• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن خانواده > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
خانواده (بازدید: 3689)
سه شنبه 8/2/1388 - 11:33 -0 تشکر 108933
لطفا منو دوست نداشته باشید!

                                    

                    

 

شما بگید من چیکار کنم؟

 

نه اینکه خسته شده باشم ..چون این دیگه بی انصافی ه، ولی انقد زیاد هم نمی خواهم ...!

 خب اخه من دیگه بچه نیستم... می تونم کارهام رو خودم انجام بدم..

                                          خودم فکر کنم

                                          و خودم تصمیم بگیرم

 

فکر میکنم این مشکل بیشتر پیش روی خانواده های تک فرزندی باشه...

که پدر مادر تلاش میکنند هرکاری برای بچه هاشون انجام بدن..

همه جا همراهشون باشند و بهشون کمک کنند..

تا نکنه اشتباه کنند و آسیب ببینند.

اما شاید فکر نمی کنند که این بچه بزرگ هم میشه و تصمیمات مهم تری توی زندگی باید بگیره که فقط به خودش بستگی داره...

 

و فکر نمی کنند که این محبت و وابستگی زیاد موجب چه مشکلاتی میشه...

 

 

غروب پنج فصل سال را در خنده مي گريم خدا قوت دهد اين چشم هاي مهربانم را
دوشنبه 14/2/1388 - 15:19 - 0 تشکر 110377

به نام خدای رحمن و رحیم

سلام

می گم دوستان مشکلشون حل شد؟

آخه حس می کنم این بحث به نتیجه ای که باید برسه نرسیده.

به هر حال گفتم شاید ادامه ی بحث بتونه به دوستانی که با این مشکل مواجهند کمک بکنه.

راستش من رفتم کمی سرچ کردم که یه مقاله ای چیزی در این باره پیدا کنم، اما هنوز چیز خاصی یافت نشده...

گرچه یقیناً بحث کردن به خصوص توسط افرادی که چنین مشکلی دارند می تونه یکی از بهترین راه ها باشه برای حل این مسئله. منتها گفتم ببینیم روانشناس ها چی می گن در این باره که هنوز چیزی پیدا نکردم.

راستی چقدر جای مدیر انجمن روانشناسی توی این تاپیک خالیه.

همیشه شاکرش باشیم...

 

بخشيدن يعني آزاد کردن يک زنداني...

و کشف اين که آن زنداني خودت هستي!

 

دوشنبه 14/2/1388 - 17:40 - 0 تشکر 110400

بنام خدا

سلام

ببخشید که در این مورد(بچه ی وسط بودن خانوم ترانه 21) دیر دارم نظر میدم.

 ترانه 21

واقعاً برای منم جالبه که شما نه اولی هستین و نه ته تغاری و این طوری توجه محبت والدینتون رو جلب کردین.

اگه مثل من حادثه ای باعث این توجه و دوست داشتن بیش از حد نشده باشه.

تنها دلیلی که فکر میکنم باعث این موضوعه اینه که شما اولین دختر خانواده هستین و برای همین شاید انتظار فرزند دختر باعث این محبت بیش از حد شده.

اما در مورد خودم، خانوم گویای خاموش، بعضی وقتا فکر میکنم که اطاعت در همه موارد از پدر و مادرم اشتباه بوده و حد اقل در موارد شخصی خودم اگر اطاعت میکنم باید نظرم رو هم در کنارش میگفتم.

مثلاً یادمه کوچیکتر که بودم وقتی برام چیزی میخریدند و خودشون انتخاب میکردند، من هم با نظرشون موافقت میکردم و از اون وسیله ایراد نمیگرفتم(شاید به دلیل کم رویی و این که با ایراد گرفتن از رنگ و شکل باعث ناراحتی والدینم میشم).

و این باعث شده که مشکل حاد بشه و الانم اونا فکر کنن من به مراقبت نیاز دارم و به این که بجام برام تصمیم بگیرن.

نمیدونم ولی فکر میکنم مشکل این بوده باشه

برا قفل هایی كه بستست یه كلید مونده تو مشتمبه جنون رسیده كارم بس كه فرصت ها رو كشتم
بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته           یكی پیدا یكی پنهون مثل آدم و فرشته
جانشین  انجمن خانواده‌ی تبیان
دوشنبه 14/2/1388 - 20:14 - 0 تشکر 110467

به نام خدا

سلام

بابت تاخیرم بسیااااار شرمنده،یه خورده امتحانات داشتم که برطرف شد!

گویا جان شدددیییییییییییییییییییید ممنونم....من هم تو فکر یه روانشناس هستم....یعنی اگه کلا تو این انجمن یه روانشناس باشه خیلی خوب میشه..در ضمن من خودم از همه بیشتر دوست دارم ببینم آخرش نتیجه ی این بحث چی میشه..

از اونجایی که قول دادم برم رو زندگیم فکر کنم ببینم کجای کار مشکل داشته، رفتم، فکر کردم و به هیچ جا نرسیدم در نتیجه تصمیم گرفتم شرح حال زندگی خود را به رشته ی تحریر دراوردیدندی و ان را در محضر قاضیان گذاریدندی تا بلکه با خرد ایشان به سر منزل مقصود رسیدیدندی!!!

غروب پنج فصل سال را در خنده مي گريم خدا قوت دهد اين چشم هاي مهربانم را
دوشنبه 14/2/1388 - 21:13 - 0 تشکر 110484

و باز هم سلام

خب مینویسیم...

 ریشه یابی:

ترانه در سال هزار و سیصد و اندی در کوچه پس کوچه های یه شهر شلوغ پولوغ متولد شد...

پدر وی که آدم خیلی باحالی بود و البته خواهر خود را در کودکی از دست داده بود!(اینو گفتم چون بعضی علما میگن مشکل اینجاست... ولی پدر من اصلا خواهرش رو ندیده بوده!!) در زمان تولد وی از ذوق بسیار در مسافرت بسر می بردی و یکروز دیر رسیدندی!

 نام گذاری:

دخترک تا مدت مدیدی احتمالا باز هم از ذوق بسیار اسم نداشت...تا اینکه آ خرش هم هزارتا اسم پیدا کرد و مادر بزرگ که قدرت سیاسی بیشتری داشت اسم شناسنامه ای او را گذاشت...و البته پدر و مادرش همیشه او را همه چیز صدا میزدند جز اسم منتخب!!!

کودکی:

این دختر بیچاره تقریبا تمام دوران کودکی خود را در بیمارستان بسر میبرد...البته به علت انواع و اقسام بیماریها...منظورم اینه که یه بیماری خاص یا کشنده نبود که باعث برانگیختن حس پدر مادر بشه بلکه کلا این بچه زندگیش تو بیمارستان بود گاهی خونه هم سر میزد!!! و نه اینکه مثل بچه های لوس همیشه مامانش باهاش باشه بلکه وی تنها مواقع ملاقات مادر خود را میدید.

از اونجایی که این بچه تاقت دوری از بیمارستان رو نداشت بعد از چند سال در چندین سالگی مدرسه اش مریض شد و اینبار جدی بود اما نه اونقدر که باعث مرگش بشه فقط احتمال فلج شدنش رو میدادند...

تحصیلات:

برخلاف برادر بزرگه ی بنده خداش که الهی بمیرم بیچاره برای دیکته ی شب ش هم 50بار جریمه می نوشته!! (نه اینکه انقدر خنگ باشه ... فقط پدر مادر میخواستند اشتباهش کاملا از ذهنش پاک بشه که فرداش بیست بگیره!!!...بنده خدا چی می کشیده!) خلاصه ..برخلاف برادرش این پدر و مادر کوشا هیچ دخالتی در تحصیل این کودک نمیکردند_ من حتی دیکته ی شبم رو هم خودم به خودم میگفتم و مادرم اصلا یادش نمیاد که حتی از من درس هم پرسیده باشه.

خاطره!

من اصولا زیاد لوس بزرگ نشدم مثلا تو دبستان که کمربند کاراته ام رو میگرفتم خیلی ذوق داشتم که باید یه نمایش در برابر مسئولان و مدعووان اون مرکز نمایش اجرا کنم البته خیلی هم مسترس بودم! همه پدر مادرها را به را از بچه هاشون عکس میگرفتند وجالب اینجا بود که پدر مادر من اصلا نبودند و من تنها بودم!

یه جوری نخونید فکر کنید ترانه چه بدبخت بوده ...نه بابا زندگی من جنبه های دیگه ای هم داشته!!!

غروب پنج فصل سال را در خنده مي گريم خدا قوت دهد اين چشم هاي مهربانم را
چهارشنبه 16/2/1388 - 19:38 - 0 تشکر 110904

به نام خدا

سلام

خب خدا رو شکر من این مشکل رو ندارم

البته نه به این شکل برای من یه جور دیگه است!

تو خونه ی ما خوشبختااااااااانه به یه چیزی که خیلی احترام میذارن یکی دنیای خصوصی ه طرف ه... یکی هم همین خلوتش...

البته دنیای خصوصی با خلوت می فرقه...

خوشبختانه من همیشه تو خونه راحتم... قبلا برای ترانه هم گفتم... من مثلا اگه ناراحت باشم هیچ کس بهم گیر نمیده چته

میذاره راحت باشم...

من از دبیرستان که کم کم غم هام شروع شد! راحت بودم

فقط گاهی داآش بزرگه میپرسه چته؟ که وقتی جواب نمیدم راحتم میذاره( قربونش برم بر عکس خودمه!)

ولی دغدغه ی من از یه جهت دیگه است!

مامانم همیشه میترسه من ازدواج کنم!

یه عروسی که میریم بعدش مامان من عزاااااااااااییی میگیره بیا و ببین

هی میگه من چجوری دخترمو بدم به کس دیگه!!!

ای بابا

ولی ترانه واقعا درکت میکنم

سخته!

یا حق

بگذار سرنوشت هر راهي که ميخواهد برود،راه ه من جداست
بگذار اين ابرها تا ميتوانند ببارند.... چتر من خداست
 

----------------------------------------------------------------
مسئول انجمن خانواده و صندلي داغ
 
چهارشنبه 16/2/1388 - 20:14 - 0 تشکر 110926

سلام

گویا جان کجایی ؟؟؟ پس این تحلیل زندگی ما و راه حل مشکلمون چی شد؟!!!

آنشرلی خوش به حالت ...هزارو پونصد بار بهت گفتم بازم بهت میگم که واقعا خوش به حالت ...

من چی بشه که غار تنهایی رو تجربه کنم ...مگه میذارن!!!نمی دونی با چه خفتی باید برم تو غار تنهاییم...تازه اونم باهزار و یک مشکل ...هزار بار بهت سر میزنند حاالت رو ازت می پرسن...اخه منمم از اون دخترایی نیستم که تا بهشون میگی چته می شینه کل زندگیش رو برات تعریف می کنه...اصولا وقتی مشکل دارم باید خودم تو غارم حلش کنم...

 ببین من میگم حتی اینم برمیگرده به قسمت ، چرا من با این خصوصیات باید تو همچین خانواده ای با این خصوصیات باشم ؟ چرا تو یه خانواده که گوشه گوشه ی خونشون غار ه به دنیا نیومدم؟؟؟

غروب پنج فصل سال را در خنده مي گريم خدا قوت دهد اين چشم هاي مهربانم را
چهارشنبه 16/2/1388 - 20:26 - 0 تشکر 110928

به نام خدا

سلام

چرا تو یه خانواده که گوشه گوشه ی خونشون غار ه به دنیا نیومدم؟؟؟

ترانه جان ببین من مشکلاتم نگفتنیه....

وگرنه شاید روزی هزار بار غصه میخوردم و این رفتار رو میذاشتم به حساب بی توجهی! (میدونی که ادم وقتی غصشه دست از سر خدا هم بر نمیداره!)

به این فکر کن که دوستت دارن خخخخخخخخخب...گناهی ان خخخخخب... مامانت واقعا نازنینه...دوستش دارم

خب یه دونه دختر دارن دیگههههههه

باید یه کاری کرد که شدتش کم شه....

فک کن ببین رگ خوابشون چیه؟!

یا حق

بگذار سرنوشت هر راهي که ميخواهد برود،راه ه من جداست
بگذار اين ابرها تا ميتوانند ببارند.... چتر من خداست
 

----------------------------------------------------------------
مسئول انجمن خانواده و صندلي داغ
 
چهارشنبه 16/2/1388 - 21:7 - 0 تشکر 110938

سلام

میدونم آنشرلی جان ولی اخه هرچیزی یه حدی داره دیگه ...قضیه ی خونه ی ما افراط و تفریط ه!

مثلا همین الان- یعنی همون موقع! 3 ساعت پیش- که رسیدم خونه...مامانم بعد من رسید چون ناهار نخورده بود یه چیزی درست کرد...منم که تو تبیان بودم....نه گرسنه بودم نه حال بلند شدن داشتم..حالامامانم (الهی!) لقمه به لقمه ی غذا رو اورد برای من ..ای بابا من اصلا نخواهم غذا بخورم باید کی رو ببینم! میدونم اگه بخونید میگین چقدر بی انصافه...ولی این قضیه ی یک بار و دوبار یا یه شب در سال نیست، هر شب ، هر صبح، سر هر چیزی که تو این خانواده خوده میشه تکرار میشه...!

حالا باز مامانم بهتره، ولی بابام هر بار بر خلاف اخلاق گند من با یه عشقی برام لقمه میاره که اصلا روت نمیشه چیزی بگی....

یعنی گویا جان اونجایی که گفته بودی صحبت کنید و بهشون بگید رفتارشون رو تغییر بدن یادت هست؟

من هزار بار گفتم نمی خواهم ..با هر زبونی که بلد بودم گفتم ...اصلا نمیشه ..بابای من با انچنان عشقی اینکار رو میکنه که اصلا این حرف ها کلا براش بی معنی ه!!!!

غروب پنج فصل سال را در خنده مي گريم خدا قوت دهد اين چشم هاي مهربانم را
چهارشنبه 16/2/1388 - 21:38 - 0 تشکر 110954

دوباره سلام...

خب من برای اینکه عمق فاجعه رو نشون بدم- با اینکه به قول گویا و جناب پارسا نه اولی ام نه آخری- مجبورم بخشی از زندگیم رو بذارم...!

من صبح که بلند میشم بابام در حال صبحونه درست کردنه ...برای تک تک چیزهایی که سر سفره میاره نظر من رو میپرسه: مثلا،  اگه شیر داغ کنم میخوری؟

من:نه

شیر رو سرد برات بریزم؟

من: نه

اگه نون دیشب رو نمی خواهی برم برات نون داغ بگیرم؟

من:نه

(البته بیشتر اوقات تو زمستون ها میگم بله، چون نون داغ تو یه صبح برفی می چسبه)

برات قاضی درست کنم ببری؟!!!!!

من:نه، دانشگاه ناهار میمونم.

میای صبحونه بخوری؟

بله ، الان کتابام رو جمع کنم میام

و در اخر چون همیشه صبح ها در حال بدو بدو ام که به کلاسم برسم در نتیجه با اینکه هر روز به بابام میگم میام صبحونه بخورم ولی هیچوقت وقت نمیرم و...

بابام در حین حاضر شدن من، تو هر شرایطی حتی وقتی دارم از این اتاق به اون اتاق می دوم هم

لقمه به لقمه صبحونه رو میاره و بیشتر اوقات چون در حال انجام کارهامم خودش میذاره تو دهنم!!!!!!!!

(الان قیافه ی من طیف رنگ قرمز رو داره طی می کنه!)

خودم با دست خودم پته ی خودم رو ریختم رو اب!!!

ولی این تکرار هر روز این قضیه و وابستگی بیش از حد پدر و مادرم کم کم داره دردسر ساز میشه!!

غروب پنج فصل سال را در خنده مي گريم خدا قوت دهد اين چشم هاي مهربانم را
چهارشنبه 16/2/1388 - 22:43 - 0 تشکر 110969

گویا جان کجایی ؟؟؟ پس این تحلیل زندگی ما و راه حل مشکلمون چی شد؟!!!

به نام خدا

سلام

وووووییییییی ترانه! این طوری نگو خجالت می کشم! مگه من روانشناسم؟! ووووویییییی!!!!

ولی خیلی دوست دارم یه کم در این مورد بنویسم. منتها الآن تقریباً هیچی ازم نمونده! دارم تموم می شم از خستگی... روز وحشتناک خسته کننده ای داشتم... الآن هم فقط از شدت اعتیاد اومدم تبیان که یه وقت تبیان خونم کم نشه مریض شم!!!

سر فرصت می رسم خدمتتون.

همیشه شاکرش باشیم...

 

بخشيدن يعني آزاد کردن يک زنداني...

و کشف اين که آن زنداني خودت هستي!

 

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.