• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 631)
يکشنبه 19/6/1391 - 0:9 -0 تشکر 551736
سردار شهید عباسعلی جان نثاری

فرمانده شجاع و مخلص گروه توپخانه، موشکی و پدافند هوایی ۱۵ خرداد

سردار شهید جان نثاری همزمان با دوران با شکوه انقلاب اسلامی با وجود سن کمی که داشت ( حداقل ۱۴ سال) به صفوف انقلابیون پیوست و به وظیفه دینی خود در قبال مبارزه با رژیم ستم شاهی شتافت و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سن ۱۶ سالگی جهت اعزام به جبهه های حق علیه باطل ثبت نام نمود و پس از گذراندن آموزش های عمومی بسیج به جمع رزمندگان اسلام پیوست و به دلیل جثه کوچک ایشان در لشکر نجف اشرف به عنوان نیروی پیاده و پس از آن در مخابرات توپخانه لشکر امام حسین(ع) و سپس به عنوان فرمانده آتشبار توپخانه و بعد از آن به عنوان جانشین اطلاعات و عملیات گروه توپخانه و موشکی ۱۵ خرداد تا پایان دفاع مقدس حضور داشت و در عملیات های والفجر مقدماتی بدر، خیبر، بیت المقدس، والفجر۱، والفجر۳، کربلای۳، کربلای۵، کربلای۷، نصر۵، نصر۷، حضور مستمر داشت و همچنین نقش مؤثری در هدایت آتش و طرح ریزی در عملیات های خیبر و والفجر۸ داشت و پس از جنگ به مسئولیت های مختلف از قبیل مسئول عملیات توپخانه نیروی زمینی سپاه، جانشین گروه توپخانه ۱۵ خرداد و در سال ۱۳۸۵ به عنوان فرمانده گروه توپخانه، موشکی و پدافند هوایی ۱۵ خرداد منصوب گردید و به اعطای درجه سرتیپ دومی از طرف فرمانده معظم کل قوا در سال ۱۳۸۸ مفتخر گردید و سرانجام در تاریخ ۱۶/۰۶/۱۳۹۰ پس از سی سال خدمت صادقانه در منطقه عملیاتی حمزه سیدالشهدا در ارتفاعات جاسوسان منطقه سردشت در مبارزه با عوامل استکبار جهانی ( گروهک پژاک) بر اثر اصابت گلوله مستقیم دشمن به محل سجده گاه الهی وی به درجه رفیع شهادت نائل گردید و به آرزوی دیرینه اش رسید         

منبع:ایران كاوش

اللهم عجل لولیک الفرج
يکشنبه 19/6/1391 - 0:16 - 0 تشکر 551755

زندگینامه خود نوشت سردار شهید عباسعلی جان نثاری





زیر پایم آجر گذاشتم تا به جبهه برسم!


اینجانب عباسعلی جان نثاری هستم متولد خرداد ماه 1345 ساكن شهر اصفهان كه در خانواده مذهبی با وضعیت اقتصادی ضعیف بزرگ شدم. پدرم دارای شغل آزاد و مادرم خانه دار و دارای یك برادر و دو خواهر می باشم. در مقطع راهنمائی تحصیل می كردم كه در سال 1360 احساس كردم دیگر در مدرسه جائی ندارم و وظیفه ای مهم تر از تحصیل بر عهده من و دیگر جوانان گذاشته شده و آن هم دفاع از كشور و بیرون راندن متجاوزین از سرزمینهای ایران اسلامی است. لذا در ماههای پایانی سال تحصیلی كلاس را رها كرده و با دشواری زیاد جهت اعزام به بسیج مراجعه و عازم جبهه های حق علیه باطل گردیدم.
پس از ترك تحصیل و شور و اشتیاق اعزام به جبهه با مراجعه به بسیج داوطلب اعزام گردیدم كه بدلیل كمی سن و كوچكی جثه بنده از ثبت نام و اعزام توسط مسئولین بسیج ممانعت بعمل می آمد. بنده با تعدادی از دوستان و همكلاسی كه مشكل بنده را داشتند مجبور شدیم برای ادای تكلیف و شوق و ذوق جبهه رفتن ترفندهایی از قبیل دستكاری تاریخ تولد و.. به جبهه ها اعزام شویم. اعزام ما به جبهه همزمان با شروع عملیات پیروزمندانه بیت المقدس بود و با پایان یافتن عملیات بیت المقدس به اصفهان بازگشته و جهت شركت در عملیات رمضان برای مرتبه دوم عازم جبهه شدیم. در اعزام اول مسئولین به لحاظ كوچكی جثه بنده و تعدادی دیگر از دوستان ما را در یك گروهان سازماندهی كردند كه به عنوان دژبان و امورات تداركاتی كار كنیم ولی خوشبختانه پس از رسیدن به اهواز ما را اشتباهاً به خط مقدم برده و اولین حضور بنده با دوستان در مواجهه با دشمن بعثی رقم خورد. در اعزام دوم این بار به لشكر 14 امام حسین(علیه السلام) اعزام شدیم و بنده كه تجربه اول اعزام خود را بعنوان بی سیم چی و تك تیرانداز گردان پشت سر گذاشته بودم خود را بعنوان بی سیم چی معرفی كردم تا شاید در یكی از گردانهای پیاده بروم. در هنگام سازماندهی برادری خوش سیما و خندان در بین افراد چرخ می زد و یكی یكی انتخاب می كرد. به بنده كه رسید پرسید شما بچه كجا هستی؟ و چرا جبهه آمدی و... كه پس از معرفی خودم او نیز خود را حسن غازی معرفی كرد. این بار نمی دانم بگویم از بخت بد و یا طی مسیر سرنوشت به جای گردانهای پیاده سر از توپخانه 120 میلی متری لشكر امام حسین
(علیه السلام) درآوردم. حقیقت اینكه در بین بچه های جبهه شایع بود كه اینهائی كه توپخانه هستند می ترسند و عقب جبهه هستند و شهید و زخمی نمی شوند كه البته با گذشت چند سالی فهمیدم كه بود و نبود توپخانه در جبهه ها چقدر تأثیر در عملیات ها می گذارد و آن حرفهایی كه می زدند از روی بی اطلاعی افراد بود. به هر حال با گذشت زمان به ادامه خدمت در توپخانه اشتیاق بیشتر پیدا كردم. آن روزهایش مثل همین الان بسیجی بودن افتخار بود. نه اینكه دیگر عضویتها بوده باشد اما بسیجی آزاد بود هر وقت می خواست می آمد و هر وقت می خواست می رفت گردان عوض می كرد به خط می رفت و تابع قوانین دیگر نظامیان نبود. لذا با گذشت چند عملیات و حضور بنده در توپخانه برادر حسن غازی كه گفتم خودش بسیجی بود اما اصرار داشت باید پاسدار شوی حتی چندین بار بصورت پرخاشگرانه به من گفت تو حق نداری دیگر با عضویت بسیجی در جبهه خدمت كنی و امروز پاسدار شدن نیز وظیفه و نوعی تكلیف است امروز با گذشت بیست سال می فهمم چقدر آینده نگر بود. چرا كه اگر من بسیجی می ماندم معلوم نبود با پایان یافتن جنگ امروز در خط اسلام و رهبری و نظام باشم. همان طور كه تجربه نشان داد خیلی ها از گذشته خود پشیمان هستند كه چرا جبهه رفتند؟ چرا شهید دادیم؟ چرا دفاع كردیم؟! به هر حال یاد گرفته بودیم كه (اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولوالأمر منكم) در سلسله مراتب حسن غازی نیز فرمانده بود و كسی كه روزی ما را مكلف به حضور در جبهه كرده بود امروز اصرار بر پاسدار شدن ما می كرد و خداوند متعال را هزاران بار شاكریم كه لیاقت داد در آبان ماه سال 1362 با پوشیدن لباس سبز به عضویت سپاه در آیم.
هر فردی كه عازم جبهه های حق علیه باطل می شد مسئول بود اما به جهت اینكه كارها بر اساس تدابیر فرماندهان و مسئولین پیش برود می بایست افراد جدای از مسئولیت دینی و شرعی كه داشتند دارای یك مسئولیت سازمانی نیز باشند.
در مقدمه معرفی خودم گفتم كه در اولین اعزام به عنوان تك تیرانداز و بی سیم چی مشغول خدمت بودم در مرحله دوم اعزام در سنگر فرماندهی آتشبار به عنوان مخابرات مسئولیت برقراری ارتباط بین قبضه ها با مركز هدایت آتش و از مركز هدایت آتش با سایر آتشبارها و دیده بانان توپخانه لشكر را بعهده داشتم. البته در اوایل جنگ هر كس هر كاری كه از او بر می آمد دریغ نمی كرد. مخابرات بودم كنار قبضه ها طناب می كشیدم هدایت آتش كار می كردم. تداركات بچه های آتشبار بودم كار كردن و خدمت به یكدیگر تفكیك و كارها بر مبنای نظم بیشتری پیش می رفت. در ماههای آخر سال 1362 بعد كه به منطقه عمومی جفیر اعزام شدیم و یك روز برادر غازی به بنده گفت دیگر از حالت آچار فرانسه بودن و همه كاره بودن بایستی فاصله بگیری و مسئولیت سازمانی پیدا كنی (البته همه می گفتند و همه نیز خودشان همه كاری را برای پیشبرد جنگ و خشنودی امام و رضایت خداوند متعال از جان و دل انجام می دادند.) فرماندهان و مسئولین جهت تقویت توپخانه در سپاه و راه اندازی سازمانهای جدید تصمیم گرفتند كه دو آتشبار 130 م م از توپخانه لشكر امام حسین(علیه السلام) جدا كنند و در قالب سازماندهی بنام توپخانه سپاه به كار گیرند. خیلی سخت بود از بچه های لشكر جدا شویم. از هم شهری ها، هم آموزشی ها و... ولی به حكم مسئولین جدا شدیم و گردانی با نام حضرت جواد الائمه(علیه السلام) سازماندهی شد.
آن روزها مدتی را به عنوان جانشین آتشبار خدمت می كردم كه فرمانده آن برادر گرامی بزرگوار و دوست داشتنی محمود چهارباغی بود. روزهای پرخاطره و پرمخاطره ای را با ایشان سپری كردیم. یادم هست در آتشبار بر اثر حادثه ای دست چپم شكسته بود و پس از مدتی كه گچ آن را باز كردم دستم بطور كامل باز نمی شد.
در آن روزها تازه داشتیم نظامی می شدیم. از جلو نظام می دادیم و صبحگاه برگزار می كردیم و از همان روزها دوست داشتیم انضباط حاكم باشد. در هنگام از جلو نظام چون دست بنده كامل باز 
نمی شد. ستونی كه بنده در آن بودم تا آخر ناهماهنگ با بقیه ستونها بود. و برادر چهارباغی می گفت بی نظم دستت را بكش و همه آتشبار می خندیدیم
(یادش بخیر) آنقدر خاطرات زیاد و شیرین است كه نمی توانم به راحتی بگذرم. برای اجرای عملیاتی در ارتفاعات در منطقه قصر شیرین موضع انتظار را اشغال كرده بودیم. فرمانده آتشبارمان برادر چهارباغی بود و یك نفر امدادگر داشتیم به نام انگشتر ساز، البته امدادگر كه نه، ولی می توانست آمپولی بزند و قرصی بدهد در این حد موضع انتظارما نزدیك روستاهای مردم بود. مردان و زنان و بچه های روستائی فهمیده بودند كه ما كسی را به عنوان امدادگر داریم. یكی، دو مراجعه آنها را، برای رفع مریضی پاسخ دادیم اما هر چه می گذشت 
می دیدیم كار دارد مسیر خود را عوض می كند و همه اهالی برای امداد به ما مراجعه می كنند و در قبال درمان ماست می آوردند، پنیر می آوردند و كار به جایی رسیده كه زنان هم می گفتند كه آقای به اصطلاح دكتر بایستی آمپول ما را بزند كه ما دیگر از آنجا تغییر موضع دادیم. 
داشتم می گفتم برادر غازی می گفت عملیاتی در پیش داریم و شما به عنوان فرمانده یكی از آتشبارها بایستی كار كنی از او اصرار و از من امتناع به هر حال حكم بود و بایستی قبول می كردم. اولین تجربه فرماندهی بنده مصادف با عملیات بزرگ خیبر بود. چه مسئولیتی و چه آتشباری و چه ماموریت مهمی، سراسر خاطره، در آتشباری كه بنده فرمانده آن بودم افرادی بودند كه جای پدر بزرگ من بودند، افرادی بودند با تحصیلات بالاتر از بنده و من فردی با جثه كوچك همان مواردی كه ابتدا در مقدمه گفتم.
اولین تجربه فرماندهی بنده و توقعی زیاد تر از حد یك آتشبار (پاسداری كم تجربه) به هر حال همه انقلاب و جنگ و بعد از آن با عنایت حضرت بقیه الله(عج) امورات سپری می شد و می شود...
در پشتیبانی آتش از عملیات خیبر، آتشبار ما در نقطه ای اشغال موضع نمود كه با هیچ یك از اصول نظامی تطبیق نداشت چرا كه برادران ارتشی با اصول كلاسیك بیشتر تا آن زمان آشنایی نداشتند و خمپاره انداز 120 و توپخانه 105میلی متری آنها پشت سر آتشبارها كه 130میلی متری بود اشغال موضع كرده بودند. البته بی دلیل هم نبود، ما برای پشتیبانی از نیروهایی كه وارد جزیره مجنون شده بودند و هنوز پشتیبانی آتش قوی نداشتیم به آن موضع رفته بودیم و از طرفی پاتك های شدید دشمن با پشتیبانی آتش توپخانه و هوایی جهت باز پس گیری زیاد بود. ولی بایست این فشارها به حداقل می رسید. به همین منظور آتشبارها ما در تقاطع دژهور و دژ كلاسیه مستقر شد تا بتواند جاده جنوبی منتهی به جزیره جنوبی را كه فشار اصلی دشمن از آنجا بیشتر بود زیر آتش قرار دهد.
سابقه نداشت آن قدر آتشبار شلیك كند بچه ها و مسئول قبضه ها دیگر توان نداشتند كار كنند و لوله توپها به قدری داغ شده بود كه با گونی خیس خنك می كردند. ماموریت و تجربه اول بنده با آرام شدن حرارت عملیات و پاتكهای آن طی شد و در پایان همین ماموریت پس از یك جابجایی دشمن سنگر به سنگر جای خالی نفرات و قبضه های آتشبارها را گلوله باران كرد و دو نفر از بهترین نیروهای آتشبار بنام (علی اكبر پاپی آقوند و نجات علی نژاد) به درجه رفیع شهادت نائل آمدند (یادشان بخیر و راهشان پر رهرو) و یادش بخیر شهید حسن غازی كه در همین عملیات در یك ماموریت خطرناك پشت دژ كلاییه بر اثر گلوله دشمن به شهادت رسید.
كسب مهارت و دانش تخصصی از لازمه فرماندهی كردن بود كه می بایستی به آن نیز می پرداختم در اواسط سال 1363 به بنده دستور دادند كه باید بروید اصفهان و دوره فرماندهی آتشبار توپخانه را طی نمایید. بنده گفتم ما را چه به این كارها من كه سوادی ندارم و توان طی كردن این دوره را ندارم و دوست دارم در بین بچه ها باشم كه این بار برادر میرصفیان كه آن روز به عنوان جانشین شهید غازی بودند گفت با توكل بر خدا برو دوره و بیا ما كار زیاد داریم. بنده این بار به دستور ایشان بمدت 2 الی 3 ماه به اصفهان آمدم و دوره مذكور را ( به جز دو دوره آموزشی كه به اصفهان آمدم) و عملیاتهای بزرگ و كوچكی كه در جنوب انجام شد خداوند توفیق شركت در آنها را از ما سلب نكرد. از جمله این عملیاتها، عملیات بیت المقدس، رمضان، محرم، خیبر، بدر، والفجر3، والفجر مقدماتی، والفجر8، كربلای 3و 4 و 5 و بیت المقدس 7 و دفاع متحرك عراق كه در پایان جنگ صورت گرفت.



اللهم عجل لولیک الفرج
يکشنبه 19/6/1391 - 0:17 - 0 تشکر 551761

زندگینامه خود نوشت سردار شهید عباسعلی جان نثاری









بد نیست خاطره ای از خودم بگویم:


همان گونه كه در ابتدای صحبتها می گفتم بنده سن و سال كمی داشتم و جثه كوچكی داشتم و در مراحل اعزام خیلی به ما سخت گرفتند. من و چند دوست دیگر در مقابل فردی كه داشت ثبت نام می كرد آجر زیر پای خودمان گذاشتیم تا قدمان بلند نشان دهد و اعزام شویم. به هر حال مراحل ثبت نام ما انجام شد و جهت اعزام به جبهه ها به پادگان غدیر رفتیم تا دوره عمومی بسیج را طی كنیم. تعداد زیادی بودیم. چون خیلی برای ما سخت بود ولی با توسل به اهل بیت(سلام الله علیهما) كارها آسانتر انجام می شد. دوره یك ماه تا 45 روز طول كشید موقع تقسیم نیرو و اعزام به جبهه فراهم شد پس از سازماندهی متوجه شدیم كه همه افراد كم سن و سال و كوتاه قد را در یك گروهان سازماندهی كرده اند. خبردار شدیم كه دلیل دارد. از مسئولین علت این كار را پرسیدیم گفتند شما نمی توانید به خط مقدم بروید و می بایست در عقب كارهای دژبانی و تداركاتی انجام بدهید. خیلی برای ما گران تمام شد كه چرا این گونه تصمیم گیری شده گریه می كردیم و تقاضا داشتیم كه ما را جزء سایر گروهانها سازماندهی كنند. به هر حال نتیجه ای نگرفتیم و توسط هواپیمای 130 ارتش مستقیم به امیدیه اهواز رفتیم. آنجا تعدادی رابط از یگانهای اصفهان آمده بودند تا نیروها را تحویل بگیرند. چند خودرویی شدیم و گفتند شما بایستی به تیپ نجف اشرف بروید. فقط بیشترین موضوعی كه ذهن ما را مشغول كرده بود نبردن ما به خط و اینكه ما برای دژبانی دادن و تداركات نیامده ایم اما غافل از اینكه تیپ نجف برای عملیات نیرو كم آورده و همه ما را مستقیم می خواهند به منطقه اعزام كنند. مسئولی كه ما را تحویل او دادند گفت می روید موقعیت جلو باز هم غافل از اینكه در بین راه تماس گرفته بودند كه عراق پس از انجام مرحله اول عملیات بیت المقدس پاتك شدید كرده و ما را مستقیم به خط مقدم می بردند. خیلی جالب بود هنوز زیاد با انفجارات گلوله های توپ آشنایی نداشتیم ولی می دیدیم در اطراف ما با فاصله دودهایی مثل گل شكفته می شود و صدای انفجار از آنها می آید. بعداً كه متوجه شدیم گلوله است و حاصلش تركش كمی ترس بر ما غلبه كرد. به هر حال تا نزدیكی خط نیروهای خودی با اف و مینی بوس رفتیم. من بی سیم چی گروهان بودم و از فشار راه و خستگی گریه می كردم و وزن بی سیم اذیتم می كرد. اما به روی خودم نمی آوردم كه دیگران متوجه شوند. به هرحال اولین روز حضور ما در جبهه مصادف با پاتك سنگین عراق شد و چه برادران گلی از آنجا از دست دادیم كه علت عدم آشنایی با تاكتیك دشمن و... بود. به هرحال این خاطره را خلاصه گفتم كه ببینید تمام این تلاشها و شور اشتیاق جوانان ایرانی برای شركت در جنگ به خاطر اطاعت از امام و خط اسلام و كشور بود كه یكی از ارزشهای والای دفاع مقدس به شمار می رود. یادم هست اوایل جنگ بود خیلی از افراد متاهل بودند در برخی یگانها می آمدند و حقوقی را ماهیانه به آنها می دادند. رزمندگان حقوق را با دست راست گرفته و با دست چپ دوباره برگشت می دادند و یا از گرفتن آن امتناع می كردند و می گفتند مگر ما برای حقوق آمدیم جنگ و... یا در نیروهای نظامی متداول است و انضباط حكم می كند فرمانده مشخص فرمانبر مشخص و دستور را مشخص صادر می كنند و نیروهای تحت امر به اجرا می گذارند. در جنگ تحمیلی و بویژه در یگانهای سپاه بعضی وقتها فرمانده و فرمانبر مشخص نبود و همه با هم كارها را انجام می دادند و همه می گفتند ما خدمت گذاریم و فرمانده اصلی حضرت ولی عصر(عج) می باشد. به طور نمونه بگویم من مخابرات آتشبار توپخانه بودم و كارهای تداركاتی نیز می كردم و می بایستی شبها همه افراد سنگر نگهبانی می دادیم. آنچه كه مسلم بود فرمانده بیش از همه در طول 24 ساعت خسته می شد. به هر حال كارهای داخلی آتشبار بود جلسات بود كارهای دیگری كه ایشان می گفت من را بگذارید پست اول كه خسته ام و پستهای بعد را شما باشید. این فرمانده عزیز بعد از اینكه همه 
می خوابیدند تا صبح بجای همه پست می داد و صبح كه می شد همه را برای نماز بیدار می كرد. در یك جمله تمام اعمال و رفتارها در جنگ ارزش بود.
جنگ گفته ها و ناگفته های زیادی دارد. هر فرد این كشور، هر خانه در این كشور و هر كوی و برزن و شهری در این كشور خود خاطرات و كتابهای نانوشته از جنگ 8 ساله دارد. جنگ ایران - عراق فقط در جبهه ها ورق نخورده و همان 8 سال نبود. مهم تر از جنگ حفظ ارزشهای جنگ و درس آموزیهای آن است كه نسل دوم انقلاب بایستی بدانند كه پدران و مادران و برادران و خواهران آنها چه كرده اند و چه بر كشور آنها گذاشته و چرا امروز مورد هدف استكبار جهانی قرار دارند؟ مگر می شد در جبهه ها جنگید و پشت جبهه آرام باشد. پیر و جوان این كشور و زن و مرد سهمی در جنگ داشند. هر خانه در این كشور یادگاری از جنگ دارد. هر خواهر و برادر و مادر و پدر پیری عملی از شهیدش در دل دارد. هر رزمنده ای كه سالم به شهر خود بازگشت جسم ظاهر او سالم است اما درونش تركشها و گازهای شیمیایی دارد. خاطره همرزمش كه در كنارش به شهادت رسیده را با خود دارد. مگر آسان است كه با گذشت زمان، جنگ به فراموشی سپرده شود. مگر مردم ایران فراموش خواهند كرد به جای صوت اذان صبح در صبحگاهان سوت موشكهای عراقی آنها را از خواب بیدار می كرد. مگر فاجعه شهر حلبچه و صحنه دلخراش جان دادن طفل شیرخوار بر روی سینه مادرش را می شود فراموش كرد؟
مگر می شود قلكهای پلاستیكی نارنجكی شكلی كه دانش آموزان پول توجیبی خود را داخل آن می ریختند و برای ما ارسال می كردند فراموش كرد و مگر می شود جنگ را به انتقاد گرفت زمانی كه هنوز یادگاران آن جنگ در آسایشگاههای جانبازان تحمل درد و رنج می كنند.
در پایان متذكر می شویم كه بیاییم و نگذاریم جنگ و بلكه از همه مهمتر ارزشهای آن توسط دسته ای انسانهای بی اراده و مزدور داخلی مورد تعرض قرار گیرد.

اللهم عجل لولیک الفرج
يکشنبه 19/6/1391 - 0:38 - 0 تشکر 551839

بسم الله
شب جمعه ای که گذشت با یکی از تبیانیهای قدیمی (منتظر عشق) به گلزار شهدا رفته بودیم...

دیدم که در اطراف خیابانها و خود گلزار شهدا به کرات عکس ایشون رو پلاکارد کرده اند و در نهایت وقتی به مزار شهید خرازی رسیدیم دیدیم قبر ایشان نیز پائین پای شهید خرازی قرار گرفته.

ابتدا فکر کردم ایشان همان مسئول حوزه ی سپاه اصفهان هستند که دو سال گذشته به دیدار خانواده ی ما اومده بودند اما بعد که بیشتر آشنا شدیم متوجه شدم که....

خدا رحمتشون کنه.

آقا جان اگر قرار باشد من هم مثل ژول ورن دور دنيا را درهشتاد روز بچرخم ،
ترجيح ميدهم دور تو بچرخم
چون تو هم دنياي مني هم عقبي مني
يکشنبه 19/6/1391 - 1:0 - 0 تشکر 551932

hayat_e_tayebe گفته است :
[quote=hayat_e_tayebe;336051;551839]بسم الله
شب جمعه ای که گذشت با یکی از تبیانیهای قدیمی (منتظر عشق) به گلزار شهدا رفته بودیم...

دیدم که در اطراف خیابانها و خود گلزار شهدا به کرات عکس ایشون رو پلاکارد کرده اند و در نهایت وقتی به مزار شهید خرازی رسیدیم دیدیم قبر ایشان نیز پائین پای شهید خرازی قرار گرفته.

ابتدا فکر کردم ایشان همان مسئول حوزه ی سپاه اصفهان هستند که دو سال گذشته به دیدار خانواده ی ما اومده بودند اما بعد که بیشتر آشنا شدیم متوجه شدم که....

خدا رحمتشون کنه.


ایشون مرد بزرگی بودن
بله پنجشنبه قبل یعنی 16 شهریور اولین سال عروج ایشان بود .
روحشون شاد

اللهم عجل لولیک الفرج
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.