• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن طنز و سرگرمی > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
طنز و سرگرمی (بازدید: 1597)
پنج شنبه 21/9/1387 - 16:40 -0 تشکر 76819
خاطرات شیرین و طنز

سلام .

حتما واسه ما پیش اومده که از دوران بچگی تا حالا خاطراتی رو گذروندیم . شاید بعضی ها تلخ بودن اما الان که می فکریم میبینیم نع خیلی هم شیرین بودن . پس بیاید همگی یه خاطره باحالمون رو تعریف کنیم . اما ترخدا طومار ننویسید . ممنون .

کاش میدانستم که کجا دلها به ظهور تو آرام خواهد گرفت  

جمعه 22/9/1387 - 1:2 - 0 تشکر 76909

با سلام
اول منو شطرنجی کنید می خوام این خاطره رو بگم
یادمه اون قدیما یعنی وقت 15 سالم بود بگم که اون موقع با تبیان آشنا نبودم ، کلاس زبان که می رفتم ساعت نه صبح باید تو کلاس می بودم و همیشه هم خواب آلوده وارد کلاس میشدم به عنوان نفر آخر (بگم این اوایل رفتنم به کلاس بود و عذرم پذیرفتینه !!!)
خاطره ی تلخیه ولی باشه میگم یه روز صبح که مثل هر روز میرفتم به طرف موسسه ی محترم در بین راه از یه جوی آب اومدم بپرم که یه دفه ....
وااااااااااااای شلوارم پاره شد واقعا خودتون رو جای من بذارید
خونمون نزدیک بود ولی نمی دونید با چه سختیی قسمت پاره شده ی شلوار رو روتوش کردم تا به خونه برسم حالا مامان هی می خندید و منم هی حرص می خوردم
نیم ساعت آخر رسیدم کلاس زبان و قیافه ی تیچر اون زمانمون دیدنی بود که دیگه وقتی منو می دید به نقطه ی جوشش میرسید اما چون پسر خوبی بودم فقط یه ترم مشروطم کرد و همه چیز به خوبی و خوشی حل شد .
بازم خاطره ی خنده دار دارما ولی بعدا می گم .
ممنون معین جان تاپیکت حرف نداره مرسی .
در پناه حق  

جمعه 22/9/1387 - 1:31 - 0 تشکر 76913

سلام محسن جان خواهش میکنم خودت حرف نداری .

خاطره من :

همین چند وقت پیشا یه روز چایی دم کردیم و آوردیم گذاشتیم رو میز . من و مامانم و بابام همینجوری که فیلم تماشا میکردیم منتظر بودیم تا سرد بشه بعد نوش جان کنیم .

یهو مامانم گفت : برو قند رو بیار من یادم رفته بیارم !

منم نمیدونم چجوری بود که لیوان چایی رو هم برداشتم و با خودم بردم آشپزخونه تا قند رو بیارم . اولش مامانم گفت چرا حالا چایی ت رو بردی می ترسی ما بخوریمش ؟ گفتم چمیدونم بابا  حواسم نبود . بعدش به خاطر اینکه زودتر بیام فیلم رو ببینم همینجوری تا آشپزخونه دویدم و رفتم و چایی هم هی از سر لیوان میریخت رو سرامیکای آشپزخونه .بعدش قند رو از رو کابینت برداشتم و همینجوری باز با سرعت داشتم میومدم بیرون از آشپزخونه که یهو پاشنه پام رفت رو همون چایی هایی که ریخته بود و پام داشت 180 درجه باز میشد که یهو به کل از پشت خوردم زمین قندون از دستم افتاد و شکست و چایی هم نصفش ریخت . حالا من هی داشتم دستم رو فوت میکردم تا سوزش بخوابه . از طرف دیگه هم این ماهیچه پام کشیده شده بود داشتم از درد میمردم . تازه دردی که از زمین خوردنم حاصل شده بود رو که دیگه نگو .

اما هر موقع یادش میفتم توپ خنده میشم .

کاش میدانستم که کجا دلها به ظهور تو آرام خواهد گرفت  

جمعه 22/9/1387 - 2:31 - 0 تشکر 76919

سلام

هووووووووم ! خاطره طنز؟ خب من اگه بخوام بنویسم خودش یه انجمن میشه..ههههههه

ولی یکیشو که مال بچگیامه می گم تا بعداً وقت کنم میام دونه دونه می نویسم.

یه بار خونه مادر بزرگم یه مراسمی بود.. آخر شب که بیشتر مهمونا رفته بودند.. یه آقایی اومد جلوی درو گفت که بی زحمت خانم فلانی رو صداکن.. منم رفتم تو قسمت زنونه و با صدای بلند به مامانم گفتم: مامااااااان! .. یه آقایی اومده دم در میگه خانوم فلانی رو صدا کن.. زنداییم گفت چه شکلیه؟.. گفتم وای وای اینقده زشته که نگو.. کچله.. موهای دور سرش اینجوریه..(اداشو درآوردم).. قدش کوتاهه... سیاست.. واه واه اینقدر زشته زشته که آدم میترسه نگاش کنه.. (خب چیه من چه میدونستم زنش اونجاست.. فکر کردم اشتباه اومده.. تازه من همش 13 سالم بودا .. عقلم نمیرسید کهههههه) که یهو دیدم خواهر اون یکی زنداییم بلند شد و گفت ای وای این که شوهر منههههههه.. خب دیگه بقیه شم خودتون حدس بزنید...

    

خنجر آب‌دیده را زنگ عوض نمی‌کند
چهره انقلاب را جنگ عوض نمی‌کند
بگوی با منافقین به کوری دو چشمتان
پیرو خط رهبری رنگ عوض نمی‌کند

شنبه 23/9/1387 - 0:1 - 0 تشکر 77063

راستش یاد اون دوران افتادم که زیر درخت سیب نشسته بودمو داشتم سیب می خودردم. ریاآقا چشتون روز بد نبینه بعد اینکه سیبه تموم شد تا اومدیم چند لحظه یه چرتی زیر سایه درخت بزنیم یه سیب از درخت ول شد و خورد پشس کله مون . خواب از سرمون پرید که هیچی یه هویج خشکلم رو سرم رویید !!!

هیچی دیگه ... فقط این نیوتن نامرد که کنار ما نشسته بود یهو اون سیب که خورده بود تو سر ما رو برداشت و عین دیوونه ها بهش نیگا می کرد و می گفت این چرا نرفت تو هوا ؟!!

بهش گفتم خب این دیگه قسمت ما بود حتما که سیب بیاد بخوره تو سرمون !!! واقعا که من چقدر به عمق مساله توجه دارم 

شنبه 23/9/1387 - 1:43 - 0 تشکر 77095

تاپیک خوبی زدی شاید مشتریش شدم

یکی از دوستان یه ماشین مدل بالا (ب ام و  320 کوپه ) داره.
پنج شنبه عصر اومد دنبالم که بریم یکم تو شهر بچرخیم.
من پشت فرمون بودم جلوی یه سوپر مارکت نگه داشتم و دوستم رفت آبمیوه بخره
که یهو در باز شد دیدم یه دختر سوار ماشین شد.
چند ثانیه اول ماتم برده بود تو همین چند ثانیه(حدود5 ثانیه) فهمیدم که طرف اشتباهی سوار شده.بیچاره فکر کرده برای اون نگه داشتم.
حالا همینطوری زبونم بند اومده مونده بودم چطوری پیادش کنم!
بهش گفتم:خانم من مسافر کش نیستم!

این قسمت ها رو سانسور میکنم    :)

و بالاخره هر طوری بود طرف رو پیده کردیم عجب سیریشی هم بود


چند روز بعد هم با پرشیا بودیم میخواستیم تو یه کوچه باریک دور بزنیم دوستم با سر ماشین رفت تو یه کوچه بن بست که عقب بیاد و سر ته کنه یه لحظه که ایستاد تا دنده عقب بگیره دیدیم یه پیرزن چادری پرید عقب همینطوری هم دیگه رو نگاه کردیم (حدود 3 ثانیه) بعد یه نگاه به پیر زنه بعد بنده خدا خودش مارو دید پیاده شد اومد جلو شیشه من گفت:ببخشید فکر کردم ماشین پسرمه (همراه با خنده)
ماشین آقا زادشون هم پرشیا نقره ای بود و 8 متر اونطرف تر بود.

هنوزم یادش میفتیم دل درد میگیریم از خنده

شنبه 23/9/1387 - 12:2 - 0 تشکر 77151

الهی ! دانه به چه شادم؛

به آنکه نه بخویشتن ، بتو افتادم.

سلام دوستان

یه خاطره داغ ه داغ بگم برای چند لحظه پیشه.

وارد تبیان که شدم دیدم اون بالا عکس نامه چشمک می زنه

روش کلیک کردم  دیدم یه دوستی به بحثم پاسخ داده.

رفتم توو بحثم و منم یه پاسخ به بحث خودم دادم.

هنوز جمله ی «پاسخ شما ثبت شد ....» بطور کامل نیومده بود که

دیدم دوباره اون نامه هه داره چشمک میزنه :

همینطور که روش کلیک می کردم

با خودم گفتم WWOOooww..

(یعنی تعجب زیاد)

یا مدیر برم نامه فرستاده یا اون دوست دوباره پاسخ داده

(آخه من که چیز خاصی نگفته بودم)

در هر صورت عجب سرعتی داشته پسر

(اینا همه رو به خودم می گفتم)

که یهو دیدم پاسخ خودم بود

اگه سرعت اینترنتم از اینم کمتر بود چه فکر ها که نمی کردم.

 

  «همانا این دل ها همانند بدن ها افسرده می شوند، پس برای شادابی دل ها، سخنان زیبای حکمت آمیز را بجویید»

 

حکمت91.نهج البلاغه.امام علی (ع)

 

 

اگر در این روزگار مُردم، بگویید به او بگویند:

*مادرانه ها*

شنبه 23/9/1387 - 21:59 - 0 تشکر 77290

سسسسسسسسسسلللللللللللللام

اینم خاطره ی من:

 8 یا 9 سالم بیشتر نبود اون موقع بابام اتوبوس داشت یه شب می خواست بره بیرون گیر دادم منم میخوام بیام .....خوب بردم دیگه......تو راه برگشت نشستم رو صندلی شاگرد که یعنی اگر خوابم برد بابام حواسش باشه .........سر یه پیچ من که خوابم برده بود افتادم پایین و بین پله اول و در ماشین عین توپ گلوله شده بودم .خودم که از خواب بیدار نشدم هیییییییییییچ بابام هم متوجه نشده بود........خودم هم نمی دونم چطوری و چقدر گرد شده بودم که اونجا جا شدم!!!!!!!!!!فکر کنم نزدیک های خونه بابام متوجه شد ...وقتی رسیدیو خونه مامانم که فهمید هر چی ازم سوال میکرد بدنت درد میکنه  چیز زیادی حالیم نبود آخه گیج خواب بودم

اگر به آن چیزی که می خواستی نرسیدی از آن چیزی که هستی نگران مباش!

 

 

شنبه 23/9/1387 - 23:39 - 0 تشکر 77314

سلام

آفریننده ی این خاطره دو تا خواهر زاده هام هستن علی8 سالشه ریحانه هم 6 ساله است. علی داشته با پریز برق بازی می کرده که خواهرم بهش میگه : علی جون دست به پریز نزن یهو برق می گیردت میمریا!!

بعد ریحانه به علی میگه: داداش جون مامان راست میگه ها اگه به پریز دست بزنی برق میگیردت خشکت میکنه، دیگه نمیتونی بری غذا بخوری اونوقت از گشنگی می میری!!!

    

خنجر آب‌دیده را زنگ عوض نمی‌کند
چهره انقلاب را جنگ عوض نمی‌کند
بگوی با منافقین به کوری دو چشمتان
پیرو خط رهبری رنگ عوض نمی‌کند

جمعه 29/9/1387 - 11:35 - 0 تشکر 78472

سلام چلسی جونم . خوبی داداشی ؟ منم ! اشنایدر ! داداش کوچیکت ! یادت اومد ؟

خب خاطره :

کلاس دوم راهنمایی بودم . جغرافیا داشتیم . یه درسی بود واسه بنادر (بندر ها و کشتی رانی ) منم داشتم روخونی میکردم واسه بچه ها که هر جا سوال یا پرانتزی بود معلممون بگه . بعدش رسیدم به کلمه ی " رونق بنادر " . اونوقت زبونم نچرخید و گفتم روغن بنادر .... بعد بچه ها همه زدن زیر خنده . معلممون هم یه خنده ای کرد . بعدش دیگه نتونستم ادامه رو بخونم و واگذار کردم یکی دیگه بخونه . آخه از خنده داشتم میمردم . تازه جالب اینجاست که دوستام از اون روز منو به نام روغن صدا میکردن . میگفتن : روغن روغن یه لحظه بیا ! (ههههه)

ليت شعري اين استقرت بک النوي

کاش ميدانستم که کجا دلها به ظهور تو قرار و آرام خواهد يافت

If I know where hearts will become calm by your emersion

(( هل من معين فاطيل ؟ ))

يکشنبه 1/10/1387 - 15:49 - 0 تشکر 78754

حدودآ 4-5 سالم بود تو حساط خونه یه پروانه گرفته بودم یه شکلاتم یکی از آشنایان داده بود بهم پروانه رو گرفته بودم یه دستم شکلات هم تو دست دیگم همینطوری که داشتم صحبت میکردم شکلات رو هم میخوردم که یه لحظه دهنم تلخ شد دستم رو نگاه کردم دیدم شکلاته هست ولی پروانه نیست!

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.