• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 752)
چهارشنبه 9/12/1391 - 10:57 -0 تشکر 592130
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست

آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول

آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام

مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد

کآن عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست

آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز

از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار

دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست

وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست

بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق

من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

مولانا

چهارشنبه 9/12/1391 - 11:1 - 0 تشکر 592131



ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها

ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها

امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی
مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا

در سینه‌ها برخاسته اندیشه را آراسته
هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا

ای روح بخش بی‌بدل وی لذت علم و عمل
باقی بهانه‌ست و دغل کاین علت آمد وان دوا


ما زان دغل کژبین شده با بی‌گنه در کین شده
گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا


این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را
کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا

تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی
و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری

می‌مال پنهان گوش جان می‌نه بهانه بر کسان
جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا

خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم
کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا

مولانا

پنج شنبه 10/12/1391 - 23:14 - 0 تشکر 592323

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته


از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

    یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
        از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

    امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن
        شرمنده‌ام خدایا امشب دلم گرفته

    خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
    باید شود هویدا امشب دلم گرفته

    ساقی عجب صفایی دارد پیاله تو
      پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

    گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است


     فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

شاعر؟؟

پنج شنبه 10/12/1391 - 23:17 - 0 تشکر 592324

دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم


شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم





انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده

آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده




دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمر که دربدرم




حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم

من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم




دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن

نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن




منو به بازی میگیره عقربه های ساعتم

برگه ی تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم




آهای زمین برای من یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

شاعر؟؟

جمعه 11/12/1391 - 0:4 - 0 تشکر 592328

از قاآنی

صدشکر گو‌یم هر زمان هم‌ چنگ را هم‌ جام را

کاین هر دو بردند از میان هم ننگ را هم نام را

دلتنگم از فرزانگی دارم سر دیوانگی

کز خود دهم بیگانگی هم خاص را هم عام را

خواهم جنونی صف شکن آشوب جان مرد و زن

آرد به شورش تن به تن هم پخته را هم خام را

چون مرغ پرد از قفس دیگر نیندیشد ز کس

بیند مدام از پیش و پس هم دانه را هم دام را

قاآنی ار همت کنی دل از دو عالم برکنی

یکباره درهم بشکنی هم شیشه را هم جام را


نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 11/12/1391 - 0:6 - 0 تشکر 592329

از خواجوی کرمانی



روی زمین و خون دلم نم گرفته است




پشت فلک ز بار غمم خم گرفته است







اشکم چه دیده است که مانند خونیان




پیوسته دامن من پرغم گرفته است







مسکین دلم که حلقهٔ آن زلف تابدار




بگرفت و غافلست که ارقم گرفته است







انفاس روح می‌دمد از باد صبحدم




گوئی که بوی عیسی مریم گرفته است







چون جام می‌گرفت نگارم زمانه گفت




خورشید بین که ماه محرم گرفته است







همدم بجز صراحی و جام شراب نیست




خرم کسی که دامن همدم گرفته است







هر کو ز دست یار گرفتست جام می




روشن بدان که مملکت جم گرفته است







ملک دلم گرفت و بجورش خراب کرد




آری غریب نیست مگر کم گرفته است







خواجو ز پا درآمد و هیچش بدست نیست




جز دامن امید که محکم گرفته است







از وی متاب روی که مانند آفتاب





تیغ زبان کشیده و عالم گرفته است



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 11/12/1391 - 0:10 - 0 تشکر 592330

از بیدل دهلوی



به حسرت غنچه‌ام یعنی به دلتنگی وطن دارم




خیالی در نفس خون می‌کنم طرح چمن دارم







سپند من به نومیدی قناعت‌ کرد از این محفل




تو از می چهره می‌افروز من هم سوختن دارم







کف خاکسترم بشکاف و داغ دل تماشا کن




چراغ لاله‌ای در رهن مهتاب و سمن دارم







وداع آماده شو گر ذوق استقبال من داری




که من چون برق‌ ، از خود رفتنی در آمدن دارم







نمی‌دانم چه نیرنگ است افسون محبت را




که خود را هم تو می‌پندارم و با خود سخن دارم







به خاموشی ز ساز عجز تصویرم مشو غافل




شکست دل فغانها دارد از رنگی‌که من دارم







که دارد فکر بی‌سامانی وضع حباب من




به رنگی‌گشته‌ام عریان که‌گویی پیرهن دارم







به غفلت خانهٔ امکان چه امکان است یکتایی




دویی می‌پرورم در پرده تا جان در بدن دارم







دو عالم خون شود تا نقش بندم شوخی رنگی




قیامت انتخابم نسخه‌ها بر همزدن دارم







درین صحرا ز بس فرشست اجزای شهید من




غباری هم ‌گر از خود چشم پوشد من‌ کفن دارم







گر آگاهم و گر غافل‌، نگردد حیرتم زایل




تو بر آیینه مرهم نه‌ که من داغی‌ کهن دارم







به هر افسردگی بیدل مباش از ناله‌ام غافل





که من برقی به جان عالمی آتش فکن دارم



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 11/12/1391 - 0:12 - 0 تشکر 592331

از رهی معیری




در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم




گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم







در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل




من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم







اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای




آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم







زآن رو ستانم جام را آن مایه آرام را




تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم







از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او




تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم







روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم




خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم







غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام




من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم







دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی





چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 11/12/1391 - 0:13 - 0 تشکر 592333

فریاد بی اثر  از رهی معیری




از صحبت مردم دل ناشاد گریزد




چون آهوی وحشی که ز صیاد گریزد







پروا کند از باده کشان زاهد غافل




چون کودک نادان که از استاد گریزد







دریاب که ایام گل و صبح جوانی




چون برق کند جلوه و چون باد گریزد







شادی کن اگر طالب آسایش خویشی




کآسودگی از خاطر ناشاد گریزد







غم در دل روشن نزند خیمهٔ اندوه




چون بوم که از خانه آباد گریزد







فریاد که دردام غمت سوختگان را




صبر از دل و تاثیر ز فریاد گریزد







گر چرخ دهد قوت پرواز رهی را





چون بوی گل از گلشن ایجاد گریزد



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 11/12/1391 - 0:15 - 0 تشکر 592334

از فروغی بسطامی




مرگ بر بالین وجانان غافل است




جان بدین سختی سپردن مشکل است







سینه‌ام مجروح و زخمم کاری است




حسرتم جانکاه و دردم قاتل است







هر که داند لذت شمشیر دوست




بر هلاک خویشتن مستعجل است







شربت مرگ از برای عاشقان




صحت کامل، شفای عاجل است







از کمند عشق نتوان شد خلاص




جهد من بی جا و سعی‌ام باطل است







عشق طغیانش به حدی شد که جان




در میان ما و جانان حایل است







خاک کوی دوست دامن‌گیر ماست




وین کسی داند که پایش در گل است







کس به مقصد کی رسد از سعی خویش




کوشش ما سر به سر بی‌حاصل است







جان نثار مقدمش کردم، بلی




تحفهٔ ناقابلان ناقابل است







عاشق آرامی ندارد ورنه یار




مونس جان است و آرام دل است







قاتلی دارم فروغی کز غرور





خود به خون بی‌گناهان قایل است



نصرالدین کریمی(مُبین)
جمعه 11/12/1391 - 13:9 - 0 تشکر 592353

از این تلاش و فعالیت سپاسگزارم دوست نازنین
شعرهای قشنگ و بجایی انتخاب کردم
درود بر شما

برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.