انجمن ها > انجمن نجوم > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
نجوم (بازدید: 1460)
سه شنبه 16/6/1389 - 14:56 -0 تشکر 228817
طنز نجومی

وقتی یاسی بحث زنگ تفریح رو گذاشت من هم یاد یه مطلب افتادم که براتون میزارم منبعش سایت سپهر نیلگون بقیه اگر از این گونه نوشته ها دارند بذارند

بزرگترين افسوس آدمي اين است که حس ميکند ميخواهد اما نميتواند و به ياد مي آورد زماني را که ميتوانست اما نمي خواست....ئ

سه شنبه 16/6/1389 - 14:56 - 0 تشکر 228819

نمیدانم چه شد که یک روز کاملا عادی مصادف شد با سرآغاز بدبختی های من!

مثل همیشه، موهای استیفن را شانه زدم، دندانهایش را مسواک کشیدم و کراواتش را گره زدم؛ روی صندلی چرخدارش گذاشتم تا سرویس ناسا دنبالمان بیاید و استیفن در جلسه مهم علمی اش شرکت کند. بله، من خدمتکار استیفن هاوکینگ بودم. همان دانشمند مشهور دو انگشتی که اگرچه پرستاری اش بسیار طاقت فرسا بود ولی خب، ناسا، بابت این کار پول خوبی به من میداد و من هم قبول کرده بودم. (افسوس میخوردم که چرا 4 سال از عمرم را گذاشته ام و مهندسی خوانده ام و حالا باید پرستاری کنم. البته چاره نبود. در جامعه آن زمان آمریکا، برای داشتن کار باید پارتی میداشتم، که خب نبود! تازه همین کار را هم با خوش شانسی پیدا کرده بودم.)
آنروز باید تا پایان جلسه همراه استیفن میبودم، پس یه گوشه، ساکت نشسته بودم و به اراجیف یک عده به اصطلاح دانشمند گوش میکردم. موضوع جلسه، به نظر من مسخره بود. میگفتند از انجایی که در فضا گرانش نیست باید برای خودکارها موتوری را طراحی کنیم که روی جوهر خودکارها فشار بیاورد و نوشتن را ممکن سازد.
جلسه خیلی طول کشیده بود، و من هم خیلی گرسنه شده بودم و منتظر بودم که جلسه تمام شود تا استیفن چلاق(!) را روی صندلی اش گذاشته، زودتر برویم خانه، چیزی کوفت کنم!!
اما انگار خبری از پایان جلسه نبود. با خودم گفتم، "مرگ یک بار، شیون هم یکبار" با اینکه من اجازه صحبت کردن نداشتم، میخواستم من هم پیشنهاد بدهم. نهایتش این بود که به خاطر بی ادبی من را از پرستاری این موجود عجیب و غریب اخراج میکردند- در واقع مرا راحت میکردند!!- اصلا پرستاری در شان من نبود. بعدا میتوانستم سر فرصت، کار خوب و شرافتمندانه ای پیدا کنم. خلاصه دلم را به دریا زدم و بلند فریاد زدم:
-" بس کنید احمقها، بس کنید این مسخره بازی رو، الان 4 ساعته که دارید روی این مساله مسخره فکر میکنید. آخه مگه شما آدم نیستید؟ مگه گرسنه نمیشید؟ به خودتون رحم نمیکنید، به من رحم کنید، خسته شدم از بس که اراجیفتون رو تحمل کردم. آخه چه اصراریه که تو فضا با خودکار بنویسید، خب با مداد بنویسید و خیال من رو هم راحت کنید. ..."
میدونستم که زیاده روی کرده ام. به خاطر گرسنگی بود؛ کلا هروقت گرسنه میشم، به شدت عصبی میشم و مخم قاط میزنه. حالا البته فقط بحث اخراج از کار مطرح نبود، احتمالا چند ماهی رو هم به خاطر این قانون شکنی و این فریاد زدن باید آب خونک میخوردم. ولی جالب این بود که همه چار چشمی منو نگاه میکردند و هیچ کس هم چیزی نمیگفت.
سرم رو پایین انداخته بودم که به ناگاه صدای خنده های حاظران در جلسه باعث شد که خشکم بزنه! به استیفن نگاه کردم، قیافه اش وقتی که میخندید، مثه گوجه لهیده میشد. از دیدن قیافه استیفن، من هم خندم گرفته بود. حالا با اعتماد به نفس و البته با لحنی آرامتر پرسیدم که
-:" چیه. مگه حرف خنده داری زدم؟؟"
پروفسور جانسون(سرپرست تحقیقاتی ناسا) گفت:" عجیبه. واقعا عجیبه! چرا به ذهن خودمون نرسید." جالب این بود که حاضران تو اون جلسه منو به خاطر این پیشنهاد خلاقانه کلی تحسین کردند.


با سفارش پروفسور و البته توصیه استیون- فکر کنم او هم از من خوشش نمیامد و خدمتکار دیگری میخواست- در قسمت تعمیرات آپولو مشغول بکار شدم. از شدت خوشحالی دو هفته در کما بودم!!




ادامه دارد...
پ.ن این داستان از نظر علمی و البته از نظر تاریخی به هیچ وجه قابل استناد نیست!!

بزرگترين افسوس آدمي اين است که حس ميکند ميخواهد اما نميتواند و به ياد مي آورد زماني را که ميتوانست اما نمي خواست....ئ

سه شنبه 16/6/1389 - 14:58 - 0 تشکر 228821

چند ماهی از کارم توی ناسا میگذشت. پول بسیار خوبی میدادند، اما از پول مهمتر این بود که از شر استیفن خلاص شده بودم! روزها سپری میشد و من با جدیت و تلاش بیشتری کار میکردم. تا اینکه بعد از یکسال مدیر بخش تعمیرات به علت سکته مغزی فوت کرد. طبیعی بود که دنبال یک جایگزین خوب برای او بودند. رقابت بین من و سه نفر دیگر آغاز شد. مطمئنا سوابق من از آن سه نفر خیلی کمتر بود. آن زمان که آنها شروع به کار کرده بودند من استیفن را تر و خشک میکردم! چاره نبود باید شکست را پذیرا میشدم؛ اما به ناگاه جرقه ای در ناحیه مخچه ام فکری را به قسمت پردازنده مخم منتقل کرد!! میدانستم که استیفن نفوذ بسیاری در ناسا دارد؛ پس دست بکار شدم تا از آشنایی ام با استیفن سو استفاده کرده و با توصیه او هم شده مدیر بخش تعمیرات شوم.
یک جعبه شیرینی گل محمدی خریدم و به خانه استیفن(که قبلا خودم هم آنجا زندگی میکردم!!) رفتم. خدمتکار جدیدش زن زیبا و اغواگری بود، هرچند که فکر کنم اسیفن بیچاره قوه مردانگی هم نداشت!!
به هر حال بعد از کمی شوخی و دلقک بازی -که استیفن را میخنداند و خیلی خوشش می آمد- موفق شدم تا او را قانع کنم که من توانایی مدیریت بخش تعمیرات را دارم. فردای آنروز او با سرپرست ناسا صحبت کرد و پسفردایش من به عنوان مدیر بخش تعمیرات انتخاب شدم. این بار از شدت خوشحالی فقط یک سکته خفیف داشتم!!
کارم خیلی آسان شده بود. در واقع فقط نوعی نظارت بود.... تا اینکه ... اعلام کردند آپولو برای اولین سفرش آماده شده. قرار بود نیل آرمسترانگ و چند تا احمق(!) دیگر مثله خودش، به ماه سفرکنند؛ و خب من هم به عنوان مدیر بخش تعمیرات باید در این سفر حضور میداشتم تا مشکلی برای آپولو پیش نیاید!
استرس تمام را بدنم را لمس کرده بود. البته بعد از مدت چندماهی که برای این سفر آموزش میدیدم کمی از استرسم کم شد. گفتم خدا بزرگ است؛ پس هرچه پیش آید خوش آید!
ادامه دارد...

بزرگترين افسوس آدمي اين است که حس ميکند ميخواهد اما نميتواند و به ياد مي آورد زماني را که ميتوانست اما نمي خواست....ئ

سه شنبه 16/6/1389 - 15:0 - 0 تشکر 228823

ببخشید بخش قبلی دو تا اومد این کامپیوتر دیگه منو دیوونه میکنه.
روز پرتاب فرا رسید. بقیه که گویی بارها به ماه سفر کرده اند، اخم خیالشان هم نبود؛ ولی من از شدت استرس مدام در دستشویی آپولو بودم؛ به همین جهت فکر کنم هنوز روی زمین بودیم؛ مخزن توالت آپولو پر شد!!
شمارش معکوس شروع شد.. ده .. نه .. هشت... بقیه اش را دیگر یادم نیست. فکر کنم بیهوش شده بودم!! خلاصه وقتی به روی ماه رسیدیم، یکی از دانشمندان که فکر کرده بود من خوابیده ام، مرا تکانی داد و من به هوش آمدم.
پرسید:" حالت خوبه؟! " من هم به دروغ گفتم بله.
همه با خوشحالی داشتند لباسهای مسخره فضانوردی شان را میپوشیدند تا روی ماه راه بروند. من بارها گفته ام که این آمریکایی ها احمقند؛ یک کیسه مداد همراه خودشان آورده بودند ولی مدادتراش را یادشان رفته بود!! نیل مجبور شد مدادش را با چاقو تیز کند. لباس من را هم آماده کرده بودند ولی من گفتم:"شما برید؛ من یه دستشویی برم، بعد میام" من آخه میترسیدم!
اولین کسی که از آپولو پیاده شد؛ آرمسترانگ بود، که فکر کنم پایش به یک پله گیر کرد و بلند داد زد:"آخ پام.. لعنتی ها چندبار گفتم پله ها رو گشادتر طراحی کنید!!"
بعدا "سی ان ان" این حرف نیل را تحریف کرد و یک جمله* من درآوردی را جاش گذاشت که نزدیک بود من از تعجب بمیرم! جالب این بود که این جمله خیلی هم معروف شد.
سرم هنوز گیج میخورد، کلا در سفرهای طولانی سرم خیلی گیج میشود و البته چاره اش یک قوطی پپسی است. من هم چون این سرگیجه را از قبل پیشبینی میکردم، با خودم یک قوطی پپسی همراه برده بودم؛ البته جوری که بقیه نفهمند و در خوردنش شریک نشوند! منتها پپسی گرم شده بود؛ درحالیکه من عاشق پپسی تگری بودم. میدانستم که هوای ماه در آن ساعتی که ما آنجا رسیده بودیم، خیلی سرد بود؛ پس تصمیم گرفتم لباسم را بپوشم تا هم ماه را نگاهی بیندازم؛ هم پپسی ام را بیرون برده؛ تا یخ بزند و بعد نوش جان کنم!
خلاصه با ترس و لرز از آپولو بیرون آمدم. ماه که برهوت کامل بود و دیدن نداشت؛ از دور دستی برای بقیه دانشمندان تکان دادم؛ حس کردم پپسی هم یخ زده و میخواستم که به داخل آپولو برگردم؛ از شانس... ام پپسی از دستم افتاد و غل خورد رفت توی یکی از چاله های ماه! هر چقدر تلاش کردم، نشد که پپسی را دریباورم، آخر با آن لباس مسخره که نمیشد خم بشوی! اعصابم خیلی خرد شده بود ؛ ناکام به داخل آپولو برگشتم و ترجیح دادم بخوابم که سرگیجه ام بهتر شود.
وقتی بیدار شدم ما روی زمین بودیم؛ از شدت خوشحالی نزدیک بود بال در بیاورم. سریعا رفتم یک قوطی پپسی تگری خریدم؛ در بین راه دانشمندان را میدیدم که از خوشحالی همدیگر را بغل میکردند؛ میگفتند که در ماه نشانه هایی از وجود آب پیدا کرده اند. من البته برایم اصلا مهم نبود و به تنها چیزی که فکر میکردم، یک قوطی پپسی تگری و یک دستشویی با خیال راحت بود!
ادامه دارد...

*جمله من درآوردی سی ان ان: این گامی کوچک برای یک مرد و جهشی عظیم برای بشریت است.

بزرگترين افسوس آدمي اين است که حس ميکند ميخواهد اما نميتواند و به ياد مي آورد زماني را که ميتوانست اما نمي خواست....ئ

سه شنبه 16/6/1389 - 15:1 - 0 تشکر 228825

آن زمان موضوع یافتن آب روی کره ماه جنجال زیادی برپا کرده بود. این یک موفقیت بزرگ برای ناسا محسوب میشد تا از رقیب قدرتمندش روسیه پیشی بگیرد. البته روسی ها به هیچ وجه این موضوع را قبول نمیکردند و میگفتند که همچین چیزی امکان ندارد.
خلاصه قرار شد هیئتی متشکل از چند فضانورد آمریکایی و روسی برای بار دوم به ماه سفر کنند تا شواهد وجود آب بررسی شود. میخواستند دوباره مرا به عنوان مدیر بخش تعمیرات با خودشان ببرند که اینبار خودم را به سرماخوردگی زدم و یک نفر را به عنوان جایگزین خودم فرستادم.
در مدت چند روزی که آپولو در فضا بود من هم مرخصی گرفتم و در خانه استراحت میکردم..... که بعد از سه روز وقتی که برای خرید روزنامه به دکه سر کوچه مان رفتم؛ چشمم به "فایننشال تایمز" افتاد که تیتر بزرگی زده بود:
"چه کسی پپسی را در چاله انداخت؟!"
زیرش هم عکس قوطی پپسی ای را که من به ماه برده بودم، انداخته بود که به علت یخ زدگی ترکیده بود.
تازه فهمیدم که چه گندی زده ام! نشانه هایی که نیل و همکارانش از آب پیدا کرده بودند؛ همان قوطی پپسی من بود که ترکیده بود و در دستگاههای آنها نشان از وجود آب میداد!!
صفحه دوم فاینشنال تایمز عکس دانشمندان روسی را زده بود که در حال خندیدن و مسخره کردن ناسا بودند!
میدانستم که دیر یا زود میفهمند که این کار من بوده، پس وسایلم را جمع کردم و تا میتوانستم از نیویورک دور شدم!
بعد از آن قضیه در روزنامه خواندم که آرمسترانگ به خاطر آن شکست بزرگ ناسا سکته زده بود و بقیه دانشمندان هم به شدت دچار افسردگی شده بودند.
بقیه زندگی من در روستای کوچکی نزدیک لس آنجلس گذشت و البته باز هم با شغل شریف پرستاری، اما اینبار از فردی که قطع نخاع شده بود و حتی دو انگشتش هم کار نمیکرد! -صد رحمت به استیفن-

و این بود خاطرات من از ناسا.

بزرگترين افسوس آدمي اين است که حس ميکند ميخواهد اما نميتواند و به ياد مي آورد زماني را که ميتوانست اما نمي خواست....ئ

سه شنبه 16/6/1389 - 15:20 - 0 تشکر 228838

:)) :))
خیلی باحال بود آندرومدا. من که خیلی خندیدم. مخصوصا بابت شیرینی گل محمدیش :))
راستی راجع به اون خودکار ضد گرانش و مداد یه جا دیگه خونده بودم. واقعیت داره یا نه؟

 

آسمان آبی بودن را به من بیاموز 

سه شنبه 16/6/1389 - 22:7 - 0 تشکر 228992

ممنون ونوس
بله فک کنم ساختند

بزرگترين افسوس آدمي اين است که حس ميکند ميخواهد اما نميتواند و به ياد مي آورد زماني را که ميتوانست اما نمي خواست....ئ

چهارشنبه 17/6/1389 - 0:0 - 0 تشکر 229018

مرسی آندرومدا. جالب بود و بامزه. هرچند دو سه جاش تغییر میکرد بهتر بود.
بازم ممنون

 

آسمان آبی بودن را به من بیاموز 

چهارشنبه 17/6/1389 - 13:22 - 0 تشکر 229160

حکایت من و زیج
یادش بخیر...! من از همون اوایل با خیام، بیشتر از بقیه دوستهام دمخور بودم.
یادم میاد وقتی بچه بودیم، آخر شبها خیام میومد پشت بوم خونه ما، با هم آسمونو نگاه میکردیم و کلی حال میکردیم! خود خیام هم شاهده که استعداد من توی نجوم از اون خیلی بیشتر بود ولی خب اون خوش شانستر بود که ملکشاه بعنوان طالع بین دربار انتخابش کرد. البته پارتی بازی هم بی تاثیر نبود! پر واضح بود که خیام از دوستی دیرینه اش با نظام الملک سو استفاده کرده تا تونسته یه همچین شغل خوبی(!) برا خودش دست و پا کنه. هر چند که هنوزم خیام این موضوع رو انکار میکنه!
به هر حال من هیچوقت به خیام حسودی نکردم؛ حداقل در این یه مورد که اصلا بهش حسودی نکردم! آخه بعد از مدتی فهمیدم که از کارش اصلا راضی نیست و البته اینو من بهتر از همه میدونستم. از بچگی هم خیام به ماورا، طالعبینی و اینجور حرفها اعتقادی نداشت، در واقع غیر از فرمولهای ریاضی چیز دیگه ای تو سرش فرو نمیرفت! من از این اخلاقش اصلا خوشم نمیومد!

یک سالی از شروع کارش تو اصفهان(دربار ملکشاه سلجوقی) میگذشت، که یه نامه برام اومد، پشتش نوشته شده بود از طرف نظام الملک. باورم نمیشد!
توی نامه نوشته بودند که ملکشاه از روش کار کردن خیام راضی نیست و دنبال یه جایگزین خوب براش میگرده! برای همین از تمامی منجمهای سراسر کشور دعوت کرده بود که برای امتحان گزینش به اصفهان برن. من هم علی رغم میل باطنیم(!) راهی اصفهان شدم.
جای شما خالی! بخور بخوری بود! چند روز اول که حسابی خوش گذشت. از بس که سرگرم گشت و گذار توی اصفهان بودم فرصت نکردم سری به خیام بزنم؛ تا اینکه مراسم گزینش شروع شد و همه منجمین در تالار دربار جمع شدند. خیام رو دیدم که یه گوشه نشسته بود و با ناراحتی مراسم انتخاب جایگزینش رو نگاه میکرد! از دوور براش دست تکون دادم؛ اون هم دست تکون داد ولی فکر کنم از اینکه منم اومده بودم اصفهان، ناراحت شده بود!


به منجمینی که حضور داشتند، چند روز فرصت دادند که با استفاده از رصدخونه شهر، اثر درخور توجهی ارائه بدن. من شبها به رصدخونه میرفتم و و البته خیام رو هم میدیدم که مسئول موقت رصدخونه بود؛ اوضاع خوبی نداشت، خودش شعر میگفت و اسمش رو هم گذاشته بود رباعی! من که از شعرهاش هیچ خوشم نیومد!
در مدتی که توی رصدخونه بودم با استفاده از هوش و ذکاوت ذاتی ام(!) یک جدول سماعی طراحی کردم که همه چیز توش مشخص بود از طول روز و شب گرفته تا ... راستش از خیام هم کمک گرفتم!
به هر حال بعد از سه روز جدول رو تقدیم ملکشاه کردم. ملکشاه نگاهی کرد و علی الظاهر خیلی هم لذت برد. خیام هم که ماجرا رو فهمیده بود؛ در حضور من نزد شاه اومد و تا خواست که جدول را بردارد تا نگاهی بکند، شاه بلند گفت:" جیززه .. دست نزنی هااا .. جیززه"
از این حرف شاه همه خندیدند. راستش من ناراحت شدم. خیام دوست قدیمی من بود و نباید اینطور ضایع میشد. البته من به روی خودم نیاوردم! و برای اینکه خودم را جلوی شاه بیشتر عزیز کنم، گفتم:" به به .. چه اسم زیبایی .. چقدر خوب است که اسم این جدول را *جیز* بگذاریم"
ملکشاه از این حسن انتخاب من بسیار خوشش آمد ولی نظام الملک هم که میخواست حرفی زده باشد، گفت:" حضرت والا.. از آنجا که واژه *جیز* بسیار به واژه نامانوس *چیز* شبیه است، بهتر است *جیز* را برعکس کرده و اسم این جدول را *زیج* بگذاریم.."
این بود که اسم جدولی را که من طراحی کرده بودم، "زیج ملکشاهی" گذاشتند که در آن هیچ خبری از اسم من نبود!

بعد از آن قضیه من را به عنوان جایگزین خیام انتخاب کردند و برایش حتی یک مراسم تودیع هم نگرفتند، بیچاره خیام!

بزرگترين افسوس آدمي اين است که حس ميکند ميخواهد اما نميتواند و به ياد مي آورد زماني را که ميتوانست اما نمي خواست....ئ

چهارشنبه 17/6/1389 - 15:44 - 0 تشکر 229284

ممنون آندرومدا جان. جالب بود. راستی نویسنده این مطالب کیه؟ میدونی؟

 

آسمان آبی بودن را به من بیاموز 

چهارشنبه 17/6/1389 - 16:19 - 0 تشکر 229316

خواهش میکنم ونوس
نمی دونم اینو خودش نوشته بود یانه ولی اون کسی که گذاشته بود اسمش رو میلاد حقیقی نوشته بود
اون تکه ها هر چی خواستم تغییر بدم نشد

بزرگترين افسوس آدمي اين است که حس ميکند ميخواهد اما نميتواند و به ياد مي آورد زماني را که ميتوانست اما نمي خواست....ئ

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.
  • وبگردی