• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
مقاومت اسلامی (بازدید: 459)
جمعه 25/5/1392 - 15:22 -0 تشکر 633420
اسیر 10 ساله ای که اشک بعثی ها را در آورد

به نام خدا و سلام

فارس: حمید شمس‌اللهی، آزاده دفاع مقدس که هشت سال از عمر خود را در اسارتگاه‌های تنگ و تاریک بعثی‌ها روزگار را با آموزش زبان فرانسوی به اسرا گذراند و امروز با گذشت 30 سال خاطرات شیرین خود را از آن روزها بازگو می‌کند.

وی خاطره‌ای به یادماندنی از کم سن و سال‌ترین آزاده دفاع مقدس روایت می‌کند: «علیرضا احمدی» نوجوان 10 ساله‌ای بود که در عملیات «رمضان» به همراه پدرش از مشهد برای درست کردن شربت به منطقه آمده بود. در پنجمین روز این عملیات که تعداد زیادی از رزمندگان به اسارت بعثی‌ها درآمدند، این پدر و پسر نیز اسیر می‌شوند.

نیروهای بعثی عراق می‌خواستنداز این نوجوان به عنوان سوژه تبلیغاتی بهره‌برداری کنند؛ بنابراین این او را در اسارتگاه از پدرش جدا کردند و به کاخ صدام بردند. از سویی دیگر تمام لحظاتی که علیرضا و پدرش از هم دور بود، پدر چنان در اسارتگاه اشک می‌ریخت، با سوز دل دعای توسل می‌خواند و بهانه علیرضا را می‌گرفت، که هنوز هم آن لحظات از یادم نرفته است.

بعثی‌ها، علیرضا را به بغداد و پادگان‌های مختلف بردند؛ آنها می‌خواستند با این کار بگویند که امام خمینی(ره) بچه‌ها را به جبهه می‌فرستد!

علیرضا در مقابل دوربین‌های داخلی و خارجی عراق قرار گرفت؛ افسران عراقی با زبان کودکانه از  علیرضا ‌پرسیدند «آیا پشیمان نیستی که به مناطق جنگی آمدی؟ الان تو باید پیش مادرت بودی‌، بگو چه می‌خواهی؟ اسباب‌بازی می‌خواهی، برایت بیاوریم؟» آنها می‌خواستند علیرضا را تحت‌ تأثیر قرار داده و با احساسات او بازی کنند اما علیرضا این نوجوان 10 ساله در مقابل این هجمه‌ها تنها سخنی که گفت این بود «آیا می‌توانید یک قرآن برایم بیاورید؟» با همین چند کلمه نگاه بلند و روح بزرگ این نوجوان عیان شد و بعثی‌ها نتوانستند به اهداف خودشان دست پیدا کنند لذا بیش از یک ماه بعد علیرضا را پیش پدرش بازگرداندند. لحظات وصال این پدر و پسر صحنه تماشایی بود که جای دوربین‌ها برای ثبت این لحظات خالی بود.

در اسارتگاه «موصل دو» باز شد؛ علیرضای کوچک که مرد بزرگ این امتحان بود، با قد کوتاهش از بین سربازان عراقی عبور کرد و وارد اسارتگاه شد و درآغوش پدرش آرام شد؛ اسرای دیگر که از پشت سیم‌ خاردارها و نرده‌ها شاهد این صحنه بودند با صدای بلند این بیت را زمزمه کردند که «یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم مخور/کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور». روز وصال این پدر و پسر حال و هوای خاصی داشت به طوری که حتی برخی سربازان و فرماندهان عراقی با دیدن این صحنه گریه کردند؛ علیرضا در بدو وارد به اسارتگاه اذان زیبایی سر داد که یکی از دلنشین‌ترین اذان‌هایی بود که در طول عمرم شنیدم.

«اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم» 

رواق منظر چشم من آشیانه توست         کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

انجمن تعلیم و تربیتیها 

جمعه 25/5/1392 - 15:23 - 0 تشکر 633423

به نام خدا و سلام

نویسنده: صنوبرمحمدی

علیرضا احمدی كوچكترین اسیر ایرانی است كه در روز قدس مورخ 25/4/61 در 11 سالگی به همراه پدرش عازم جبهه های جنوب می شود اما درمیانه راه، جاده را اشتباهی می روند و نیروهای خودی را رد كرده و درقلب نیروهای دشمن قرارمی گیرند.
    بی شك برای این بزرگ مرد كوچك، اتفاقات زیادی در دوران اسارت رخ داده است كه شنیدنی است اما...
    با تماس ها و پیگیری های مكرری كه از سوی بنده و امور ایثارگران انجام گرفت موفق شدیم ایشان را درشهر مشهد بیابیم. دلمان می خواست مصاحبه ای شنیدنی با وی داشته باشیم ولی ایشان كمترین رغبتی به مصاحبه نشان نمی دادند. با اصرار ما و پافشاری روابط عمومی امور ایثارگران ایشان بالاجبارمی پذیرند كه با ما دیداری داشته باشند. ابتدا خوشحال می شوم كه بالاخره موفق شدیم ایشان را راضی به مصاحبه كنیم اما...
    وقتی ایشان به همراه همسرمحترمه شان و دختركوچكشان قبول زحمت كردند و به دیدار ما آمدند، ایشان را مردی بسیار آرام یافتم كه با وجود سن وسال كمی كه دارد، گرد سپید پیری بر موهایش نشسته بود. با تامل و وسواس خاصی به سوالاتم پاسخ می داد و نهایت سعی خود را می كرد كه ازاین گفتگو طفره برود.
    درچشمانش می خواندم كه حرفهای زیادی را در صندوقچه دل خویش مخفی نگه داشته و قفل سنگینی برآن زده است كه گمان نمی كنم تا به امروز كسی از درون این صندوقچه چیزی بیرون آورده باشد. همسر ایشان كه می بیند وی چیزی نمی گوید، به سخن می آید و می گوید حتی برای من نیز از این دوران چیزی نگفته است. اگر من چیزی می دانستم برای شما بازگو می كردم.
    علیرضا احمدی متولد 1354 در شهر مقدس مشهد است. وی در 11 سالگی تازه امتحانات كلاس پنجم ابتدایی را به پایان رسانده به همراه پدر، برای توزیع شربت درمیان رزمندگان عازم الزینبیه اهواز و جبهه های جنوب شده كه همزمان با آغاز عملیات رمضان بود كه جاده را اشتباهی می روند. ابتدا فكر می كنند كه نیروهای خودی هستند كه محض شوخی به زبان عربی صحبت می كنند ولی ناگهان متوجه می شوند كه در دل نیروهای دشمن جای گرفته اند.
    وی به همراه پدر به محاصره نیروهای عراقی درمی آیند و به پشت جبهه منتقل و بعد به اردوگاه الانبار منتقل می شوند.
    مدت اسارتشان 10سال و 40 روز طول می كشد. در این مدت از این كه چه روزهای سختی بر او رفته است هیچ نمی گوید. وقتی از دلتنگی هایش می پرسم فقط می گوید: شاید این یك موهبت الهی بود كه پدر دركنار من بود به این ترتیب دوری از خانواده و دوران اسارت برایم قابل تحمل تر بود.
    او به هیچ عنوان حاضر نیست از آن زمان سخت، سخنی به میان آورد. به زعم من، شاید بیم آن دارد كه با بازگوكردن سختی های آن دوران، اجر صبری كه برده است ضایع گردد.
    شنیده ام كه در دوران اسارت مدتی را درمحضر حاج آقا ابوترابی بوده اند دراین باره از ایشان سوال می كنم. می گوید: از همان روزی كه ما را اسیر كردند، فردای آن روز مرا از پدرم جدا كردند و من را به همراه 300 نفر كه در عملیات رمضان اسیر شده بودند از بصره به بغداد آوردند كه همزمان حاج آقا ابوترابی را از اردوگاه موصل به اردوگاه بغداد آوردند و حدود بیست- بیست و پنج روز را به همراه ایشان بودیم كه به حق ایشان یكی از نعمت های الهی بود كه خداوند نصیب ما كرده بود.
    از اینكه چطور روزهایش را می گذرانده می گوید من كلاس پنجم ابتدایی را تمام كرده بودم كه اسیر شدم و در آنجا صلیب سرخ كتابهایی را در اختیار ما گذاشته بود توانستم تا كلاس سوم راهنمایی را در آنجا بگذرانم. تا حدودی زبان عربی را فراگرفتم، دركلاسهای قرآن و نهج البلاغه شركت می كردم.
    از همسر ایشان راجع به نحوه آشنایی شان جویا می شوم. می گوید: من و علیرضا دخترخاله و پسرخاله بودیم. من در زمان اسارت علیرضا 5 سال بیشتر نداشتم و در هنگام بازگشت ایشان 14 ساله شده بودم و ما در شهر اهواز زندگی می كردیم و ایشان ساكن مشهد بودند. بعد از بازگشت ایشان از اسارت، ایشان چند روزی را مهمان ما بودند و ما دیگر همدیگر را ندیدیم تا 4ماه بعد كه به اتفاق خانواده به خواستگاری آمدند و ازدواج كردیم.
    از اینكه همسر یك آزاده است بسیار راضی است و خداوند را شاكر است كه چنین موهبتی را برایش ارزانی داشته است.
    علیرضا و پدرش سالهای زیادی در زندانهای عراق در زیر شكنجه دژخیمان بعثی صبح را به شب و شب را به صبح رسانده اند و پس از تحمل رنج ها و سختی های فراوان باهم آزاد شده و به میهن بازگشته اند.
    از علیرضا از لحظه آزادی اش می پرسم می گوید همیشه امید داشتم كه آزاد می شویم ولی تا زمانی كه پایمان به خاك ایران اسلامی نرسیده بود باور نمی كردیم.
    از اینكه نمی خواهد از آن دوران چیزی بگوید درست، اما ای كاش از درس های آن برای آیندگان می گفت تا ملالت آن روزگاران این طور به انزوای تاریخ كشانده نشود.

«اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم» 

رواق منظر چشم من آشیانه توست         کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

انجمن تعلیم و تربیتیها 

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.