انجمن ها > انجمن حوزه علميه > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
حوزه علميه (بازدید: 2051)
جمعه 17/6/1391 - 11:4 -0 تشکر 546904
صوتی آقا ماشالله

دانلود

در کرمان اتفاق افتاده
تصویر صاحب عنایت

   

مدیر انجمن حوزه علمیه 

تماس بامن:

forum:www.mahdiyavar.mihanbb.com

e-mail:ya_lasaratelhosain@yahoo.com


 

جمعه 17/6/1391 - 11:4 - 0 تشکر 546905


داستان حاج ماشاءالله خدادادپور كرمانی و عنایت ابا عبدالله الحسین "علیه السلام"



"سی و دو سال از بهار عمرم می گذشت ، روزی در كارگاه نجاری مشغول كار بودمُُُ، احساس تهوع شدیدی به من دست داد ، آن چنان كه نتوانستم تحمل كنم. نزد پزشكی كه در همسایگی مغازه ام بود به نام دكتر سید حسین وكیلی مراجعه كردم. پس از معاینّه، نارسایی و مشكل كلیه ها مشخص شد، وی گفت : كلیه هات از كار افتاده. داروهایی تجویزنموده و دستور استراحت داد.

در منزل بستری شدم، و داروها را مصرف می كردم ولی روز به روز حالم بدتر می شد. از خوردن آب هم، منع شده بودم. گاهی از شدت تشنگی فقط لبهایم را تر می كردند. ادرار از من خارج نمی شد. چون كلیه ها كاملا از كار افتاده بود و در آن زمان دستگاه دیالیز هم وجود نداشت. تا این كه تمام بدنم ورم كرد. پاها و دستها ورم كرده، چون كنده ی درخت شده بود،و اصلا خم نمی شد. شكمم بزرگ شده بود و آب آورده بود. آن چنان متورم شده بود و پوست شكم نازك شده بود كه داخل آن پیدا بود.


دكتر گفت: نباید حركت كنی. از شدت درد و ناراحتی به دیوار پنجه می كشیدم، مدت دو سال در منزل به پشت خوابیدم. آنچه ذخیره داشتم، خرج كردم، اما هر روز دردم بیشتر می شد. ناامیدی كامل و ناتوانی ام از ادامه درمان باعث شد مرا چون مرده ای از روی تخت بلند كردند و به بیمارستان ارجمند منتقل كردند. آن گاه دیدند موریانه تخت و تشك و مقداری از پشت مرا سوراخ كرده، كه در اثر بی حسی كه در بدنم پیدا شده بود، متوجه آن نگردیده بودم.


در بیمارستان شورای پزشكی تشكیل دادند، و هر روز دوبار بدنم را زیر برق می گذاشتند، و داروهای گوناكونی را روی من آزمایش می كردند، و اگر كسی می خواست تزریق كردن را یاد بگیرد، روی من تمرین می كرد. آب شكم مرا به وسیله ی سرنگ می كشیدند، ولی هیچ یك از برنامه های درمانی موثر واقع نمی شد.


پس از یك دوره شش ماهه، مرا مرخص كردند و به منزل فرستادند، ولی حالم هر لحظه بدتر می شد و لذا با وساطت پزشك معالجم مجددا مرا به بیمارستان بردند، و باز هم بعد از شش ماه مرا به منزل برگردانند. در این مرحله، حالم به قدری وخیم شد كه قابل گفتن نیست(مثل اینكه اینجا شكم حاج آقا پاره می شه و قابل تو صیف نیست) مرا به بیمارستان بردند . روزی استاندار وقت كرمان، آقای صمصام، برای بازدید از بیمارستان ارجمند وارد اتاق من شد. تا وضع مرا دید، خیلی ناراحت شد و با دكترم صحبت كرد. استاندار گفت : این مریض را به خارج بفرستید و كلیه مخارج آن را من متحمل می شوم. ولی دكتر هرمان ابراشر كه آلمانی بود، گفت:این مریض در هیج جای دنیا قابل علاج نیست. دکتر جلو آمد و پلكهای مرا بالا زد و گفت این مریض 24 ساعت دیگر بیشتر زنده نیست و فرستادن او به خارج هم فایده ای ندارد. چنان بدنم ورم كرده بود كه چشمهایم دیده نمی شد و آب كه زیر پوست بدنم جریان داشت، معلوم می شد. دكتر به استاندار گفت : فقط 3 تا فرزند كوچك دارد، اگر لطف كنید آنها را به پرورشگاه تحویل بدهید.


بچه هایم را آن روز به بیمارستان آوردند كه در آخر عمر در كنارم باشند. با توجه به ناامیدی پزشكان مرا به خانه آوردند و در همان اتاق خشتی گنبدی كوچك خواباندند. تمام دوستان و آشنایان به جز تعداد معدودی كه بعضی از آنها اكنون زنده هستند و شاهد ماجرا می باشند، بقیه مرا ترك كردند. هر كس چیزی برایم تجویز می كرد. بعضی شراب كهنه را تجویز می كردند. ولی من كه همیشه از خداوند متعال می خواستم، مرا شفا دهد، گفتم چنانچه بمیرم و شراب مرا نجات دهد، حاضر نیستم شراب بخورم. زیرا امام صادق علیه السلام فرمودند: در حرام شفا نیست.


از همه چیز و همه كس دل بریده بودم و هیچ چیزی برام معنی و مفهومی نداشت. دیگر دارو هم نمی خوردم و به دكتر مراجعه نمی كردم . از همه جا دل كنده بودم و از همه مایوس، ولی تنها نور امید در دلم به مولایم امام حسین علیه السلام بود. انتظار می كشیدم كه آقا به من نظر لطف كند.


همه برایم دعا می كردند ، حتی در مساجد، مردم شفای مرا از خدا می خواستند.


به بركت همین دعاها حضرت ابا عبدلله الحسین علیه السلام به من نظر كردند، شب و روز چشمم به در اتاق دوخته شده بود كه آقا بیایند. ماه محرم پدیدار شد و هر روز امید من بیشتر می شد. تا اینکه صبح روز هشتم محرم، ناگهان دیدم یك كبوتر سفیدی لب بام خانه ام نشست. با خود گفتم خدایا این كبوتر كه سه طوق بر گردن، یكی به رنگ سبز، یكی سفید، و دیگری قرمز ، پا و پنجه ای بلند داشت . خیلی زیبا بود، قاصد حسینی است؟ خدایا اگر این كبوتر برای نجات من فرستاده شده، بیاید كنار تختم. ناگاه كبوتر آمد و زیر تخت من رفت. من آرامش پیدا كردم. ساعتی بعد، مادرم وارد اتاق شد. در حالی كه دستمالی در دست داشت، گفت:پسرم این دستمال آغشته به اشك بر امام حسین و دستمال را به سینه من مالید. نمی توانستم حرف بزنم. با اشاره به مادرم فهماندم كه مهمان دارم. در زیر تخت است. مادرم برای كبوتر آب و دانه آورد. اما كبوتر چیزی نخورد و صدایی از او شنیده نمی شد. سرش را زیر بالش كرده بود.


شب شانزدهم محرم شد. دلم بسیار شكست. گفتم آقا روز عاشورا تمام شد، چرا به من جواب نمی دهی؟


درب اتاق را از بیرون روی من می بستند و هر كس دنبال كار خودش می رفت. یك وقت چشمهایم را روی هم گذاشتم. در عالم مكاشفه، دیدم سقف اتاق شكافته شد. آقایی همانند یك پارچه نور، تشریف فرما شدند و روی صندلی چوبی كنارم نشستند (هنوز هم آن صندلی باقیست) از تخت با همان حال ضعف پایین آمدم و با یك دست بازوی آقا را گرفتم و دست دیگرم را روی شانه آن حضرت قرار دادم و هی می گفتم: به!به! به صورت عالم نگاه كردن عبادت خداست. ایشان به من لبخند می زدند. عرض كردم:شما چه كسی هستید؟


آقا فرمودند:چه كسی را صدا می زدی؟


گفتم: من آقا امام حسین را می خواستم.


فرمودند : من امام حسینم، از ما چی می خواهی؟


گفتم:آقا شما خود می دانید من چی می خواهم .


در همین حال، دوباره سقف اتاق شكافته شد و دو دست قطع شده در حالی كه داخل بشقابی بود، روبروی آقا حاضر شد . نگاه كردم دیدم این دستها بدن و سر ندارد.


آقا فرمودند : به من نگاه كن و از ما چیزی بخواه.


گفتم:خود شما می دانید چه می خواهم.


فر مودند: هر چه خواستی، ما به تو دادیم.


گر طبیبانه بیایی به سر بالینم


به دو عالم ندهم لذت بیماری را


بعد فرمودند بلند شو برویم!


آقا دستم را گرفت و به مسجد خواجه ی خضر كرمان بردند، در حالی كه دو دست بریده نیز در كنار آن حضرت بود. دیدم منبری بسیار زیبا وجود دارد و مسجد مملو از افرادی كه همه ی انها یك پارچه نور بودند. وقتی آقا وارد شدند، همه از جا بلند شدند. من هم جلو ایشان ایستاده بودم و می گفتم: به!به! نظر به صورت عالم عبادت است. عرض كردم آقا شما كجا بودید اینجا تشریف آوردید.


ناگهان از آن حال بیرون آمدم. دیدم در اتاق خودم هستم. ولی داخل اتاق بوی عطر و گلاب و بوی تربت سید الشهدا فضا را پر كرده است و كبوتر از زیر تخت بیرون آمده و با صدای بلند می خواند و به دور من می چرخد. احساس كردم بدنم سبك شده. دست به شكمم كشیدم، دیدم سالم است. فوری از تخت پایین آمدم. چون درب اتاق را از پشت بسته بودند، در زدم. مادرم در را باز كرد و مرا بغل كرد و گفت: چه خبر است؟ در این اتاق چه اتفاقی افتاده كه این همه بوی خوش و عطر تربت می آید؟ همه تعجب كردند كه من چگونه بر خاستم. گفتم:آقا امام حسین مرا شفا داده. با صدای بلند و اشك چشم فریاد یا حسین می زدم. آمدم در حیاط منزل، احساس كردم باید به دستشویی بروم. بعد از 4 سال برای اولین بار با پای خودم به دستشویی رفتم. مقدار زیادی چرك و خون از من دفع شد. و بدنم كاملا راحت شد. سبك شدم. تمام ورم های بدنم فرو نشست. حتی دو طرف بدنم كه از شدت ورم فتق كرده بود خوب شد. آن گاه وضو گرفتم و همه اش یا حسین می گفتم و گریه می كردم تا صبح شد. همسایگان تصور می كردند من مرده ام و برای من بستگانم گریه می كنند. بعضی از آنها صبح به عنوان تشییع جنازه من آمدند. دیدند من سالمم و شفا گرفتم. همدیگر را خبر كردند تا شفا یافتن مرا ببینند. برایم لباس و كفش آوردند. تصمیم گرفتم ظهر آن روز برای نماز جماعت به مسجد جامع كرمان بروم. اول ظهر در صف جماعت شركت كردم. تا به امامت مرحوم آیت الله صالحی نماز را به جماعت بخوانم. در بین دو نماز، دو نفر از افرادی كه چند روز قبل به عیادت من آمده بودند، در دو طرف من نشسته بودند و با تعجب به من نگاه می كردند. یكی به دیگری گفت: این جوان چقدر شبیه آقا ماشاالله است. دیگری گفت: بیچاره آقا ماشاالله در حال مرگ است، كارش تمام است، خدا او را شفا بدهد. من گفتم : خودم ماشاالله نجارهستم و خداوند به عنایت امام حسین مرا شفا داد. مردم فهمیدند. دورم جمع شدند و می خواستند لباسهایم را پاره كنند، ولی آیت الله صالحی و عده ای دیگر مانع شدند.


روز بعد دكتر وكیلی كه سال ها مرا معالجه می كرد، متوجه شد مرا به بیمارستان فرستاد و یك آزمایش و عكسبرداری كامل از من انجام داد. دكترها متعجب شدند و دكتر هرمان آلمانی به دكتر وكیلی گفت: چه دارویی برای این تجویز كردی كه خوب شده. بگو تا ما برای همه ی مریض های مثل او تجویز كنیم؟ اما دكتر وكیلی جواب داد: جد من ، ابا عبدالله الحسین علیه السلام، او را شفا داده. تمام دكترها و پرستارها كه وضع مرا دیده بودند، شروع به گریه كردند.


دكتر هرمان آلمانی گفت: این آقا از یك بچه ای كه تازه متولد می شود، سالم تر است.


بعد از شفا یافتنم، كبوتر سفید 4 ماه در منزل من بود و صبح روز شهادت صدیقه ی كبری فاطمه زهرا علیها السلام، داخل حیاط نشسته بودم كه كبوتر هم آمد كنارم نشست و بعد از چند لحظه، پرواز كرد و به دور حیاط چرخید و بر لب بام جایی كه روز اول وارد شده بود، نشست. من به كبوتر نگاه می كردم و اشك می ریختم كه ناگاه پرواز كرد و رو به قبله به سوی آسمان بالا رفت. آن قدر به او نگاه كردم تا از دیده ی من غایب شد. فوری رفتم به منزل مرحوم حجه الاسلام حاج آقا طاهری كه آن روز، روضه داشتند. عده ای از علما و روحانیون نشسته بودند و چون مرا مضطرب دیدند، سوال كردند: چرا ناراحتی؟ گفتم: كبوترم رفت. آقایان گفتند: آقا ماشاءالله ، نگران نباش ، ماموریتش تمام شده. من قلبم آرامش پیدا كرد.


دستور روضه خوانی از جانب ابا عبدالله الحسین


یك سال بعد، روز هشتم محرم همان روزی كه سال قبل قاصد حسینی كبوتر سفید به خانه ام آمده بود. دلم می خواست در منزل روضه خوانی بر پا كنم ولی قدرت مالی نداشتم. با چشم اشكبار، وارد اتاق مخصوص شدم"شفا خانه" و گفتم آقا امام حسین می خواهم روضه خوانی بر قرار كنم. میل دارم منبر بسازم و در مساجد بگذارم ( كه تا كنون متجاوز از صد ها منبر ساخته ام كه یكی از آنها در مسجد مقدس جمكران است) دوست دارم غذا طبخ كنم و به عزا داران بدهم. بعضی گفتند بگذار سال آینده. مادرم می گفت: كسی كه چیزی ندارد، بهتر است جلسه روضه ی مختصری را در مسجد الرضا كه در نزدیكی خانه مان است، بر پا كند. من گفتم مادر! باید روضه را داخل همین منزل بخوانم، آن هم منزلی كه امام حسین تشریف آوردند. می خواهم همین جا خیمه بزنم.


شب نهم(شب تاسوعا) كه مصادف با شب جمعه بود، خوابیدم. در عالم رویا دیدم ، نوری از آسمان با زمین آمد و همان آقایی كه سال گذشته مرا شفا دادند، وارد حیاط شدند. عبایی بر دوش و نعلین زردی به پا داشتند و من با حالت ادب دست به سینه مقابل شان ایستادم. آقا لبخندی به من زدند و عبا را از بدن بیرون آوردند و روی زمین گذاشتند.


من گفتم: آقا برای چه از در بسته آمدید؟


فرمودند: مگر نمی خواهی روضه بخوانی؟ آمدیم به تو كمك كنیم. برو یك جارو بیاور.


من ناراحت شدم كه چرا آقا جارو كنند. خودم جارو می كنم. از طرفی فكر كردم جاروهای ما تمیز نیست تا به دست مبارك آقا بدهم. یك وقت دیدم دوباره نوری داخل منزل آمد كه محله را روشن كرد كه قابل وصف نیست. دیدم جاروی زیبا به دست آقا داده شد و آقا مقداری از حیاط را جارو زدند و بعد با دست مباركشان اشاره كردند كه منبر را اینجا بگذار. تو روضه بر پا كن ما تو را كمك می كنیم. من خانمم را صدا زدم كه بیا از آقا پذیرایی كن. دوباره نور شدند و پرواز كردند. به ساعت نگاه كردم ، دیدم ساعت دو نصفه شب است و عجیب آنكه شبی هم كه آقا شفایم داد، ساعت دو بامداد بود. باز هم تا صبح "یا حسین یا حسین" گفتم و گریه كردم. عرض كردم آقا ممنونم كمك كردید،راحت شدم. اذان صبح شد نماز خواندم. بعد از نماز صدایی در خانه بلند شد. در را باز كردم. دیدم آقای حاج صادق مهرابیان است. او دعای كمیل را از حفظ بود و از دوستانی بود كه دوران نقاهت و مریضی به من كمك می كرد. دست بر گردنم انداخت و گفت: می خواهی روضه بخوانی؟


گفتم شما از كجا فهمیدی؟


گفت آنچه تو در خواب دیدی من هم دیدم.


مقداری قند و چای داد و گفت این ها را آقا امام حسین برایت حواله كرده. ناراحت نباش. من حاج آقا موحدی را دعوت می كنم و روضه را برگزار می كنیم.


بعد یكی از همسایه ها گفت: می خواهی روضه بخوانی؟ من به دلم گذشته كه بلندگو و زیلو را من می آورم. وسایل را آوردند و روضه خوانی را بر پا كردم. از روز اول مجلس بسیار عجیبی شد. جمعیت فراوانی آمدند. علما نیز شركت كردند و اكنون حدود چهل سال از این مجلس با شكوه می گذرد كه هر ساله جمعیت زیادی از عاشقان و شیفتگان حسینی از شهرهای مشهد،قم،تهران،یزد،و.... در این عزا خانه شركت می كنند و علما، وعاظ و مداحین اهل بیت ادای وظیفه می نمایند، و مجلسی كم نظیری است. بعضی هم در این مجلس حاجت گرفته اند.


حتی یك جوان زرتشتی شفا گرفت، در حالی كه مادرش در این خانه متوسل به قمر بنی هاشم شده بود، و صدا می زد. آقا دو دست قطع شده شما در این منزل آمده بچه ام را شفا بده. زن می گوید: وقتی به خانه رفتم، دیدم جوان فلجم نشسته. دست بر گردنش انداختم و گفتم چی شده؟ گفت مادر آقایی با دو دست قطع شده آمد و فرمود مادرت خانه ماشاالله نجار به ما متوسل شده است. حالا از جا بلند شو! و من هم نشستم و آقا كه سوار اسب بود در حالی كه دست نداشتند، تشریف بردند. و به بركت این كرامت آنها به شرف اسلام مشرف شدند.


و باز چندین خانم كه 18 و 12 سال ازدواج كرده بودند و بچه دار نمی شدند، از این شفا خانه نتیجه گرفتند و بچه دار شدند.


هر ساله مقداری گلاب از آستانه مقدسه ثامن الحجج علی بن موسی الرضا علیه السلام حواله این مجلس می شود كه عزاداران با شور و هیجان خاصی و با شیون و ضجه و ناله از این گلاب استفاده می كنند. این گلاب به وسیله ی مرحوم حاج آقا حسین بزرگزادگان كه از خادمین حرم مطهر امام رضا علیه السلام بودند، حواله این مجلس می شد كه هنوز هم هر ساله خادمین مطهر این گلاب را می آورند و آن مرد مخلص امر كردند 18 روز به تعداد سن مادر معصومین روضه خوانده شود و گلابدان مخصوص از آستانه مقدس آوردند كه خود آقای حاج ماشاالله این گلاب را بین عزاداران می پاشند و هیجان خاصی به مجلس می دهند.



آقای سازگار، مداح اهل بیت، درباره شفای ایشان سروده اند:


آن روز كه مرگ را به بستر دیدم
از لطف حسین زنده تر گردیدم


در بین همین اتاق مولایم را

با دست بریده ی برادر دیدم


بنشسته به روی صندلی مولایم

آن تشنه ی كربلا را دیدم


كردم چه نظر بروی زیبای حسین

نوری ز جمال كبریایی دیدم


گفتم چه خوش است دیدن روی نكو

به به كه به كلبه ام صفا را دیدم


در مكه و در منی، عجب غوغایی است

دربستر خود، نور خدا را دیدم "

   

مدیر انجمن حوزه علمیه 

تماس بامن:

forum:www.mahdiyavar.mihanbb.com

e-mail:ya_lasaratelhosain@yahoo.com


 

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.
  • وبگردی