• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 880)
يکشنبه 22/11/1391 - 14:22 -0 تشکر 588711
سروده های رضی‌الدین آرتیمانی

 
رضی‌الدین آرتیمانی 

میرزا محمد رضی معروف به میررضی آرتیمانی از شاعران و عارفان مشهور زمان صفویه است که در نیمه دوم قرن دهم هجری قمری در روستای آرتیمان از توابع تویسرکان به دنیا آمد. در ایام جوانی به همدان عزیمت و در آنجا مشغول تحصیل شد و در سلک شاگردان میرمرشد بروجردی درآمد. میررضی به علت شایستگی وافری که داشت زود مورد توجه شاه عباس صفوی قرار گرفت و در جمع منشیان و میرزایان شاه در آمد و به همین دلیل بود که داماد خاندان بزرگ صفوی شد. او در سال ۱۰۳۷ هجری قمری دیده از جهان فرو بست. او را در محل خانقاهش در تویسرکان به خاک سپردند. از او حدود ۱۲۰۰بیت شعر به جا مانده که معروفترین آنها ساقی نامهٔ اوست.

يکشنبه 22/11/1391 - 14:24 - 0 تشکر 588712

ساقی‌نامه



 الهی به مستان میخانه‌ات




بعقل آفرینان دیوانه‌ات







به دردی کش لجهٔ کبریا




که آمد به شأنش فرود انّما







به درّی که عرش است او را صدف




به ساقی کوثر، به شاه نجف







به نور دل صبح خیزان عشق




ز شادی به انده گریزان عشق







به رندان سر مست آگاه دل




که هرگز نرفتند جز راه دل







به انده‌پرستان بی پا و سر




به شادی فروشان بی شور و شر







کزان خوبرو، چشم بد دور باد




غلط دور گفتم که خود کور باد







به مستان افتاده در پای خم




به مخمور با مرگ با اشتلم







بشام غریبان، به جام صبوح




کز ایشانست شام و سحر را فتوح







که خاکم گل از آب انگور کن




سرا پای من آتش طور کن







خدا را بجان خراباتیان




کزین تهمت هستیم وارهان







به میخانهٔ وحدتم راه ده




دل زنده و جان آگاه ده







که از کثرت خلق تنگ آمدم




به هر جا شدم سر به سنگ آمدم







بیا ساقیا می بگردش در آر




که دلگیرم از گردش روزگار







مئی ده که چون ریزیش در سبو




بر ‌آرد سبو از دل آواز هو







از آن می که در دل چو منزل کند




بدن را فروزان‌تر از دل کند







از آن می که گر عکسش افتد بباغ




کند غنچه را گوهر شبچراغ







از آن می که گر شب ببیند بخواب




چو روز از دلش سر زند آفتاب







از آن می که گر عکسش افتد بجان




توانی بجان دید حق را عیان







از آن می که چون شیشه بر لب زند




لب شیشه تبخاله از تب زند







از آن می که گر عکسش افتد به آب




بر آن آب تبخاله افتد جباب







از آن می که چون ریزیش در سبو




بر آرد سبو از دل آواز هو







از آن می که که در خم چو گیرد قرار




بر آرد خم آتش ز دل همچو نار







می صاف ز آلودگی بشر




مبدل به خیر اندر او جمله شر







می معنی افروز صورت گداز




مئی گشته معجون راز و نیاز







از آن آب، کاتش بجان افکند




اگر پیر باشد جوان افکند







مئی را کزو جسم جانی کند




بباده، زمین آسمانی کند







مئی از منی و توئی گشته پاک




شود جان، چکد قطره‌ای گر به خاک







به انوار میخانه ره پوی، آه




چه میخواهی از مسجد و خانقاه







بیا تا سری در سر خم کنیم




من و تو، تو و من، همه گم کنیم







بیک قطره می آبم از سر گذشت




به یک آه، بیمار ما درگذشت







بزن هر قدر خواهیم، پا به سر




سر مست از پا ندارد خبر







چشی گر از این باده، کو کو زنی




شوی چون ازو مست هو هو زنی







مئی سر بسر مایهٔ عقل و هوش




مئی بی خم و شیشه، در ذوق و جوش







دماغم ز میخانه بویی کشید




حذر کن که دیوانه، هویی کشید







بگیرید زنجیرم ای دوستان




که پیلم کند یاد هندوستان







دلا خیز و پائی به میخانه نه




صلائی به مستان دیوانه ده







خدا را ز میخانه گر آگهی




به مخمور بیچاره، بنما رَهی







دلم خون شد از کلفت مدرسه




خدا را خلاصم کن از وسوسه







چو ساقی همه چشم فتان نمود




به یک نازم، از خویش عریان نمود







پریشان دماغیم، ساقی کجاست




شراب ز شب مانده باقی کجاست







بیا ساقیا، می بگردش در آر




که می خوش بود خاصه در بزم یار







مئی بس فروزان‌تر از شمع و روز




می و ساقی و بادهٔ جام سوز







می صاف ز الایش ما سوی




ازو یک نفس تا بعرش خدا







مئی کو مرا وارهاند ز من




ز آئین و کیفیت ما و من







از آن می حلال است در کیش ما




که هستی وبال است در پیش ما







از آن می حرام است بر غیر ما




که خارج مقام است در سیر ما







مئی را که باشد در او این صفت




نباشد بغیر از می معرفت







به این عالم ار آشنائی کنی




ز خود بگذری و خدائی کنی







کنی خاک میخانه گر توتیا




خدا را ببینی بچشم خدا







به میخانه آی و صفا را ببین




ببین خویشتن را خدا را ببین







تودر حلقهٔ می‌پرستان در آ




که چیزی نبینی بغیر خدا







بگویم که از خود فنا چون شوی




ز یک قطره زین باده مجنون شوی







بشوریدگان گر شبی سر کنی




از آن می که مستند لب تر کنی







جمال محالی که حاشا کنی




ببندی دو چشم و تماشا کنی







نیاری تو چون تاب دیدار او




ز دیدار رو کن به دیوار او







قمر درد نوش است از جام ما




سحر خوشه چین است از شام ما







مغنی نوای دگر ساز کن




دلم تنگ شد مطرب آواز کن







بگو زاهدان اینقدر تن زنند




که آهن ربائی بر آهن زنند







بس آلوده‌ام آتش می کجاست




پر آسوده‌ام نالهٔ نی کجاست







به پیمانه، پاک از پلیدم کنید




همه دانش و داد و دیدم کنید







چو پیمانه از باده خالی شود




مرا حالت مرگ حالی شود







همه مستی و شور و حالیم ما




نه چون تو همه قیل و قالیم ما







خرابات را گر زیارت کنی




تجلی بخروار غارت کنی







چه افسرده‌ای رنگ رندان بگیر




چرا مرده‌ای آب حیوان بگیر







زنی در سماعی، ز می سرخوشی




سزد گر ازین غصه خود را کشی







توانی اگر دل، دریا کنی




تو آن دُر یکتای پیدا کنی







ندوزی چو حیوان نظر بر گیاه




بیابی اگر لذت اشک و آه







بیا تا بساقی کنیم اتفاق




درونها مصفا کنیم از نفاق







بیائید تا جمله مستان شویم




ز مجموع هستی پریشان شویم







چو مستان بهم مهربانی کنیم




دمی بی‌ریا زندگانی کنیم







بگرییم یکدم چو باران بهم




که اینک فتادیم یاران زهم







جهان منزل راحت اندیش نیست




ازل تا ابد، یکنفس بیش نیست







سراسر جهان گیرم از توست بس




چه میخواهی آخر از این یکنفس







فلک بین که با ما جفا میکند




چها کرده است و چها میکند







برآورد از خاک ما گرد و دود




چه میخواهد از ما سپهر کبود







نمیگردد این آسیا جز بخون




الهی که برگردد این سرنگون







من آن بینوایم که تا بوده‌ام




نیاسایم ار یکدم آسوده‌ام







رسد هر دم از همدمانم غمی




نبودم غمی گر بدم همدمی







در این عالم تنگ‌تر از قفس




به آسودگی کس نزد یک نفس







مرا چشم ساقی چو از هوش برد




چه کارم به صاف و چه کارم به درد







نه در مسجدم ره، نه در خانقاه




از آن هر دو در هر دو، رویم سیاه







نمانده است در هیچکس مردمی




گریزان شده آدم از آدمی







گروهی همه مکر و زرق و حیل




همه مهربان، بهر جنگ و جدل







همه متفق با هم اندر نفاق




به بدخوئی اندر جهان جمله طاق







همه گرگ مانا همه میش پوست




همه دشمنی کرده در کار دوست







شب آلودگی، روز شرمندگی




معاذ الله از اینچنین زندگی







اگر مرد راهی؟ ز دانش مگو




که او را نداند کسی غیر او







برو کفر و دین را وداعی بکن




به وجد اندر آ و سماعی بکن







مکن منعم از باده ای محتسب




که مستم من از جام لا یحتسب







چو ما زین می، ار مست و نادان شوی




ز دانائی خود پشیمان شوی







خوری باده، خورشید رخشان شوی




چه دنبال لعل بدخشان سوی







صبوح است ساقی برو می بیار




فتوح است مطرب دف و نی بیار







از ان می که در دل اثر چون کند




قلندر بیک خرقه قارون کند







نوای مغنی چه تأثیر داشت




که دیوانه نتوان به زنجیر داشت







مغنی سحر شد خروشی بر آر




ز خامان افسرده جوشی بر آر







که افسردهٔ صحبت زاهدم




خراب می و ساغر و شاهدم







سرم در سر می‌پرستان مست




که جزمی فراموششان هر چه هست







به می گرم کن جان افسرده را




که می زنده دارد تن مرده را







مگو تلخ و شور آب انگور را




که روشن کند دیدهٔ کور را







بده ساقی آن آب آتش خواص




که از هستیم زود سازد خلاص







بمن عشوه چشم ساقی فروخت




که دین و دل و عقل را جمله سوخت







ازین دین به دنیا فروشان مباش




بجز بندهٔ باده‌نوشان مباش







کدورت کشی از کف کوفیان




صفا خواهی، اینک صف صوفیان







چو گرم سماعند هر سو صفی




حریفان اصولی ندیمان کفی







چه درماندهٔ دلق و سجاده‌ای




مکش بار محنت، بکش باده‌ای







ز قطره سخن پیش دریا مکن




حدیث فقیهان بر ما مکن







مکن قصهٔ زاهدان هیچ گوش




قدح تا توانی بنوشان و نوش







سحر چون نبردی به میخانه راه




چراغی به مسجد مبر شامگاه







خراباتیا، سوی منبر مشو




بهشتی، بدوزخ برابر مشو







بزن ناخن و نغمه‌ای بر دلم




دمار کدورت بر آر از گلم







بکش باده تلخ و شیرین بخند




فنا گرد و بر کفر و بر دین بخند







که نور یقین در دلم جوش زد




جنون آمد و بر صف هوش زد







قلم بشکن و دور افکن سبق




بسوزان کتاب و بشویان ورق







تعالی اللّه از جلوهٔ آن شراب




که بر جملگی تافت چون آفتاب







تو زین جلوه از جا نرفتی که‌ای




تو سنگی، کلوخی، جمادی، چه‌ای







رخ ای زاهد از می پرستان متاب




تو در آتش افتاده‌ای من در آب







که گفته است چندین ورق را ببین




بگردان ورق را و حق را ببین







مگو هیچ با ما ز آئین عقل




که کفر است در کیش ما دین و عقل







ز ما دست ای شیخ مسجد بدار




خراباتیان را به مسجد چکار







ردا کز ریا بر زنخ بسته‌ای




بینداز دورش که یخ بسته‌ای







فزون از دو عالم تو در عالمی




بدینسان چرا کوتهی و کمی







تو شادی بدین زندگی عار کو




گشودند گیرم درت بار کو؟







نماز ار نه از روی مستی کنی




به مسجد درون بت‌پرستی کنی







به مسجد رو و قتل و غارت ببین




به میخاه آی و فراغت ببین







به میخانه آی و حضوری بکن




سیه کاسه‌ای کسب نوری بکن







چو من گر ازین می تو بی من شوی




بگلخن درون رشک گلشن شوی







چه میخواهد از مسجد و خانقاه




هر آنکو به میخانه برده است راه







نه سودای کفر و نه پروای دین




نه ذوقی به آن و نه شوقی به این







برونها سفید و درونها سیاه




فغان از چنین زندگی آه، آه







همه سر برون کرده از جیب هم




هنرمند گردیده در عیب هم







خروشیم بر هم چو شیر و پلنگ




همه آشتیهای بدتر ز جنگ







فرو رفته اشک و فرا رفته آه




که باشند بر دعوی ما گواه







بفرمای گور و بیاور کفن




که افتاده‌ام از دل مرد و زن







دلم گه از آن گه ازین جویدش




ببین کاسمان از زمین جویدش







به می هستی خود فنا کرده‌ایم




نکرده کسی آنچه ما کرده‌ایم







دگر طعنهٔ باده بر ما مزن




که صد بار زن بهتر از طعنه زن







نبردست گویا به میخانه راه




که مسجد بنا کرده و خانقاه







چه میخواهد از مسجد و خانقاه




هر آنکو به میخانه بردست راه







روان پاک سازیم از آب تاک




که آلودهٔ کفر و دین است پاک







ندانم چه گرمیست با این شراب




که آتش خورم گویی از جام آب







به می صاحب تخت و تاجم کنید




پریشان دماغم، علاجم کنید







جسد دادم و جان گرفتم ازو




چه میخواستم، آن گرفتم ازو







بینداز این جسم و جان شو همه




جسد چیست؟ روح روان شو همه







گدائی کن و پادشاهی ببین




رهاکن خودی و خدائی ببین







تکلف بود مست از می شدن




خوشا بیخود از نالهٔ نی شدن







درون خرابات ما شاهدیست




که بدنام ازو هر کجا زاهدیست







بخور می که در دور عباس شاه




به کاهی ببخشند کوهی گناه







سکندر توان و سلیمان شدن




ولی شاه عباس نتوان شدن







که آئین شاهی از آن ارجمند




نشسته است برطرف طاق بلند







یکی از سواران رزمش هزار




یکی از گدایان بزمش بهار







سگش بر شهان دارد از آن شرف




که باشد سگ آستان نجف







الهی به آنان که در تو گمند




نهان از دل و دیدهٔ مردمند







نگهدار این دولت از چشم بد




بکش مد اقبال او تا ابد







همیشه چو خور گیتی افروز باد




همه روز او عید نوروز باد







شراب شهادت بکامش رسان




بجد علیه السلامش رسان







رضی روز محشر علی ساقی است





مکن ترک می تا نفس باقی است



يکشنبه 22/11/1391 - 14:25 - 0 تشکر 588713

سوگندنامه


دگر سینه‌ام چون خم آمد بجوش




بر آمد از این قلزم غم خروش







خراباتیان، راه میخانه کو




حریفان بگوئید، پیمانه کو







مرا سوی میخانه راهی دهید




سرم را به آن در پناهی دهید







بهار است و بلبل، بساط نشاط




بطرف چمن میکشد ز انبساط







تو هم زاهد از خویش دستی برآر




مکن اینقدر خشکی اندر بهار







به درک فنون ریا کاملی




در این فن چرا اینقدر جاهلی







مرادی نشد حاصلت در مرید




در این آرزو گشت، مویت سفید







بیا بگذر از قید ناموس و ننگ




بزن شیشهٔ خودپرستی به سنگ







بینداز از دست مسواک را




بدست آر، نوباوهٔ تاک را







ز من بشنو، از زهد اندیشه کن




بهار است، دیوانگی پیشه کن







بزن دست و صد چاک زن جامه را




بیفکن ز سر بار عمامه را







بیا با حریفان هم آهنگ باش




بکن صلح و با خویش در جنگ باش







ازین زهد یکباره بیگانه شو




به رند خرابات، همخانه شو







چو من ترک سودای تزویر کن




توان تا بمیخانه، شبگیر کن







که بختت مگر سر بر آرد ز خواب




نظرها بیابی ز خم شراب







ز فیض صبوحی بفیضی رسی




شوی با همه ناکسیها، کسی







چه بر سبحه چسبیده‌ای اینقدر




بس این خاک بازی که خاکت بسر







چرا اینقدر خشک و افسرده‌ای




نه دستی نه پائی مگر مرده‌ای







بکن ترک تزویر و زهد و ریا




به میخانه رفتن ز سر ساز پا







ز ما اختلاط مجازی مجو




زمستان بجز صاف بازی مجو







بگو با حکیم ز خود بی‌خبر




که ای مانده در گل درین ره چو خر







بمستی ز حکمت کن اندیشه‌ای




چه صغری، چه کبری، بکش شیشه‌ای







کتاب اشارات ابرو بخوان




شفا در لب جام پُر باده دان







ببین شرح تجرید ساق و بدن




بگو حکمت العین چشم و دهن







بجز حرف باده مکن گفتگو




سخن‌تر مقولات و از کیف گو







بیا ساقی ای قبلهٔ من بیا




سرت گردم، ای شوخ پر فن بیا







دماغم ز سودای صحبت بسوخت




به داغم زبان شعله‌ها برفروخت







علاجی کن از می دماغ مرا




بنه مرهم از باده داغ مرا







شد از آتش دهر جانم کباب




برافشان بدین شعله مشتی شراب







بپا شو زمستی چه افتاده‌ای




بیفکن مرا در شط باده‌ای







بکن شستشوی من از لای می




مرا غرق میکن بدریای می







بده ساقی آن مایهٔ زندگی




دمی وارهانم ز دل مردگی







دل و جان من شد بفرمان تو




چه جان و چه دل جمله قربان تو







بمن جان من می بده می بده




پیاپی پیاپی پیاپی بده







بده باده وز روی مستی بده




فدای تو گردم دو دستی بده







به یکدست ما را سبک بر مدار




چه مینا چه پیمانه خمها بیار







مکن سرکشی از من ای بی‌نظیر




بده جامی و در عوض جان بگیر







بیا ای تو درمان دردم بیا




بیا گرد بالات گردم بیا







بیا ای فدای رخ ساده‌ات




بده می بگرد سر باده‌ات







کجایم، چه میگویم ای دوستان




مگر مست گشتم درین بوستان







ملولیم ساقی می ناب ده




یکی جرعه ز آن قرمزین آب ده







سخنها بمستانه گفتم بسی




الهی نرنجیده باشد کسی







ز هستی ندارم من از خود خبر




خمار شبم میدهد دردسر







به یک جرعه رفع ملالم کنید




بدی گفته باشم حلالم کنید







چه من تازه ز اهل طرب گشته‌ام




ببخشید گر بی‌آدب گشته‌ام







غم هیچکس بر دلم بار نیست




بجز زاهدم با کسی کار نیست







عصا وار استاده‌ام در برش




چه دستار پیچیده‌ام در سرش







دلم سوخت بر حال زاهد بسی




که بیچاره‌تر زو ندیدم کسی







ز کوی خرابات آواره‌ای




زبان بسته حیوان بیچاره‌ای







ندانم چه دیده است از زندگی




نمیرد چرا خود ز شرمندگی







که از بزم رندان نماید نفور




ز راه مسلمانی افتاده دور







من از دید زاهد بسی منکرم




مسلمانی ار این بود کافرم







الهی به پاکان و رندان مست




به دلگرمی ساقی می‌پرست







به جوش درون خم صاف دل




که شد در بر او فلاطون خجل







به رندی کز آلودگی پاک خفت




به مستی که با دختر تاک خفت







به آهی که بر دل شبیخون زند




به اشکی که پهلو به جیحون زند







به داغی که بر سینه محکم بود




به زخمی کش الماس مرهم بود







به صبری که در ناشکیبا بود




به شرمی که در روی زیبا بود







به عزلت نشینان صحرای درد




به ناخن کبودان شبهای سرد







به چشمی کزو چون بر آید نگاه




کند روز بیچارگان را سیاه







به رویی که روشن کند بزم جمع




به عشقی که پروانه دارد به شمع







به بی دست و پایان کوی وصال




به عاجز نگاهان حسرت مآل







به هجری که پیوسته در وصل یار




بره باشدش دیدهٔ انتظار







به شام فراق دل آشفتگان




به صبح وصال بغم خفتگان







به معشوق از رحم و انصاف دور




به دلدادهٔ در بلاها صبور







به دردی که بی‌حاجتش از طبیب




به یأسی کز امید شد بی‌نصیب







به زلفی که دل را ز کس بی‌خبر




نهان میرباید ز پیش نظر







به دزدی که پروا ندارد ز کس




نمیترسد از شحنه و از عسس







به عهدی که پیمانه با باده بست




که دور است از شیشهٔ او شکست







به ذکر صراحی به وقت فرح




به اوراد جام و دعای قدح







به سرهنگی خشت بالای خم




به افتادن جام در پای خم







به پیچ و خم ساقی لاله رنگ




به اندام مطرب به آواز چنگ







به روزی که بی‌گفتگو در می است




بشوری که در کوچه بند نی است







به صنعان فریبان ترسا لقب




به کافردلان فرنگی نصب







به مرغوله مویان گیسو کمند




به خورشید رویان زنار بند







به آهو نگاهان رعنا خرام




به خسرو سپاهان شیرین کلام







به شمشاد قدان بالا بلا




که کردند عشاق را مبتلا







به آن وعدهٔ سست پیمان یار




به دلسوزی عاشق از انتظار







که گر یکزمان بی تو آرم به سر




خیالت نباشد مرا در نظر







چنان گردم از مرگ خود شادمان




که کس شاد از مردن دشمنان







بمیرم گر ز حسرت کام تو




شوم زنده گر بشنوم نام تو







دمی بی تو ای دین و ایمان من




بر آید ز تن جان من، جان من







به تنهائیم یار دیرین توئی




مرا یاری جان شیرین تویی







به دل آرزوی جمالت بس است




اگر خود نیائی خیالت بس است







بیا ساقی همدم بیکسان




حکیم مسیحا دم خستگان







بیا حکمت دختر زر ببین




که همچون فلاطون شده خم‌نشین







ز دست تو مٰیاید افسونگری




برون ‌آرش از شیشه همچون پری







علاج مرا کن که دیوانه‌ام




مقیم خرابات و میخانه‌ام







ازین بیکسی کن دل آسا مرا




مجرد کن از قید دنیا مرا







دلم را بیک جرعه می شاد کن




مرا از غم دهر آزاد کن







از آن می که خورشید شد ذره‌اش




بود قل هو اللّه هر قطره‌اش







از آن می که در دل چو منزل کند




سراپای اجسام را دل کند







از آن می که روح روانست و بس




از آن می که اکسیر جانست و بس







رضی را بده جامی از لطف عام





بجانان رسان جان او والسلام



يکشنبه 22/11/1391 - 14:25 - 0 تشکر 588714

گوهر عشق


الهی سوختم بی‌غم الهی




کرامت کن نم اشکی و آهی







چه اشک، اشکی که چون ریزد ز مژگان




شود دامان ازو رشک گلستان







چه آه آهی که چون از دل زند سر




بسوزاند دل یاقوت احمر،







دل بی‌عشق بر جان بس گران است




سر بی‌شور مشتی استخوان است







تو را خلد و مرا باغ و چمن عشق




تو را حور و مرا گور و کفن عشق







ز عشق از هر چه برتر میتوان شد




خدا گر نه، پیمبر میتوان شد







اگر یزدان پاک از لات عشق است




جهان را قاضی الحاجات عشق است







نداند عقل راه خانهٔ عشق




که عقل کل بود دیوانهٔ عشق







خراب عشق آباد ی ندارد




بد و نیک و غم و شادی ندارد







نداند دوست از دشمن گل از خار




برش یکسان بود تسبیح و زنار







ز لذتهای عٰالم گر کنم یاد




بجز خون جگر چشمم مبناد







مبادا مرهم داغم جز آتش





رضی خواهی بعٰالم گر دلی خوش



يکشنبه 22/11/1391 - 14:27 - 0 تشکر 588715

ترجیع بند


 ای سرو سهی که بر سمندی




پیشت دو جهان بگو بچندی







بنگر که چه رستخیز برخاست




زین شور که در جهٰان فکندی







افکنده‌ای از دوال فتراک




بر گردن جان شکاربندی







یک وعده کرا خراب کرده است




گو ر‌است مباش ریشخندی







معلوم چو کم شود ز خوبی




کاسوده شود نیازمندی







زان گشته خراب خانهٔ دل




کورا نه دری بود نه بندی







افکنده بخاک راه پستیم




نظارهٔ قامت بلندی







ای کاش که طرهٔ پریشان




بر دوش چنین نمی‌فکندی







خود گوی که در چه میتوان بست




آن دل که ز مهر دوست کندی







آن کو نبرد ز عشق شوری




بر خویش بسوز گو سپندی







چشم من و روی بی‌نظیری




گوش من و حرف دلپسندی







از بهر شکار خلق هر سو




انداخته عنبرین کمندی







سهل است هلاک ما مبادا




بر خاطر نازکش گزندی







عمری ز پیش عبث دویدیم




منبعد بر آن سرم که چندی






بنشینم و خو کنم به هجران



وَر جان برود فدای جانان






آسوده دلی شعار ما نیست




راحت در روزگار ما نیست







زان قامت آسمان خمیده




کش طاقت حمل بار ما نیست







باور نکند کس ار بسوزم




کس در دل بی‌قرار ما نیست







دل شیفتهٔ تو شد چه سازم




دیوانه به اختیار ما نیست







فکر سر خود کنیم کو را




پروای دل فکار ما نیست







یکروز بکام دل نشستن




در طالع روزگار ما نیست







هر لحظه در آردم به شکلی




سودای تو کرد، کار ما نیست







زین بیش مشو شکفته‌ ای گل




کاین حوصله در بهٰار ما نیست







کردیم بس امتحان کسی را




دست و دل و کار و بار ما نیست







هر خیره سری حریف ما نه




هر مرده دلی شکار ما نیست







شاید که کنیم ناز بر چرخ




خورشید به حسن یار ما نیست







از دولت عشق کامرانیم




هر چند که بخت یار ما نیست







هر چند تحملی ندارم




هر چند که صبر کار ما نیست






بنشینم و خو کنم به هجران



وَر جان برود فدای جانان






بی‌پرده بر آی بر لب بام




کارواح شوند جمله اجسام







روشن شود از تو چشم اعمیٰ




این است اگر صفای اندام







دل لذت خواری درت یافت




در خلد دگر نگیرد آرام







درد دل ما نوشتنی نیست




این کار نمیشود به پیغام







گام دگری نهی به منزل




برداری اگر ز خود یکی گام







دیگر ز دعا اثر نخواهم




گر بشنوم از لب تو دشنام







آنگه که ز ننگ و نام افتیم




بدنامی را کنیم خوشنام







ما را سر و برگ زاهدان نیست




ما و رندان دردی آشام







بی عشق مباد مرد و بی‌سوز




بی‌باده مباد درد و بی‌جام







بی درد دمی نمی‌شکیبم




بی‌عشق دمی نگیرم آرام







گفتیم کنیم پای بوسش




چون دست نمی‌دهد بناکام






بنشینم و خو کنم به هجران



وَر جان برود فدای جانان






نام که گذشت بر زبانم




کاتش بنهاده در دهانم







از پای در آردم بناچار




این غم که نهٰاده سر به جانم







بی طلعت تو نمیدهد نور




خورشید زمین و آسمانم







جز من دگری نمی‌شناسد




گوئی غم و درد را ضمانم







کاهید ز درد هجر جسمم




پوسید ز غصه استخوانم







در بزم وصٰال چون غریبم




در فصل بهٰار چون خزانم







آزردگئی ندارم از هجر




آزردهٔ وصل بیش از آنم







فریاد که آتش فراقت




بگداخته مغز استخوانم







در حسن بلای روزگاری




درماندهٔ روزگار از آنم







تا پیش تو روی بر زمینم




می‌پنداری بر آسمانم







وصفت چو کنند، جمله گوشم




نامت چو رود همه زبانم







هر چند که سوخت است صبرم




هر چند که زار و ناتوانم






بنشینم و خو کنم به هجران



وَر جان برود فدای جانان






هر چند وفا نکرد با من




دستش نکنم رها ز دامن







در دام نیفتدم بکونین




عنقا نگرفته کس به ارزن







شب نیست که من ز دوری او




نزدیک نمی‌شوم به مردن







چون میوهٔ نارسم به گیتی




هرگز نرسم به مدعا من







حیران علاج شد طبیبم




آماده شوید هان به شیون







ما هم چو شمٰا صنم پرستیم




پرهیز ز ما مکن برهمن







بردند قرار و صبرم از دل




حسن آن روی و لطف آن تن







کس نیست که دستشان بگیرد




بنگر که چه میکنند با من







شیرین لب من ز شور عشقت




آماده شراب و شاهد و من







ز آن چشم نمی‌روم به خمار




ز آن روی نمیروم به گلشن







مست است دماغ من به بوئی




این مور چه میکند به خرمن







خفاش ز نور بی‌نصیب است




خورشید اگر کند نشیمن







دردم نکشید ننگ درمان




دودم نشناخت راه روزن







ای لطف و صفٰای تو به خروار




وی جور و جفای تو به خرمن







هر چند نباشدم تحمل




هر چند که نیست صبر با من






بنشینم و خو کنم به هجران



وَر جان برود فدای جانان






آن چشم نظر بکس نینداخت




کش واله و بی‌خبر نینداخت







هرگز ز عتاب بر نیفروخت




کاتش در خشک و تر نینداخت







قامت نفراخت هیچ سروی




تا پیش قدش سپر نینداخت







نشناخت دگر ز غم سرا پای




در پای تو هر که سر نینداخت







مفتون تو زار سوخت در هجر




وین راز ز دل بدر نینداخت







ننهاد بناله‌ام شبی گوش




یکبار بمن نظر نینداخت







در هجر تو چشم وا نکردم




تا لخت دل و جگر نینداخت







بر خستهٔ ما نظر نیفکند




بر مردهٔ ما گذر نینداخت







یکبار تکلفی نفرمود




کز رشک به دل شرر نینداخت







گفتم نظری بخاکم انداز




یکبار دگر، دگر نینداخت






بنشینم و خو کنم به هجران


وَر جان برود فدای جانان






ما را سر و برگ چند و چون نیست




وان صبر که بودمان، کنون نیست







دادیم دلش بلا تأمل




عقل من و تو کم از جنون نیست







بی می مستیم و بی‌تکلف




ما را سر و برگ آزمون نیست







آن بحر غمیم کش کران نه




و آن درد دلیم کش سکون نیست







خون میجوشد ز اندرونم




پیداست که زخمم از برون نیست







با نغمه هجر چون شکیبم




ما را که دماغ ارغنون نیست







دردی‌کش دیرم و خرابات




زین هر دو مقام من برون نیست







چون حلقه به آن درم که دیگر




راهی ز برون به اندرون نیست






بنشینم و خو کنم به هجران



وَر جان برود فدای جانان






ای وای که آن سوار چالاک




از ننگ نبنددم به فتراک







مفشان به عبث سرشک کاینجا




یاقوت برابر است با خاک







ما قطع حیات خویش کردیم




دیگر منمٰای سینه را چاک







واقف نه‌ای از فروغ رویت




کان شعله چه میکند به خاشاک







جز با غم تو نمی‌شکیبد




این جان حزین و چشم نمناک







دیگر نشود به هیچ خورسند




خاطر که گرفت خو به تریاک







تا سایه به خاک ما فکندی




در سایه ماست مهر و افلاک







بر تارک آسمٰان چو تاجیم




هر چند که کمتریم از خاک







صد شکر که نیستیم هر گز




از بود و نبود، شاد و غمناک







زاهد ما را پلید گوید




ناپاک نکرده فرق از پاک







دور از تو نمی‌کشیم آهی




تا سینه نمی‌کنیم صد چاک







دور از تو چو مرغ نیم بسمل




گاهی در خون و گاه در خاک






بنشینم و خو کنم به هجران



وَر جان برود فدای جانان






چون نیست زبان و دل بهم یار




در دست چه سبحه و چه زنار







بگشا چشمی هلاک دیدار




یار است رسیده بر سرت یار







دکان بر چین که پاک پرداخت




سودای تو کیسهٔ خریدار







در خانه نشین که میکند باز




دیوار و در تو کار دیدار







رو پیچی و خود کرشمه از تو




می‌ریزد صد هزار خروار







آنان کایزد نمی‌پرستند




گشتند همه تو را پرستار







ای آنکه نداده‌ای دل از دست




ز آن روی کنی ز عشق انکار







درکامت اگر کنند از ین می




معلوم کنی که چیست در کار







شستیم دو دست خود ز ایمان




بستیم میان خود به زنار







مطرب دستی بچنگ بر زن




ساقی پائی برقص بردار







سر در ناری دگر به کونین




بینی سر خود اگر بر این دار







گاهی مستور کنج خلوت




گاهی منصور بر سر دار







گردیده اگر سر تو خورشید




یکبار سری ز پیش بردار







گیرد چو شرر بمشتری در




خاکسترم ار بری به بازار







گاهی رندیم و گاه زاهد




گاهی مستیم و گاه هشیار







گو از نظرم مرو که زین پس




جوئی و نیابیم دگر بار







زنهار ز دست دوست گفتن




زنهار، مگوی هیچ، زنهار







انکار مکن که آشکار است




از انکارت هزار اقرار







بر مار گذر کنی بگیرند




پازهر بجای زهر از مار







از دست من آن دو چشم جادو




بردند هر آنچه بود یکبٰار






بنشینم و خو کنم به هجران



وَر جان برود فدای جانان






آن شوخ به شیوهٔ شکرخند




زخمم ز نمک لبالب آکند







آن ترک به طرهٔ پریشان




دین و دل ما ز هم پراکند







ببرید هزار یار و اغیار




بگسیخت هزار خویش و پیوند







صد بار شکست وباز خوردیم




زان شوخ فریب عهد و سوگند







آنم که بروز بردباری




پیشم کاه است کوه الوند







ما مرده و مهر او مسیحا




ما بنده و عشق او خداوند







این است اگر هوای لیلی




مجنونم اگر شوم خردمند







سر خم نکنم به پادشاهی




دارد سر بنده چون خداوند






بنشینم و خو کنم به هجران


وَر جان برود فدای جانان






ابدال صفت خزیده در پوست




کوبم در دشمنان که یا دوست







از دشمن و دوست نیست باکم




چون دشمن و دوست هر چه هست اوست







بر پوست زن و سری بدر کن




تا بر نکنند از سرت پوست







کاین خاک که پایمال سازی




دندان و لب است و چشم و ابروست







حرفی شنوی اگر توانی




نیکو بشنو که بانگ یا هوست







و آن زلف که بی سخن زبان داشت




وان چشم که بی زبان سخنگوست







این شهر بباد دادهٔ اوست




وین خانه خراب کردهٔ اوست






بنشینم و خو کنم به هجران



وَر جان برود فدای جانان


يکشنبه 22/11/1391 - 14:29 - 0 تشکر 588716

غزلیات




زهی طروات حسن و کمال نور و صفا





که از جمال تو بیناست چشم نابینا







کدام خوب علم گشت در جهان به وفا




تو از مقولهٔ خوبان عالمی حاشا







بهار عشق دل از دیده مبتلا گردید




هر آن وفا که توبینی بلاست بر سر ما







زدوده‌اند حریفان ز دل غم کم و بیش




بریده‌اند زبان غازیان ز چون و چرا







اگر تو مرد رهی در طریق عشق رضی





رَهی ز میکده نزدیک‌تر مدان به خدا



يکشنبه 22/11/1391 - 14:29 - 0 تشکر 588717



شوری نه‌چنان گرفت ما را




کز دست توان گرفت ما را






ما هیچ گرفته‌ایم از او




او هیچ از آن گرفت ما را






هر گه بتو عرض حال کردیم




در حال زبان گرفت ما را






درد دل ما نمیکنی گوش




درد دل از آن گرفت ما را






هشدار که صرصر اجل هان




چون باد خزان گرفت ما را






مردیم و ز کس وفا ندیدیم




دل از همه زان گرفت ما را






هر دوست که در جهان گرفتیم




دشمن به از آن گرفت ما را






هر چند که راستیم چون تیر




او همچو کمان گرفت ما را






گفتیم که بشکنیم توبه




ماه رمضان گرفت ما را






یا رب به زبان چه رانده بودیم




کاتش به زبان گرفت ما را






دیدیم جهان بجز طرب نیست




ز آن دل ز جهان گرفت ما را






پا از سر ما نمیکشد غم




گوئی به ضمان گرفت ما را






بس حرف که بر رضی گرفتیم




بعضی سخنان گرفت ما را



يکشنبه 22/11/1391 - 14:30 - 0 تشکر 588718



آنچنان داده عشق جوش مرا




که ز سر رفته عقل و هوش مرا






عقل کلی شده فراموشم




بسکه مالیده عشق گوش مرا






نه چنانم ز مستی دوشین




که کشیدن توان به دوش مرا






در خروشم ز شور چون دریا




نتوان ساختن خموش مرا






عاقبت می‌پرستی تو رضی




می فروشد به می فروش مرا



يکشنبه 22/11/1391 - 14:30 - 0 تشکر 588719



نقابی بر افکن ز پی امتحان را




که تا بینی از جان لبالب جهان را






چو در جلوه آیی بدین شوخ و شنگی




برقص اندر آری زمین و زمان را






بروی زمین مهروار ار بخندی




بزیر زمین درکشی آسمان را






من از حسرت رویش از هوش رفتم




خدایا شکیبی تماشاکنان را






به دل زان نداریم یک مو گرانی




که بر سر کشیدیم رطل گران را






بهارت دلا کس ندانست چون شد




بهر حال دریاب فصل خزان را






فراموش کردند از مهربانی




چه افتاد یاران نامهربان را






از آن نام تو بر زبان می نراندم




که میسوخت نام تو کلام و زبان را






رضی این چه شور است در نالهٔ تو




که از هوش بردست پیر و جوان را



يکشنبه 22/11/1391 - 14:30 - 0 تشکر 588720



چون مهر بر آی بام و ایوان را




بگداز چو موم سنگ و سندان را






امشب مه چارده ز خورشیدم




شرمنده نشد ببین تو عرفان را






در سینه هزار چاکم افزون شد




تا دیده‌ام آن چاک گریبان را






بنگر که بهم چگونه میجوشند




آن آتش لعل و آب حیوان را






بنشین که ز کفر و دین بر‌آورده




سودای تو کافر و مسلمان را






الماس بریز بر سر زخمم




خالی مکن از نمک نمکدان را






آن به که ز شکوه لب فرو بندیم




بر هم بزنیم زور دیوان را






ای آنکه به سر هوای او داری




آغشته بخون ببین شهیدان را






چون نسبت او بجان توانم کرد




چون نیست به جان نسبتی جان را






از معرکه بین که طرفه، بیرون رفتند




کردیم چو امتحان حریفان را






عاجز گشتی ور نه باشد از هوئی




ریزم به خاک خون خاقان را






کم فرصتی ار نباشد از آهی




بر باد دهیم خاک کیوان را






از ما بطلب هر آنچه میخواهی




در فقر کن امتحان فقیران را






دیگر بخدای بر نداری دست




بشناسی اگر علی عمران را






برخیز رضی ازین میان برخیز




با هم بگذار جان و جانان را



يکشنبه 22/11/1391 - 14:31 - 0 تشکر 588721



خون شد دل پاره پارهٔ ما




مردیم و نکرد چٰارهٔ ما






دادیم به کفر زلفش ایمان




شاید که شود کفارهٔ ما






بندیم ز شکوه لب و لیکن




خون میچکد از نظارهٔ ما






بااینهمه غم، نمیشود آب




آه از دل سنگ خارهٔ ما






بستیم رضی لب و توان یافت




پیغام دل از نظارهٔ ما



برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.