به دستان كار خود را‌ آغاز كردند. به دور فرمانده می چرخیدند و عرض ارادت داشتند. برایشان بد هم نشد پست های خوبی گرفتند یكی دفتر دار یكی منشی و دیگری نگهبان آسایشگاه. ما هم كه اهل این حرفها نبودیم كار خود را می كردیم.

سه شنبه 15/11/1387 - 11:43 - 0 تشکر 87204

منشی ها دست به كار شدند چیزی كه هیچ كدوم دل خوشی ازش نداشتیم «نگهبانی». می نوشتند و می رفتیم، سرد بود، گرم بود، بارانی بود، آفتابی بود هر جا كه بود باید می رفتیم كار خاصی نبود فقط پرسه زدن و یك جا ایستادن بین محوطه گردان بود و زور داشت «وقتی همه خواب بودند» تو باید بیرون محوطه به فكر تیك تاك ساعت بودی.جاهای خوب هم داشت داخل آسایشگاه بود با نیم خیزی جستی می زدی روی تخت و با صدایی دوباره نگهبانی. پست تلفن یكی از بهترین ها بود ما كه اهل تو صف وایستادن نبودیم و دل خوشی نداشتیم كسی گوشش تیز حرفهای ما باشد. منتظر بودیم كه دوستان «زحمت كش!» منشی، ما را میان آن جمعیت منتظر راهی پست تلفن كند. پاس بخش هم مسئولیت تقسیم ما را به عهده داشت و برای قضای حاجت، مناسب بود. روزها سخت نبود چنان زود می گذشت كه خیالت راحت بود ولی شب باید جوری سرت را گرم می كردی كه شاید دل عقربه ساعت به رحم آمده و كمی تكان به خود بدهد. مجالی بود برای گپی خودمانی، با خود گفتن و با خود شنیدن، فرصتی برای ابراز علاقه به خدا و چنان ذكرگویان كه عارفانه عاشقش بودی.

چهارشنبه 16/11/1387 - 13:59 - 0 تشکر 87545

دور از شهر و دیار چیزهای یافتیم. راحت بودیم و دغدغه ای نداشتیم. به هیچی فكر نمی كردیم الا مرخصی. كه شاید همین مرخصی بود كه نجاتمان داد 5 روز كه گذشت جمعمان كردند و گفتند دفترچه های مرخصیتان حاضر. نوشتند 2 روزی. كم بود. فقط 14 ساعت رفت بود، برگشتش با خدا. دوباره بار و بندیل به كول راهی خانه. بعضی هواپیما را انتخاب كردند، مایه دار بودند ولی ما به همان اتوبوس شب رو هم راضی بودیم. سرعت برایمان حكم زندگی را داشت باید می رفتیم گرچه عادت كرده بودیم. وسایلی آورده بودیم كه نیازشان نبود ولی خلاء بعضی احساس می شد. نفس می كشیدم در هوای آلوده تهران چنان دلتنگش بودم كه چراغهایش را می شماردم. بی صدا رفتم، زنگ زدم، صبح بود، ترسیدند... تا چشمشان به من افتاد تعجبی عجیب را دیدم. تا دیدند مرا مسخره كردند سربازیم را. نرفته برگشتی كه...! ای بابا تو دیگه چه خدمتی می خوای بكنی؟ سالی كه نكوست از بهارش پیداست عشق و حال می كنی اخوی. تهران برایم قشنگ تر از همیشه بود. ریزه كاریهایش را كه ندیدم روزی، حال برایم جذاب بود. برجش زیبا بود. میدانش زیبا بود حتی آدم هایش هم زیبا بودند. چه زود گذشت آن دو روز شیرین ولی كه ای كاش نمی شد آمدنمان. گرچه لازم بود. دوباره بغض گلویمان را گرفت. باید برمی گشتیم و چنان تصویر آهسته كه دوست داشتی دیرتر برسی. و دوباره

يکشنبه 20/11/1387 - 12:18 - 0 تشکر 88701

دوستی ها وجه تازه ای گرفته بود طوری که مونس تنهاییشان را پیدا کرده بودند آنقدر با هم اخت شده بودند که دیگر جدا کردنشان سخت بود. چند تایی دو قلو هویدا بود روزهای اول که فکر می کردی سرگیجه داری! اولی را بیرون می دیدی که بیرون می رود و تا وارد می شدی تعجب می کردی که تو الان نرفتی بیرون؟ و چند روزی گذشت تا فهمیدیم ما سر کار بودیم. دوست شده بودند طوری که همه جا با هم بودند چنان صمیمی که خیال می کردی سالهاست آشنایند. می گفتند، می خندیدند، مسخره می کردند، دعوا می کردند ... جوی صمیمی که کمتر جایی می شد پیدایش کرد، همه از سفری آمده بودند که نیاز داشتند، دیدار با خانواده و تجدید روحیه. حال، راحت بودیم، دیگر اضطراب و ترس روزهای اول در وجودمان رخنه نداشت دیگر به هم عادت کرده بودیم با هم ناهار می خوردیم کمتر کسی تنها بود مگر دو سه نفر که هنوز دنبال چیزی می گشتند. البته آدم های عجیب هم زیاد بودند برایم جالب نفری که اصلاً حرف نمی زد وقتی از او سوال می کردی با لهجه ای خاص جوابمان را سر بالا می داد بسیار شنیده بودیم از آن، که چی خوانده ای و او جوابش را فهرست وار بیان می کرد ادبیات فیزیک گرافیک و ما ربطش را نفهمیدیم. به صرافت رفتیم که آری این هم ما را سرکار گذاشته. کلاس ها که شروع شد بچه ها که همه دیپلم به دست، وارد خدمت شده بودند حال و هوای دبیرستان به سرشان می زد. تیکه های زیر میزی و متلک های خودمونی. شوخی های استادان و قهقه های بچه ها. چنان خوب بود که دلتنگیم هنوز برایش. دیگر ترسی از پست دادن نداشتیم بالاخره باید عادت می کردیم و همین اجبار ما را به مسیری هل می داد که برای زندگیمان مفید بود. یاد دارم زمانی که جمعه بود و از فرط بیکاری به تخت ها تکیه داده و کتابی به دست، حرکات بچه ها را نظاره می کردی. توپ نبود که فوتبالی بزنیم به گرگن به هوا روی آوردند و کتک کاری و فحش و فحش کشی، خاتمه یافت با همه جنجالش.دوران خوش کم کم نمایانمان شد به چنان زود می گذشت زمان برایمان که نه ثانیه نه دقیقه و نه ساعت که روزها را مانند چشم به هم زدنی می شماردی.

يکشنبه 4/12/1387 - 8:40 - 0 تشکر 92676

ناگاه ندایی آمد. به فرمان او برگشتیم، دستمان به جیب، دید ما را. نگاه سختی كرد. سربازی در كنارش. ما را فرا خواند. چند نفری بودیم كه بی نظم یافته بود. كلاهمان را برداشت. اعتراض كردیم كه ما چرا؟ رسیدیم. بیل دادند دستمان. گفتند بلدی گفتیم نه گفتند پس شروع كن! بی آنكه اعتراضی كنیم شروع كردیم چنان بر سرش می كوفتیم كه خاك حلوقمان را بست كار نكرده بودیم البته آن چند نفر اهلش بودند و رو نمی كردند ولی من... ملات درست كردن دیگر چی كاری بود؟ آب بستیم و ملاتی سرهم كردیم و دادیم دست اوستا. گفت واقعاً كه این كاره‌اید!! فقط برید آب بیارید خودم درست می كنم. راست می گفت فقط برای پارو زدن و گهگاهی كه برف بود بیل به دست بودیم. خلاصه كه فرمانده را دیدیم. آنجا بود. بی هیچ اعتنایی گذشت از كنارمان. خسته بودیم از این بی عدالتی. البته سهل انگاریمان بود. شاید بهتر بود حواسمان جمع تر بود ولی چه می شد كرد. تحمل كردیم و لباس هایمان همه خاكی. شستیم با آنكه سخت بود تمیز كردنش. روز بعد دوباره سرم را بی كلاه یافتم همانجا بود كه نامم را نوشت و باز هم از فرط بدشانسی به اعمال عملی ناخواسته فرا خوانده شدیم.

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.