اصفهان نصف جهان من و توست


اصفهان راحت جان من و توست


مسجد زاهد و میخانه ی مست


راز پیدا و نهان من و توست


هر شهیدی که به خاکش خفته


روح بیدار زمان من و توست


داغ خونریزی افغان و مغول


بر دل شهر و به جان من و توست


زخم تاریخ درونش جاریست


مرده رودش نگران من و توست


بسکه خشکیده و لب تر کرده


زخمِ واکرده دهان من و توست


بر دل نقش جهانش دیدم


نقشی از درد جهان من و توست


مسجد و حوزه و بازارش گفت


دین ما در غم نان من و توست


مسجد شیخ بُوَد لطف الله


مسجد شاه، امان من و توست


شیخ و شاهی که به هم پیوستند


مَثَلِ گرگ و شبان من و توست


چهارباغش قفس بیکاران 


قفس نسل جوان من و توست


شهر زنده ست و نفس می گیرد


خفگی از خفقان من و توست


اصفهان شهر قشنگی ست ولی


زشتی از فکر و گمان من و توست(م.ن بی تو)