• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن قرآن و عترت > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
قرآن و عترت (بازدید: 603)
جمعه 22/10/1391 - 22:5 -0 تشکر 583716
اویس! من از تو غریب ترم!

بسم الله الرحمن الرحیم.

سالروز رحلت پیامبراکرم(ص) و شهادت امام حسن مجتبی(ع) و امام رضا(ع) رو تسلیت میگم.



خدا توفیق بده، از امروز تا هفدهم ربیع الاول که ولادت حضرت محمد(ص) هست، میخوام قسمتی که از کتاب "خدا خانه دارد" خانم فاطمه شهیدی رو بذارم. قسمتی که با قلم نویسنده، هم اویس قرنی رو مخاطب قرار میدیم و باهاش میگیم دردهامون رو از فراق پیامبر.

مطمئنم که به دلتون خواهد نشست.

پس مهمون باشید.

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

جمعه 22/10/1391 - 22:13 - 0 تشکر 583725



1-

خواجه ی انبیا گفت: «در امت من مردی است که به عدد موی گوسفندان ربیعه و مضر او را در قیامت شفاعت خواهد بود.»
صحابه گفتند: آن که باشد؟ فرمود: بنده ای از بندگان خدای.

گفتند: ما همه بندگان خدای-تعالی ایم
نامش چیست؟ فرمود: اویس!
(تذکره الاولیا عطار نیشابوری، ص20)



قبول!تو از من خیلی عاشق تری، خیلی پاک تر، با صفاتر. اصلا همه ی «خیلی ها» مال توست و فقط یکی سهم من: اویس من از تو خیلی غریب ترم!

گفتند: او کجا باشد؟ گفت: به قرن. گفتند که: او تو را دیده است؟ گفت: نه به دیده ی ظاهر.
گفتند:عجب!چنین عاشق تو و به خدمت تو نشتافته؟

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

جمعه 22/10/1391 - 22:46 - 0 تشکر 583739


در چیزی شبیه هستیم: فاصله، درد مشترک. از «قرن» تو تا او. از «قرن» من تا او. فاصله! فرقی مگر می کند؟ برای تو از جنس مکان. برای من از جنس زمان. راه دور بود. خیلی. چندین بادیه. پر از عشق شده بودی. پر. گفتی: «بروم، شاید از دورها بشود او را ببینم.»

چون به مدینه رسید خواجه ی انبیا به سفری بیرون رفته بود. صحابه گفتند: بمان. گفت: «مادرم مرا فرموده نیمی از روز بیش تر نمانم.» پس بسیار گریست و آن گاه بازگشت.

تو رسیدی، رفته بود سفر. من رسیدم، رفته بود سفر. تو ندیدیش. من ندیدمش و ما فقط تا همین جا همسفر بودیم.

تو رسیدی، رویش نبود، بویش بود. او را نفس کشیدی. نفس کشیدی. من رسیدم. نه رویش بود نه بویش. نه هیچ چیز دیگری برای قناعت!

تو رسیدی. حنانه* بود. برای سر در هم گذاشتن. بر فقدان شانه هایش گریستن. من رسیدم، حنانه سنگ شده بود. نامی فقط. وصدای ناله حتی از اعماقش نمی آمد.

تو رسیدی، ستون ها تنه ی نخل بودند. نخل ها بوی دست می دادند. تو در آغوش کشیدیشان. من آغوش گشودم. لب گذاشتم. سرد بود. ستون سنگی سرد بود و گرمای دست ها در مرمر منجمد، مرده بود. معماری مدرن! هندسه ی عشق رفته بود. ما فقط تا همین جا همسفر بودیم. بعد از این داستان من است. تو نیستی. تو با سهمت برگشته ای به خیمه ات.
من!

ادامه دارد...

*(حنانه ستونی بود که پیش از ساخته شدن منبر، پیامبر به آن تکیه می دادند و سخن می گفتند. می گویند بعد از این که پیامبر دیگر به آن تکیه ندادند ستون ناله کرد)

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

شنبه 23/10/1391 - 16:53 - 0 تشکر 583780

dehkade2010 گفته است :
[quote=dehkade2010;591792;583716]

بسم الله الرحمن الرحیم.

سالروز رحلت پیامبراکرم(ص) و شهادت امام حسن مجتبی(ع) و امام رضا(ع) رو تسلیت میگم.



خدا توفیق بده، از امروز تا هفدهم ربیع الاول که ولادت حضرت محمد(ص) هست، میخوام قسمتی که از کتاب "خدا خانه دارد" خانم فاطمه شهیدی رو بذارم. قسمتی که با قلم نویسنده، هم اویس قرنی رو مخاطب قرار میدیم و باهاش میگیم دردهامون رو از فراق پیامبر.

مطمئنم که به دلتون خواهد نشست.

پس مهمون باشید.



ببخشبد خانم فاطمه شهیدی با جناب آقای جعفر شهیدی نویسنده و تاریخ نویس معاصر نسبتی دارند؟

هزار دشمنم ار مي كنند قصد هلاك  گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك

حافظ عليه الرحمه

امضا: نيري

شنبه 23/10/1391 - 20:5 - 0 تشکر 583796

nayyeri1982 گفته است :


ببخشبد خانم فاطمه شهیدی با جناب آقای جعفر شهیدی نویسنده و تاریخ نویس معاصر نسبتی دارند؟
dehkade2010 گفته است :
[quote=nayyeri1982;434716;583780][quote=dehkade2010;591792;583716]

بسم الله الرحمن الرحیم.

سالروز رحلت پیامبراکرم(ص) و شهادت امام حسن مجتبی(ع) و امام رضا(ع) رو تسلیت میگم.



خدا توفیق بده، از امروز تا هفدهم ربیع الاول که ولادت حضرت محمد(ص) هست، میخوام قسمتی که از کتاب "خدا خانه دارد" خانم فاطمه شهیدی رو بذارم. قسمتی که با قلم نویسنده، هم اویس قرنی رو مخاطب قرار میدیم و باهاش میگیم دردهامون رو از فراق پیامبر.

مطمئنم که به دلتون خواهد نشست.

پس مهمون باشید.


دقیقا نمی دونم. برای بنده هم سوال بود. ی جستجو میکنم اطلاع میدم

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

شنبه 23/10/1391 - 20:33 - 0 تشکر 583799

سلام
دهکده جان ممنون از این مبحث زیبا. واقعا کتاب خدا خانه دارد فوق العاده است. من که شیفته همه متن هاش هستم



خدا در همین نزدیکی است
چهارشنبه 27/10/1391 - 1:50 - 0 تشکر 584360

به نام خدا
سلام

گفتم: «سهم من؟» گفتند: «فقط قال رسول الله.». موریانه شدم. افتادم به جان کاغذها. در به در پی او. سعی کردم. نفهمیدم. وقتی خیلی دور باشی همین می شود دیگر. زبانت هم. یکی باید می بود. یکی در این میان. بین من و او. یک دست. دست سوم. دست مرا یکی باید می رساند و کجا بود آن دست؟ من ته چاه بودم، قبول. او بالا بود. فقط اگر یک ریسمان و کجا بود آن ریسمان؟ من تنها بودم. خیلی تنها.

دلشان سوخت. گفتند: «بهش تصویری بدهیم.» رنج کشیدند خیلی. کلمه به کلمه از دل تاریخ او را درآوردند. سیره! سنت! با پاره های تاریخ او را دوباره ساختند. من بوسیدمش خیلی. خیلی. وقتی هیچ چیز نیست، یک تصویر چه غنیمتی است. مقدس بود. خیلی. شمایل را می گویم. همان که به من داده بودند. به درد بوسیدن می خورد. روی چشم کشیدن. به دیوار زدن. فقط...

فقط انگشت هایش دست من را نمی گرفت. جان نداشتند انگار. انگشت ها را می گویم. نمی شد دست بدهم دستش. نمی شد به او بیاویزم. دلم می گرفت.

حساب کردم. شمردم. تصویر من، فقط ده سال بود. دوباره شمردم. چیزی کم بود. 13 سال از او کم بود. پیامبری که به من داده بودند، پیامبر مدینه بود. فقط. مردی مقدس در بالای اتاقی. شبستان مسجدی. یارانش نشسته اند. دور تا دور. با ادب. کسانی می آیند. برای دست بوس. عرض ارادت. حرفش را می برند. سینه به سینه.

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

چهارشنبه 27/10/1391 - 1:51 - 0 تشکر 584361


به جنگ می رود. فوج فوج می آیند. شمشیرها دورش. اسب ها پی اش. سواران گرداگرد. فقط یک بار در احد تنها می شود. کمی بعد درست می شود. همه چیز پر از ابهت. مجد. عظمت. فتح می کند. پیش می رود.



اما 13 سال جایی کم بود. این فقط پیامبر مدینه بود.

اویس! من بخشی از او را نداشتم. درد است نه؟ تمام این سال ها من فقط نیمی از او را داشتم. خودش که نه. بویش که نه. صدایش که نه. تصویر ساخته. آن هم نیمه!

کجا هستند؟ پاره های آن 13 سال کجا هستند؟ باید همه را پیش هم بگذارم. من او را می خواهم. کامل. باید پاره ها را پیش هم بگذارم.

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

پنج شنبه 28/10/1391 - 12:7 - 0 تشکر 584540

به نام خدا
سلام



همه بر می گردند. دایره می زنند دورشان. حیرت، بعد خنده. از فرط خنده به زانو می افتند. دست روی دل ها.
طعنه می بارد. از تمام دایره ی آدم ها. سه نفر باز خم می شوند. کلمه دهان به دهان می چرخد: «محمد است» و فقط دو نفر پشت سرش: «یک زن و یک کودک». حقیر ترین آدم ها در جامعه جاهلی: «زنی وکودکی!». تنها گروندگان به او!(ترجمه تاریخ طبری, ج2، ص 211)
چه منظره ی مسخره ای است. این لطیفه جان می دهد برای خندیدن. برای بازگو کردن در هر مجلسی. برای ریسه رفتن. کلمه آهسته گفته می شود: «دیوانه!» زمزمه می شود. می پیچد و تکرار می شود.
دیوانه! و نه این که تهمتی است. باوری است. وقتی چنین عجیب... چیزی جز این می توان گفت؟ و مرد، مردی که دیوانه می خوانندش خیلی تنها است.

پس چرا چیزی از رنج سترگ این «دوست داشتنی» در تصویر من از پیامبرم نیست؟

چرا تصویر پیامبر من فقط نمای «مردی برای دست بوس» است؟

شاید انگشت های تمثال من، برای همین، این همه بی جانند!

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

شنبه 30/10/1391 - 15:53 - 0 تشکر 584807

به نام خدا
سلام



در سجده است. از پشت سر نزدیک می شوند. شکنبه و سرگین شتری ناگهان فرو می ریزد. سر از سجده بر می دارد. ایستاده اند و می خندند. هیچ کس نیست. حتی برای دل سوزی. ایستاده اند و می خندند.

دختر کوچکی، دوان دوان! انگشت های کوچکی، صورت مرد را پاک می کنند. مرد دست می کشد روی انگشت های کودکانه: «مادر پدرش(ترجمه تاریخ طبری، ج1، ص 380)

بغض مظلوم مردی که امعاء و احشاء شتری از سر و رویش می ریزد! چه دلم می خواهد سجده کنم!



باز هم راه افتاد. مثل هر سال. مثل همه ی نه سال پیش. همین موقع. هر سال. این راه را رفته بود. رسید به خانه های حاجیان: «...این آیین من است. کسی نیست بینتان که بخواهد مرا یاری کند؟ هیچ قبیله ای آیا مرا در پناه می گیرد تا رسالت های خدایی را برسانم؟» حتی سکوت نکردند برای شنیدن. رو حتی برنگرداندند. ده سال بود که می آمد این مجنون! ده سال بود که همین ها را می گفت و منتظر می ایستاد. امسال هم. ایستاده بود، در سکوت. و منتظر بود تا شاید کسی.

پیرمردی نگاهش کرد. دل سوزاند: «پسرم! خویشاوندان و نزدیکانت که تو را بهتر می شناسند. وقتی آن ها دعوتت را نمی پذیرند، از تو پیروی نمی کنند...»(الطبقات الکبری، ج1، ص216)

و ابولهب بود که در سایه دیوار می خندید. و ابولهب بود که پیش از او رسیده بود و داستان برادر زاده ی ساحر!

قدم های بلند و غمگین مردی که در سکوت دور می شود. مردی که باز خواهد آمد. سال دیگر. همین موقع. کاش می شد روی این پاها افتاد!

زجر می کشند. سنگ های گران بر سینه. زنجیرها. شلاق ها. آفتاب. تشنگی. رد می شود از کوچه. رو می گرداند تا اشکش را نبینند. چند بار بغض فرو می دهد. نمی داند چند بار نزدیک است بیفتد. نمی داند چند بار راه عوض می کند تا شاید نبیند.
«برادرانم، این شکنجه ها را تاب ییاورید. خدا با شما است...»

اگر می شد روح خون چکانش را عریان کند می دیدند که زخمی است به تعداد هر شلاق و مجروح به اندازه ی هر زنجیر. وزن تمام سنگ ها روی سینه اش بود.

«مردی آمده است که رنج شما، بر او سخت دشوار است. عزیز علیه ما عنتم!»
(سوره توبه آیه 128 / از جنس شما پیامبری برای هدایتتان آمده که پریشانی و فلاکت شما بر او سخت است)

مگر رنج های تک تک ما بر شانه ی اوست؟ عزیز علیه!

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

يکشنبه 1/11/1391 - 23:46 - 0 تشکر 584997

سلام

سال روز آغاز امامت امام دوازدهم حضرت مهدی(عج) مبارک





فقط یک راه باقی بود: «سِحر می داند» بگوییم: «سِحر می داند». بیرون دروازه ی شهر، کسی سر راه هر حاجی را می گرفت: «در این شهر مردی هست که سحر می کند. سحر او بین جوان و پدرانش، جدایی می اندازد. مبادا...» (سیره ابن هاشم، ج1، ص 270)

نشسته بود. قرآن می خواند. دور شدند. از دورها با حیرت نگاهش کردند. پیش رفت. پس رفتند. صدا کرد. پنبه ها را فشردند. دلش گرفت: «آه اگر می دانستند این افسون، با آن ها چه می کند».عجیب ترین ساحر که به مردم التماس می کند. مردمی که طعم مسحور شدن را نمی دانند.

اویس! من سال ها است ورد را می خوانم. انگار نه انگار. تکان نمی خورم. هیچ نمی شوم. کاش خودش می خواند در گوش هایم. خودش را می خواهم.

حالا انگار کن تمام پنبه های ممکن را در گوش های من فشرده اند، یعنی صورت معصوم کسی نیست که مرا وادارد هرچه هست بیرون بریزم و سراپا گوش، روبرویش بنشینم؟

مرد جلو می رفت. او پی اش می آمد. مرد قدم تند می کرد. او باز می آمد. می آمد و می گفت. با تمثالی که پیش من است مرد باید رسول باشد و او که دنبال می رود مریدی! ولی نیست. مرد، مشرک است. و او که حرف می زند و پی اش می آید رسول است. رسول مکه!

همراهش می رود. تا کجا؟ تا در خانه. مرد می رود تو. در را می بندد و از پنجره نگاه می کند رسولی را که با شانه های فروافتاده از غم دور می شود. رسولی که باز فردا تا در خانه دیگری خواهد رفت.(حیاة الصحابه، ج1، ص66، نقلاٌ عن دلایل النبوة از ابونعیم، ص 101)

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.