انجمن ها > انجمن حوزه علميه > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
حوزه علميه (بازدید: 462)
پنج شنبه 9/3/1392 - 0:16 -0 تشکر 607115
زندگی مشترک بلد نیستم!


خلاصه ای از سخنرانی استاد مرتضی آقا تهرانی را همراه با دخل و تصرف به صورت یک متن

شش هفت سال از طلبگی میگذشت که وارد زندگی مشترک شدم . مشکلات معیشتی خیلی به من فشار می آورد.
طلبه هام شهریه ای که مگیرند کفاف خودشان را به زور میدهد ، چه برسه به اینکه بخواهی یک زندگی دو نفره رو هم اداره کنی!

به همین دلیل ،بعد از عقد خانوم در خانه ی پدریش دراصفهان ماند و من برای درس و بحث آمدم قم تا در یک فرصت مناسب ، یک فکری برای خانه بکنم.

البته وضع مالی پدرم بد نبود ، ولی من دوست داشتم مستقل باشم. بعد از یه مدتی با یکی از دوستانمان که همسرش اصفهانی بود، تصمیم گرفتیم درخوانسار یک خانه دو اتاقه را با هم اجاره کنیم. به این صورت که یک اتاقش برای من و همسرم و اتاق دیگرش برای آن ها و بقیه چیزها مشترک باشد تا هزینه به صرفه تر باشه. از حرف هایم تعجب نکنید. به شما هم اگر 170 هزار تومن بدهند و بگویند برو یک ماه زندگی کن، در خرج خودتان می مانید چه برسد به اینکه متاهل هم باشید و تمام هزینه های یک زندگی مشترک روی دوشتان باشد!


تابستان که شد به اتفاق دوست مان رفتیم خوانسار و ساکن شدیم و اولین روز زندگی مشترکمان رو شروع کردیم. همین که برای اولین بار با خانوم نشستیم و صحبت کردیم ، احساس کردم زندگی مان ، زندگی خوبی نمیشود! چون نه من ایشون رو میفهمیدم نه ایشون من رو میفهمید! متوجه شدم ما بلد نیستیم زندگی کنیم!

تعجب نکنید. حتی ما طلبه هام ممکن است بلد نباشیم زندگی کنیم. نه تنها ما ، بلکه شخصی ممکن است پروفسور فیزیک هم باشد ولی بلد نباشد زندگی کند! الان که دارم نگاه میکنم ، میبینم لطف خدا بود که در اون زمان بفهمم ، بلد نیستم زندگی کنم!


هنگامی که داشتم با خانوم صحبت میکردم ، با خودم گفتم قاعدتا بعد از 5 دقیقه یه چیز ایشون میگه من نمی پسندم ، یه چیز من میگم ایشون نمی پسندد ، این بگو تو بگو این بگو تو بگو .... تند میشویم و با هم دعوا می افتیم! واقعا چه تضمینی هست دعوای مان به جاهای باریک نکشد؟ حالا امروز نشد ، ممکن است فردا بشود. فردا نشد ممکن است ماه دیگر بشود ، ماه دیگر نشد ممکنه سال دیگر بشود. واقعا چه تضمینی وجود دارد که زندگی مان خراب نشود؟

داشتم به این مسائل فکر میکردم ، که ناگهان به ذهنم آمد باید بروم قم و مشکلم را با یکی از اساتید در میان بگذارم و از ایشان مشورت بخواهم. چون واقعا هیچ تضمینی برای زندگیم نمی دیدم. به همسرم گفتم باید بروم قم ، یک کار مهمی دارم. خانومم تعجب کرد و گفت: بعد از همه مدت تازه اولین روز زندگی مون رو داریم شروع میکنم کجا میخوای بری؟ در ضمن تو که تازه قم بودی ، باز برای چی میخوای بری؟

همسرم درست میگفت. من قبل از ازدواج باید میرفتم پیش استادم و نحوه ی زندگی کردن رو یاد میگرفتم. ولی چاره ای نداشتم. باید میرفتم. به قول معروف جلوی ضرر رو هر موقع بگیری منفعته! خلاصه هر جوری بود خانوم را راضی کردم که باید بروم قم و به ایشون گفتم بعد از اینکه برگشتم برایت علت رفتنم را توضیح میدم.
تو راه اصفهان به قم ، تمام فکرم این بود که بروم پیش استادم و بگم ، من زندگی کردن بلد نیستم. چند تا اصل ، چند تا فرمول، به من یاد بدهید تا بتوانم زندگی کنم. نزدیک ظهر بود که رسیدم قم.
مستقیم رفتم خانه ی استادم و در را زدم. استادم با دیدن من تعجب کرد و گفت: شما الان بایدخوانسار باشید ، قم چه کار میکنید؟! گفتم درست است. ولی یک سؤال برایم پیش آمده ، آمدم ازشما بپرسم و بروم. استاد قبول نکردند و اصرار کردند بروم به داخل منزلشان. من هم قبول کردم. بعد ازخواندن نماز و صرف نهار ، استادم فرمودند : حالا سؤالت را بپرس!
( الان که فکر میکنم میفهمم اصرار استاد بر این که من حتما برم داخل خونه شون وسؤال رو دم در نپرسم برای این بود که حرف استاد تاثیر بیشتری رو من بذاره و بیشتر در ذهنم موندگار بشه)


بعد از کمی مکث کردن، گفتم: بنده و خانومم تازه ازدواج کرده ایم. خانومم یک انسان پاک و متدین و نجیبی هستند ، خود بنده هم همین طوری ها هستم ، ولی واقعیتش نه من بلد هستم زندگی کنم ، نه ایشون بلد است زندگی کنه!
استاد سرشان را پایین انداختند و بعد از چند ثانیه با چهره ی همیشه آرام شان به من نگاه کردند و فرمودند:

بسم الله الرحمن الرحیم. این نکته ای که دارم میگویم ، رسوال اکرم (ص) فرموده است ، امیر المومنین (ع) فرموده است، حضرت زهرا (س) فرموده است ، امام مجتبی (ع) فرموده است و...

(بعدا که بنده بررسی کردم، مشاهده کردم این حرف استاد را تا امام دوازدهم همه ذکر کرده اند. ولی نکته ی جالب تر این است که، چند سال پیش بنده به یک سمیناری در فیلیپین دعوت شده بودم که آنجا تمام ادیان ، به اداب دین خود ، نحوه ی پرستش خدا را نشان میدادند. تنها چیزی که بین تمام ادیان مشترک بود ، همین اصلی بود که استاد به بنده فرمودند. آنجا بود که بنده متوجه شدم این اصل، فقط مخصوص مسلمانان نیست.)

اما فرمایش گران قدر استاد به بنده این بود که:

" تلاش کن هر چه برای خودت میخواهی ، برای همسرت هم بخواهی ! و هرچه برای خودت نمی خواهی برای همسرت هم نخواهی! "

تلنگری محکمی به من وارد شد. فهمیدم منظور استاد چیست! این جمله ی استاد یعنی اینکه خودمان رو جای همدیگر بگذاریم و ببینم اگر در شرایط طرف مقابل بودیم چه چیزی برای خودمان می پسندیدیم . اینکه دوست دارم به من احترام کند ، به او احترام کنم. اینکه میخواهم خانومم مادرم را دوست بدارد ، مادرش رو دوست بدارم. اینکه میخواهم درکم کند ، به زور درکش کنم. اینکه میخواهم وقتی عصبانی هستم عصبانی نشود ، وقتی عصبانی هست ، عصبانی نشوم!
استاد فرمودند این جمله من رو به همسرت هم بگو و شروع کنید و سرتان را در لاک هم نکنید. اینکه اون چقدر عمل میکند، من هم همان میزان عمل کنم، اون انجام نداد من هم انجام ندم اشتباه است. بین دو دوست یکی خواست اشتباه کند دلیلی ندارد دیگری بگوید چون دوستم اشتباه کرد من هم باید اشتباه کنم!

به استاد گفتم ، من به این اصل عمل میکنم. بعد از تشکر از استاد ، خدافاظی کردم و راهی اصفهان شدم. تو اتوبوس همش به جمله ی استاد فکر میکردم. اینکه تلاش کن هر چی خودت میخواهی برای اون هم بخواهی ... این جملات مدام در ذهنم تکرار میشد.
صبح روز بعد ، داشتم اماده میشدم بروم کلاس که خانوم از من پرسید : ناهار چی میخوری؟ بعد از چند لحظه مکث: گفتم برنج و لپه!

   

مدیر انجمن حوزه علمیه 

تماس بامن:

forum:www.mahdiyavar.mihanbb.com

e-mail:ya_lasaratelhosain@yahoo.com


 

پنج شنبه 9/3/1392 - 0:19 - 0 تشکر 607120

ظهر آمدم خانه. لباسم را عوض کردم و نشستم تا غذا بخورم. همین اینکه به برنج نگاه کردم ، دیدم برنجش خیلی آبکیه! آمدم اعتراض کنم که ، ناگهان یاد جمله ی استادم افتادم. "هر چی برای خودم میخوای، برای اون هم بخواه..." خودم رو گذاشتم جای همسرم. گفتم اگر شوهرم روز اول از من غذای به این خوبی خواسته بود ، بعد برنجش آبکی شده بود، دوست داشتم شوهرم هیچی بهم نگه ، ولی فردا به جای یک لیوان ، نصف لیوان آب بریزم. این که کاری نداره. حرفی نزدم و قید برنج رو زدم و رفتم سراغ لپه. تا یه مقدار از لپه رو خوردم دیدم خیلی شوراست!

آمدم اعتراض کنم که باز حرف استاد آمد به ذهنم. خودم رو گذاشتم جای همسرم. با خودم گفتم اگر جای همسرم بودم ، دوست داشتم شوهرم چیزی به من نگه ، ولی فردا به جای یک قاشک ، نصف قاشک نمک بریزم.


مشکل ما اینست که که فکر میکنیم فقط خودمان میفهمیم غذا بد مزه شده است ، و خانوم مان نفهمیده! در حالی که او هم دارد غذا ر میخورد و متوجه میشود ، منتهی به روی خود نمی آورد. خلاصه هیچ حرفی نزدم و به زور غذا را خوردم. احساس کردم خانوم هم دارد غذا را به زور میخورد و حرفی نمیزند!
هر دویمان داشتیم درعین آرامش ولی به زور ناهارمان رو میخوردیم که ناگهان از اتاق دوستم ، فریاد بلند شد : این چیییه پختیییییی؟!!! مگر تا حالا این غذا رو نخورده بودییییی؟!! تا حالا ندیده بودییییییی؟!! ....!


فهمیدم خانوم دوستم هم غذا رو بد درست کرده است ، منتهی دوستم بر عکس بنده، فریادش بلند شده بود و کلی سر همسرش داد و بی داد میکرد! یکی نیست بهش بگوید ، مرد حسابی تو که با خانومت دعوا داری چه ربطی دارد به ما که اینقدر بلند بلند داد میزنی!
فردا صبح داشتم آماده میشدم بروم سر درس و بحث ، به ذهنم آمد که الان خانوم از من می پرسد ناهار چی میخوری.

با خود گفتم یه غذای دیگر به همسرم میگویم درست کند ، که باز یاد جمله استادم افتادم. خودم رو گذاشتم جای همسرم . گفتم اگر جای خانومم بودم دوست داشتم شوهرم باز بگه برنج و لپه ، نه چیز دیگه! اگر امروز یه غذای جدید بگه ، اون رو هم خراب میکنم وخیلی بد میشه! پس فردا یه غذای دیگه میگه باز اون رو هم خراب میکنم! دوست داشتم شوهرم تا دو سه روز به من بگه برنج ولپه تا خوب پختنش رو یاد بگیرم.

داشتم میرفتم بیرون که اتفاقا خانوم پرسید ظهر ناهار چی دوست دارید بپزم؟ گفتم برنج و لپه! خانوم با تعجب گفتم برنج ولپه؟!!
گفتم : آره. مگر چیه؟! گفت آخر دیروز خودت دیدی که آبش زیاد شده بود . گفتم آره خوب. آبش را کمتر کن. دوباره گفت دیدی که شور هم شده بود. گفتم عزیزم خب نمکش را کمتر کن! در همین اثنا دیدم دوستم به خانومش گفت برام برنج و قرمه سبزی درست کن! همسرم به من گفت اون ها میخوان برنج و قرمه سبزی بخورن ولی تو..؟ گفتم اگر میخواهید با هم غذا بپزید من فقط برنج و لپه میخورم نه چیز دیگر!! رفیقم گفت : نه بذار ، قرمه سبزی بپزند . گفتم نه! من فقط برنج و لپه میخورم.

با
دوستمان آمدیم بیرون از خانه که دوستم ناگهان به من اعتراض کرد تو چرا اینقدر اصرار بیجا میکنی؟! گفتم بابا دیروزغذا را خراب کردند ، بگذار امروز دوباره بپزند . اگر یک غذا را خوب یاد بگیرند اعتماد به نفسشون بالا می رود ولی اگر هر روز غذایی را خراب کنند باورشون میشود که آشپز خوبی نخواهند شد. اگر شده یک هفته غذای برنج لپه می خورم تا احساس کند در پختن این غذا مهارت کافی دارد.

بعد از یه مدت برخورد های رفیقم با همسرش باعث شد، خانومش دیگر غذا نپزد ، وهر دفعه میگفت : بلد نیستم، اگر بپزم خراب میشه ، بدمزه میشه ، خودت بپز!!!
ولی خانوم بنده بعد از یک مدت شده بود یه آشپز خوب و من خیالم راحت بود.همین اتفاق باعث شد که دوستم همیشه زودتر کلاس درس وبحث رو ترک میکرد. وقتی بهش میگفتیم کجا میروی؟ میگفت باید برای برای خانواده غذا تهیه کنم!

من همیشه این اصلی را که استاد به من آموختند ، پیش خودم نگه داشتم. سال ها بعد که به آمریکا رفتم، آن جا هم وقتی جوان هایی که مسلمان شده بودند و میامدند ، تا بنده عقدشان رو بخوانم، معمولا اولین جمله ای که بعد از عقد بهشان میگفتم این بود:



Put your feet on her/his shoes



یعنی اینکه آقای محترم پایت رو بگذار در کفش خانومت! خانوم محترم، پایت رو بگذار در کفش آقایت!
یعنی همان جایگزینی. خودمان رو جای دیگران قرار دادند. هر چی برای خودمان خواستیم برای او هم بخواهیم.
به تمامی دوستان توصیه میکنم این توصیه امام علی (ع) به فرزندشون امام مجتبی (ع) رو همیشه تو زندگیشان به عنوان یک اصل مهم پیش خودشتن نگه دارند:



اجْعَلْ نَفْسَک مِیزَاناً فِیمَا بَینَک وَ بَینَ غَیرِک.( نهج الباغه، نامه 31)




خودت را معیار و میزان بین خود و دیگران قرار بده.



به زبون ساده یعنی اینکه هر چی برای خودت دوست داری برای دیگران هم دوست داشته باش. هر چی واسه خودت بدت میاد واسه دیگران هم بدت بیاد.
در ضمن منتظر نباش طرف مقابل داره چکار میکنه. اون شاید بخواد بره به جهنم! شما وظیفه خودت رو انجام بده.

خلاصه سخنرانی دکتر مرتضی آقا تهرانی از نرم افزار خانواده موفق، کاری از مرکز تحقیقات نور، با اندکی تصرف
منبع

   

مدیر انجمن حوزه علمیه 

تماس بامن:

forum:www.mahdiyavar.mihanbb.com

e-mail:ya_lasaratelhosain@yahoo.com


 

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.
  • وبگردی