• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن معارف > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
معارف (بازدید: 86)
سه شنبه 7/9/1391 - 14:39 -0 تشکر 576382
آخرین لحظه​ها در کنار فرات


این عباس علی است. خسته، گرسنه، تشنه، داغدیده و مصیبت زده. داغ هایی که هر کدام به تنهایی برای از پا درآوردن مردی کافی است؛ داغ سه برادر، داغ یک فرزند، داغ چندین برادرزاده و خواهرزاده و داغ چند ده عزیز و همدل و همراه. نه خستگی، نه تشنگی، نه گرسنگی، نه این همه داغ، هیچکدام تاب از کف عباس نربوده و توان عباس را نفرسوده، اما دیدن تشنگی حسین(ع) و بچه های حسین، طاقتش را سوزانده و او را راهی شریعه کرده است.


و اکنون این اوست و آبی که تا زانوان او و شکم اسب، بالا آمده. اکنون این اوست و آب و مشک خالی و بچه های حسین(ع). اکنون این اوست و لب هایی که از تشنگی ترک خورده. اکنون این اوست و تنی که از تشنگی ناتوان شده.


اکنون این اوست و جگری که از تشنگی تاول زده. اکنون این اوست و هجوم لشگر عقل از هزار سو که او را به نوشیدن آب ترغیب می کند: تو علمدار لشکر حسینی، باید استوار بمانی. تو محافظ بچه های حسینی، باید توان در بدن داشته باشی. تو تکیه گاه سپاه حسینی، نباید فرو بریزی. وقتی به جرعه ای آب می توان توان هزارباره گرفت، چرا این توان را - نه از خودت که - از انجام رسالتت دریغ می کنی؟


تو یک عمر زیسته ای برای همین یک روز و اگر امروز نتوانی بجنگی و از محبوبت دفاع کنی، همه عمر را به باد داده ای. پدر به برادرش عقیل - که در علم انساب ورودی به کمال داشت - گفت که: زنی می خواهد که در رشادت و شهامت و شجاعت نمونه باشد و فرزندانی رشید و دلاور و سلحشور و بی باک بیاورد،و عقیل، قبیله بنی کلاب را معرفی کرد و از این قبیله، خانواده بنی حزام را و از این خانواده، فاطمه رشیده را.

سه شنبه 7/9/1391 - 14:40 - 0 تشکر 576383

و چه کارهای عجیبی می کرد این پدر مظهرالعجایب! خودش عالم بماکان و مایکون و ما هو کائن بود، خودش در جایگاهی از خلقت نشسته بود که تقدیر را با سر انگشتانش - باذن الله - رقم می زد. خودش سرشت و گذشته و آینده همه خلایق را در آینه علم غیب خویش، به وضوح می دید اما برادرش را مامور جستجو در انساب و اقوام و قبایل کرد تا دل عقیل را به انجام این ماموریت خطیر خوش گرداند.


به گمانم بزرگترین معجزه پدر این بود که در میان مردم، پرده بر علم غیب خویش می کشید و علیرغم داشتن بالهای کرامت، با پاهای عادت بر زمین راه می رفت و علیرغم علم آفرینی اش، به زبان کودکان مردم این جهان تکلم می کرد و علیرغم این که صاحب دکان عالم بود، درست مثل یک مشتری بی بضاعت، از دکه خلقت خرید می کرد.


فلسفه انتخاب مادرم و تولد من و برادرانم، پدیدآوردن یاورانی برای حسین(ع) بود. یعنی که من برای حسین و به خاطر حسین آمدم. برای تو که به خاطر حسین آمده ای، اکنون دفاع از حسین و جنگ در راه حسین، مهمترین مساله است.


و دفاع از حسین، توان می طلبد و جنگ در راه حسین رمق می خواهد.


و آب اکنون برای تو یعنی توان برای دفاع از حسین و آب برای تو یعنی مقدمه واجب که به اندازه خود واجب، واجب است. اسب که خنکای آب، رگ و پی اش را حیات و طراوت بخشیده، در آب پیشتر و پیشتر می رود تا آنجا که زانوان و رانهای سوار تماماً در آب قرار می گیرد و شمشیر آبدیده اش تا نیمه در آب فرو می شود.

سه شنبه 7/9/1391 - 14:41 - 0 تشکر 576384

سوار، دست به قبضه شمشیر می برد و آن را به سمت جلو می فشارد تا سر غلاف از آب بیرون بیاید و شمشیر از تسلط آب محفوظ بماند.


بیست و پنج سال پیش بود، یا کمی بیشتر. علی(ع) در مسجد نشسته بود و گرد او یاران و دوستان و اصحاب، حلقه زده بودند. در این حال، پیرمردی بیابانی که محاسنی سپید و چهره ای آفتاب سوخته اما نمکین داشت به مسجد درآمد.


با لهجه ای شیرین به همه سلام کرد، حلقه جمع را شکافت، بر دست و روی علی بوسه زد و زانو به زانوی او نشست: «علی جان! خیلی دوستت دارم. دلیلش هم این است که این شمشیر عزیزم را آورده ام به تو هدیه کنم.»


علی خندید؛ ملیح و شیرین، آنچنانکه دندان های سپیدش نمایان شد.


«دلیل، دل توست عزیز دلم! اما این هدیه ارجمندت را به نشانه می پذیرم.»


پیرمرد عرب، خوشحال شد، دوباره دست و روی علی را بوسید و رفت.


فراوان داشت علی از این عاشقان بی نام و نشان. شمشیر را لحظاتی در دست چرخاند و نگاه داشت، انگار که منتظر خبری بود یا حادثه ای.


خبر، عباس(ع) بود که بلافاصله آمد. هفت یا هشت ساله اما زیبا، رعنا و بلند بالا، سلام و ادب کرد اما چشم از شمشیر برنداشت.


علی فرمود: عباس من! دوست داری این شمشیر را به تو هدیه کنم؟


عباس خندید. آرزوی دلش بود که بر زبان پدر جاری شده بود.


«بله، پدر جان! قربان دست و دلتان.»


علی فرمود: بیا جلو نور چشمم!


عباس پیش آمد. علی از جا بلند شد، شمشیر را با وسواسی لطف آمیز بر کمر او بست، او را در آغوش گرفت، بوسید و گریه کرد: «این به ودیعت برای کربلا.»

سه شنبه 7/9/1391 - 14:42 - 0 تشکر 576386

فضای اطراف شریعه ملتهب شده است صدای پا و شیهه اسب ها و صدای عبور سوارها از لابلای نخل ها، نشان از تجهیز و بازسازی سپاه دشمن دارد.


باید جنبید باید هر چه زودتر مشک را از آب پر کرد و از این محاصره و مهلکه به در برد اما با کدام توان وقتی که هرم آفتاب، رمق بدن را کشیده است و عطش، عبور خون را در رگها دشوار کرده است؟!


اما ...اما پدر در واپسین لحظات حیات، آنگاه که در بستر شهادت آرمیده بود و آخرین وصایای خویش را به اطرافیان می فرمود، ناگهان تو را صدا زد.


تو شتابناک پیش رفتی و در کنار بستر او زانو زدی. پدر همچنانکه خفته بود، دست بر شانه های تو گذاشت و فرمود: «عباس من! به زودی سبب روشنی چشم من در قیامت خواهی شد. در عاشورا وقتی وارد شریعه شدی، مبادا که آب بنوشی و برادرت حسین، تشنه باشد.»


...



اکنون دیگر او تشنه آب نیست. تشنه دیدار کسی است که تصویرش را در آب دیده است و انگار او نه مشک که آب حیات عالم را با خود حمل می کند.


هیچکس پیش رو نیست سکوتی مرموز و سرشار از التهاب بر فضای نخلستان سایه افکنده است.


چندهزار چشم از پشت نخل ها سوار را می پاید اما هیچکس جلو نمی آید.


سکوت آنقدر سنگین است که حتی صدای نفس اسب ها به گوش می رسد و گاهی صدای پابه پا شدن ناخواسته اسب ها بر صفحه این سکوت خراش می اندازد.


پیداست که از جنین این سکوت، طفل طوفانی در شرف تولد است.

سه شنبه 7/9/1391 - 14:42 - 0 تشکر 576387

همین یک مشک آب، تمام حیثیت دشمن را لگدمال کرده است. دشمن گمان می کند که جبهه حسین(ع) اکنون بسان محتضری است که با نوشیدن آب، حیات تازه می گیرد، از جا برمی خیزد و دمار از روزگارشان درمی آورد.


به همین دلیل، همه لشکر خود را حلقه حلقه دور شریعه متمرکز کرده است.


...


اکنون تیر از همه سو باریدن گرفته است. اما عباس با حایل کردن جوارح خود، از کتف و بازو و پا و پهلو و پشت، تیرها را به جان می خرد و مشک را همچنان در امان نگه می دارد و بر بال های قلب خویش آن را پیش می برد.


ده ها تیر بر بدن عباس نشسته است و خون چون زرهی سرخ تمام بدنش را پوشانده است. اما عباس انگار هیچ زخمی را بر بدن خویش احساس نمی کند چرا که مشک همچنان ... اما نه ... ناگهان تیری بر قلب مشک می نشیند و جگر عباس را به آتش می کشد.تیر بر مشک نه که بر قلب امید عباس می نشیند و عباس در خود فرو می شکند و مچاله می شود...


زینب، زینب، زینب...


زینب(س) اکنون با دل خودش چه می کند؟ با دل سکینه چه می کند؟


این حکیم بن طفیل است که نخلستان را دور زده و از مقابل با عمود آهنین پیش می آید.


بگیرید این تتمه جان عباس را که از آبرویش گرانبهاتر نیست.


حسین جان! جانم به فدات! تو از این پس چه می کنی؟


می دانم که با رفتنم پشت تو خواهد شکست از این پس تو با پشت خمیده چه می کنی؟!


حسین جان! یک عمر در آرزوی رسیدن به کربلا زیستم، یک عمر به عشق نینوا تمرین سقایت کردم، یک عمر به شوق عاشورا شمشیر زدم... یک عمر همه حواسم به این بود که نقش عاشقی را درست ایفا کنم و به آداب عاشقی مودب باشم. اما درست در اوج حادثه ... شاخسار دستانم از درخت بدن فرو ریخت.


مشک امیدم دریده شد و آب آرزوهایم هدر رفت درست در لحظه ای که می بایست هستی ام را در دستهایم بریزم و از معشوق خودم دفاع کنم، دست هایم از کار افتاد. من شعله متراکمی بودم که می توانستم تمام جبهه دشمن را به آتش بکشم و خاکستر کنم اما در نطفه اتفاق شکستم و در عنفوان اشتعال فرو نشستم.


حسین جان! مرا ببخشا که نشد برایت بجنگم و از حریم آسمانی ات دفاع کنم.


این آخرین ضربه دشمن است که پیش می آید و مرا از شرمساری کودکانت می رهاند. ای خدا! این فاطمه(س) است، این زهرای مرضیه است که آغوش گشوده است تا سر مرا به دامن بگیرد.


این فاطمه است که فریاد می زند: پسرم! عباسم!


من کی ام؟! جان هستی فدای لحظه دیدارت فاطمه جان!


برادرم! حسین جان! مادرمان فاطمه مرا به فرزندی قبول کرده است.


«اکنون برادرت را دریاب، برادرم!»

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.