• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعلیم و تربیت (بازدید: 394)
سه شنبه 23/8/1391 - 11:53 -0 تشکر 573730
دوران آمادگی پسرم/آسیب شناسی تربیت و آموزش فرزندان

«به این کلاس های رنگا و ارنگ و موسساتی که مدعی اند به کودک ۶ساله ۳زبان می آموزند لحظه ای فکر کنید یا به خیلی مراکز مشابه، به بچه هایی که اینها را پاس کرده اند مراجعه کنید به کجا رسیده اند. این طفل معصومانی که کودکیشان در گیرودار این طنزهای تلخ گمشده. کودکان شهرستانی ما که وارد این بازی ها نشده اند. چه چیزی از بچه های ما کم دارند الا که یک سروگردن از اعتماد و عزت نفس، آرامش، حجب، ادب و تعادل بیشتری برخوردارند».

سایت فرهنگی و مذهبی نگار

پسرم هرچه بزرگ تر می شد. خیلی وقتا به خاطر کم کاریهایی که در کودکی و حتی حالا در حق او می کردم عذاب وجدان رنجم می داد. ولی مگر نه اینکه من هم همیشه سرکار بودم و دور از او. گاهی فکر می کنم شاید اگر پسرم یه مادر خانه دار داشت عاطفه و محبت بیشتری رو تجربه می کرد. ولی خوب اونوقت مثل حالا، این تربیت، مدرسه و فرصت ها رو نمی تونست، داشته باشه و تو این طبقه اجتماعی زندگی کنه. دوران مهدکودک کم کم داشت تموم می شد ولی هنوزم که هنوزه علاقه ای به رفتن نداشت و معمولاً با قول و قرار می رفت، روزهای تعطیل از خوشحالی دلش غنج می رفت بالا و پایین می پرید انگار از قفس آزاد شده. به خیلی از پیش دبستانی ها مراجعه کردم تا جای خوبی را پیدا کنم هرچه بیشتر می گشتم ناامیدتر می شدم تو این دو سه سال موسیقی پسرم خوب پیشرفت کرده بود. دوره ارف تموم شده بود و باید ساز تخصصی شو انتخاب می کردم، دو سال بود به کلاس زبان می رفت و جسته گریخته چیزهایی صحبت می کرد، تو سفال، ژیمناستیک، نقاشی و شنا هم حرفی برای گفتن داشت من با همه گرفتاریهای کار و خانه، آموزش های لازم را شناسایی و آموزشگاه مناسب را انتخاب می کردم. حالا پیش دبستانی هم به وظایف سازمانی قبلی ام اضافه شده بود. با پرس وجوی زیاد بالاخره محل مورد نظرم را یافتم. اما خانه من این طرف شهر بود و آمادگی آن ور، با کیلومترها فاصله، ولی خوب ارزشش را داشت با شروع سال تحصیلی بوق سحر بیدار می شدم تا پسرم را برای رفتن آماده کنم و با هر ترفندی بود به سرویس می رسید و البته راننده می گفت تا دم مؤسسه خوابه. اما بشنوید از بعدازظهرش که وقتی به خانه می رسید با کوله باری از تکالیف خسته روی تختش دراز می شد و تا غروب می خوابید، روزهایی که آموزش های دیگر داشت باز من با پدرش با عجله او را به کلاس می رساندیم و شب دیر وقت به خانه برمی گشتیم مامانم می گفت: «گناه داره حداقل این سال آخر و بذار استراحت کنه. وقتی تو سن پسرت بودی من به تو قرآن را تو خونه یاد دادم تا بری مدرسه یه روزم نه مهد رفتی نه پیش دبستانی مگه آدم نشدی چرا این بچه رو این قدر زجرکش می کنی آخه بچه پنج ساله رو چه به زبان و موسیقی؟ عوض این کلاس ها قرآن و نماز یادش بده، ادب یادش بده.»

اولین مدرسه عشق که تأســـیس شده 

درس عشق علی و فاطمه تدریس شده

گـل ادم چـو سـرشـتن به کاه از عـلــی

اولـین کلمه که آمـوختن علـی بود علـی

سه شنبه 23/8/1391 - 11:54 - 0 تشکر 573731

من: «مامان زمان ما گذشته اگه الان فقط یه روز این کلاسها رو نره از بچه های دیگه عقب می افته، تازه بچه ها تو اروپا تو این سن ۵تا زبان بلدن همینه که اینقد پیشرفت کردن چون بچه هاشونو خلاق بار می آرن، دوست داری از جهان عقب بمونه.
مامان: «ببین این بچه یک سلام دادن به زبون خودشو بلد نیست آخه زبان خارجه رو می خواد چه کنه؟» تو دلم می دونستم خیلی از حرفهای مادرم درسته، پسرم از بیرون که میومد حتی به من سلام نمی داد، غذا شو هنوز تو دهنش می ذاشتم تو جمع پشت سر من و پدرش قایم می شد از دیدن غریبه زهره ترک می شد. نمی تونست با دوستاش بازی کنه، معلمش می گفت روزی چند بار می زنه زیر گریه اگه چیزی رو که می خواد بهش ندیم. با همه اینها چاره ای نداشتم، همه همسناش می رفتن و همین یکی رو کم داشتم که بچه مو از این چیزا هم محروم کنم. امیدوار بودم با این کلاسها اجتماعی بشه و خلاق بار بیاد. روزها می گذشت و اغلب من موقع غذا خوردن فقط هفته ای یکی دو روز وقت می کردم با اون یکی دو جمله صحبت کنم بقیه اش مدرسه، خواب و یا کلاس بود مدتی بود که می دیدم ناخن هاشو می جوه اوایل برام مهم نبود فقط یه تذکر گذرا می دادم و رد می شدم ولی چند وقت بعد از معلمش نامه ای رسید که حتماً پسرتونو پیش مشاور کودک ببرید! رفتارهاش نامتعادل شده و دائم دستش تو دهنه شه. باز یه دردسر جدید. چرا تلاشم همه با بن بست مواجه می شه؟

اولین مدرسه عشق که تأســـیس شده 

درس عشق علی و فاطمه تدریس شده

گـل ادم چـو سـرشـتن به کاه از عـلــی

اولـین کلمه که آمـوختن علـی بود علـی

سه شنبه 23/8/1391 - 11:54 - 0 تشکر 573732

یادتان می آید؟ ما کودکان با بازی در خانواده های گسترده، حیاط و اگر شانس داشتیم و در روستایی بودیم، در مزارع و گرنه در کوچه ها بزرگ شدیم آن قدر بازی می کردیم که از ذوق خوابمان نمی برد. شب بیهوش می شدیم و صبح با عشق و سرمستی روز از نو و روزی از نو، نه بدخلقی داشتیم، نه بی اشتهایی و نه اجباری برای غذاخوردن وقتی هفت سالمان شد با دوستانمان پیاده به نزدیک ترین مدرسه آن هم با گروه بچه های هم محل و همسایه راهی شدیم و چند ساعتی آنجا بودیم و برمی گشتیم کیف را که می گذاشتیم دم اتاق باز کودکی مان را از سر می گرفتیم سرحال تر از ما مادرانمان بودند که با لباسهایی ساده همیشه یا سرگرم کار خانه بودند و یا با زنهای دیگر در حال بافتنی بافتن، چای خوردن، گفتن و خندیدن و از همه مهم تر «همیشه در دسترس»، در این میان پدر هم سرپرست خانواده بود باید و بیضایی و ابهتی و مظهر امنیت و قدرت و می ارزید در سایه اش احساس امنیت کنی نه استرسی بود، نه فشاری، نه تهدیدی برای کلاس رفتن و نه تشویقی برای خوردن. انگار زندگی جریان آزاد آبهای آرام بود و چه لذت بخش و طبیعی. به تدریج رسانه های ارتباط جمعی، ویدئو و وسایلی مانند اینها بی صدا واردخانه هایمان شد و ما نفهمیدیم که آنها آمدند و همه دلخوشی ها، ساده زیستی ها و شفافیت های ما را یکجا با خود بردند مادر جدید که روشهای زندگی در کشورهای صنعتی را شناخت و از تنگناهای زندگی مادر کج خلق و ناراضی بود در پی احیای حقوق انسانی خود مانند: حق اشتغال، برابری فرصت ها و مسایلی از این دست برآمد ولی به بخش نادرست حرکت توجه نکرد که بودن در اجتماع خانه و مقام مادری و پرورش انسان را در او کمرنگ خواهد کرد.

اولین مدرسه عشق که تأســـیس شده 

درس عشق علی و فاطمه تدریس شده

گـل ادم چـو سـرشـتن به کاه از عـلــی

اولـین کلمه که آمـوختن علـی بود علـی

سه شنبه 23/8/1391 - 11:54 - 0 تشکر 573733

روزی به خود آمدیم که مادر این زمان، شتابزده سرکار می رود کودک تنهاست و باید کلاسهایی را بگذراند که همه نیمه رها می شود و از خود تنها استرس و محرومیتی عمیق به جا می گذارد. مادر دیگر لپ گلی و خندان نیست و هر وقت صدایش کنی عصبی است و عجله دارد بیشتر ساعات روز که در خانه هستی را باید جلو کارتون یا کامپیوتر سپری کنی و جیکت در نیاد در غیر این صورت با جیغ بنفش مادر همیشه خسته روبه رو می شوی. دیگر کسی در کوچه نیست که باهاش بازی کنی حتی مهمانی به خانه ات نمی آید و مادر تو را به تنها جایی که می برد پارک است بچه های دیگر بهت چپ چپ نگاه می کنند و تو هم انگار جرأت نداری و یا اصلا بلد نیستی بری سراغشان و طرح دوستی بریزی ولی همیشه دلت برای همبازی ضعف می کند اگر با خانواده به شهرستانی سفر کنی چند روز این آرزویت برآورده می شود ولی وقتی برمی گردی ساعات منظم درس و کلاس و فشار و خستگی به استقبالت می آید. به زور باید بخوری، سروقت باید بخوابی، کلاسهای ناشناخته، حمام و… همه چیز برخلاف میل توست ولی باید سرساعت انجام شود والا زیر بمباران مواخذه و تحقیر و توهین به نام: «راهنمایی بزرگ ترها» گیر می افتی و همیشه این سؤال برایت مطرح می ماند که چرا مادرم این همه چیزهای ناخواستنی را به من تحمیل می کند؟ کم کم عادت می کنی مقاومت نکنی و مثل رباتی فرمایشاتش را عمل کنی با این امید که «بزرگ شدم تلافی می کنم» راستی ما مادران این زمان چقدر می توانیم جلوی تغییرات منفی را بگیریم. می دانم که بسیاری از تحولات برخلاف میل ما اتفاق افتاده و می افتد که صدالبته بعضی از آنها هم به جا است و قابل شکر. پیشرفتهای پزشکی، علمی، بالا رفتن سطح زندگی و…

اولین مدرسه عشق که تأســـیس شده 

درس عشق علی و فاطمه تدریس شده

گـل ادم چـو سـرشـتن به کاه از عـلــی

اولـین کلمه که آمـوختن علـی بود علـی

سه شنبه 23/8/1391 - 11:55 - 0 تشکر 573734

اتفاقات میمونی است، ولی بخشی از آن که رنج آور است بیشتر مربوط به روابط بین فردی می شود که به خصوصی ترین روابط مثل مادر و فرزند هم کشیده و ما سوار بر موج مد و تبلیغات به ناکجاآباد می رویم چرا در پی رواج هر سیستمی فکر نمی کنیم؟ اگر اندکی خود را از دایره چشم و هم چشمی و خیزش سمت زندگی غربی که ریشه در بی اعتمادی به نفس و حس حقارتمان دارد، جدا کنیم و از بالا به قضایا نگاه کنیم شاید به خیلی از تصمیماتمان بخندیم. اصلا بنشینید به این کلاس های رنگا و ارنگ و موسساتی که مدعی اند به کودک ۶ساله ۳زبان می آموزند لحظه ای فکر کنید یا به خیلی مراکز مشابه، به بچه هایی که اینها را پاس کرده اند مراجعه کنید به کجا رسیده اند. این طفل معصومانی که کودکیشان در گیرودار این طنزهای تلخ گمشده. کودکان شهرستانی ما که وارد این بازی ها نشده اند. چه چیزی از بچه های ما کم دارند الا که یک سروگردن از اعتماد و عزت نفس، آرامش، حجب، ادب و تعادل بیشتری برخوردارند. اگر چه متأسفانه این سرگردانی کودکان کم کم دارد به آنجاها هم سرایت می کند. من فکر می کنم اگر قبل از استفاده از این تجارت پرسود به نام: «آموزش به کودکان» با تفکر و منطق و حداقل با مشاوره گرفتن از صاحبنظران تصمیم بگیریم و انتخاب کنیم می توانیم فشارهای وارد به فرزندانمان را به حداقل برسانیم تا او هم کودکی کند و هم دانش بیاموزد.

اولین مدرسه عشق که تأســـیس شده 

درس عشق علی و فاطمه تدریس شده

گـل ادم چـو سـرشـتن به کاه از عـلــی

اولـین کلمه که آمـوختن علـی بود علـی

چهارشنبه 24/8/1391 - 21:25 - 0 تشکر 574071

Javid1000 گفته است :
[quote=Javid1000;798130;573730]«به این کلاس های رنگا و ارنگ و موسساتی که مدعی اند به کودک ۶ساله ۳زبان می آموزند لحظه ای فکر کنید یا به خیلی مراکز مشابه، به بچه هایی که اینها را پاس کرده اند مراجعه کنید به کجا رسیده اند. این طفل معصومانی که کودکیشان در گیرودار این طنزهای تلخ گمشده. کودکان شهرستانی ما که وارد این بازی ها نشده اند. چه چیزی از بچه های ما کم دارند الا که یک سروگردن از اعتماد و عزت نفس، آرامش، حجب، ادب و تعادل بیشتری برخوردارند».

سایت فرهنگی و مذهبی نگار

پسرم هرچه بزرگ تر می شد. خیلی وقتا به خاطر کم کاریهایی که در کودکی و حتی حالا در حق او می کردم عذاب وجدان رنجم می داد. ولی مگر نه اینکه من هم همیشه سرکار بودم و دور از او. گاهی فکر می کنم شاید اگر پسرم یه مادر خانه دار داشت عاطفه و محبت بیشتری رو تجربه می کرد. ولی خوب اونوقت مثل حالا، این تربیت، مدرسه و فرصت ها رو نمی تونست، داشته باشه و تو این طبقه اجتماعی زندگی کنه. دوران مهدکودک کم کم داشت تموم می شد ولی هنوزم که هنوزه علاقه ای به رفتن نداشت و معمولاً با قول و قرار می رفت، روزهای تعطیل از خوشحالی دلش غنج می رفت بالا و پایین می پرید انگار از قفس آزاد شده. به خیلی از پیش دبستانی ها مراجعه کردم تا جای خوبی را پیدا کنم هرچه بیشتر می گشتم ناامیدتر می شدم تو این دو سه سال موسیقی پسرم خوب پیشرفت کرده بود. دوره ارف تموم شده بود و باید ساز تخصصی شو انتخاب می کردم، دو سال بود به کلاس زبان می رفت و جسته گریخته چیزهایی صحبت می کرد، تو سفال، ژیمناستیک، نقاشی و شنا هم حرفی برای گفتن داشت من با همه گرفتاریهای کار و خانه، آموزش های لازم را شناسایی و آموزشگاه مناسب را انتخاب می کردم. حالا پیش دبستانی هم به وظایف سازمانی قبلی ام اضافه شده بود. با پرس وجوی زیاد بالاخره محل مورد نظرم را یافتم. اما خانه من این طرف شهر بود و آمادگی آن ور، با کیلومترها فاصله، ولی خوب ارزشش را داشت با شروع سال تحصیلی بوق سحر بیدار می شدم تا پسرم را برای رفتن آماده کنم و با هر ترفندی بود به سرویس می رسید و البته راننده می گفت تا دم مؤسسه خوابه. اما بشنوید از بعدازظهرش که وقتی به خانه می رسید با کوله باری از تکالیف خسته روی تختش دراز می شد و تا غروب می خوابید، روزهایی که آموزش های دیگر داشت باز من با پدرش با عجله او را به کلاس می رساندیم و شب دیر وقت به خانه برمی گشتیم مامانم می گفت: «گناه داره حداقل این سال آخر و بذار استراحت کنه. وقتی تو سن پسرت بودی من به تو قرآن را تو خونه یاد دادم تا بری مدرسه یه روزم نه مهد رفتی نه پیش دبستانی مگه آدم نشدی چرا این بچه رو این قدر زجرکش می کنی آخه بچه پنج ساله رو چه به زبان و موسیقی؟ عوض این کلاس ها قرآن و نماز یادش بده، ادب یادش بده.»


به نام خداو سلام
به موضوع بسیار بجا و مناسبی اشاره کردید متاسفانه بارها و بارها شاهدیم که بچه های معصوم را به اجبار به کلاس هایی می فرستند که هیچ لزوم و کارایی ندارند فقط به این دلیل که انچه خودشان نشدند فرزندشان بشود

«اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم» 

رواق منظر چشم من آشیانه توست         کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

انجمن تعلیم و تربیتیها 

برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.