• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 1035)
يکشنبه 6/12/1391 - 0:24 -0 تشکر 591601
هشتم اسفند *سالروز شهادت حاج حسین خرازی* فرمانده لشکر 14 امام حسین علیه السلام

هشتم اسفند ماه سالروز شهادت سردار حسین خرازی گرامی باد

پیام مقام معظم رهبری:
                                        بسم الله الرحمن الرحیم
سردار رشید اسلام و پرچمدار جهاد و شهادت، برادر شهید، حاج حسین خرازی به لقاء الله شتافت و به ذخیره ای از ایمان و تقوا و جهاد و تلاش شبانه روزی برای خدا و نبردی بی امان با دشمنان خدا، در آسمان شهادت پرواز کرد و بر آسمان رحمت الهی فرود آمد. او که در طول ۶  سال جنگ قله هایی از شرف و افتخار را فتح کرده بود اینک به قله رفیع شهادت دست یافته است و او که هل من ناصر ینصرنی زمان را با همه وجود لبیک گفته بود اکنون به زیارت مولایش امام حسین (ع) نایل آمده است و او که در جمع یاران لشگر سرافراز امام حسین (ع) عاشقانه به سوی دیار محبوب می‌تاخت، پیش از دیگر یاران، به منزل رسیده و به فوز دیدار نایل آمده است.زندگی و سرنوشت این شهید عزیز و هزاران نفس طیبه‌ای که در این وادی قدم زده‌اند،

-------------------- صفحه درخشنده‌ای ازتاریخ این ملت است... -----------------------

                                                                                سید علی خامنه ای


میشود مطلبی نداشت
میشود فقط یه عکس از تو گذاشت و خیره شد به آن
از زوایا و خطوط صورت دلنشینت گرفته تا خاک پاک دور و برت
میشه فقط به آرامشی که تو صورتته توشه کمبود آرامشها رو پر کرد
میشه تو نگاه شهید آوینی نشست و تو رو دید
میشه هفته ای بیاد تو قیام خواهیم کرد
دلها را به تو آشنا تر کرد...


راستی!
وقتی از این کانال که سنگرهای دشمن را به یکدیگر پیوند می داده اند بگذری به«فرمانده» خواهی رسید به علمدار!
او را از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت چه می گویم! چهره ریز نقش و خنده های دلنشینش نشانه بهتری است...  

اللهم عجل لولیک الفرج
يکشنبه 6/12/1391 - 0:31 - 0 تشکر 591602

اللهم عجل لولیک الفرج
يکشنبه 6/12/1391 - 20:22 - 0 تشکر 591712

يکشنبه 6/12/1391 - 20:23 - 0 تشکر 591713

سلام


شخصا به حاج حسین خرازی خیلی علاقه دارم. از نزدیکان و اطریافنشون در زمان جنگ زیاد از ایشون تعریف شنیدم. 

دوشنبه 7/12/1391 - 13:31 - 0 تشکر 591802

خوشا آنان که با عزت ز گیتی

بساط خویش برچیدند و رفتند

ز کالاهای این آشفته بازار

شهادت را پسندیدند و رفتند


رفته بودم قوچان بهش سر بزنم.گفتم یک وقت پولی،چیزی لازم داشته باشد. دم در پادگان یک سرباز بهم گفت:

«حسین تو مسجده» رفتم مسجد.دیدم سربازها را دور خودش جمع کرده، قرآن می خوانند نشستم تا تمام شود.

یک سرهنگی آمد تو،داد و فریاد که«این چه وضعشه؟جلسه راه انداختین؟»

حسین بلند شد،قرص و محکم،گفت«نه آقا! جلسه نیست. داریم قرآن می خونیم.»حظ کردم.

 سرهنگ یک سیلی محکم گذاشت توی گوشش.گفت:«فردا خودتو معرفی کن ستاد»همان شد.

فرستادنش ظفار،عمان. تا شش ماه ازش خبر نداشتیم. بعدا فهمیدیم


یادو نامش گرامی و روحش شاد


          کربلای جبهه ها یادش به خیر       سرزمین نینوا یادش به خیر               

 

       "شادی روح امام و شهدا صلوات"          

 

                                               

 
 
دوشنبه 7/12/1391 - 13:35 - 0 تشکر 591803

برای مرخصی می خواستم با شهید خرازی برویم اصفهان. گفت:«بیا با اتوبوس برویم.»

گفتم: حاجی خیلی گرم است. گفت:«گرما؟پس این بسیجی ها توی این گرما چکار می کنند؟

با همان اتوبوس می رویم تا کمی حالمان جا بیاید.»


          کربلای جبهه ها یادش به خیر       سرزمین نینوا یادش به خیر               

 

       "شادی روح امام و شهدا صلوات"          

 

                                               

 
 
شنبه 12/12/1391 - 2:7 - 0 تشکر 592453

خرازى به ماهر عبدالرشید: امشب تو را در بصره می‌بینم!

حسین خرازی گفت:
خط اول تو را گرفتم، خط دوم تو را هم گرفتم، خط سوم تو را هم گرفتم، خط چهارم تو را هم گرفتم!! خط پنجم تو را هم گرفتم، سنگرهاى مجهز نونى تو را هم گرفتم. هیچ مانعى جلوى من نیست!

امشب مى‏خواهم بیایم به شهر بصره در میدان... تو را ببینم!

در منطقه شلمچه به ما مأموریت ساخت یك سنگر بزرگ با حلقه‏هاى بتونى پیش ساخته را دادند! حلقه‏هاى پیش ساخته بتونى را به وسیله تریلر و كمرشكن تا فاصله‏اى از خط مقدم مى‏آوردند و ادامه راهنمایى آنها تا كنار محل سنگر را به عهده ما مى‏گذاشتند! به راننده‏ها نگفته بودند كه باید تا خط مقدم بیایند. تا محلى كه آنها را تحویل ما مى‏دادند آتش دشمن وجود نداشت. اما هر چه ما آنها را به طرف عمق منطقه درگیرى مى‏بردیم بر تعداد گلوله‏ها دشمن افزوده مى‏شد. راننده‏ها مى‏ترسیدند و جلو نمى‏آمدند. ما با یك درد سر و مكافاتى این راننده‏ها را به محل مى‏بردیم. هر تریلر یك حلقه بیشتر نمى‏آورد. بالا و پایین گذاشتن آنها هم درد سر داشت. چون ما جرثقیل نداشتیم براى بیل لودر یك قلاب ساخته بودیم و به وسیله بیل لودر آنها را پایین مى‏گذاشتیم! 
پانزده روز طول كشید تا ما توانستیم پانزده عدد از این حلقه‏هاى بتونى را به محل سنگر ببریم. محل سنگر در خاك عراق و بعد از سنگرهاى نونى شكل عراق بود! براى ساخت آن، منطقه‏اى را به اندازه كافى خاكبردارى كردیم. حلقه‏ها را كنار هم در آن قرار دادیم و چند متر خاك روى آن ریختیم! سنگر خوبى شد. همان سنگرى بود كه بعد! حاج حسین خرازى نزدیك آن شهید شد. 
منطقه در تصرف ما بود ولى عراق حاضر به از دست دادن آن نبود. بنابراین به شدت تمام آن‏جا را گلوله باران مى‏كرد. عملیات حالت فرسایشى به خود گرفته و این حالت فرسایشى خسارات زیادى به ما وارد كرده بود. اكثر بچه‏ها زخمى یا شهید شده بودند. منطقه تقریبا از نیروهاى ما خالى شده و انرژى و رمقى براى لشكر 14 امام حسین نمانده بود. 
شب‏هاى آخر عملیات بود. یك شب من و حاج محسن حسینى در سنگر نشسته بودیم! خرازى وارد سنگر شد و از ما پرسید: 
- از بچه‏هاى مهندسى چند نفر اینجایند؟! 
- ما دو نفر در به در بیچاره! 
حاجى لبخندى زد و گفت: 
- امشب مى‏خوایم بریم جلو!! 
از حرف او تعجب كردیم. ما هیچ‏گونه امكانات پیشروى نداشتیم. پس گفتیم: 
- امشب دیگه چه خوابى برامون دیدى؟! كسى دیگه را ندارى؟! 
- این حرفا چیه كه مى‏زنین؟! یا الله پاشین ببینم. 
حاج محسن آدم شوخى بود. بلند شد و شروع به غر و لند كرد: 
- من زن و بچه دارم، اگه بلایى سر من بیاد تو را نفرین مى‏كنم! مى‏خواى من رو بكشى؟! تو كه از درد زن و بچه سر در نمى‏یارى! مگه من چه گناهى كردم و... 
خلاصه با هر زحمتى بود از سنگر بیرون آمدیم همراه حاج حسین خرازى حركت كردیم. سوار یك ماشین تویوتالند كروز نو شدیم. این تویوتا را همان روز به حاج‏حسین خرازى داده بودند. سوار شدیم و خرازى ما را به یك سنگر عراقى برد! سنگر چه عرض كنم، یك هتل - سنگر! 
آن‏جا سنگر فرماندهى عراق در منطقه شلمچه بود. یك سنگر مجهز و مجلل زیر زمینى كه حتى مبلمان هم داشت!! سنگر در عمق زمین ساخته شده و قطر بتون آن در حدود یك متر بود. روى آن را با چندین متر خاك پوشانده و بر روى خاك‏ها قلوه سنگ‏هاى بزرگى قرار داده بودند! هر گلوله‏اى كه به این سنگ‏ها مى‏خورد اثرى بیش از اثر یك ترقه نداشت! 
ما همراه حاج حسین وارد این هتل زیرزمینى شدیم! داخل سنگر شخصى به نام جاسم كه كویتى‏الاصل بود، از روى بى‏سیم مشغول استراق سمع فركانس‏هاى عراق بود. حاجى به جاسم گفت: 
- جاسم كى رو دارى؟! 
جاسم خنده‏اى كرد و گفت: "ژنرال ما هر عبدالرشید!" ژنرال ماهر عبدالرشید یكى از فرماندهان معروف و بزرگ ارتش عراق بود! فكر كنم فرمانده سپاه هفتم! 
- بارك الله، بارك‏الله! خب چه خبر؟! 
- خودش مى‏خواهد عقب برود! سه شب است كه نخوابیده است. دارد دستور مى‏دهد و نیروهاى خود را تنظیم مى‏كند! 
حاجى خرازى با لبخند ملیحى گفت: 
- نمى‏گذارم بره! مثل من كه به خط آمدم، اون هم باید بیاد و بمونه. 
- چطورى؟! 
- به اون پیغام بده بگو: قال الحسین خرازى... 
- نه حاجى این كارو نكن! من این همه زحمت كشیده‏ام به شبكه بى‏سیم آنها نفوذ كردم! بر اوضاع اون‏ها مسلطم! فركانس‏هاى آنها را كشف كرده‏ام... حیفه كه از دست بره! 
- همین كه گفتم! 
جاسم با ترس و احتیاط روى فركانس بى‏سیم‏چى ژنرال رفت و به عربى گفت: 
- بسم‏الله‏الرحمن الرحیم، قال الحسین خرازى... 
بى‏سیم‏چى عراقى با شنیدن اسم خرازى و با فهمیدن این كه فركانس او لو رفته است، شروع به فحش دادن كرد! ما فحش‏هاى او را نمى‏فهمیدیم ولى جاسم با شنیدن آن فحش‏ها تعجب كرد و رنگ از صورتش پرید! جاسم بى‏سیم را قطع كرد! 
حاجى از او پرسید: 
- چى مى‏گفت؟! 
- داشت فحش میاد! 
حاجى خرازى دست در جیب خود كرد و یك واكمن كوچك درآورد. به جاسم داد و گفت: 
- یه نوار قرآن براش بذار و بگو منطق شما اونه و منطق ما این! 
جاسم دوباره بى‏سیم را روشن كرد و نوار را گذاشت! بى‏سیم‏چى عراقى فرصت گوش دادن به قرآن را نداشت. چون سیستم بى‏سیم عراق در هم ریخته بود. فرماندهان عراقى به علت لو رفتن فركانس‏هایشان مشغول فحش دادن به هم بودند! ما هم براى مدتى به این دعواى فرماندهان عراقى گوش دادیم و كلى لذت بردیم! آنها مشغول فحش دادن به هم بودند كه ژنرال "ماهر" هم متوجه دعواى فرماندهان خود مى‏شود و از بى‏سیم‏چى مى‏پرسد كه چه شده؟! بى‏سیم‏چى به او مى‏گوید كه یك نفر ایرانى وارد فركانس ما شده و مى‏گوید من از طرف "خرازى" براى "ماهر" پیام دارم! ماهر هم به بى‏سیم‏چى خود مى‏گوید پس چرا نمى‏گذارى پیغامش را بدهد! 
بعد از مدت كوتاهى بى‏سیم‏چى عراقى، به فارسى به جاسم گفت: 
- اى ایرانى اگر پیغامى براى "ماهر" دارى بگو! او آماده شنیدن است! 
ما تازه متوجه شدیم او هم فارسى بلد است! خرازى به جاسم گفت: 
- به او بگو: خط اول تو را گرفتم، خط دوم تو را هم گرفتم، خط سوم تو را هم گرفتم، خط چهارم تو را هم گرفتم!! خط پنجم تو را هم گرفتم، سنگرهاى مجهز نونى تو را هم گرفتم. هیچ مانعى جلوى من نیست! امشب مى‏خواهم بیایم به شهر بصره در میدان... تو را ببینم! 
جاسم پیام را به آنها داد! بى‏سیم‏چى و ماهر عبدالرشید هول كردند! 
ماهر پرسید: 
- مى‏خواى بیایى چكار كنى، یا چى بگى؟! 
- یك پاى تو را قطع كردم، مى‏خواهم بیایم اون یكى را هم قطع كنم! 
- همین! خوب بیا اون جا! منم یه دست تو را قطع كردم، اون یكى را هم قطع مى‏كنم! 
- باشد! وعده ما امشب تو میدون... 
با این پیغام اوضاع ارتش عراق به هم ریخت. ژنرال ماهر عبدالرشید واقعا از سقوط شهر بصره ترسیده بود. تمام مهره چینى‏هایى كه قبل از آن براى استراحت و به عقب رفتن انجام داده بود را به نفع شهر بصره به هم زد! حاجى خرازى بسیار آرام بود. لبخندى هم بر لب داشت. به ما دو نفر گفت: نماز خوانده‏اید؟! 
- بله! 
- چیزى خورده‏اید؟! 
- بله! 
- من خسته‏ام، شما هم خسته شدین، پس بخوابین! 
- با این كارى كه تو كردى مگه مى‏گذارند كسى اینجا بخوابه؟! 
- اتفاقا امشب راحت بخوابین! 
خودش هم رفت براى خواب و خوابید! 
وقتى به داخل سنگر مى‏آمدیم عراق مثل نقل و نیات گلوله‏باران مى‏كرد اما وقتى مى‏خواستیم بخوابیم ده‏ها برابر بیشتر گلوله ریخت! آن شب عراقى‏ها به قدرى روى منطقه شلمچه گلوله ریختند كه در طول تاریخ جنگ و حتى بعد از آن بى‏سابقه است. گلوله‏ها را بى‏حساب و بى‏هدف شلیك مى‏كردند! وجب به وجب خاك شلمچه را گلوله توپ و خمپاره شخم مى‏زد! اما سنگر ما نه تنها امن و امان بود، بلكه از یك هتل هم بهتر بود. 
ما به راحتى خوابیدیم و اتفاقا خوب هم خوابمان برد! 
فردا صبح وقتى از سنگر بیرون آمدم، دیدم كه بدنه تویوتاى نوى حاج حسین از اثر تركش مثل یك آبكش سوراخ سوراخ شده است!
وقتى حاجى بیدار شد، با او وارد بحث شدیم كه حكمت این كار دیشبى چه بود؟ حاجى گفت: 
- ما كه دیگه تو این منطقه نیرو و امكانات نداشتیم، مهمات هم نداشتیم! این كار را كردم كه اون‏ها تحریك بشوند و منطقه را زیر آتش بگیرن و حداقل به اندازه یه هفته عملیات، مهمات خودشون رو هدر بدند!! 
بعد از آن جاسم به یكى از بچه‏هاى ما گفته بود كه آن شب عراقى‏ها به قدرى كمبود مهمات داشتند كه حتى مهمات داخل تریلرها را به انبارهاى مهمات نمى‏بردند. آنها را مستقیم به كنار توپ‏ها و خمپاره‏هاى خود مى‏بردند و از روى تریلر گلوله‏ها را داخل توپ و خمپاره مى‏ریختند و شلیك مى‏كردند! 

اللهم عجل لولیک الفرج
شنبه 12/12/1391 - 12:37 - 0 تشکر 592554

همان یک دست...
کفایت میکرد برای هجمه ی دعاهای عاشقانه ات ...
افسوس که من با همین دو دست ِسالم،
باز دعاهایم از لای قنوتم می ریزد روی زمین...




شنبه 12/12/1391 - 22:26 - 0 تشکر 592674

بسم رب الشهدا

من نیز از جمله شخصیت هایی که واقعا بهشون ابراز علاقه میکنم شهید خرازی عزیز و دوست داشتنی ست (و همینطور شهید همت).
هر موقع گلزار شهدا میریم علاوه بر اینکه به مزار ایشان نیز میریم ، غیر ممکنه که تامل خاصی نداشته باشم بر سر مزار ایشان...
در عین سادگی و لطافت یک جور تنبه خاص و جذبه خاصی داره که گویی با آدم حرف میزنه :)

آقا جان اگر قرار باشد من هم مثل ژول ورن دور دنيا را درهشتاد روز بچرخم ،
ترجيح ميدهم دور تو بچرخم
چون تو هم دنياي مني هم عقبي مني
شنبه 12/12/1391 - 22:52 - 0 تشکر 592681

حاج حسین در جوار بارگاه امام رضا علیه السلام


اللهم عجل لولیک الفرج
چهارشنبه 7/12/1392 - 18:1 - 0 تشکر 686356

شهید خرازی در کلام رهبر


> (سخنان مقام معظم رهبری در مورد شهید )
بسم الله الرحمن الرحیم 
سردار رشید اسلام و پرچمدار جهاد و شهادت، برادر شهید، حاج حسین خرازی به لقاء الله شتافت و به ذخیره ای از ایمان و تقوا و جهاد و تلاش شبانه روزی برای خدا و نبردی بی امان با دشمنان خدا، در آسمان شهادت پرواز كرد و بر آسمان رحمت الهی فرود آمد. او كه در طول 6 سال جنگ قله هایی از شرف و افتخار را فتح كرده بود اینك به قله رفیع شهادت دست یافته است و او كه هل من ناصر ینصرنی زمان را با همه وجود لبیك گفته بود اكنون به زیارت مولایش امام حسین (علیه السلام ) نایل آمده است و او كه در جمع یاران لشگر سرافراز امام حسین (علیه السلام) عاشقانه به سوی دیار محبوب می‌تاخت، پیش از دیگر یاران، به منزل رسیده و به فوز دیدار نایل آمده است. آری، او پاداش جهاد صادقانه خود را كنون گرفته و با نوشیدن جام شهادت سبكبال، در جمع شهدا و صالحین درآمده است. زندگی و سرنوشت این شهید عزیز و هزاران نفس طیبه‌ای كه در این وادی قدم زده‌اند، صفحه درخشنده‌ای ازتاریخ این ملت است. ملتی كه در راه اجرای احكام خدا و حاكمیت دین خدا و دفاع از مستضعفین و نبرد با مستكبرین، عزیزترین سرمایه خود را نثار می‌كند و جوانان سرافرازش پشت پا به همه دلبستگی‌های مادی زده پای در میدان فداكاری نهاده و با همه توان مبارزه می‌كنند و جان بر سر این كار می‌گذارند. چنین ملتی بر همه موانع فائق خواهد آمد و همه دشمنان را به زانو در خواهد آورد. ما پس از هشت سال دفاع مقدس همه جانبه و 6 سال تحمل جنگ تحمیلی، نشانه‌های این فرجام مبارك را مشاهده می‌كنیم و یقینا نصرت الهی در انتظار این ملت مؤمن در مبارزه ایثارگر است... 
سید علی خامنه‌ای 
10/12/1365



اللهم عجل لولیک الفرج
برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.