• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 374)
پنج شنبه 16/6/1391 - 17:24 -0 تشکر 545929
مردی كه با چشمهایش حرف می‌زند

بر گرفته از  http://www.daneshsara.net/adabi/mardi-ke-ba-cheshmhayash-harf-mizad.html ظریف دبیر دبیرستان

جای جای خوزستان رد پای مردانی برجا است كه یا رفته‌اند و یا اگر مانده‌اند زخمی بر جان دارند. زخمی بر جای؛ آن‌جایی از جان را كه باخته‌اند.

"عبود انصاریان" هم مانده است با زخمی بر جان. او جرأت جانبازی داشت و باختن جان چه جراتی می‌خواست!

او جانباز 70 درصد است. قطع نخاع گردنی‌ است و این یعنی تنها گردن او توانایی حركت دارد و بقیه تنش فلج است. مهمان اویم و او پشت شیشه در ورودی خانه نشسته بر صندلی چرخدار به استقبال می‌آید. چشمهای او همه چیز او است. چشمهایش جلو می‌آیند. دستی به تعارف می‌كشند و دعوت می‌كنند.

پنج شنبه 16/6/1391 - 17:25 - 0 تشکر 545931

پیش از باز شدن در اتاق، در سایه‌ای كه پشت شیشه بر او افتاده چشمهایش را می‌بینم؛ چشمهایی كه لبریزند و خیلی حرف است كه تنها یك نگاه این همه حرف داشته باشد. مردی كه با چشمهایش حرف می‌زند.


همیشه باید از یك جایی آغاز كرد. از او می‌خواهم از یك جایی از آن روزهایش برایم آغاز كند. وقتی سر حرف باز شود دیگر مهم نیست از كجا شروع كرده‌ایم، حرفها پیش می‌روند. می‌خندد و با لهجه خوزستانی می‌گوید: " من خیلی بدشانس بودم! وقتی مجروح شدم 2 ماه بود كه رفته بودم جبهه، جزیره مجنون بودیم، ..."

پنج شنبه 16/6/1391 - 17:26 - 0 تشکر 545932

"دی 65 از شادگان اعزام شدیم. متولد شادگانم ولی بزرگ شده خرمشهر. جنگ كه شروع شد، ساكن شادگان شدیم. 19 سالم بود. دی اعزام شدیم، ششم اسفند مجروح شدم."


آرام تعریف می‌كند: "اعزاممون كردن پادگان حمیدیه. روزای جنگ بود، به خاطر عملیات و نیاز جبهه، دوره آموزشی خیلی كوتاه شده بود. معمولیش 45 روزه ولی بعد از 10 روز گفتن به نیرو نیاز دارن. بردنمون جزیره مجنون. تو اون 10 روز فرصت نشد چیز زیادی یادمون بدن، ولی خودم قبل سربازی سه ماه رفته بودم جبهه. داوطلبانه از شادگان رفته بودم.


توی جِزیره مجنون كارمون دیده‌بانی بود، روی دكل. اطلاعاتی‌ها توی جبهه دو گروه بودن، یه گروه كه می‌رفتن توی خاك عِراق و اطلاعات می‌گرفتن، یه گروه هم كه ما بودیم، از رو دكل دیده‌بانی می‌كردیم. منطقه رو زیر نظر داشتیم. هر چی می‌دیدیم یادداشت می‌كردیم و به قرارگاه‌مون اطلاع می‌دادیم.

پنج شنبه 16/6/1391 - 17:27 - 0 تشکر 545933

ما در تیپ 62 خیبر و گروه دیده‌بانی 12 نفر بودیم، بعد از من، تیپ‌ ما اعزام شد برای عملیات فاو. هر كی هم رفت فاو دیگه برنگشت. همسنگرام بودن. از این 12 تا، سه تامون زنده مونده‌ایم. یكشیون بچه شادگانه، همیشه بهم سر می‌زد، ..."


ابروهایش را با سوال بالا می‌برد و انگار كه دارد دلیلش را می‌پرسد، سرش را تكان می‌دهد و می‌گوید: "ولی یه مدتیه كه نمیاد."


"22 ساله كه از مجروحیتم می‌گذره. وقتی می‌رفتم فكرشو می‌كردم كه مجروحیت هم هست. یه دوست خیلی صمیمی داشتیم، قبل از من رفت سربازی. یك گلوله خورد كنارش، یكی از پاهاش متلاشی شد، می‌خواستن پاشو قطع كنن، هی مخالفت می‌كرد. می‌دونستم كه امكانش هست كه پیش بیاد، ولی سرباز وظیفه بودیم، وظیفه بود كه بریم."

پنج شنبه 16/6/1391 - 17:39 - 0 تشکر 545946

او حرف می‌زند ولی همه جا ساكت است، انگار هوای سكوت خانه‌شان سنگین شده و نشسته روی نفس كشیدنم. می‌خندم كه نفس از حنجره‌ام خارج شود، لا به لای خنده می‌پرسم: "به فكر سربازی نرفتن نیفتادید؟ نخواستید سرباز فراری بشین تا جنگ تمام بشه و آبها از آسیاب بیفته؟"


جدی با صدای آرامش می‌گوید: "به فكرم خورد، نه كه نخورد، ولی ما كه فرار نمی‌كردیم."


این پا و آن پا می‌كنم و آخرش می‌پرسم: " ششم اسفند چی؟ چی شد؟" و بلافاصله توی حرف خودم می‌پرم كه: "اگر تعریف كردنش سخت نباشه."

پنج شنبه 16/6/1391 - 17:40 - 0 تشکر 545949

انگار دارد كتابی را ورق می‌زند تا صفحه‌ ششم اسفند را پیدا كند، مكث می‌كند و صفحه را كه پیدا می‌كند می‌گوید: "اون روز دیده‌بان بودم. سر دكل بودم كه گلوله خورد پایین دكل. از بالا افتادم پایین. دكلمون 80 ـ 70 متر بود. ستون فقراتم از گردن آسیب دید و نخاعم قطع شد. بعد از اون روز، سیستم اعصابم از كار افتاد و دیگه نتونستم از زمین بلند بشم."


"دیگر نتوانستم از زمین بلند شوم" یعنی از 6 اسفند 65 تا امروز كه روزی از فروردین 88 است، او روی پاهایش نایستاده است.

پنج شنبه 16/6/1391 - 17:42 - 0 تشکر 545950

آن همه ولوله حمله و آتشبار و خمپاره را در سكوت این خانه آرام و آراسته تصور كردن مشكل است.


"جایی كه ما بودیم توی جزیره مجنون، تقریبا 100 متر پشت خط مقدم بود. سرخط كسی نبود. یه مسیری به طول پنج، شیش كیلومتر خالی از نیرو بود. ما 12 نفر پای دكل توی منطقه تنها بودیم. بعد از اتفاقی كه برام افتاد، نمی‌شد برسوننم پشت خط. یه موتورسیكلت داشتیم كه صفحه كلاجش سوخته بود. یه بی‌سیم هم داشتیم ولی فركانسشو به ما نداده بودن. از قرارگاه كلی دور بودیم، توی اون منطقه هم كسی تردد نمی‌كرد كه بچه‌هامون ازش كمك بگیرن. پنج، شش ساعت همون جا افتاده بودم. 2 تا از بچه‌ها پیاده رفتن تا قرارگاه. آمبولانس كه نبود، یه نیسان آوردن و با پتو گذاشتنم توی نیسان و آوردنم سوسنگرد.


بی‌هوش بودم. توی بیمارستان سوسنگرد نمی‌دونم چند تا آمپول بهم زدن كه خوابیدم. از اون جا انتقالم دادن به بیمارستان گلستان اهواز.

پنج شنبه 16/6/1391 - 17:43 - 0 تشکر 545951

نمی‌دونم چه قدر گذشته بود. توی بیمارستان برای یه لحظه بیدار شدم. چشمامو باز كردم. پنج، شش نفر بالای سرم بودن، فهمیدم توی اتاق عملم. داشتن تراكشن می‌زدن به سرم. روی كمرم خوابیده بودم. تراكشن یه وزنه‌ایه كه باهاش سر رو می‌كشن كه مهره‌های گردن از هم باز بشن و جا بیفتن. برای این كار، جمجمه رو از سمت راست و چپ با دریل سوراخ كرده بودن كه دستگاه به سرم وصل بشه.


یكی‌شون گفت: چشماشو باز كرد! یهو یه ماسك آوردن و گذاشتن رو صورتم و دوباره بی‌هوش شدم. روز بعد بردنمون شیراز. اون روزها، موقع عملیات كربلای 5 بود. مجروح‌ها خیلی زیاد بودن. ما رو جمع كردن و با برانكارد گذاشتن توی یه اتوبوس. اتوبوس صندلی نداشت. از بیمارستان گلستان منتقلمون كردن پایگاه هوایی امیدیه و از اون جا هم با هواپیمای c_130 اعزام شدیم شیراز.

پنج شنبه 16/6/1391 - 17:44 - 0 تشکر 545952

توی فرودگاه شیراز از سربازها برای انتقال مجروحان كمك می‌گرفتن. از شادگان، من و یكی از دوستام با هم اعزام شده بودیم، كه من از طرف سپاه رفتم حمیدیه و او اعزام شد نیروی هوایی شیراز. وقتی سربازها داشتن ما رو تخلیه می‌كردن از یكیشون پرسیدم: "سالم رخیصی" رو می‌شناسی؟ گفت: ها، چرا، از بچه‌های خودمونه. گفتم: بهش بگو كه عبود انصاریان این جایِه، بگو برام اتفاقی افتاده.


از پایگاه هوایی بردنمون بیمارستان نمازی شیراز. شبش دوستم اومد بالای سرم... "

پنج شنبه 16/6/1391 - 17:45 - 0 تشکر 545953

و چشمهایش از لذت دیدن نگاه آشنای دوست، برق می‌زند. روشنایی چشمهایش خیس و براق است، احساس می‌كنم آن شب بعد از رفتن سالم، راحت خوابیده، انگار نه انگار كه یكی دو روز گذشته، آن همه بلا را از سرگذارنده است. آرام، انگار كه در اتاق خانه‌شان در شادگان در هوای نفس‌های برادری كه كنارش به خواب رفته، دراز كشیده، نه بیمارستان نمازی در كار است و نه شیراز و نه جزیره مجنون و نه هیچ چیز دیگری.


"نمی‌تونستم براش توضیح بدم چی به سرم اومده. دو تا لوله گذاشته بودن توی دهنم، یكی بِرای ساكشن ریه‌هام، دومی هم نمی‌دونم برای چی بود. فكر كنم برای غذا بود، چون نمی‌تونستم هیچی قورت بدم. دستام رو هم بسته بودن، چون لوله‌ها اذیتم می‌كردن و می‌خواستم درشون بیارم. دستاوه بسته بودن كه نتونم.

پنج شنبه 16/6/1391 - 17:46 - 0 تشکر 545956

دو ماه توی بیمارستان نمازی بودم. بعد هم مرخصم كردن، گفتن نمی‌شه كاری بِرات انجام بدیم. اینو گفتن ولی گولم هم زدن. دكتر اعرابی، دكترم بود. همش از حال و وضعم ازش سوال می‌كردم. وقتی مرخصم كردن گفتمِش: خوب دكتر، حالا ما كی خوب می‌شیم؟ گفت: سه سال طول می‌كشه. گفتم: اوووووو ... سه سال؟ خیلیه. دكتر دلداریم می‌داد، گفت: می‌ری روی ویلچر، می‌ری و میای، می‌ری بیرون، مردمو می‌بینی. همین جوری كه نمی‌مونی.


به امید سه سال برگشتم. بعد از چهار، پنج سال فهمیدم كه تا آخر عمرم باید این طوری زندگی كنم."


گفتم: "دكتر می‌خواست روحیه بده." با خنده‌ای به تلخی زهر می‌گوید: "دیگه روحیه‌ای نبود، ولی وقتی گفت سه سال، امید داشتم كه راه بیفتم ولی بعد دیگه گفتم باید این واقعیتِه قبول كنم."

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.