• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 1424)
شنبه 18/9/1391 - 12:3 -0 تشکر 577968
آسمان/ستاری به روایت همسر شهید

به نام خدا
سلام



تصمیم دارم به لطف خدا کتاب "ستاری به روایت همسر شهید" که از مجموعه کتاب های آسمان انتشارات روایت فتح هست رو براتون بذارم.

امیدوارم همراه باشید.





منصور ستاری خواص

تولد: 29 اردیبهشت 1329

ازدواج با حمیده پیاهور: 15 اسفند 1348

فرمانده نیروی هوایی ارتش: بهمن 1365

شهادت: 15 دی 1373

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

شنبه 18/9/1391 - 17:14 - 0 تشکر 577983

****************************************************

چهارم دبستان بودم. صبح که از خواب بیدار می شدم، ناشتا خورده و نخورده می دویدم می نشستم روی پله ها. سرم را می کردم پشت گلدان های شمع دانی و چشم می دوختم به در.

مستأجری داشتیم که افسر نیروی هوایی بود. عاشق لباس هایش بودم. از در که بیرون می آمد و کفش هایش را می بست، من هم چشم هایم را می بستم و غرق رؤیاهای همیشگی و کودکانه ام می شدم. خودم را می دیدم با لباس عروس و دامادی که لباس نظامی دارد با قد و قامتی بلند و کشیده.

اولین بار که منصور با لباس نظامی آمد خانه مان، دوباره بوی شمع دانی ها در مشامم پیچید و رفتم به آن حال و هوای بچگی هایم. دیگر محبت من به او فقط محبت دختردایی و پسرعمه نبود؛ جور دیگری شدم.

منصور دبیرستان نظام قبول شده بود و آمده بود تهران. خانه ی خودشان ولی آباد بود؛ اطراف ورامین. برای همین، آخر هفته ها را می آمد خانه ی ما؛ ظهر پنج شنبه تا عصر جمعه.

پسر سر به زیری بود. کاری به کار کسی نداشت. خانه ی ما هم که بیشتر بچه ها دختر بودند، اغلب کتابی دستش می گرفت ومطالعه می کرد


****************************************************

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

شنبه 18/9/1391 - 17:16 - 0 تشکر 577984

*********************************

آن سال تازه دیپلم گرفته بودم و تربیت معلم قبول شده بودم. از آمدن منصور خوش حال می شدم. وقتی با پدرم گرم صحبت می شدند، من هم به بهانه ای، آن نزدیکی ها می نشستم و به حرف هایش گوش می دادم.
منصور سه سال از من کوچک تر وبد، برای همین، با او راحت تر بودم، هرچند که در فضای آن موقع خانواده نمی شد زیاد با هم حرف زد.

سال 1345، دوره ی تربیت معلم را تمام کردم و وارد آموزش و پرورش شدم. همان سال هم منصور دانشکده ی افسری قبول شد. از بچگی آرزویم بود معلم شوم. همیشه در بازی ها، نقش خانم معلم را می گرفتم.
پدر و مادرم هم خیلی خوش حال بودند. پدرم همیشه می گفت دختر باید مستقل باشد و دستش توی جیب خودش. مادرم هم حسابی به من افتخار می کرد و مرتب می گفت «تنها خانم معلم فامیل و محل دختر منه.»

*********************************

ادامه دارد...

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

يکشنبه 19/9/1391 - 10:0 - 0 تشکر 578121

سلام
خیلی کار خوبی کردید
من این کتاب رو خوندم و بعد از خوندنش احساس کردم که اصلا شهید ستاری و خوبی هاش رو نمی دونستم و تازه بعد از مطالعه این کتاب به شناختی رسیدم
مجموعه کتابهای آسمان خیلی جذابه و واقعا درس آموزه
شاید بد نباشه که در پایان این داستان هر کس بگه که کدوم بخش و خصوصیات از زندگی این شهید براش جذاب تر بوده
همراه شما هستم




خدا در همین نزدیکی است
يکشنبه 19/9/1391 - 19:7 - 0 تشکر 578223

********************************************


منتظر حقوق اولم بودم. کلی برایش نقشه کشیده بودم. سال اول را شش ماه یک بار پول می دادند. حقوق اصلیم 490 تومان بود. شب ها می رفتم پیکار با بی سوادی، از آن جا هم صد تومان می گرفتم. حقوق اولم را دم عید گرفتم؛ سه هزار تومان بود.

رفتم مغازه ی میوه فروشی و حسابی خرید کردم. پاکت میوه ها دستم بود که وارد خانه شدم. پدرم دم در من را دید. پرسید «اینا چیه؟» با خوش حالی و خنده گفتم «آقا، شیرینی اولین حقوقمه.» فکر می کردم خوش حال می شود، ولی دیدم سرخ شد. پاکت ها را از دستم گرفت. در حیاط را باز کرد و پرتشان کرد وسط کوچه. میوه ها تمام کوچه را گرفتند. چشم دوختم به آن ها. همین طور که قل می خوردند و تالاپ تالاپ سرازیری کوچه را پایین می رفتند، اشک های من هم می ریختند.


صدای پدرم در گوشم پیچید «مگه نگفته بودم پول هات رو جمع کن بذاری کنار توی بانک، باهاش کار دارم؟ مگه من مرده م که تو چیز بگیری بیاری توی این خانه؟ آخرین بارت باشه. فهمیدی؟»

********************************************

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

يکشنبه 19/9/1391 - 19:9 - 0 تشکر 578225

********************************************


همیشه من تنباکوی قلیان پدرم را آماده می کردم. قبل از اینکه بیاید، تنباکو را توی آب می خیساندم و سر فرصت چند بار آبش را عوض می کردم تا تندیش را بگیرد. وقتی می رسید، برایش پشتی می گذاشتم و تا چاییش را بخورد، ذغال را سرخ می کردم و قلیان را راه می انداختم.

بعد از آن دعوا، چند روز دور و بر پدر نمی گشتم، او هم سراغم را نمی گرفت. یک روز دیگر صدایش درآمد «این قلیون رو کی درست کرده؟ چرا این قدر تنده؟ مگه اینا رو حمیده درست نمی کنه؟» مادرم گفت «نه، مگه یادت نیست چند روز پیش چه کارش کردی؟» توی اتاق بودم و درس فردا را می خواندم. آمد دم در، دست هایش را به چهارچوب گذاشت و با مهربانی گفت «بابا، چرا ناراحتی؟ من اون حرف ها رو به خاطر خودت گفتم. حالا پاشو بیا یه چایی برام بریز و دیگه اخم نکن.»

پدرم خیلی جدی بود. کارمند ارتش بود؛ تکنسین تعمیر موتورهای تانک و ماشین های جنگی، اما کار ساخت و ساز هم می کرد. زمین می گرفت، خانه می ساخت ومی فروخت. بچه که بودیم، من و خواهر و برادرهایم را می برد سر زمین. با بیل گِل می ریخت داخل قالب های آجر و می گفت «ببینم کی بیشتر خشت می زنه؟» چند ساعتی آن جا سرمان گرم می شد. دلشان می خواست سرد وگرم زندگی را بچشیم، وگرنه از دست ما که کاری برنمی آمد. آخرش دستی به سرمان می کشید، بوسمان می کرد ومی گفت «این هم مزد کار امروزتان.»

ادامه دارد...


********************************************

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

يکشنبه 19/9/1391 - 19:10 - 0 تشکر 578228

heaven_h گفته است :
[quote=heaven_h;612899;578121]
سلام
خیلی کار خوبی کردید
من این کتاب رو خوندم و بعد از خوندنش احساس کردم که اصلا شهید ستاری و خوبی هاش رو نمی دونستم و تازه بعد از مطالعه این کتاب به شناختی رسیدم
مجموعه کتابهای آسمان خیلی جذابه و واقعا درس آموزه
شاید بد نباشه که در پایان این داستان هر کس بگه که کدوم بخش و خصوصیات از زندگی این شهید براش جذاب تر بوده
همراه شما هستم





سلام

همینطوره که میگید... شهید یاسینی رو هم دوست داشتم بذارم که انشاءالله بعد از این...

موافقم نظرات رو بگیم...

ممنون از همراهیتون

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

دوشنبه 20/9/1391 - 9:39 - 0 تشکر 578325

سلام
چه متن دلنشین و خوبی داره
منتظر ادامه اش هستیم
ممنون

گاهي به آسمان خيالم عبور کن

شعر مرا نيم نگاهي مرور کن

دل مرده ام،قبول . . .!

تو اما مسيحا باش،

يک جمعه هم زيارت اهل قبور کن.

سه شنبه 21/9/1391 - 15:52 - 0 تشکر 578697

به نام خدا

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××


ما ده تا بچه بودیم؛ هشت خواهر و دو برادر. من بچه ی دوم بودم؛ از همه هم زبر و زرنگ تر. پدرم طور دیگری روی من حساب می کرد.
همیشه می گفت: «پسر من اینه. هیچ کی مثل حمیده نمی شه.» چون خودش کارمند بود، کارهای اداری و شهرداری و بانک رفتن هایش با من بود. بعضی وقت ها مادرم اعتراض می کرد که چرا دختربچه را می فرستد دنبال این کارها. پدر می گفت: «چه کارش داری؟ بذار سفت بشه! کار که دختر و پسر نداره!»

توی خانه هم کار بچه ها با من بود؛ از تر و خشک کردن کوچک تر ها گرفته تا ثبت نام و رسیدگی به درس بزرگ تر ها. حتی وقتی از مدرسه اولیایشان را می خواستند، من می رفتم. معلم ها خنده شان می گرفت که «از تو بزرگ تر نبود بیاید؟» از همان بچگی من مسئول شش خواهر کوچک تر بودم. هفت ساله بودم، مادرم وقتی از خرید برمی گشت، صدایم می زد «حمیده، دفتر و قلمت رو بردار، بیا شبین حساب کن. من این قدر پول بردم و این قدر خرید کردم، چقدر باید مونده باشه؟»

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

سه شنبه 21/9/1391 - 15:54 - 0 تشکر 578698

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

خیلی مستقل و سخت کوش بار آمده بودم. معلم که شدم، کارم را حسابی جدی گرفتم. زبان درس می دادم. با این که سال اول تدریسم بود، ولی هم اولیا از من راضی بودند و هم مدیرمان. بچه ها خیلی خوب توی درس زبان راه افتاده بودند؛ همین هم باعث شد که من را بفرستند دبیرستان.

آن موقع مدرک تحصیلی معلم ها بالا نبود. به مدیران مدرسه ها گفته بودند آموزگارهای خوب را معرفی کنند برای تدریس در دبیرستان. مدیر ما هم که دیده بود من همه جوره از پس بچه ها برمی آیم، من را معرفی کرد. گفت «تازه صدات هم بلند و رساست، این جوری بچه های دبیرستانی بیش تر ازت حساب می برن.»
آن سال رفتم دبیرستان. خوش حال بودم. پیش خودم موفقیت بزرگی بود، ولی همان اول کار گیر کردم. فکر این جایش را نکرده بودم؛ کاری به رشته درسیم نداشتند. هفت تا درس مختلف به من دادند؛ ادبیات، زبان، تاریخ، جغرافیا، هنر، ورزش و هندسه. خیلی سنگین بود. بعضی از درس ها را که حتی دوست هم نداشتم؛ مثل خط و نقاشی.
اما همه ی درس ها یک طرف، هندسه یک طرف، من اصلاً هندسه ام خوب نبود. اثبات قضیه ها برایم سخت بود.

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

ادامه دارد...

 السلام علیــــــــــک یا ابا عبدالله

 

ای شیـــــعه تو را چه غــم ز طوفـــان بلا

آن جا که سفینة النجـــــــاة است حسیـــــن (ع)

 

یابن الحســـــن روحـــــــــی فداک

پنج شنبه 23/9/1391 - 1:3 - 0 تشکر 578960

سلام
مرسی دهکده
منم همراه داستانم و میخونمش

وَأُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ

 
برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.