• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 1682)
شنبه 5/12/1391 - 21:5 -0 تشکر 591509
طنازی در ادبیات

ناف تهرون پیدا شد


انسان های زیادی وجود دارن که ادعا می کنن بچه ناف تهرونن، ولی هنوز هیچ کس دقیقن نمی دونه ناف تهرون کجاست و این نقطه همچنان نا معلوم مونده. توی این پستم قصد دارم با موشکافی دقیق، ناف تهرون رو مشخص کنم و بررسی کنم که چه کسایی واقعن بچه ناف تهرونن!
اگه نقشه ی تهران رو 90 درجه در جهت عقربه های ساعت بچرخونیم و با دقت نگاش کنیم می بینیم که شبیه بدن می شه که خیلی راحت قابل تشخیصه! اگه نمی تونید تشخیص بدید من برای راحتیتون این کارو کردم که می تونید ببینید:

Click the image to open in full size.

حالا که متوجه شدید تهران شبیه بدن یه انسانه بهتره بریم سراغ ناف این انسان! همونجور که در تصویرم مشاهده می کنید ناف تهران دقیقن مشخص شده و اونجا هم جایی نیست جز میدون ولیعصر! و باید گفت که بلاخره تونستیم ناف تهرون رو پیدا کنیم!
جایی که هزاران سال بود کشف نشده باقی مونده بود، همون میدون ولیعصره و کسایی که ادعا می کنن بچه ناف تهرونن باید اصلیتشون مال اینجا باشه! حالا می ریم از مردم اون قسمت می پرسیم تا بفهمیم دقیقن چه کسی بچه ناف تهرونه و این فرد رو پیدا کنیم!
یک آقای پیری اینجا زندگی می کنه که اول از ایشون می پرسیم:
ـ ببخشید شما بچه اینجایید؟
ـ ها بله، من اینجا بودیم ها!
ـ یعنی اصلیتتون مال اینجاست؟
ـنه والا! ما اصلیتمون تبریزیه، الان 20 ساله که اینجا بودیم.
ـ ببخشید وقتتون رو گرفتم !
ایشون که بچه ناف تهرون نبودن، ولی یه خانم خیلی با کلاسی رو می بینیم که دارن سوار بنزشون می شن، از ایشون می ریم می پرسیم:
ـ ببخشید خانم شما بچه اینجایید؟
ـ سلام ، بله من بچه اینجام
ـ ینی اصلیتتون مال اینجاست؟
ـ بله ما تهرانی هستیم
ـ وای باورم نمی شه! هیچ می دونستید شما بچه ناف تهرونید؟
ـ ایـــش، ناف تهرون! واه ینی اینجا ناف تهرونه؟
ـ بله
ـ راستش به کسی نگید ها. ما داهاتیم! بابام گاو و گوسفندامون رو فروخته بعد باهاش اینجا خونه و ماشین گرفتیم. فقط ما آبرو داریم به کسی نگید ها
ـ بله ! خیالتون راحت باشه به کسی نمی گم! مرسی
ایشون هم که بچه ناف تهرون نبودن ! بهتره بریم از اون آقای کت شلوار شیکه بپرسیم.
ـ آقا شما بچه اینجایید؟
ـ بله، خجالت بکشید قربان بنده در زعفرانیه زندگی می کنم!
ـ بله! ببخشید!
شاید اون مغازه داره بدونه کی بچه اینجاست و بهتره بریم از اون بپرسیم.
ـ سلام. ببخشید شما بچه اینجایید؟
ـ نخیر جانم، من بچه تهرانپارسم مغازم اینجاست فقط!
ـ شما نمی دونید کی بچه اینجاست؟ یعنی اصلیتش مال همینجا باشه.
ـ اینجا اصلیت هیچ کس دقیقن مال همینجا نیست! بیشتر کسایی که اینجاین یا مهاجرن یا بچه جاهای دیگه هستن کسی رو نمی شناسم که اصلیتش مال اینجا باشه!
ـ بله، ممنون.
همونطور که دیدید دقیقا هیچ کس پیدا نشد که بچه ناف تهرون باشه و ما هر چی گشتیم فرد مورد نظر رو یافت نکردیم! پس نتیجه می گیریم دقیقن کسی وجود نداره که بچه ناف تهرون باشه و ناف تهرون خالی از انسانهای اصیله! خلاصه اینکه امروز تونستم ناف تهرون رو پیدا کنم و به پرسش های زیادی که دربارش توی ذهن همه وجود داشت جواب بدم!
از امروز اگه کسی ادعا کرد که بچه ناف تهرونه اول از همه مطمئن بشید اصلیتش مال میدون ولیعصره و بعد حرفش رو جدی بگیرید! توجه کنید که باید بچه خود میدون باشه ها، چون خیابونا و کوچه های اطرافش خارج از ناف قرار گرفته!!!!!

شنبه 5/12/1391 - 21:6 - 0 تشکر 591510



آن جنس گران چیست که ارزان شدنی نیست؟

Click the image to open in full size.
آن درد کدام است که درمان شدنی نیست
وان لطمه کدام است که جبران شدنی نیست
بیمار وطن اینهمه از درد چه نالد؟
دردی به جهان نیست که درمان شدنی نیست
بدبینی ما بود که هر لحظه فروکاست
زآبادی این خانه که ویران شدنی نیست
آن را که بود در صدد تفرقه ما
بر گوی که این جمع پریشان شدنی نیست
هرچند که امروز خوشی جنس گرانی است
آن جنس گران چیست که ارزان شدنی نیست
کم گوی که آسان نشود مشکل ملت
آن مشکل مرگ است که آسان شدنی نیست
آقای میلسپو نشود بهر تو دلسوز
زین گرگ بیندیش که چوپان شدنی نیست
هرچیز که کم گشته فراوان شود آخر
قند و شکر است آنکه فراوان شدنی نیست
با پودر مکن صاف سر و صورت خود را
چون آبله رازی است که پنهان شدنی نیست


منبع: خروس لاری. توفیق شماره 5 سال 1323


شنبه 5/12/1391 - 21:8 - 0 تشکر 591511




پیامک زد شبی لیلی بهمجنون






که هر وقت آمدی از خانه بیرون






بیاور مدرک تحصیلی ات را






گواهی نامه ی پی اچ دی ات را






پدر باید ببیند دکترایت






زمانه بد شده جانم فدایت







دعا کن مدرکت جعلی نباشد






زدانشگاه هاوایی نباشد






وگرنه وای بر احوالت ای مرد






که بابایم بگیرد حالت ای مرد






چو مجنون این پیامک خواند وارفت






به سوی دشت و صحرا کله پا رفت






پیامک زد ز آنجا سوی لیلی






که می خواهم تورا قد تریلی






دلم در دام عشقت بی قرار است






ولیکن مدرکم بی اعتبار است






شده از فاکسفورد این دکترا فاکس






مقصر است در این ماجرا فاکس






چه سنگین است بار این جدایی






امان از دست این مدرک گرایی


دوشنبه 7/12/1391 - 20:5 - 0 تشکر 591858

پیازی که قرار بود صاحبش را نجات دهد!!



روزی روزگاری پیرزن شریر و بدجنسی در روستایی زندگی می کرد. این زن بی آن که عمل چندان نیکی از خود بر جای گذارد، رخت از این جهان بربست. فرشتگان او را گرفتند و در دریاچه‌ی دوزخ انداختند.
فرشته‌ی محافظ درباره‌ی اعمال او اندیشید تا مگر در درگاه خداوند متعال چیزی برای نجاتش پیدا کند: «چرا! روزی پیازی از باغچه اش بیرون کشید و به یک گدا داد.»

از سوی بارگاه الهی مقرر شد فرشته‌ی محافظ پیاز را با خود ببرد و به طرف دریاچه بگیرد تا پیرزن به آن چنگ زده و خود را از آن بیرون کشد؛ با این شرط که اگر پیاز از هم نپاشید یا به دو نیمه تقسیم نشد و پیرزن توانست خود را بیرون کشد که به بهشت می‌رود. اما اگر پیاز از هم پاشید یا به دو نیمه تقسیم شد، پیرزن همان جا باقی بماند.

فرشته شتابان به سوی دریاچه رفت و پیاز را به طرف پیرزن گرفت و با صدای بلندی گفت: «بیا این را بگیر تا بکشمت بیرون.»
سپس با احتیاط شروع به بیرون کشیدن او کرد. فرشته تا حدودی او را بیرون کشیده بود که سایر گناهکاران متوجه رهایی او شدند و سفت و سخت به پاهای او چنگ زدند تا شاید آن ها نیز بیرون کشیده شوند.

پیرزن خودخواه و بدجنس شروع به انداختن لنگ و لگد به گناهکاران کرد و گفت: «قرار است که من را بیرون بکشند نه شما لعنتی ها را. پیاز مال من است، نه مال شما. ولم کنید.»
اما با ادای این کلمات و به دلیل تقلای زیاد، پیاز به دو نیمه تقسیم شد و پیرزن بار دیگر در دریاچه‌ی دوزخ - جایی که تاکنون در آنجا به سر می برد - فرو رفت. فرشته‌ی محافظ این صحنه را که دید گریان از دریاچه دور شد

سه شنبه 8/12/1391 - 20:1 - 0 تشکر 592043


بچه این قدر مکن چرب زبانی، خفه شو
 این همه حرف مزن ،لال بمانی، خفه شو
حرف هایی که کند فتنه مکش پیش و مکوش
که مرا هم به سر حرف کشانی، خفه شو
گر که یک دزد اسیر است و دو صد دزد آزاد
علتی دارد و آن را تو ندانی، خفه شو
هیچ شک نیست که رازی ست به هر کار نهان
چون نداری خبر از راز نهانی، خفه شو
حرف های تو نسازد به مزاج حضرات
 این قدر قصه ی بو دار چه خوانی؟ خفه شو
گر که صد گرگ در این گله بیافتد به تو چه؟
چون که بی بهره از کار شبانی خفه شو
ترسم آخر به تو صد وصله و بهتان بندند
تا نگفتند چنینی و چنانی خفه شو
تو چه داری خبر از آن که چرا روز به روز
 بیش تر می شود این فقر و گرانی، خفه شو
این قبیح است که چون گرسنه ماندی دوسه روز
 بکنی شکوه ز آغاز جوانی، خفه شو
گیرم افتادی و مُردی،همه کس خواهد مُرد
چون چنین است،چه جای نگرانی، خفه شو
گفت مردی که در این دوره من آخر چه کنم؟
 گفتم از من بشنو،گر بتوانی خفه شو

نصرالدین کریمی(مُبین)
سه شنبه 8/12/1391 - 20:5 - 0 تشکر 592044

اتاق جادو
آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد و پس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران، خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها و به هر سوی نظرها و به تحسین و تعجب نگران گشت به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی.
در خیابان به بنایی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل، نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور، ولی البته نبود آدم دل ساده خبردار که آن چیست؟ برای چه شده ساخته، یا بهر چه کار است؟ فقط کرد به سویش نظر و چشم بدان دوخت زمانی.
ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه ی پهلوی آسانسور به سرانگشت فشاری و به یک باره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر و زبون داخل آن گشت و درش نیز فرو بست. دهاتی که همان طور بدان صحنه ی جالب نگران بود، زنو دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد و این مرتبه یک خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن، مردک بیچاره به یک باره گرفتار تعجب شد و حیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید در چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی.
پیش خود گفت که:«ما در توی ده این همه افسانه ی جادوگری و سحر شنیدیم، ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسون کاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود. افسوس کزین پیش، نبودم من درویش، از این کار، خبردار، که آرم زن فرتوت و سیه چرده ی خود نیز به همراه درین جا، که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن وی لذت و، با او به ده خویش چو برگردم و زین واقعه یابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند، که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیرزنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای جوانی!»

ابوالقاسم حالت

نصرالدین کریمی(مُبین)
سه شنبه 8/12/1391 - 20:6 - 0 تشکر 592045

سرگذشت قیچی!



خواب دیدم با وضوح و روشنی



باز شد از هم دو شاخ آهنی



گفت با من: هیچ می دانی کی ام؟



قیچی ام من، قیچی ام من، قیچی ام



با دو دست خویش، در هنگام کار



بهر یک بزاز بودم دستیار



بعد چندی یافتم کاری دگر



پیش یک خیاط  گشتم کارگر



لیک شد کم کم دگرگون وضع کار



رفت از مردم همه صبر و قرار



جنس ها، می شد گران تر از گران



زردچوبه شد به نرخ زعفران



قیمت شلوار شد هم ارز فرش



اجرت خیاط هم سر زد به عرش



نه کسی جنسی ز بزازی خرید



نه دگر در پیش خیاطی دوید



دست هر مستضعف بی اسکناس



وصله روی وصله می زد بر لباس



شد دل دوزنده و بزاز ریش



هر دو تن بستند دکان های خویش



بنده هم بیکار گشتم زین میان



دم به دم دیدم ز بیکاری زیان



تا سیاست پیشه ای نیکو سرشت



یک سفارش نامه از بهرم نوشت



بنده با آن نامه از لطف خدا



یافتم کاری به «سیما و صدا»



دائم آنجا با کمال افتخار



می کنم یا فیلم قیچی یا نوار!


ابوالقاسم حالت

نصرالدین کریمی(مُبین)
سه شنبه 8/12/1391 - 20:14 - 0 تشکر 592046

از نسیم شمال


نه درس به کار آید و نه علم ریاضی



نه قاعده‌ مشق و نه مستقبل و ماضی



نه هندسه و رسم و مساحات اراضی



خواهی که شوی مجتهد و مفتی و قاضی



رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز



صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است



در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است



خود را به حقیقت برسانی همه هیچ است



جز مسخرگی هر چه بدانی همه هیچ است



رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

نصرالدین کریمی(مُبین)
سه شنبه 8/12/1391 - 20:23 - 0 تشکر 592052

شرایط ازدواج از مرحوم کیومرث صابری فومنی (گل آقا)

از اداره که خارج شدم، برف، دانه دانه شروع به باریدن کرد. به پیاده رو که رسیدم، زمین، درست و حسابی سفید شده بود. یقة پالتویم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خیلی از زمستان باقی بود. با خود فکر کردم که اگر سرما همین طوری ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان، حسابم پاک پاک است.


وارد خانه که شدم، مادرم توی حیاط داشت رخت ها را از روی طناب جمع می کرد. از چندین سال پیش، هر وقت برف می بارید، با مادر شوخی می کردم؛


ننه! سرمای پیرزن کش اومد!


امروز هم تا دهان باز کردم همین جمله را بگویم، ننه پیش دستی کرد و گفت:


انگار این سرما، سرمای عزب کشه؛ نیس ننه؟


در خانة ما، غیر از من، عزب اوقلی دیگری وجود نداشت؛ پس ننه بعد از چند سال، بالاخره متلکش را گفت! گفت و یکراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن کردم و از پشت شیشه، به برف چشم دوختم. از نگاه کردن برف که خسته شدم، در عالم خیال، رفتم توی نخ دخترهای فامیل؛


زری؟ سیمین؟ عذرا؟ مهوش؟ پروین؟... راستی نکنه ننه کسی را در نظر گرفته که اون حرفو زد! از دخترهای فامیل، آبی گرم نشد؛ باز در عالم خیال، زاغ سیاه دخترهای محله را چوب زدم؛


سوسن؟ مهری؟ مرضیه؟ دختر کبلا تقی؟ دختر جم پناه؟ دختر...؟


اگر مادرم وارد اتاق نمی شد، خدا می داند تا کی توی این فکر و خیال ها می ماندم؛ ولی ورود او، رشته افکارم را پاره کرد. همان طور که دستش را روی چراغ گرم می کرد، گفت:


ببینم زینت چطوره، هان؛ دختر آقا بالاخان؟


می گویند دل به دل راه دارد؛ ولی آن روز برایم ثابت شد که ممکن است مغز به مغز هم راه داشته باشد.


پس از قرار، ننه فهمیده بود که من دارم راجع به اینها فکر می کنم.


گفتم: ببین ننه! تا حالا من هیچی نگفتم؛ ولی از حالا هر چی خواستی بکن..... ولی بالاغیرتاً منو تو هچل نندازی ها؟


گفت:


هچل کجا بود ننه... یعنی من که توی این محله گیس هامو سفید کرده ام، دخترهای محله رو نمی شناسم؟ دختر آقا بالاخان، جون میده واسه تو. هر وقت تو کوچه می بینمش، خیال می کنم دست هاش تو دست توئه. اصلاً واسه همدیگه ساخته شدین!


من، حرفی ندارم؛ ولی باباش چی؟ آقا بالاخان دخترشو به آدم کارمند یه لا قبایی مثل من می ده؟


- چرا نده ننه؟ دختر آقا بالاخان، دیگه دختر اتول خان رشتی که نیست!


- ولی هر چی باشه، آقا بالاخان هم کم کسی نیست؛ آقا نیست که هست؛ بالا نیست که هست؛ خان نیست که هست؛ پول نداره که داره... پس می خواستی چی باشه؟


- حالا نمی خواد فکر این چیزها را بکنی اون با من... برم؟


- آره... برو ناهار حاضر کن که خیل گشنمه!


- برم ناهار حاضر کنم؟


- آره پس می خواستی چه کار کنی؟


- می خواستم برم خونة آقا بالاخان با زنش، زرین خانوم، صحبت بکنم!


- به همین زودی؟


- به همین زودی که نه... عصری می خواستم برم.


کمی مکث کردم و گفتم:


خوب، باشه!


مادرم با خوشحالی رفت که ناهار را حاضر کند. من هم روی تخت دراز کشیدم؛ تا دربارة همسر آینده ام فکر بکنم. راستش سرما، لحظه به لحظه شدیدتر می شد و من، سردی تخت را بیشتر حس می کردم... انگار همان سرمای عزب کش بود که ننه می گفت.


ننه از خانة آقا بالاخان که برگشت، حسابی شب شده بود؛ ولی توی تاریکی هم می شد فهمید که لب و لوچه اش آویزان است.


- ها چه خبر؟


مثل برج زهرمار توی اتاق چپید.


- نگفتم آقا بالاخان کم کسی نیست؟ ... خوب چی گفت؟ در حالی که صدایش می لرزید، جواب داد:


خودش که نبود؛ با زنش حرف زدم... دخترش هم بود.


- مخالفت کرد؟


- مخالفت که نمی شه گفت... ولی گفتند دوماد باهاس رفیقاشو عوض کنه، به سر و وضعش بیشتر برسه و شبها هم زود بیاد خونه که از حالا عادت کنه.


- دیگه چی گفتند؟


- پرسیدند خونه و ماشین داره؟ منم گفتم: ماشین ریش تراشی داره، ماشین سواری هم ان شاء الله بعداً می خره! برای خونه هم یه فکری می کنه، دویست چوق گذاشته توی بانک که باز هم بذاره، ایشالا خونه هم بعد می خره!


- دیگه چی؟


- دیگه هم گفتند: تحصیلاتش خوبه؛ ولی حقوقش کمه! یه تیکه ملک هم باید پشت قباله عروس بندازه، که سر و همسر پشت سر ما دری وری نگن!


- دیگه چی؟


- دیگه این که دخترم کار خونه بلد نیس؛ باهاس براش کلفت و نوکر بگیره!


- دیگه چی؟


- دیگه این که گفتند: علاوه بر این اجازه بدین فکرهامونو بکنیم، با پدرش هم حرف بزنیم و سه ماه دیگه خبرتون می کنیم!


من هم خداحافظی کردم اومدم.


من هم با مادرم خداحافظی کردم و رفتم تا آن شب را به بیعاری با رفقا بگذرانم که اگر عروسی سر گرفت، اقلاً آرزوی شب زنده داری به دلم نمانده باشد.


تا سه ماه خبری نشد. روزهای آخر مهلت قانونی بود که طبق حکم وزارتی، به جنوب منتقل شدم. مادرم بار و بندیل را که می بست، به اقدس خانوم، زن مرتضی خان، همسایه بغلی سپرد که رأس مدت، با زرین خانوم تماس بگیرد و نتیجه را بنویسد.


بعدها که نامه اقدس خانوم رسید، فهمیدم که در آخرین روز ماه سوم، زن آقا بالاخان پیغام فرستاد که اگر داماد، دوستانش را هم عوض نکرد، عیبی ندارد؛ ولی بقیة شرایط را باید داشته باشد!


چند ماه گذشت؛ باز هم نامه ای رسید که نوشته بود:


زن آقا بالاخان گفته به سر و وضعش هم نرسید، مانعی ندارد؛ ولی بقیة شرایط را باید داشته باشد.


ایضاً چند ماه دیگر نامه نوشت و اشاره کرد:


زن آقا بالاخان گفته شب ها هم اگر زود نیامد، عیبی ندارد؛ ولی خیلی هم دیر نکند که بچه ام تنها بماند؛ ضمناً سایر شرایط را هم حتماً باید داشته باشد!


زمان به سرعت می گذشت و هر پنج شش ماه یک دفعه، نامة اقدس خانوم می رسید و هر دفعه یکی از شرایط اولیه حذف شده بود؛


زن آقا بالاخان خودش آمد خانة ما و گفت:


ماشین هم لازم نیست؛ چون با این وضع شلوغ خیابان ها، آدم هر چی ماشین نداشته باشد، راحت تر است؛ ولی بقیة شرایط را باید داشته باشد!


زرین خانوم توی حمام به من گفت: دیشب آقا بالاخان می گفت خودمان خانه داریم؛ نمی خواهد فکر آن باشد؛ ولی بقیة شرایط را حتماً باید داشته باشد.


آقا بالاخان و زنش دیشب پیغام دادند:


از یک تکه ملک پشت قباله می شود گذشت؛ ولی بقیه مسائل مهم است!


امروز خود زینت را توی کوچه دیدم؛ طفلکی خیلی لاغر شده... می گفت: با حقوق کمش می سازم؛ ولی کلفت و نوکر را باید حتماً داشته باشد!


به درستی نمی دانم چند سال گذشت؛ ولی این را می دانم که دختر آقا بالاخان به همان سنی رسیده بود که در تهران به آن ترشیده می گفتیم؛ ولی جنوبی ها به آن می گویند خونه مونده و اگر دخترهای این سن، واقع بین باشند، دیگر فکر شوهر را هم نمی کنند که هر وقت صدای زنگ خانه بلند می شود قلبشان بریزد پایین!


داشتم قضیه را کم کم فراموش می کردم علی الخصوص که اقدس خانوم هم نامه هایش را قطع کرده بود.


زندگی ام جریان طبیعی خودش را طی می کرد؛ تا این که یک روز نامه ای به دستم رسید که خطش را تا به حال ندیده بودم.


با عجله پاکت را باز کردم؛ نوشته بود:


«آقای برهان پور! پس از عرض سلام، می خواستم به اطلاع شما برسانم که برای سرگرفتن ازدواج ما، کلفت و نوکر هم لازم نیست؛ چون در این مدت در کلاس خانه داری، تمام کارهای خانه را از آشپزی و خیاطی گرفته تا آرایش و گل دوزی، یاد گرفته ام و دیپلمش را دارم.


منتظر جواب شما هستم؛ جواب، جواب، جواب، زینت».


فردا وقتی پستچی شهر ما صندوق را خالی کرد، نامة دو سطری من هم توی نامه ها بود؛ همان نامه که تویش نوشته بودم:


«سرکار خانوم زینت خانوم!


نامه ای که فرستاده بودید، زیارت شد؛ ولی به درستی نفهمیدم نظر شما از آقای برهان پور که بود؟ اگر منظور، احمد برهان پور است که کلاس اول دبستان درس می خواند و اهل این حرف ها نیست؛ بنده هم که پدرش هستم ... و در خانه هم عزب اوقلی دیگری نداریم.


سلام بنده را به مامان و بابا برسانید. قربانعلی برهان پور».


راستی فراموش کردم بگویم که دو سه ماه پس از انتقال به جنوب، با یک دختر چشم و ابرو مشکی شیرازی آشنا شدم که نه دربارة رفیق ها و سر و وضع و دیر آمدنم حرفی داشت، نه خانه و ماشین و حقوق و یک تکه ملک برای پشت قباله می خواست و از همه اینها مهم تر این که پدر و مادرش هم آقا بالاخان و زرین خانوم نبودند!


نصرالدین کریمی(مُبین)
سه شنبه 8/12/1391 - 20:29 - 0 تشکر 592054

خدمت شبیه یک درد اصلاً دوا ندارد
باید معاف باشی، چون او که پا ندارد
وقتی که قورمه‌سبزی بوی چمن گرفته
سرباز یا مریض است یا اشتها ندارد
وقتی غذا ندارد طعمی به‌غیرِ کافور
یک لحظه خواب شیرین گردان ما ندارد
از بس‌که توی پوتین پاها مچاله گشته
سرباز احتیاجی به سنگ‌پا ندارد
آنکادر کل گردان بد نیست، افتضاح است
فرمان ایست، از نو... اصلاً صدا ندارد
از بس به دور پرچم سربازها دویدند
حمام و دستشویی امروز جا ندارد
در دستشوییِ هنگ سرهنگ مار دیده‌ست
گفتم: که می‌می‌ترسم، گفتا: بیا، ندارد
گفتم: جناب سروان، آخر چرا؟ چگونه؟
با یک لگد به من گفت: ارتش چرا ندارد

سه شنبه 8/12/1391 - 20:30 - 0 تشکر 592055

طنزی از ایتالو کالوینو



شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند...!
شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون می‌زد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه!
حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود!!!

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هرکس از دیگری می‌دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می‌دزدید...
داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی می‌کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی‌ سپری می‌شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!

روزی، چطورش را نمی‌دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می‌خورد، سیگاری دود می‌کرد و شروع می‌کرد به خواندن رمان...
دزدها می‌امدند؛ چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند...

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه می‌ماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می‌گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد!!!

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون می‌زد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی‌گشت؛ ولی دست به دزدی نمی‌زد، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.

می‌رفت روی پل شهر می‌ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...

در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود!

چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!
او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد می‌شد، می‌دید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می‌زد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمی‌زد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می‌زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمی‌گشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند...

به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.

به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته می‌کشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی؟!!!

قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می‌کردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می‌کشید و آن دیگری هم از ...

اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدست‌ها عموماً فقیرتر می‌شدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی می‌کشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها می‌دزدیدند.

فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...!

به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی‌اوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...

*****
ایتالو کالوینو (به ایتالیایی: Italo Calvino) اکتبر ۱۹۲۳ - ۱۹ سپتامبر ۱۹۸۵) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده‌است. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریه‌پرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهم‌ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.

برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.