• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن شمال > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
شمال (بازدید: 4382)
شنبه 8/4/1392 - 20:24 -0 تشکر 616034
مشاهیر مازندران(امیر پازواری)



امیر پازواری معروف به شیخ‌العجم و امیرالشعرا از شاعران مازندرانی دوران حکومت صفویان است که به زبان مازندرانی شعر می‌سراییده است. یکی از روایاتی که درمورد اوست این مطلب است که او پس از تصرف مازندران به دست شاه عباس صفوی به وی پیوست و از شاه القابی دریافت کرد. پس از مرگ شاه عباس او به پازوار بازگشت و تا آخر عمر در آنجا زیست؛  روایتی نیز نقل می‌کند که وی از ملک‌الشعرای دربار خیرالنساء بیگم مادر شاه‌عباس بوده و در پیش از جلوس شاه‌عباس نیز در دربار صفویه نقش برجسته‌ای داشته.

 

شنبه 8/4/1392 - 20:24 - 0 تشکر 616035

امیری


اشعاری از او باقی مانده که بیشتر در مدح امام اول شیعیان علی بن ابی‌طالب گفته شده‌است. امروزه اشعار او در قالب گونه‌ای از آواز با نام آواز امیری یا امیری خوانی در بین مردم مازندران رواج دارد.اشعار او بیشتر دو بیتی بوده و با عبارت «امیر گته» (به فارسی: امیر گفته) شروع می‌شود و در اکثر مواقع به صورت سوال و جواب شعری آورده می‌شود.

شنبه 8/4/1392 - 20:25 - 0 تشکر 616036

پازواری در اشارت تاریخی


در هیچ یک از متون به جا مانده از سده ششم تا دوازدهم هجری نشانی از پازواری نیست. نخستین بار الکساندر شودزکو ایران شناس لهستانی در سال ۱۹۸۲ میلادی از او با نام شیخ‌العجم امیر پازواری نام برد و چند سروده از او را چاپ نمود. هچنین برنهارد درن خاور شناس روسی با همکاری میرزا محمد شفیع بارفروشی در سن پترزبورگ مجموعه‌ای با نام کنزالاسرار با ترجمه فارسی به چاپ رساند. در ایران نیز نخستین بار رضاقلی خان هدایت طبرستانی در نوشته‌هایش به پازواری اشاره کرده است.

شنبه 8/4/1392 - 20:26 - 0 تشکر 616037

امیركیست و امیری چیست ونگاهی به روایت عامیانه


 بنا به روایت عامه و نیز روایت باورگونه در مقدمه كتاب كنزالاسرار امیر پازواری جلد یك امیر شخصیتی است چند بعدی یك جا امیرشیخ العجم و درجای دیگر كشاورز و باغبان و درجایی چوپان و درجایی رویگر ( یا قلی چی ) و در  جایی  گالش و گاوزبان در جای دیگر نیز فروشنده دوره گردی كه بارش نفت است و گاهی نیز درویش می نماید و از طرفی هیچ صاحب نظری تاكنون قاطعانه نگفته كه كدام سراینده دوازده هجایی تبری امیر مورد بحث ما است اگر سروده های دوازده هجایی تبری سینه به سینه و نامكتوب و هم چنین سروده های دوازده هجایی مكتوب در كنزالاسرار منسوب به امیر پازواری را در ترازوی سنجش كلام و لهجه بریزیم می بینیم كه چند گونه اختلاف در بین سروده ها وجود دارد كه از جمله می توان نگاه شاعرانه بر واژه ها و مخدوش بودن وزن و قافیه و یا هجارا نام برد و با كمی دقت براین چند وجه تا حدودی می فهمیم كه سراینده فلان چند بیتی از مردم كجا و یا كدام نقطه از مازندران است. حال یك چهار بیتی از كتاب كنزالاسرار جلد دوم صفحه هفت كه راوی میگوید :



امیرگنه كه مه دوس خوشحاله یا نا                   همون  اول  حسن  و جماله   یا نا


مس دو نرگس  سرخ گل  آله  یا نا                   سوال مشت مونگ برفه هلاله  یا نا


نشكوفته  گل  و خرم  بهاره    یا نا                   حوری  صفت  و پری رخساره یا نا


اوی  زمزم   آسا  به   زلاله     یا نا                    دندون   در و  لو عقیق لا عله یا نا



     با كمی حوصله ودقت میتوان گفت سراینده چهار بیت بالا شخصیتی است عاشق و عارف و آگاه به نكات ریز و درشت شاعری كه با نگاه شاعرانه بر واژه ها و شكل موزون دادن به آنها در سروده خود زیبایی آفرید و نگفته است كدام دوست قطعاً مخبر از افراد مورد اعتماد اوست كه ناگفته می داند امیر از كدام دوستش می پرسد. مانند قلی چاربیدار طالب هرچه هست روایت است و بدرستی معلوم نیست كه آیا از سروده های امیر گمشده ما می باشد یا خیر. ولی به احتمال می توان گفت كه باید از سروده های شیخ العجمی باشد كه ما به دنبالش می گردیم و لهجه درگفتار می گوید سراینده باید از مردم بار فروش و یا روستاهای بخشهای آن و یا روستاهای شرق آمل باشد مانند گل و در كه در آمل و طراف آن گل و در می گویند و لهجه سروده فوق از لهجه های بومی و رایج دوره قاجار تا به روزگار ما می باشد كه حداقل در دو قرن اخیر تغییری در آن به وجود نیامد. اگر در جایی تغییری به چشم آید به دلیل آن است كه هر زبانی دچار استحاله خواهد شد ماننده واژه های تیلر -  كمباین -  رادیو -  تلویزیون -  كامپیوتر -  رادیاتور كه امروزه جزو فرهنگ ما  شده اند و هیچ مردمی را از این گریزی نیست .


باز هم روایتی دیگر از صفحه 130 جلد 1



امیر گنه  دشت  پازوار   خجیره                     گشت پازوار  رو  در بهار خجیر


بی ریشه ریكای زلف دار خجیره                     چیت  قلمكار  بوته  دار  خجیر



  بی پیرایگی و عریانی سروده بالا می گوید كه سراینده شاعر هست ولی اهل فن نیست و نگاهی شاعرانه بر این همه واژه موجود درفرهنگ و ادب بومی مازندران را ندارد حقیقتاً یا كشاورز است یا علائق خاطری به كشاورزی و دشت دارد.


باز هم روایتی دیگراز صفحه 159



امیر  گنه گشت  لیته  كو خجیره                    گشت  لیته  كو  پرند  كو  خجیره


شاه  موزی  بن وارنگ  بو خجیره                    پنج روز ییلاق هر كجه بو  خجیره



   باز هم بی پیرایگی و عریانی مسروده ای دیگر با این تفاوت كه سراینده كسی است چوپان و یا دارای علائق خاطری با چوپان و اطراق موقت چوپانی در زیر سایه درخت شاه بلوط از اطراف و یا اكناف بخشها و روستاهای حشمسرا گونه میان بندر و بالا بند آمل زیرا لیته كو دهستانی واقع در جنوب غربی آمل و پرند روستایی است . حشمسرا گونه در جنوب لیته كو واقع در میان بند واژه های سروده فوق چنین می گویند. همان بهتر كه از زبان خود سروده بگوئیم و باز هم روایتی نا مكتوب از چوپان و چوپانی


امیرگنه كه كردی   چنه رحاته                  كرد لا  بالین  كردی  و   دس چوه


وه خرد و خراك و ولی تلم دوه                   هر كی كرده یار دارنه وه دل كهوه



و باز هم روایتی نامكتوب از گالش و گالشی و مناطق مورد علاقه سراینده



لارجون چی خشه هوا همیشه بوخش          منگل چی خشه هردم بواره وارش


آسا    چی  خشه  گو    بپتور  گالش          شاه موزی بن سخ و كباب و  آتش



یا روایتی دیگر به گونه ای دیگر ولی با همان مضمون


چلو  چی  خشه  هردم بواره وارش              منگل چی خشه لا و سرین و بالش


آسا  چی  خشه  گو  بپنور    گالش             شاه موزی  بن سخ و كباب و  آتش


عامه را وی بدانیم كه هستند سروده های تبری دوازده هجایی شنیده ها همه از نظر ایشان امیری است و كاری ندارند كه مربوط به كدام دوره از تاریخ و یا از سروده های كیست و كلاً به مضامین آن كار دارند و اگر یك دوبیتی یا چند بیتی را مناسب حال خود و یا جمعی دیده اند آنرا می خوانند والا توجهی به سروده های این یا آن ندارند. مثلا" كتاب كنزالاسرار حاوی بیش از 425 عنوان و نزدیك به 2000 بیت سروده دوازده هجایی دوبیتی و یا چند بیتی تبری است. پس چرا عامه كاری به بقیه سروده های مكتوب و منسوب به امیر پازواری ندارد. خوب عنایت فرمائید و سروده چهار بیتی زیر را كه درعنوان 22 كتاب كنزالاسرار جلد دوم صفحه 18 است مورد دقت قراردهید و بعد توجهی به روایات عامه نمائید و ببینید كه آیا در هیچ كجا و از هیچكس شنیده اید و اینك سروده مورد نظر



چمن به چمن گل به گل خال به خال  كت           قمر به  قمر رخ  به  رخ  آل  به  آل  كت


خطاب به خطا چم به چم دال به دال  كت           گره  به  گره  بند  به  بند مال به مال كت


گرده به گردن كش به كش بال به بال كت           صدف به صدف در به در لعل به  لعل كت


فزون  به فزون  مه به مه سال به سال كت            امیر به  جفا  دم به دم حال  به حال كت


محمد لطفی نوایی

شنبه 8/4/1392 - 20:26 - 0 تشکر 616038

كتاری های زندگی امیر پازواری



مقاله ای از زنده یاد استاد غلامرضا كبیری(سحر)





اشاره:


غلامرضا كبیری ( سحر ) سال 1298در ساری متولد شد و 20 اسفندماه سال 1389 درگذشت.وی بازنشسته ی آموزش و پرورش و از شاعران پیشروی معاصر مازندران بود. كبیری روی آهنگ های محمد دنیوی ، آریا و دانا كبیری و.... ترانه سرود و نمایشنامه های گوناگونی هم نوشت. وی سال ها نویسنده برنامه ی رادیویی « تی تی های مازرون » بود . از كبیری دو كتاب به وسیله ی انتشارات پژوهش های فرهنگی منتشر شده است: « تلاونگ تی تی ها » مجموعه اشعار فارسی و محلی و « شهر بی خزان من ساری » مجموعه مقاله های غلامرضا كبیری است كه به ترتیب در سال های 1377 و 1380 در دسترس علاقه مندان قرار گرفت.مقاله زیر را استاد در سال 1381 در اختیار ما قرار داد که در ماه های نخستین شروع به کار مازندنومه انتشار یافت و چون هم اکنون در آرشیو سایت وجود ندارد بار دیگر اقدام به انتشار آن کرده ایم.
--------------------------



حوزة تحقیقی فرهنگ عامه یا تاریخ شفاهی و دهنی مردم كه آن را می توان آیینه تمام نمای صفات و شخصیت و اخلاق و باورهای توده ی عامی شمرد ، در گذشته به ادبیات مردم از قبیل: قصه ها،آرزوها،ترانه ها،مثل ها،متل ها و … منحصر بود؛ اما بعدها وسعت بیشتری یافت ومجموعه ی سنّت ها و اندیشه ها و آداب و رسوم مردم را كه ریشه در زندگی مادّی و معنوی گذشته ی آنان دارد ، در برگرفت.


زندگی امیر پازواری شاعر مشهور و بومی سرای تبری را با همة شهرتی كه به خصوص در منطقه مازندران دارد به خاطر این كه هم چنان در پردة ابهام و مه آلودگی مستور است و پشتوانه ی تحقیقی مستندی ندارد و كلاً محصول ذوق و تخیل مردم عامی وبی سواداست نیز می توان در شمار فرهنگ عامه مردم تبرستان به حساب آورد .


به همین جهت در این مقاله سعی می شود قسمتی از زندگی عاطفی امیر پازواری را كه ساخته ی تخیل خلّاق مردم عامی این خطّه است و تا كنون در جایی نوشته نشده بازگو شود تا شاید محققان را به جست وجوی بیشتر در ره یابی به گستره ی مبهم زندگی این شاعر ، مشّوقی باشد و خوانندگان را نیز مایه ی نشاطی فراهم آورد .


قبل از ورود به اصل ، تعریف و توضیح معنی یك اصطلاح مازندرانی كه عنوان این نوشته قرار گرفته ضروری احساس می شود و آن این كه در ولایت ما مازندران مطالبی را كه مستندِ مطمئنِ نوشتاری دارد كتابی و موضوعاتی را كه در نظر مأخذ بی پایه و پادر هواست كتاری می گویند .


به گویش مازندرانی « كتار » به چانه اطلاق می شود و در حقیقت كِتاری یعنی مطالبی كه شفاهیست و مأخذ آن سینه و حافظه ی افراد است.قضا را شرح زندگی امیر پازواری همه از مقوله ی مطالب كتاریست و همین امر سبب شده كه برخی از نویسندگان و پژوهش گران محلّی تا نفی وجود چنین شاعری پیش بروند .


كِتاری های زندگی امیر پازواری


در جلد اول كتاب كنزالاسرار مازندرانی كه حاصل كوشش برنهارد دارن مستشرق روسی است و مشتمل بر شرح حال امیر پازواری و بخشی از اشعار منسوب به اوست ،در شرح حال و شیوه ی شاعر شدنش مطالبی آمده كه قسمتی از آن به همان صورتی كه در كتاب ذكر شد؛منتهی در نهایت اختصار در این جا آورده می شود :



1 ــ « چگونگی سرگذشت شیخ العجم كه امیر پازواری بوتهِ اون طِری كه مشهور هَسّه مَردی بی یه دِهاتی و عوام »



« و علی الظاهر اَتی دهاتیِ پیش نوكری كُرده اما پنهونی وِ نِه گلی ارباب كیجائهِ پیش گِر هاكِرده بی یِه »
« كیجا هم با ریكا میل داشته پس كیجا هرروز شِه رَفِقِ و اسّر چاشت وَرده…»
به طوری كه خوانندگان ملاحظه می فرمایند این شرح حال در آن كتاب به گویش مازندرانی آمده كه مابرای استفاده خوانندگان غیر مازندرانی برگردان فارسی آن را در این جا می آوریم :
« چگونگی شرح حال شیخ العجم كه امیر پازواری باشد آن گونه كه مشهور است این كه او مردی بود روستایی و عوام »


« و ظاهرا نزد روستایی دیگری نوكری می كرد ، اما در خفا و پنهانی دل به دختر ارباب بسته داشت و دختر هم به پسر مایل بود . پس هر روز دخترك برای دوست و محبوبش ناهار می برد …… »



بعد از آن چه كه آمده شرح شاعر شدن امیر را همان مستشرقِ روسی موصوف می آورد كه باز هم به گویش مازندرانیست و ما برای این كه نوشته دراز نشود از شرح و بسط آن و هم چنین ترجمه اش می گذریم و به اختصار می گوییم : بر اساس همان شرح حال كه نویسنده اش در اول كار صریحاً گفته ( تمام آن را از زبان مردم شنیده ) ترتیب شاعر شدنش به این صورت بود :


«یك روز امیر جلوی باغش ایستاده بود . سواری نقابدار كه پیاده ای در ركاب داشت به جلوی او رسید.امیر به هوش خود دریافت كه این سوار باید آدم بزرگی باشد . پس شرط تعظیم و تكریم را به جای آورد.سوار فرمود:كه ای امیر؛ما را از باغت خربزه ای بیاور.امیر عرض كرد كه بوتة خربزه باغ من هنوز به گل ننشسته تا حاصلی بدهد .


 سوار فرمود حالا تو به باغ برو،خودت خواهی دید ، كه خربزه در گوشه ای جمع گشته،یكی را برای ما بیاور . امیر اگر چه یقین می دانست كه خربزه ای در كار نیست اما برای اطاعت امر آن بزرگوار به باغ رفت و دید كه باغ ، از بهشت خرم تر است و خربزه فراوانی چیده شده ، در گوشه ی باغ انبار است .


پس خربزه ای بزرگ برداشت و خدمت سوار آورد . آن سوار خربزه را شكست،قاچی به امیر داد ، قاچی به پیاده ی همراه خود عطا كرد و قاچی به چوپانی كه ناظر این قضایا بود و به چراندن گوسفندانش اشتغال داشت، داد. قسمتی را هم خود برداشت و روانه شد.»


این مجملی بوداز آن چه كه دربارة شاعر شدن امیر پازواری در ذهن و ضمیر بیشتر مردم عامی و روستایی مازندران جای گرفته و آن مستشرق هم همان ها را در كتاب آورده است . به این تریب می بینیم كه زندگی امیر پازواری از همان آغاز از ذوق و قریحه ی عامیان نشئت گرفته و جزء فرهنگ عامه در آمده است .



2 ــ شیرین ترین قسمت زندگی ساختگی این شاعر از قضا مشهورِ تبری و تبری سرای ، كه ساخته و پرداخته صاحب ذوقان عامی مازندرانی است ،عشق امیر به گوهر،دختر ارباب او است كه شرح آن با دست كاری هایی كم و بیش مختلف در گنجینه ی سینه ی مردم عامی مازندران مخصوصا كوه پایه نشینان خانه دارد و موضوع این نوشته است . این روایت از چندین و چند روایتی است كه در این خصوص در ذهن مردم ساده دل روستایی جای گرفته ، در افواه شان جاریست.


تا این جای سخن برای خوانندگان یقینا این اطلاع حاصل شده كه امیر از دل و جان شیفته و شیدای گوهر دختر ارباب خود بود ،جز وصلش آرزویی به دل نداشت و از هر دستورش فرمان می برد :


خَجیركیجا ،مَن تِه ادایِ میرمهِ
ته چین چینِ زَلفِ لام اَلفِ لایِ میرمهِ
تِه گوشِ گوشوار، حَلقه طَلای میرمهِ
زرگر بَسازِ مَن شِه كیجای گیرمه

دختر قشنگ و خوب من برای ادای تو می مرم
برای زلف پرچین و لام الف لا گونه ی تو می میرم
برای حلقه ی طلای گوشواره گوش تو می میرم
اگر زرگر بسازد من برای دختر محبوبم می گیرم


اون جَه كه بئوتی هَرَس ، مَن بِپامَه
داران اَنّهِ چَها بَزوكهِ مَن بَچامه
دستمال دست اَ نبت اَصلی رِشهِ ورآمه
بَرمِه بَرمَه شِه دل ره قَرار هدامَه

اون جا كه گفتی بایست ، من توقف كردم و ایستادم
درختان آن قدر باد وزیدند كه من سرما خوردم
دستمال به دست گرفته اشكم را پاك می كردم
گریان گریان دلم را تسلی دادم

در بیان علت سرودن رباعی فوق بازگو كنندگانِ شرح حال امیر می گویند كه در جریان عزیمت گله ی گوسفندان پدر گوهر از قشلاق به ییلاق سگی عقب می ماند. چوپان بنا بر رسم معمول خود سگ را آوازمی دهد كه برگردد و نرود. در میان صدای چوپانان،امیرصدای گوهر رانیز می یابد.به گمان این كه گوهر به اوفرمان توقف می دهد،به همین تصور در جایش می ایستد و از همراهی با گله خود داری می كند . این توقف آن قدر ادامه می یابد تا چوپانان از ییلاق به قشلاق مراجعت می كنند و این مدت كم تر از سه ماه نبود .
امیر خود به این حقیقت ایمان داشت :


بال ر تو نده من طاقت تو ندارمه
من طاقتِ ته چشم سیو ندارمه
توزِلف گلو شورنی من او ندارمه
عاشقی رِ زر ونه من كو ندارمه


بالت را حركت نده من طاقت ندارم
من طاقت دیدن چشم سیاه تو را ندارم
تو زلفت را با گلاب می شویی،من آب ندارم
عاشقی یه زر نیاز دارد،من ندارم


اما عشق امیر سامان نمی گیرد چون امیر بی چیز و مستمند بود و عشقی كه به پشتوانه زر و مال متكی نباشد كم تر ممكن است به نتیجه مطلوبی بینجامد از این رو پدر و مادر گوهر كه ظاهرا زندگی مرفهی داشتند و از اعتبار طبقاتی هم برخوردار بودند از ازدواج دخترشان با امیر سر باز زدند و او را به همسری جوان چوپانی در آوردند كه روز عبور آن مرد بزرگِ نقاب دار از باغ امیر ناظرآن جریان بود و قاچی از خربزه رانیز نصیب برد و به بركت آن او زبانی گویا یافته، به شاعری پرداخت .


طبع حادثه آفرین پرداز مردم عامی به آن چه كه درباره ی امیر و عشق او ساخته بودند قناعت نكرد و درباره ی ازدواج گوهر چنین اضافه كردند كه گوهر چون گوشه چشمی به امیر داشت اما او را از نظر مالی پایین تر از رقیب او می دید بدین جهت برای این كه فرصتی به امیر دهد پیشنهاد كرد او سئوالی به شعر مطرح كند؛هر یك از خواستگاران كه به سؤال نظمی او جواب بهتری بدهد گوهر به ازدواج او در آید . پس از این پیشنهاد دخترك خوش ذوق و طناز به اتاق رفت و سؤال را كه به شعر بود برای آن دو خواستگار كه در حیاطِ خانه ایستاده بودند مطرح كرد . چوپان جوان زودتر و بهتر پاسخ سؤال را داد اما امیر از پاسخ باز ماند و به این ترتیب گوهر سهم چوپان شد و به عقد او در آمد .


متأسفانه ذكر آن سؤال و جواب كه مثل دیگر مطالب مربوط به زندگی امیر پازواری ساخته و پرداخته ی ذوق و شیطنت ِمردمِ عامی مازندران است در حریم این مقاله نمی گنجد از این رو با صرف نظر كردن از آن سؤال و جواب دنباله ی مطلب را كه مربوط به عروسی گوهر با آن چوپان و حال و وضع امیر و پایان كار اوست از زبان روستاییان عوام ادامه می دهیم .



امیر را این محرومیت تامرز دیوانگی پیش برد . دیگر نه نام گوهر از زبانش می افتاد و نه یادش از حافظه او می رفت:
گل مَن بَنَه روز دَكاشتَه شِه دَس
هر روز او دامَه وَرَه بَه شِه دَس
بورده بَشكُفه غنچه بیارمِه دَس
بوردَه ناكس دَسُ نَیمو مِه دَس


از روز اول گلی را با دست خود كاشتم
هر روز با دست خود آن را آب می دادم
وقتی خواست شكوفا شود و غنچه به دستم بدهد
به دست ناكس افتاد و به دستم نیامد


توجه كنید كه مضمون این شعر چه قدر به مضمون رباعی زیر كه منسوب به باباطاهر است نزدیك است :


گلی كه خُم بدادُم پیچ و تابش
به آب دیدگانم دادُم آبش چ
به درگاه الهی كی رَوا بو
گل از مو دیگری گیره گلابش!


شرح شیدایی امیر در همه ی دشت و دیار این سامان پیچید و وصف حال زار و دل بیمار او در اشعاری كه می سرود حكایت می شد ودر افواه همه ی مردم روستاها مخصوصا جماعت گالش ها و چوپان ها جاری بود.كوشش خانواده ی گوهر برای كوتاه كردن زبان امیر به نتیجه نینجامید . خانواده ی گوهر سعی كردند به شیوه های مكری خود مراسم عروسی را مخفیانه و دور از چشم امیر برگزار كنند.از جمله برای به حمام بردن گوهر نیز به گمان خود تدبیری اندیشیدند تا امیر از این قضیه بی خبر بماند .


می گویند خانه ای كه گوهر درآن سكونت داشت،حمام نداشت و مردم برای استحمام به ده مجاور می رفتند . گوهر را هم مجبور بودند به روستای مجاور ببرند.از قضا مسیر این دو روستا چنان بود كه راه عبور از كنارمزرعه ی امیر می گذشت . برای بی خبر گذاشتن امیر فامیلان عروس و دخترهای قبیله چنین بنا نهادند كه اولاً گوهر را دیر وقت حركت دهند ، ثانیاً عده همراهانش را محدود كنند ،ثالثاً برای این كه امیر،عروس را نشناسد در بغل او نوزادی را جای دهند تا او را به شبهه اندازند.


این قافله ی كم تعدادبه همین ترتیب به سوی ده مجاور حركت كرد . امیر كه درد عشق در دل و تصویر گوهر بر دیده بود خواب نمی توانست در خود گیرد.
او كنار پرچین باغ گاهی می ایستاد،گاهی حركت می كرد و به اطراف می نگریست و نام گوهر را زمزمه می كرد و از بی وفاییش زار می زد :


شومَه مَحشر روز به درگاه دادار
زَمَه كفن ره چاك عرصات بازار
مِرِه پَرسَنَه كی بی یِ وِن آزار
ته نوم رِه زَبون گیرمَه بَچار ناچار

روز محشر به درگاه كردگار می روم
كفنم را در بازار محشر چاك می زنم
از من می پرسند كی آزارت كرده
به ناگزیر نام تو را بر زبان می آورم


باری آن عده قلیل زن و مرد بی صدا و بی هیاهو و بسیار عادی به ناچار از كنار مزرعه ی امیر گذشتند؛در حالی كه گوهرقنداق طفل شیر خواری را در بغل داشت . امیر وقتی عبور این افراد را دید به زیركی دریافت كه آن زن طفل در آغوش گوهر است ،آن وقت این شعر را فی البداهه به صدای بلند خواند :


مَرَه كَل امیر گنه پازواره
بلو مَنَ میس و مرز گیرمه تیم جاره
هَلیِ قَلَم چادر سرهایره داره
كابی نر نخورد وره وَرهایره داره


مرا كربلایی امیر پازواری می گویند
بیلچه به پشت دارم و مرز خزینه ی بذر را می گیرم
نهال گوجه چادر به سر یك سرداشته باشد
میش نر ندیده بره به بغل داشته باشد


همراهان اندك گوهر از شنیدن این شعر كه در آن اشاره ی تمسخر آمیز به تدبیر ناشیانه اقوام عروس داشت بسیار خندیدند و در عین حال به هوشیاری امیر كه به مدد عشق،گوهر را در لباس می شناخت آفرین گفتند و به گویش محلی گفتند :
آی ، نامرد بشنوسیه
یعنی : آی نامرد ، شناخت كه او گوهر است


به هر ترتیب گوهر به خانه شوهر رفت و زندگی تازه اش را آغاز كرد اما زخم زبان های امیر كه مردم هم به رواج آن كمك می كردند تمامی نداشت و درد امیر هم چنان بی درمان بود .
مجموعه این وضع موجب شد كه خانواده ی گوهر تن به هجرت داده،از روستای شان كوچ كنند و به دهی دیگر بروند و هیچ نشانی از خود به جای نگذارند .


امیر وقتی كه ده و دشت روستای محل سكونت را از عطر نفس های گوهر خالی دید سر به كوه گذاشت و سوز دل را در اشعار زیبایش جای داد؛ به این امید كه شاید نسیم محبت او به گوش محبوبش برسد . از بی تابی آرام و قرار نداشت و هر شب در حالی و هر روز به كاری به سر می برد.روستاها را زیر پاگذاشت و به هر كاری تن داد ، از جمله به روی گری پرداخت. او همراه روی گران دوره گرد كه اكثرا از اهالی قزن چاه بودند از روستایی به روستایی دیگر نقل مكان می كرد و با روی گران ، به سفید كردن ظرف های مسی می پرداخت به امید این كه نشانی از گهر بیابد.روزی روی گرهای سیار به دهی رسیدند و در آنجا اتراق كردند .


برحسب مرسوم خود بساط كارشان را جلوی تكیه ی محل كه محوطه ی وسیعی بود پهن كردند و فریاد « لَوه قَلی كُمبی لَوه ی » چاووش ِ دسته،روستا را در بر گرفت . روستاییان و بیشتر زن های شان كه از آمدن دسته ی روی گرها و به قول محلی ها قلی چی ها آگاه شدند كم كم در حالی كه ظروف مسی قرمز شده شان را به دست داشتند دور بساط روی گرها جمع شدند.یكی از این زنان گوهر بود كه پوشیده در چادر نماز به روی گرها نزدیك شد .


وقتی كه نزدیك تر آمد در میان روی گرهای ِصورت و دست ها سیاه شده،یكی را شبیه امیر دید .به دلش گذشت كه باید این روی گر امیر باشد كه این گونه تكیده و سیاه و رنگی روی گری می كند . در این حدس و گمان با خودش گفت امتحان می كنم اگر این روی گر امیر باشد مرا خواهد شناخت و جوابم را خواهد داد . پس گوشه ی چادر را به دندان گرفته بود خلاص كرد و در حالی كه ظرف های مسین خود را به طرف امیر به پیش می برد گفت :


اِسا قلی چی تِ دَسِ علی بَهی رِه
دسِ لَس هادِه مِه مرِس قلی بهی ره



استاد روی گر ، حضرت علی یار و دستگیرت باشد ، قدری دستهایت را كه به كار سفید كردن مشغول است آرام تر به كار وا دار تا ظرف مسین من بهتر سفید شود و قلع بگیرد .



امیر كه به دلش برات شده بود این زن گوهر است گل از گلش شكفت و در جواب خواند :



گوهر گِلِ دیم ،دَگرد بالا خدا ره هارش
این جه تا قَزن چاهِ دیر راه رِ هارِش
قلی نشادر ، گرون بهارِه هارش
شوئه نختی روز جفا ره هارش


گل چهره گوهر من!برگرد به آسمان نگاه كن وخدا رابنگر
از این جا تا قزن چاه،این راه دور و دراز را تماشاكن
ببین قلع و نشادر كه قیمتش گران شده
به بیدار خوابی شبها و جفای روز ها نگاه كن


گوهر به این ترتیب وقتی كه دانست این روی گر امیر است حالش دگرگون شد، ظرف ها را همان جا گذاشت و آن جمع را دوان دوان ترك گفت و به منزلش رفت ، درب اتاق را بست و از شدت غم خودكشی كرد .


غروب وقتی كه بساط روی گری را برچیدند؛ استاد به امیر گفت: این ظرف های مسی به جای مانده را كه متعلق به یكی از زنان ده است به منزلش ببرد .


امیر ظرف ها را گرفت و به هدایت و راهنمایی دلِ شیفته اش در میان روستای نا آشنا به دنبال خانه ی محبوب رفت و از قضا به آسانی آن جا را یافت.وارد حیاط خانه شد. كسی را ندید.دو دل و با اضطراب از رواق بالا رفت و در اتاق را گشود . گوهر را دید كه كاردی بر سینه دارد و در خون غوطه می خورد ؛ طاقت نیاورد،كارد را از سینه ی محبوب به خون خفته اش در آورد و به سینه خود كوفت و در كنار او جان به جان آفرین تسلیم كرد .


می گویند آن دو را در كنار هم به خاك سپردند و بر مزار هر یك نهال آزادی كه در محلی به آن ازّار می گو یند كاشتند . سال ها بعد مردم دیدند آن دو نهال بالیدند و درختچه هایی شدند ، اما شاخه های شان به هم پیچیده و در آمیخته است .


كتاری ها یا روایات شفاهی زندگی عاطفی امیر پازواری(آن چه كه نویسنده جمع آورده) از زبان دو پیرمرد روستایی اهل میر بازار شنیده و نوشته است.


سینه بود های امیر مطمئناً به صورت های دیگری هم هست كه آن ها هم در جای خود شنیدنی است.


برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.