• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
کتاب و کتابخوانی (بازدید: 781)
پنج شنبه 17/5/1392 - 21:34 -0 تشکر 630460
▬▬▬ کتاب داستان های شگفت ▬▬▬

مقدمه مؤ لف
بسم الله الرحمن الرحـــــــیم
این ضعیف ، در مدت عمر خود، داستانهایى از بندگان صالحین و صاحبان تقوا و یقین دیده و شنیده ام كه هریك از آنها شاهد صدقى است بر الطاف الهیّه از بروز كرامات و استجابت دعوات و نیل به درجات و سعادات و دیدن آثار توسل به قرآن مجید و ائمه طاهرین - صلوات اللّه علیهم اجمعین .
در این هنگام كه سنین عمرم رو به آخر و از 65 گذشته و قاصدهاى مرگ یعنى ضعف قوا و هجوم امراض ، مرا به قرب رحیل در جوار رب جلیل و ملاقات اجداد طاهرین و سایر مؤ منین ، بشارت مى دهد، خواستم آنچه از آن داستانها بخاطر دارم در این اوراق ثبت كنم به چند غرض :
1 - هرچند از عباد صالحین نیستم لكن ایشان را دوست دارم وآرزومندم كه از آنها بگویم و از آنها بنویسم و از آنها بشنوم و آنها را ببینم - ((گر از ایشان نیستى برگو از ایشان ))
2 - چنانچه در حدیث رسیده نزد یاد خوبان رحمت خدا نازل مى شود، امید است نویسنده و خوانندگان عزیز مشمول این رحمت (عِنْدَ ذِكْرِ الصّالِحینَ تَنْزلُ الرَّحْمَةُ)، (8) باشیم .
3 - چون هریك از این داستانها موجب تقویت ایمان به غیب و رغبت قلوب به عالم اعلى و توجه به حضرت آفریدگار است ، آنها را ثبت كردم تا فرزندانم و سایر خوانندگان بهره مند شوند و خصوصا در شداید و مشكلات ، دچار یاءس نشوند و دل به پروردگار، قوى دارند و بدانند كه دعا و توسل را آثارى است حتمى چنانچه سعى در تحصیل مراتب تقوا و یقین را مقامات و درجاتى است كه از حد ادراك بشرى افزون است .
4 - شاید پس از من عزیزى از مطالعه آنها با پروردگار خود آشنا شود و او را یاد كند و حال خوشى نصیبش گردد، خداوند هم به فضل و رحمتش ، این روسیاه را یاد فرماید.

شهید أیت الله سید عبدالحسین دستغیب

پنج شنبه 17/5/1392 - 21:35 - 0 تشکر 630461

1 - صدقه مرگ را به تاءخیر مى اندازد
از ((آقاى سید محمد رضوى ))(9) شنیدم كه فرمودند زمانى كه مرض سختى عارض ‍ دائى بزرگوارشان مرحوم آقاى میرزا ابراهیم محلاتى شد، به طورى كه اطبا از معالجه ایشان اظهار یاءس كردند، امر فرمودند كه مرضشان را به عالم ربانى مرحوم ((حاج شیخ محمد جواد بیدآبادى )) كه مورد علاقه و ارادت جناب میرزا بودند، خبر دهیم ، ما هم به اصفهان تلگراف كردیم و مرحوم بیدآبادى را از مرض سخت میرزا با خبركردیم ، فورا جواب دادند مبلغ دویست تومان صدقه دهید تا خداوند شفا عنایت فرماید.
هرچند آن مبلغ در آن زمان زیاد بود، لكن هرطور بود فراهم آورده بین فقرا تقسیم كردیم و بلافاصله میرزا شفا یافت .
مرتبه دیگر میرزاى محلاتى به سختى مریض شدند و اطبا اظهار یاءس كردند، من ابتدا مرحوم بیدآبادى را تلگرافا با خبر كردم و با اینكه جواب تلگراف را قبول و درخواست كرده بودم ، از ایشان جوابى نرسید تا بالاخره در همان مرض ، میرزا مرحوم شدند آنگاه دانستم كه سبب جواب ندادن اجل حتمى علاج ندارد
مرحوم بیدآبادى این بود كه اجل حتمى میرزا رسیده و به صدقه جلوگیرى نمى شود.
از این داستان دو مطلب فهمیده مى شود یكى آنكه به واسطه صدقه ممكن است در شفاى مریض تعجیل شود بلكه مرگ را به تاءخیر اندازد و در باره تاءثیر صدقه در شفاى مریض وتاءخیر مرگ و طول عمر و دفع هفتاد قسم بلا، روایاتى از اهل بیت : رسیده و داستانهایى نقل گردیده كه ذكر آنها خارج از وضع این جزوه است ، طالبین به كتاب ((لئالى الاخبار)) مرحوم تویسركانى و كتاب ((كلمه طیبه )) مرحوم نورى مراجعه كنند.
مطلب دیگر آنكه : هرگاه اجل حتمى باشد و بقاى شخص مخالف حكمت ، حتمى خدا باشد دعا و صدقه از این جهت بى اثر مى شود هرچند از سایر آثار خیریه دنیوى و اخروى آن بهره مند خواهد بود و براى تاءیید این مطلب ، داستان دیگرى نقل مى گردد.

پنج شنبه 17/5/1392 - 21:36 - 0 تشکر 630462

2 - اجل حتمى علاج ندارد
از مرحوم حاج غلامحسین مشهور به تنباكو فروش ، شنیدم كه گفت از مرحوم آقاى حاج شیخ محمد جعفر محلاتى شنیدم كه فرمود هنگام مرض مرحوم حجة الاسلام شیرازى ، حاج میرزا محمد حسن ، عده اى از بزرگان علما، اطراف بسترشان بودند و مى گفتند در هریك از مشاهد مشرفه مخصوصا در حرم حضرت سیدالشهداء علیه السلام و در اماكن متبركه مخصوصا در مسجد كوفه عده اى از اخیار معتكف شده اند و شفاى شما را از خداوند خواهانند وصدقه هاى بسیارى براى سلامتى حضرتت داده شده است و ما یقین داریم كه از بركات دعاها و صدقه ها خداوند شما را شفا مى بخشد و براى مسلمانان نگاه مى دارد.
مرحوم میرزا پس از شنیدن این كلمات ، این جمله را فرمود:((یا مَنْ لا یَرُدُّ حِكْمَتَهُ الْوَسائِلُ))، گویا آن جناب ملهم شده بود كه اجل حتمى ایشان رسیده و باید رفت و لذا اشاره فرمود كه این وسیله ها جلوگیرى از ((حكمت حتمى الهى )) نمى كند.

پنج شنبه 17/5/1392 - 21:37 - 0 تشکر 630463

3 - تلاوت قرآن هنگام مرگ
چون در داستان یكم از مرض موت میرزاى محلاتى ذكرى شد، جنابت پلیدى معنوى است
دوست داشتم داستان موت ایشان را نیز نقل كنم .
مرحوم حاج میرزا اسماعیل كازرونى مى فرمود: در ساعت احتضار، میرزاى محلاتى شروع فرمود به تلاوت آیات آخر سوره حشر و مكرر خواند تا مرتبه آخر در وسط آیه :(هُوَاللَّهُ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَالْمَلِكُ الْقُدّوُسُ السَّلامُ)(10) همینجا روح شریفش به عالم اعلى ارتحال فرمود (وَلا یَخْفى لُطْفُهُ)
و راستى تمام سعادت همین است كه لحظه آخر عمر، زبان ودل به یاد خدا باشد و بمیرد و همین است آرزوى تمام اهل ایمان :(وَفى ذلِكَ فَلْیَتَنا فَسِ الْمُتَنافِسُونَ)
(11) اَللّهُمَّ اجْعَلْ خاتَمَةَ اَمْرِنا خَیْرا بِجاهِ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ (ع )

پنج شنبه 17/5/1392 - 21:37 - 0 تشکر 630464

4 - جنابت ، پلیدى معنوى است
آقاى رضوى فرمودند كه مرحوم بیدآبادى سابق الذكر، به قصد تشرف به مدینه منوره از طریق بوشهر به شیراز تشریف آوردند و قریب دو ماه در این شهر توقف فرمودند و در منزل آقاى على اكبر مغازه اى میهمان بودند و در همان منزل براى اقامه نماز جماعت و درك فیض حضورشان هر سه وقت ، جمعى از خواص حاضر مى شدند. شبى غسل جنابت بر من واجب شده بود پس از اذان صبح از خانه بیرون آمدم به قصد رفتن حمام ، ناگاه حاج شیخ محمد باقر شیخ ‌الاسلام را دیدم كه عازم رفتن خدمت آقاى بیدآبادى بود، به من گفتند مگر نمى آیى برویم ، من حیا كردم بگویم قصد حمام دارم ، لذا با ایشان موافقت كرده پیش خودم گفتم وقت زیاد است مى روم سلامى خدمت آقاى بیدآبادى عرض كنم و بعد به حمام مى روم .
چون هر دو بر ایشان وارد شدیم ، اول آقاى شیخ ‌الاسلام با ایشان مصافحه كرد و نشست ، بعد من نزدیك رفته مصافحه كردم ، آهسته در گوشم فرمود:((حمام لازمتر بود)).
من از اطلاع ایشان به خود لرزیدم و با خجلت و شرمسارى برگشتم ، مرحوم شیخ ‌الاسلام گفت آقاى رضوى كجا مى روى ؟ مرحوم بیدآبادى فرمود بگذارید برود كه كار لازمترى دارد.
از این داستان به خوبى دانسته مى شود كه حدث جنابت و سایر احداث از امور اعتباریه محضه نیستند كه شارع مقدس براى آنها احكامى مقرر داشته ، چنانچه بعضى از اهل علم چنین تصور كرده اند، بلكه تمام حدثها یعنى تمام موجبات غسل و وضو خصوصا جنابت تماما از امور حقیقى و واقعى هستند؛ یعنى یك نوع قذارت وكثافت و تیرگى به واسطه آنها عارض روح مى شود كه در آن حال هیچ مناسبتى با نماز كه مناجات و حضور با حضرت آفریدگار است ندارد و نماز باطل است و اگرحدث اكبر مانند جنابت و حیض باشد، در آن حالت توقف در مساجد و مس ‍ خط قرآن مجید نیز حرام است .
به واسطه همان قذارت معنوى است كه در آن حالت چیز خوردن و خوابیدن و بیش ‍ از هفت آیه از قرآن تلاوت كردن ونزد محتضر حاضر شدن مكروه است ؛ (زیرا در آن حالت محتضر سخت محتاج ملاقات ملائكه رحمت است و ملائكه از قذارت جنابت و حیض سخت متنفرند) و غیر اینها از محرمات و مكروهات در حالت جنابت و حیض كه تماما به واسطه آن قذارت معنوى است كه بعضى از خالصین از شیعیان و پیروان اهل بیت - علیهم السلام - كه به واسطه مجاهدات نفسانیه و ریاضات شرعیه خداوند به آنها دل روشنى داده و امور ماوراى حس را درك مى كنند ممكن است آن قذارت را بفهمند چنانچه مرحوم بیدآبادى درك فرمود.
و نظیر این داستان بسیار است از آن جمله در كتاب قصص العلماء مرحوم تنكابنى نقل كرده است از مرحوم آقا سید عبدالكریم ابن سید زین العابدین لاهیجى كه گفت پدرم مى گفت كه در عتبات عالیات تحصیل مى نمودم و در آخر زمان مرحوم آقا باقر وحید بهبهانى - علیه الرحمه - بود و آقا به واسطه كهولت ، تدریس نمى فرمود و تلامذه آن بزرگوار تدریس مى كردند لكن آقا براى تبرك در خانه اش مجلس درسى داشت كه شرح لمعه را سطحى درس مى گفت و ما چند نفر به قصد تبرك به مجلس ‍ درس او مشرف مى شدیم .
از قضا روزى مرا احتلام عارض شد و نماز هم قضا شده بود و وقت درس آقا رسیده بود، پس به خود گفتم مى روم به درس تا درس فوت نشود و از آنجا به حمام رفته غسل مى كنم . پس وارد مجلس شدیم و آقا هنوز تشریف نیاورده بود و چون وارد شد با كمال بهجت و بشاشت به اطراف مجلس نظر مى نمود، به یك دفعه آثار هم و غم در بشره اش ظاهر شد و فرمود امروز درس نیست به منازل خود بروید و همه برخاستند و رفتند و من چون خواستم بروم آقا به من فرمود بنشین ، پس نشستم چون همه رفتند و كسى دیگر نبود، فرمود در آنجا كه نشسته اى پول كمى زیر بساط است آن را بردار و برو غسل كن واز این به بعد با جنابت در چنین مجلسى حاضر مشو.
و از آن جمله در كتاب مستدرك الوسائل ، جلد 3 صفحه 401 در ذیل حالات عالم بزرگوار صاحب مقامات و كرامات جناب سید محمد باقر قزوینى نقل كرده كه در سنه 1246 در نجف اشرف ، طاعون سختى به اهل نجف رسید كه در آن ، قریب چهل هزار نفر هلاك شدند وهركس توانست فرار كرد جز جناب سید مزبور كه پیش ‍ از آمدن طاعون شب در خواب حضرت امیرالمؤ منین (ع ) او را خبر كرده بودند و فرمودند:((بِكَ یَخْتِمُ یا وَلَدى )) یعنى تو آخر كسى هستى كه به طاعون از دنیا مى روى و همین طور هم شد؛ یعنى پس از مردن سید، دیگر طاعون تمام شد و در این مدت همه روزه سید از اول روز تا شب در صحن مقدس شغلش نماز میت خواندن بود و عده اى را ماءمور كرده بود براى جمع آورى جنازه ها و آوردن در صحن و عده اى را براى غسل و كفن و عده اى براى دفن ، تا اینكه گوید خبر داد به من سید مرتضى نجفى كه در همان اوقات روزى نزد سید بودم كه پیرمرد عجمى كه از اخیار مجاورین نجف اشرف بود آمد و نظر به سید مى كرد و گریه مى نمود مثل اینكه به جناب سید كارى داشت و دستش به سید نمى رسید چون جناب سید او را چنین دید به من فرمود از او بپرس حاجتى دارى ؟
پس به نزدش رفتم و گفتم حاجتى دارى ؟ گفت اگر این روزها مرگم برسد آرزومندم كه جناب سید بر جنازه ام منفردا یك نماز بخواند (چون به واسطه زیادتى جنازه ها سید بر هرچند جنازه یك نماز مى خواند) پس آمدم به سید حاجتش را خبر دادم ، قبول فرمود، پیرمرد رفت فردا جوانى گریان آمد و گفت من پسر همان پیرمردم و امروز طاعون او را زده و مرا فرستاده كه جناب سید او را عیادت فرمایند، سید قبول فرمود و سید عاملى را جاى خود قرار داد براى نماز بر جنازه ها و خود براى عیادت آن مرد صالح آمد و جماعتى هم همراه سید آمدند در اثناى راه ، شخص صالحى از خانه اش بیرون آمد چون سید و جماعت را دید پرسید كجا مى روید
گفتم عیادت فلان . گفت من هم با شما مى آیم تا به فیض عیادت برسم ؛ چون سید وارد بر آن مریض شد، آن مریض سخت شاد شد و اظهار محبت و مسرت مى كرد با هریك از آن جماعت تا آن مرد صالحى كه در وسط راه به ما ملحق شده بود وارد شد و سلام كرد ناگاه آن مریض متغیر و متوحش و با دست و سر مكرر به او اشاره مى كرد كه برگرد و بیرون رو و به فرزندش اشاره كرد كه او را بیرون كن به طورى كه تمام حاضرین تعجب كرده و متحیر شدند در حالى كه بین آن مریض وآن شخص ‍ هیچ سابقه آشنایى نبود پس آن مرد بیرون رفت و بعد از فاصله اى برگشت در این مرتبه آن مریض به اونظر كرد و تبسم نمود و اظهار رضایت و مسرت كرد و چون همه خارج شدیم سرش را از آن مرد پرسیدیم ، گفت من جنب بودم و از خانه درآمدم كه حمام بروم چون شما را دیدم گفتم با شما مى آیم و بعد حمام مى روم چون وارد شدم و تنفر شدید آن مریض را دیدم دانستم كه در اثر جنابت من است ، بیرون رفتم و غسل كرده برگشتم و دیدید كه با من چگونه محبت كرد و خوشحال گردید.
صاحب مستدرك پس از نقل این داستان عجیب ، مى فرماید در این داستان تصدیق وجدانى است به آنچه در شرع مقدس از اسرار غیبى وارد نصیب شدن طىّاْلا رْض
شده كه جنب و حائض در حال احتضارش وارد نشوند.

جمعه 18/5/1392 - 13:31 - 0 تشکر 630550

سلام

ممنون. منتظر داستان های بعدی هستیم
خوبی ش اینه که داستانها کوتاست و پرمحتوا

فقط اینکه اسم نویسنده رو لطفا بنویسید
متشکر

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

جمعه 18/5/1392 - 14:21 - 0 تشکر 630558

5 - نصیب شدن طىّ اْلاَرْض
فاضل محقق جناب آقاى میزرا محمود مجتهد شیرازى ، نزیل سامره - رحمة اللّه علیه - نقل فرمود از مرحوم حاج سید محمد على رشتى كه غالب عمرش را در ریاضات شرعى و مجاهدات نفسانیه گذرانیده بود در اوقاتى كه در مدرسه حاج قوام نجف ، طلبه و مشغول تحصیل علم بودم در بین طلاب مشهور بود كه شخص ‍ پاره دوزى كه درب باب طوسى است ((طى الارض )) دارد و هر شب جمعه نماز مغرب را در مقام مهدى علیه السلام در وادى السلام مى خواند و نماز عشا را در حرم حضرت سیدالشهداء علیه السلام بجا مى آورد، در صورتى كه بین نجف و كربلا بیش ‍ از سیزده فرسنگ وتقریبا دو روز راه پیاده روى است ، من خواستم این مطلب را تحقیق نمایم و به آن یقین كنم ، پس با آن مرد صالح پاره دوز آمد و شد نموده و رفاقت كردم و چون رفاقتم با او محكم شد روز چهارشنبه به یكى از طلاب كه با من هم مباحثه و به او اعتماد داشتم گفتم امروز براى كربلاحركت كن و شب جمعه در حرم باش ببین رفیق پاره دوز را مى بینى ؛ چون رفت غروب پنجشنبه با یك تاءثرى نزد رفیق پاره دوز رفتم و اظهار ناراحتى كردم .
گفت تو را چه مى شود؟ گفتم مطلب مهمى است كه باید الان به فلان طلبه رفیقم برسانم و متاءسفانه كربلا رفته و به او دسترسى ندارم . گفت مطلب را بگو خدا قادر است كه همین امشب به او برسد، پس نامه اى كه نوشته بودم به او دادم ، ایشان نامه را گرفت و به سمت وادى السلام رفت ، دیگر او را ندیدم تا روز شنبه كه رفیقم آمد و آن نامه را به من داد و گفت شب جمعه موقع نماز عشا رفیق پاره دوز به حرم آمد و آن نامه را به من داد.
چون چنین دیدم یقین كردم كه پاره دوز، طى الارض دارد، در مقام برآمدم كه از او درخواست كنم كه جاگرج بشود من هم داراى طى الارض گردم .
پس او را به خانه ام دعوت كردم چون هوا گرم بود پشت بام رفتیم و گنبد مطهر حضرت امیر علیه السلام نمایان بود، پس از صرف شام مختصرى به ایشان گفتم غرض از دعوت این است كه من یقین كردم شما طى الارض دارید وآن نامه اى كه به شما دادم براى یقین كردن من بود، الحال از شما خواهش مى كنم مرا راهنمایى كنید كه چكنم تا جطى الارض ج نصیب من هم بشود.
تا این را شنید و دانست كه سرّ او فاش شده ، صیحه اى زد و مثل چوب خشك افتاد به طورى كه وحشت كردم و گفتم از دنیا رفت . پس از آنكه به حال خودآمد، فرمود اى سید! هرچه هست به دست این آقاست و اشاره به گنبد مطهر كر دو گفت و هر چه مى خواهى از او بخواه ، این را گفت و رفت و دیگر در نجف اشرف دیده نشد و هرچه تحقیق كردم دیگر كسى او را ندید
این داستان را از چند نفر دیگر از علماى اعلام شنیدم كه همه از قول سیدرشتى مرحوم نقل كردند.
مبادا خواننده عزیز تعجب كند و برایش گران باشد كه این قضیه را باور كند؛ زیرا براى ائمه طاهرین ، طى الارض دادن به یكى از دوستانشان چیزى نیست و براى این مطلب نظیرهایى است كه در كتب روایات ثبت است .
از آن جمله در جلد 11 بحارالانوار، ذیل حالات امام هفتم حضرت موسى بن جعفر علیه السلام نقل كرده از على بن یقطین كه رئیس الوزراى هارون و از شیعیان خالص ‍ بود و ابراهیم جمال كوفى سخت از او نگران و ناراحت بود، هنگامى كه بر حضرت موسى بن جعفر علیه السلام در مدینه وارد شد حضرت به او بى اعتنایى فرموده و فرمود تا ابراهیم از تو راضى نشود من از تو راضى نمى شوم ، عرض كرد ابراهیم در كوفه است و من مدینه ام پس آن حضرت او را به اعجاز در یك لحظه از مدینه به كوفه ، درب خانه ابراهیم حاضر فرمود.
ابراهیم را صدا زد، از خانه اش بیرون آمد، على بن یقطین حاضر فرمود. دید، على گزارش كارش را به او گفت و او را از خود راضى ساخت بلكه صورت خود را زمین بگذارد و او را قسم داد كه پاى خود را بر صورتم گذار تا امام علیه السلام از من راضى شود، بعد در همان لحظه به مدینه برگشت و امام علیه السلام از او دلشاد گردید.
و مانند سیر دادن امام محمد تقى علیه السلام خادم مسجد راءس الحسین در شام را در یك شب از دمشق به كوفه و به مدینه و مسجدالحرام و برگشتن به جاى خود و نظایر آن كه ذكر آنها منافى وضع این رساله است ؛ زیرا در اینجا تنها آنچه از اهل وثوق و اطمینان شنیده شده یا دیده شده نوشته مى گردد نه آنچه در كتب ثبت شده و گاهى براى تاءیید مطلب از آنها هم نقل مى گردد.

جمعه 18/5/1392 - 14:27 - 0 تشکر 630559

6 - زنده شدن پس از مرگ
و نیز از همان مرحوم آقامیرزا محمود شنیدم كه فرمود در نجف اشرف مرحوم آقا شیخ محمد حسین قمشه اى كه از فضلا و تلامیذ مرحوم سید مرتضى كشمیرى بود مشهور شده بود كه ((از گور گریخته )) و سبب این شهرت چنانچه از خود آن مرحوم شنیدم این بود كه ایشان در سن هیجده سالگى در قمشه به مرض حصبه مبتلا مى شود، روز به روز مرضش سخت تر شده اتفاقا فصل انگور بود و انگور زیادى در همان اطاقى كه مریض بود مى گذارند، ایشان بدون اطلاع كسى ، از آن انگورها مى خورد و مرضش شدیدتر شده تا مى میرد.
در آن حال حاضرین گریان شدند و چون مادرش آمد و فرزندش را مرده دید مى گوید كسى دست به جنازه فرزندم نزند تا برگردم ، فورا قرآن مجید را برداشته و بالاى بام مى رود و سرگرم تضرع به حضرت آفریدگار مى شود و قرآن مجید و حضرت ابا عبدالله الحسین را شفیع قرار مى دهد و مى گوید دست برنمى دارم تا فرزندم را به من برگردانید.
چند دقیقه بیش نمى گذرد كه جان به كالبد آقا محمد حسین برمى گردد و به اطراف خود مى نگرد مادرش را نمى بیند، مى گوید به والده بگویید بیاید كه خداوند مرا به حضرت اباعبداللّه علیه السلام بخشید.
مادر را خبر مى كنند بیا كه فرزندت زنده شده ، سپس گزارش خود را نقل نمود كه چون مرگ من رسید دو نفر نورانى سفیدپوش نزدم حاضر شدند و گفتند چه باكى دارى ، گفتم تمام اعضایم درد مى كند، یكى از آنها دست برپایم كشید، پایم راحت شد، هرچه دست را رو به بالا مى آورد درد بدن راحت مى شد، یك دفعه دیدم تمام اهل خانه گریانند هرچه خواستم به آنها بفهمانم كه من راحت شدم ، نتوانستم تا بالاخره آن دو نفر مرا به بالا حركت دادند، بسیار خوش و خرم بودم ، در بین راه بزرگى نورانى حاضر شد و به آن دو نفر فرمود:((ما سى سال عمر به این شخص عطا كردیم در اثر توسل مادرش به ما، او را برگردانید)).
به سرعت مرا برگردانیدند ناگهان چشم باز نمودم اطرافیان را گریان دیدم به مادر خود گفتم كه توسل تو پذیرفته شد و مرا سى سال عمر دادند و غالب آقایان نجف كه این داستان را از خودش شنیده بودند، در راءس مدت سى سال ، منتظر مرگش ‍ بودند و در همان راءس سى سال هم در نجف اشرف مرحوم گردید.
نظیر این داستان است آنچه در آخر كتاب دارالسلام عراقى نقل كرده از صالح متقى ملا عبدالحسین ، مجاور كربلا و داستانى است طولانى و خلاصه اش آنكه پسر ملا عبدالحسین از بام خانه اش مى افتد و مى میرد، پدرش پریشان و نالان بى اختیار به حرم حضرت سیدالشهداء علیه السلام پناهنده مى شود و زنده شدن پسرش را مى طلبد و مى گوید تا پسرم را ندهید از حرم خارج نمى شوم ، بالاخره همسایگان از آمدن پدر ماءیوس شده و مى گویند بیش از این نمى شود جنازه را معطل گذاشت به ناچار جنازه پسر را به غسّالخانه مى برند، در اثناء غسل ، به شفاعت حضرت اباعبداللّه علیه السلام روح پسر به بدنش برمى گردد لباسهایش را مى پوشد و با پاى خود به حرم حضرت مى آید و به اتفاق پدرش به منزل برمى گردد.
نجات از دشمن
موارد زنده شدن مردگان به اعجاز ائمه طاهرین : بسیار است و پاره اى از آنها در كتاب مدینة المعاجز ضمن معجزات آن بزرگواران مذكور است .

جمعه 18/5/1392 - 14:30 - 0 تشکر 630560

7 - نجات از دشمن
و نیز نقل فرموده اند كه مرحوم شیخ محمد حسین قمشه اى مزبور، عازم زیارت ائمه طاهرین كه در عراق مدفونند مى شود،الاغى تندرو مى خرد و اثاثیه خود را كه مقدارى لباس و خوراك و چند جلد كتاب بود در خرجین مى گذارد و بر الاغ مى بندد، از آن جمله كتابچه اى داشته كه در آن مطالب مناسب و لازم نوشته بود و ضمنا مطالب منافى با تقیه از سب و لعن مخالفین در آن نوشته بود.
پس با قافله حركت مى كند تا به گمرك بغداد وارد مى شود، یك نفر مفتش با دو نفر ماءمور مى آیند، مفتش مى گوید خرجین شیخ را باز كنید، تصادفا مفتش در بین همه كتابها همان كتابچه را برمى دارد و باز مى كند و همان صفحه اى كه در آن مطالب مخالف تقیه بوده مى خواند. پس نگاه خشم آمیزى به شیخ مى كند و به ماءمورین مى گوید شیخ را به محكمه كبرى ببرید و تمام زوار را پس از جلب شیخ ، بدون تفتیش رها مى كند و خودش هم مى رود.
در سابق ، فاصله بین گمرك و شهر، مسافت زیادى خالى از آبادى بوده است آن دو ماءمور اثاثیه شیخ را بار الاغ مى كنند و شیخ را از گمرك بیرون مى آورند و به راه مى افتند.
پس از طى مسافت كمى ، الاغ از راه رفتن مى افتد به قسمى كه براى دو ماءمور، رنجش خاطر فراهم مى شود، یكى به دیگرى مى گوید خسته شدم ، این شیخ كه راه فرار ندارد من جلو مى روم تو با شیخ از عقب بیایید.
مقدارى از راه را كه پلیس دوم طى مى كند، بالاخره در اثر حرارت آفتاب و گرمى هوا او هم خسته و تشنه و وامانده مى شود،به شیخ مى گوید من جلو مى روم تا خود را به سایه و آب برسانم تو از عقب ما بیا جوج به ما ملحق شو.
شیخ چون خود را تنها و بلامانع مى بیند و خسته شده بود سوار الاغ مى شود، تا سوار مى شود، حال الاغ تغییر كرده دو گوش خود را بلند مى كند و مانند اسب عربى با كمال سرعت مى دود تا به ماءمور اول مى رسد، همینكه مى خواهد بگوید بیا الاغ راهرو گردید تو هم سوار شو، مثل اینكه كسى دهانش را مى بندد جوج چیزى نمى گوید، با سرعت از پهلوى پلیس مى گذرد و پلیس هم هیچ نمى فهمد، شیخ مى فهمد كه لطف الهى است و مى خواهند او را نجات دهند تا به پلیس دوم مى رسد، هیچ نمى گوید او هم كور و كر گردیده شیخ را نمى بیند و پس از عبور از ماءمور دوم ، زمام الاغ را رها مى كند تا هرجا خدا مى خواهد الاغ برود، الاغ وارد بغداد مى شود و بى درنگ از كوچه هاى بغداد گذشته وارد كاظمین 8 مى شود و در كوچه هاى شهر كاظمین مى گردد تا خودش را به خانه اى كه رفقاى شیخ آنجا وارد شده بودند رسانده سرش را به در خانه مى زند.
پس از ملاقات رفقا، بزودى از كاظمین بیرون مى رود و خداى را بر نجات از این شرّ بزرگ سپاسگزارى مى كند

جمعه 18/5/1392 - 14:33 - 0 تشکر 630561

8 - نورافشانى ضریح حضرت امیر(ع ) و باز شدن دروازه نجف
و نیز نقل فرمودند از جناب شیخ محمد حسین مزبور كه فرموده بود شبى دوساعت از شب گذشته به قصد خرید ترشى از خانه بیرون آمدم و دكان ترشى فروشى نزدیك سور شهر بود (سابقا شهر نجف اشرف حصار و دروازه داشته و دروازه آن متصل به بازار بزرگ و بازار بزرگ متصل به درب صحن مقدس و درب صحن محاذى ایوان طلا و درب رواق بوده است به طورى كه اگر تمام درها باز بود، شخص از دروازه ، ضریح مطهر را مى دید) و شیخ مزبور هنگام عبور مى شنود عده اى پشت دروازه در را مى كوبند و مى گویند:((یا عَلى ! اَنْتَ فُكَّ اْلبابَ؛ یعنى یاعلى ! خودت در را باز كن )). و معجزه رضویه - شفاى بیمار
ماءمورین به آنها اعتنایى نمى كنند، چون اول شب كه در را مى بستند تا صبح باز كردنش ممنوع بود.
آقاى شیخ مى رود ترشى مى خرد و برمى گردد چون به دروازه مى رسد این دفعه عده زوارى كه پشت در بودند شدیدتر ناله كرده و عرض مى كنند یا على ! در را باز كن و پاها را سخت به زمین مى كوبند. آقاى شیخ پشت خود را به دیوار مى زند كه از طرف راست چشمش به سمت مرقد مبارك و از طرف چپ دروازه را مى بیند، ناگاه مى بیند از طرف قبر مبارك ، نورى به اندازه نارنج آبى رنگ خارج شد و داراى دو حركت بود، یكى به دور خود و دیگرى رو به صحن و بازار بزرگ و با كمال آرامى مى آید. آقاى شیخ نیز كاملا چشم به آن دوخته است با نهایت آرامش از جلو روى شیخ مى گذرد و به دروازه مى خورد ناگاه در و چهارچوب آن از دیوار كنده مى شود و بر زمین مى افتد.
عربها با نهایت مسرت و بهجت ، به شهر وارد مى شوند. داستان ششم و هفتم و هشتم را غالب نجفى ها خصوصا اهل علم باخبرند و هنوز بعضى از رجال علم كه مرحوم محمد حسین را دیده و این مطالب را بلاواسطه از او شنیده اند، در قید حیاتند و اگر اسامى نقل كنندگان را ثبت كنیم طولانى مى شود و لزومى هم ندارد.

جمعه 18/5/1392 - 14:35 - 0 تشکر 630562

9 - معجزه رضویه - شفاى بیمار
و نیز جناب میرزاى مرحوم نقل فرمود از جناب شیخ محمد حسین مزبور كه ایشان به قصد تشرف به مشهد حضرت رضا علیه السلام از عراق مسافرت مى كند و پس از ورود به مشهد مقدس ، دانه اى در انگشت دستش آشكار مى شود و سخت او را ناراحت مى كند، چند نفر از اهل علم او را به مریضخانه مى برند، جراح نصرانى مى گوید باید فورا انگشتش بریده شود و گرنه به بالا سرایت مى كند.
جناب شیخ قبول نمى كند و حاضر نمى شود انگشتش را ببرند. طبیب مى گوید اگر فردا آمدى باید از بند دست بریده شود، شیخ برمى گردد و درد شدت مى كند و شب تا صبح ناله مى كند، فردا به بریدن انگشت راضى مى شود.
چون او را به مریضخانه مى برند ، جراح دست را مى بیند و مى گوید باید از بند دست بریده شود، شیخ قبول نمى كند و مى گوید من حاضرم فقط انگشتم بریده شود، جراح مى گوید فایده ندارد و اگر الان از بند دست بریده نشود به بالاتر سرایت كرده و فردا باید از كتف بریده شود، شیخ برمى گردد و درد شدت مى كند به طورى كه صبح به بریدن دست راضى مى شود؛ چون او را نزد جراح مى آورند و دستش را مى بیند مى گوید به بالا سرایت كرده و باید از كتف بریده شود و از بند دست فایده ندارد و اگر امروز از كتف بریده نشود فردا به سایر اعضا سرایت مى كند و بالاخره به قلب مى رسد و هلاك مى شود.
شیخ به بریدن دست از كتف راضى نمى شود و برمى گردد و درد شدیدتر شده تا صبح ناله مى كند و حاضر مى شود كه از كتف بریده شود، رفقایش او را براى مریضخانه حركت مى دهند تا دستش را از كتف ببرند، در وسط راه شیخ گفت اى رفقا! ممكن است در مریضخانه بمیرم ، اول مرا به حرم مطهر ببرید پس ایشان را در گوشه اى از حرم جاى دادند، شیخ گریه و زارى زیادى كرده و به حضرت شكایت مى كند و مى گوید آیا سزاوار است زایر شما به چنین بلایى مبتلا شود و شما به فریادش نرسید:((وَاَنْتَ اْلاِمامُ الَرّؤُفُ)) خصوصا در باره زوار، پس حالت غشوه عارضش مى شود در آن حال حضرت رضا علیه السلام را ملاقات مى كند، آن حضرت دست مبارك بر كتف او تا انگشتانش كشیده و مى فرماید شفا یافتى ، شیخ به خود مى آید مى بیند دستش هیچ دردى ندارد. رفقا مى آیند او را به مریضخانه ببرند، جریان شفاى خود رابه دست آن حضرت به آنها نمى گوید چون او را نزد جراح نصرانى مى برند جراح دستش را نگاه مى كند اثرى از آن دانه نمى بیند به احتمال آنكه شاید دست دیگرش باشد آن دست را هم نظر مى كند مى بیند سالم است ، مى گوید اى شیخ آیا مسیح علیه السلام را ملاقات كردى ؟!
عنایت و صله حضرت رضا(ع )
شیخ فرمود: كسى را كه از مسیح علیه السلام بالاتر است دیدم و مرا شفا داد پس ‍ جریان شفا دادن امام علیه السلام را نقل مى كند.

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.