• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 262)
پنج شنبه 16/6/1391 - 11:58 -0 تشکر 545388
گفتگو با خانم اکبرنژاد, همسر سردار شهید سید محمد جهان آرا

همسر سردار شهید سیدمحمد جهان آرا، فرمانده پیروزمند سپاه خرمشهر

ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته،

خون یارانت پرثمر گشته، آه و واویلا ...

نوای اشک بر نبود سیدمحمد جهان آرا، را همان زمان که مزه فتح خرمشهر در قلبمان لانه کرد، زمزمه کردیم. تمام ایران همنوا مژده فتح را به سردار پیروزمند مقاومت خونین شهر می داد. اولین مرثیه در مسجد جامع خرمشهر به یاد سردار خونین پیکر، عباس علمدار ولایت، شهید جاودان خرمشهر، عاشق ترین مرد دیار نور و شیداترین قلب عاشق، خوانده شد.

در سالروز گرامیداشت دفاع مقدس و شهادت شهید جهان آرا در هشتم مهرماه و به پاس دلاورمردی های شهید جاودان خرمشهر و به پاس پایداری نوزده ساله همسری که هنوز یاد شهید را جاری در مسیر ولایت می بیند، شمه ای از حضور را در کلامش به نظاره می نشینیم.

با تشکر از فرصتی که در اختیار ما گذاشتند و به امید پیروزی و ظفر در راهی که برگزیده اند.

پنج شنبه 16/6/1391 - 12:0 - 0 تشکر 545389


پیام زن: لطفا ضمن معرفی خودتان شمه ای از تحصیلات و وضع خانوادگی و فعالیتهایتان در قبل از پیروزی انقلاب را بفرمایید.


من اکبرنژاد، متولد 1335 و لیسانس زیست شناسی از دانشگاه تربیت معلم تهران هستم. در مورد فعالیتهای قبل از انقلاب، از سال 1353 و از زمانی که وارد دانشگاه شدم، مسایل فکری، بخصوص شیوه مطالعاتی ام شکل گرفت.


قبل از آن برنامه های فکری ام منظم و حساب شده نبود. در دانشگاه با بچه های انجمن اسلامی ارتباط داشتم و می توانم بگویم با توجه به نظام مطالعاتی و برخوردهای تجربی که داشتم، توانستم راهم را انتخاب کنم و به لطف خدا و با عنایتی که به من در این زمینه داشت، مصمم در ادامه راه باشم. در سطح دانشگاه فعالیتهای ما در باره مسایل فکری دانشجویان بود و در روشنگری های مسایل رژیم پهلوی، در جلسات سخنرانی و برقراری تظاهرات در دانشگاه، بخصوص سال 1355 زمانی که قرار بود حجاب را در دانشگاه حذف کنند، به اتفاق دانشجویانی از دانشگاههای دیگر فعالیت گسترده ای جهت روشن کردن ذهن مردم خارج از دانشگاه به خصوص بازار و قم، در باره مسایلی که ممکن بود بعد از برداشتن چادر داشته باشیم، انجام دادیم؛ که الحمدللّه نتیجه داد و در مورد حذف چادر، دانشگاه کار را رها کرد و زیاد حساسیت نشان نداد، ولی برخوردها ادامه داشت.


سال 54 در خیابان انقلاب به من مشکوک شدند و به خاطر داشتن اعلامیه حضرت امام(ره) به اتفاق یکی از دوستان دستگیر شدم و به زندان افتادم. مدت زیادی در کمیته نبودم و حدود دو ماه زندان بودم و بعد مرا آزاد کردند. بعد از آزاد شدن توانستم آگاهی های بیشتری به دست بیاورم. جمله ای شاه داشت و فکر می کنم تنها جمله حقی بود که آن زمان ذکر کرد؛ گفته بود: وقتی دانشجویان را می گیرند، شاید چیزی حالیشان نباشد، ولی وقتی از زندان در می آیند، هر کدام در کار خود عالِمی می شوند. واقعا این جمله درست بود. زندان در زمان رژیم، محیطی برای آگاه و مصمم شدن در کار بود. وقتی از زندان آزاد شدم، نسبت به گذشته، در کار و برخورد و حرکتهایم مصمم تر شده بودم.


مطالعات و برخوردهایم با مسایل را بیشتر کردم، به طوری که بعد از آزادی و در اواخر سال 56 توانستم با شهید جهان آرا ارتباط برقرار کنم.


از سال 54 که در زندان بودم، با خاله ایشان ـ که هم سن خودم بود ـ هم بند بودم و از آنجا تا اندازه ای با افکار جهان آرا و گروه منصورون که ایشان (شهید) جزء آن بودند، آشنا شدم. بعد از آزادی خاله ایشان از زندان، از طریق وی با شهید جهان آرا ارتباط برقرار کردم.


در سال 57 که راهپیمایی ها اوج گرفت و آقای طالقانی از زندان آزاد شد، مجددا به زندان افتادم و به اوین منتقل شدم. آن زمان آن دسته از دانشجویانی را که احساس نگرانی نسبت به آنها داشتند، حدود سه هفته دستگیر می کردند تا مقداری مسایل تخفیف پیدا کند و بعد از راهپیمایی، آنها را آزاد می کردند. رژیم پهلوی و ساواک در زندان خواستند نشان دهند تا چه حد برگشته اند و معتقد به مسایل مذهبی هستند؛ راهپیمایی ایام محرم بود، روز عاشورا را در زندان با وضع خاصی برگزار کردند و تظاهری نسبت به عاشورا داشتند تا نشان بدهند معتقد به مسایل مذهبی هستند و مردم آنها را وارونه نشان می دهند! اما سیر تظاهرات مشخص بود و حنای آنها رنگی نداشت.


بعد از آزادی از زندان، در راستای اهداف انقلاب، با دوستانم برنامه هایی در مساجد داشتیم، به خصوص در مسجدی که در خیابان هاشمی بود. همکاری می کردیم تا در موقع لزوم بتوان از برنامه ها استفاده کرد. برنامه ها تشکیلاتی نبود و تا اندازه ای پراکندگی داشت، به خاطر اینکه همه علاقه مند بودند و در هرجایی، مشکلی و مسأله ای بود، هر کس می خواست گوشه ای را بگیرد و همکاری و کمک داشته باشد.



پنج شنبه 16/6/1391 - 12:1 - 0 تشکر 545390


در باره چگونگی ازدواج با شهید و معیارهایتان را برای ازدواج بفرمایید.


سال 58 با جهان آرا ازدواج کردم. چند ماه قبل از آن، با هم در زمینه مسایل فکری، صحبتهایی داشتیم و احساس می کردیم در مورد مسایل فکری، هماهنگی و تفاهمهایی در ما هست، از این رو ازدواج ما به وقوع پیوست.


معیار ازدواج من این بود که باید با هدف انجام گیرد و فردی را که انتخاب می کنم، معیارش اسلام باشد و اصول اسلامی را در عملکردش نشان دهد و معتقد باشد که زندگی ساده و توأم با اهداف اسلام داشته باشد. الحمدللّه این صفات را در شهید جهان آرا دیدم. در مورد ازدواج، دو جلسه صحبت کردیم و اصولی را قرار گذاشتیم. اصول بر این مبنا بود که هر کس در هر عملی که در زندگی می خواهد انجام دهد، معیار اسلام را در نظر داشته باشد، نه اینکه طرف مقابل خوشش بیاید. اگر اسلام تایید کند، آن کار انجام شود. هر دو روی این جریان به توافق رسیدیم و بدون اینکه اصول پیچیده ای را برای ازدواج انتخاب کنیم، با وضع ساده ای، بر مزار برادر شهیدش در بهشت زهرا، علی جهان آرا که زیر شکنجه ساواک به شهادت رسیده بود، عقد کردیم. مراسم خیلی ساده ای در منزل با حضور دوستانِ خانواده شهید و خانواده ما برقرار شد، بدون هیچ گونه تشریفات و تجملاتی که احیانا بعضی در زندگی داشتند.


ازدواج با یک حلقه و مراسم ساده انجام شد. در این مراسم، چیزهای والایی وجود داشت. مهمتر از همه افکار و اهداف شهید بود که برای من خیلی ارزش داشت. عملکرد او نشان دهنده این بود که تا چه اندازه معتقد به هدفش است، تا چه اندازه خدا را در تمام مسایل زندگی می دید و او را ناظر می دانست و هیچ کاری را بدون اینکه خدا را در نظر بگیرد، انجام نمی داد.


این جزء مسایلی بود که زندگی ما را خیلی پربار می کرد و دیگر نیازی به سایر مسایل در کنار آن نبود؛ مسایلی مثل خرید یا سنتهایی که در جامعه بود. من به خرمشهر رفتم و زندگی ساده ای را در آنجا شروع کردیم.



پنج شنبه 16/6/1391 - 12:2 - 0 تشکر 545391


پیام زن: در باره زندگانی، فعالیتها و سوابق شهید جهان آرا برای ما صحبت کنید.


با اطلاعاتی که به من داده است، نکاتی را مطرح می کنم. در سال سوم دبیرستان، شش ماه به زندان می افتد که به گفته خودش دایم در زنجیر بوده است. ابتدا خانواده با فعالیتهای او مخالفت می کرده اند که به خاطر سیستم جامعه بوده است، اما کم کم همگام با او راه را پیش می گیرند. بعد از آزادی، در رشته مدیریت، در دانشگاه تبریز قبول می شود و مدتی را آنجا به سر می بَرَد. عضو گروه منصورون بود و رژیم به دنبال او بود. مجبور می شود دانشگاه را رها کند و زندگی مخفی را در پیش بگیرد. در تمام دوران زندگیِ مخفی فعالیتهایی را با گروه داشته و در شاخه های فرهنگی و نظامی مشغول فعالیت بوده و غیر از برنامه های گروهی، برنامه های منسجمی در زمینه خودسازی داشته و روی قرآن خیلی کار کرده بود.


بعد از انقلاب که وضعیت گروهها روشن شد، برای تشکیل سپاه خرمشهر فعالیت می کند. او یکی از بنیانگذاران سپاه خرمشهر بود. قبل از تشکیل سپاه، در مقابله با تشکیل نیروهای خلق عرب در خرمشهر فعالیت داشت. در آن زمان عراق از طریق بعضی از عمّال خود مشکلات خاصی را ایجاد کرده بود.


بعد از تشکیل سپاه، به عنوان معاون عملیات و سپس فرمانده سپاه خرمشهر کار را ادامه داد. آن زمان که فرمانده سپاه بود، وارد خرمشهر شدم. شب و روز وقتش را در سپاه می گذراند. البته این مسأله با توافق طرفین بود. هر دو قبول داشتیم نیاز است در آنجا وقت بیشتری صرف شود. من در آن زمان مسؤولیت فرهنگ و هنر خرمشهر را عهده دار بودم و در آموزش و پرورش دبیر بودم. به اتفاق چند تن از دوستان کتابخانه عمومی خرمشهر را در دست داشتیم و برنامه ریزی آنجا و برنامه های فرهنگی را در روستاهای مرزی خرمشهر انجام می دادیم.



پنج شنبه 16/6/1391 - 12:3 - 0 تشکر 545393


خانواده تا چه حد همراه شما بودند؟


در آن زمان وقتی راه انتخاب می شد، معمولاً خانواده خیلی هماهنگ با انتخاب فرد نبودند، چون از طرفی نگران بودند بچه ها بخصوص دخترها با ساواک درگیر و مجبور شوند با مسایل خاصی که ممکن بود ساواک ایجاد کند، دست و پنجه نرم کنند.


به همین خاطر من با خانواده خیلی همفکری نداشتم. البته بعد از شهادت ایشان، خانواده خیلی کمک من بودند و شهادت در آنها تأثیر مثبتی داشت و توانست هماهنگی را ایجاد کند. با ایشان خانواده شان هماهنگ عمل کرده و توانسته بودند در مسایل مختلف بخصوص زندگی مخفی ایشان همکاری داشته باشند. یکی از خواهران ایشان که ازدواج کرده بود، کمک مالی زیادی به ایشان می کرد و خودشان هم در مسایل فکری بر خانواده اِشراف داشتند. حتی در حد نامه و پیامی که توسط دوستان برایشان می فرستادند، کار می کردند و این رابطه باعث شده بود خانواده شان دارای رشد فکری باشد. خود آنها هم قبول دارند این رشد به خاطر وجود جهان آرا بوده است.



پنج شنبه 16/6/1391 - 12:3 - 0 تشکر 545394


در مورد ازدواج، خانواده مخالفت نکردند؟


خیر، چون معتقد بودند کسی را که خودم بپسندم، مورد تأیید است. البته دلشان می خواست با موارد دیگری که مطرح بود، ازدواج کنم. چون شهید جهان آرا دانشجو بودند و درسشان را رها کرده بودند. خانه ای نیز نداشت و قرار بود مدتی در منزل پدرشان در خرمشهر باشیم تا جایی را انتخاب کنیم. پشتوانه مالی هم نداشتیم، نه ایشان و نه من؛ من سال آخر دانشگاه بودم. خانواده ترجیح می دادند با فرد دیگری که مطرح بود، ازدواج کنم، ولی مخالفت چندانی هم با این مسأله نداشتند و الحمدللّه ازدواج من با شهید، با مشکل خاصی روبه رو نشد.


با برخوردهای عاطفی که با خانواده من داشتند و محبتهایی که به تک تک افراد می کردند، خیلی سریع در همان مدت کوتاه خودشان را در دلها جا کردند.



پنج شنبه 16/6/1391 - 12:3 - 0 تشکر 545396


مهریه شما چه میزان بود؟


مهریه ام یک جلد کلام اللّه مجید و یک سکه بود که آن را بعد از عقد بخشیدم، ولی قرآن را چند روز بعد از عقد به من داد. در صفحه اوّل قرآن و سوره والعصر جملات خیلی قشنگی نوشته بود که گویای زندگی ما بود. می دانم زندگی ما ـ چه الان و چه در آینده ـ باید با این سوره عجین باشد و صبر در زندگی ما نقش اساسی خواهد داشت. هنوز هر بار که احساس دلتنگی می کنم، این صفحه قرآن و نوشته های آن را می خوانم و می بینم تا چه اندازه وضعیت زندگی ما را پیش بینی کرده بود و می دانست پشتوانه این زندگی فقط صبر است.



پنج شنبه 16/6/1391 - 12:4 - 0 تشکر 545397


تشریفات ازدواج چگونه بود؟


همان طور که گفتم نه خریدی داشتیم و نه برنامه خاص دیگر. در منزل ما بدون آنکه وضع خاصی باشد، با لباس ساده و فقط با خرید یک حلقه، زندگی مشترکمان را شروع کردیم. ابتدا یکی از دوستان آیاتی از قرآن را تلاوت کرد، بعد در این زمینه صحبتی شد و مراسم عقد با سادگی تمام انجام شد.



پنج شنبه 16/6/1391 - 12:4 - 0 تشکر 545398


آیا جهیزیه و وسایل زندگی داشتید؟


جهیزیه من پنج شش چمدان پر از کتاب و جزوه هایی بود که داشتم، چون دلمان نمی خواست چیزی را از قبل وارد زندگی مان کنیم. من جهیزیه ای نبردم. از خانواده ام نخواستم جهیزیه داشته باشم، فقط چمدانهایی پر از کتاب، جزوه و نوار بود. هر دو زندگی را از صفر شروع کردیم. با ساده ترین امکاناتی که می شد زندگی کرد. در خرمشهر امکاناتی تهیه کردیم. ایشان هم از زندگی گذشته شان چیزی نیاورد و با حقوق خودمان زندگی ساده ای تشکیل دادیم، حتی در مورد هدایایی که موقع ازدواج می دادند، خواهش کرده بودیم هدایایی ندهند، تا ما زندگی مان را فقط بر مبنای حقوق خودمان که حاصل دسترنجمان بود، قرار دهیم تا خدای ناکرده شبهه ای در آن نباشد. نه من چیزی را به عنوان جهیزیه بردم و نه ایشان چیزی را از خانه پدر آورد. مبنای زندگیمان بر اساس حقوق خودمان و با حداقل امکانات بود. اصلاً مطرح نبود روی موکت یا فرش باشیم، ظروف ملامین داشته باشیم یا چینی. این مسایل مطرح نبود. روال عادی یک زندگی ساده پیش می رفت. ایشان اعتقاد زیادی داشت به اینکه اگر جایی غذا می خوریم، افراد آن اهل خمس باشند، پولی را که به دست می آورند، مشکل نداشته باشد. طریق به دست آوردن پولشان مطرح بود، به طوری که به خانه نزدیکان ایشان یا من نمی رفتیم و اگر می رفتیم، موقع غذا خوردن، به بهانه ای برمی گشتیم. بر خوراک خیلی تأکید داشت، بخصوص وقتی من تهران بودم و دوران بارداری اولین فرزندم را می گذراندم. مستمر تماس می گرفت و تأکید بر مسأله خوراک داشت که تا چه اندازه بر بچه تأثیر دارد. ما این مسأله را رعایت می کردیم. با اینکه گاهی تا ساعت یک یا دو نیمه شب در سپاه مشغول بود و من در تهران بودم، مسایل زندگی و برخوردهای عاطفی را فراموش نمی کرد. حتی ساعت یک نیمه شب تماس می گرفت و در حد چند دقیقه صحبت می کرد. همین مسأله باعث می شد کاملاً احساس کنم تا چه اندازه هم مرد جنگ است و هم مرد زندگی و به فکر زن و بچه و مسایل مختلف است و دور از واقعیت نیست که بخواهد اینها را رها کند. با همه اینها توأم برخورد می کرد، علی رغم اینکه به کارش علاقه مند بود و احساس مسؤولیت می کرد. وقتی اولین بچه مان به دنیا آمد، تا 35 روز برای دیدنش نیامد. بعد برای من تعریف کرد یک بار دلم می خواست بیایم و بچه را ببینم، ولی شرمنده شدم چرا فکر دیدن بچه را در این موقعیت جنگی کردم و احساس نمودم راهم را از دست می دهم. تا این اندازه نسبت به راهش احساس مسؤولیت می کرد! یک جوان بیست و هفت ساله اولین فرزندش به دنیا می آید و تا آن اندازه عشق به اسلام دارد که حتی برای اینکه یک تلفن بزند، به واقعیت دفاع می اندیشد! جوانی که 37 روز است بچه اش به دنیا آمده و هنوز او را ندیده است، وقتی منزل آمد و بچه را بغل کرد، احساس کردم بچه را بو می کند! حالتی که از خود بی خود شده بود و نشان می داد در محیط کار تا چه اندازه وظیفه شناس و مسؤول و در محیط منزل تا چه حد نسبت به خانواده و بچه، دارای احساس مسؤولیت است.


در آن چند لحظه که بچه را بغل کرده بود و با حالتی خاص بچه را به خود چسبانده بود، به خود گفتم: با این حالت عاطفی که نسبت به بچه احساس می کند، چه طوری می تواند از او جدا شود! بعد از مدتی بدون کوچکترین دغدغه فکری خداحافظی کرد و رفت و این برای اطرافیان درس آموزنده ای بود. همیشه دوستانش مطرح می کردند جهان آرا فردی است که ازدواج کردن و بچه دارشدنش، نه تنها سد راهش نبود، بلکه کمکی برای تداوم راهش بود تا بتواند برنامه اش را نسبت به گذشته کاملتر انجام دهد.


این مسأله باعث شد بعضی از اعضای سپاه، بعد از ازدواج ایشان، ازدواج کنند و این برای من درسهای زیادی داشت.


برای من خیلی مهم بود که با زندگی و کار به عنوان دو مسأله ای که کنار هم و توأم هستند و اینکه در قبال هر کدام باید مسؤولیت جداگانه ای ایفا کند، برخورد می کرد.


یک جوان با آن سن، تجارب زیاد و اعتقاد بسیار عمیقی باید داشته باشد که بتواند تا این حد جدی برخورد کند؛ یعنی زن و بچه نه تنها سد راهش نباشند، بلکه تکاملی برای ادامه راهش باشند.


یادم است یک شب خواب دیده بود حضرت امام(ره) در اتاقی هستند و یک عده قصد حمله به ایشان را دارند و شهید با شمشیر از حضرت امام(ره) دفاع می کند. صبح که بیدار شد، گریه می کرد و می گفت: واقعا من در راه اسلام هستم؟! واقعا راه امام را درک کرده ام و این راه را ادامه می دهم؟! خیلی خوشحال بود از اینکه چنین خوابی را در تأیید اعمالش دیده است.


با توجه به چنین ایده ای جلو می رفت و می دانست آخر راهش شهادت است. تمام برنامه هایی را که باید بعد از شهادت وجود داشته باشد، پیش بینی نموده بود و با زندگی طوری برخورد می کرد که گویی هر لحظه باید برود. این مسأله را کاملاً برای من جا انداخته بود.



پنج شنبه 16/6/1391 - 12:5 - 0 تشکر 545399


فعالیتهای شهید تا چه اندازه خانواده را تحت الشعاع قرار می داد؟


به خاطر مسؤولیت گسترده در خرمشهر، هرچند وقت یک بار مانورهای مرزی اجرا می شد و ایشان فرصت کمتری را در منزل می گذراند. به همین دلیل توافق کرده بودیم برنامه زندگی مان مشخص شود. یک روز در میان از ساعت ده شب تا هفت صبح در منزل باشد. هر 48 ساعت، یک بار در منزل بود. اعتراضی در این زمینه نداشتم، چون می دانستم ایشان نقش اساسی را در سپاه دارد و وجودش در آنجا ضروری تر است. من مسؤولیت خانه و کارهای خودم را داشتم تا اینکه جنگ پیش آمد.



پنج شنبه 16/6/1391 - 12:5 - 0 تشکر 545401


خواسته های شما، با ازدواج تا چه حد برآورده شد؟


ما با افکار خاصی ازدواج کردیم. نه تنها من، بلکه تمام دخترانی که هم سن من بودند، دلمان می خواست افکار و ایده مان بر مبنای اصولی باشد که از اسلام یاد گرفته بودیم. تا آن جا که در توانمان بود، سعی می کردیم ساده زندگی کنیم و زندگی مان بر اساس الگویی چون حضرت زهرا(س) باشد. با همان الگو بتوانیم در زندگی نقش مثبت داشته باشیم و نه تنها اسلام را پیاده کنیم، بلکه خودمان در جهت ترویج اسلام نقش داشته باشیم.


به لطف خدا چیزهایی را که دلم می خواست و در ذهنم بود، توانستم در زندگی پیدا کنم. جهان آرا تنها به عنوان یک فرد در سپاه نقش نداشت، بلکه یک فرد عاطفی و احساساتی در زندگی شخصی بود که از لحاظ همسر بودن، سعی می کرد در مدتی که در منزل است، نقش یک همسر را ایفا کند و در امور مختلف زندگی، از جمله کار خودش مشورت کند و حتی فرصت دهد من در باره کارم با او مشورت کنم. در مورد کارهای خانه، اگر دو ساعت به خانه می آمد، در همان مدت کم سعی می کرد در کارهای خانه کمک کند و احساس مسؤولیت داشت. علی رغم خستگی که داشت، در کوچکترین فرصت در باره با مسایل، حتی در حد چند جمله و نه در حد گسترده، در ارتباط با مسایل روز و کار، آیاتی را مطرح می کرد و می خواست وقتش را به سازندگی بگذراند؛ یعنی همان طور که خود را نسبت به سازندگی در محیط کار ملزم می دانست و احساس وظیفه می کرد، نسبت به سازندگی در خانه احساس وظیفه می کرد. سعی می کرد برنامه های خانه را طوری تنظیم کند که در همان فاصله زمانی کوتاه بتواند نقش مثبتی داشته باشد.


علی رغم اینکه مدت زندگی ما خیلی کوتاه بود (دو سال و یک ماه) ولی از لحاظ عملکرد خیلی پرمحتوا و غنی بود، به طوری که وقتی خبر شهادت ایشان را شنیدم، آمادگی کامل برای شهادتشان داشتم. فکر می کنم این آمادگی به خاطر همین دو سال زندگی کردن، به این شیوه بود. در این دو سال به لطف خدا توانستیم انگیزه شهادت را در زندگی داشته باشیم، تا شهادت ایشان توأم با حرکت ناگواری یا احساس فقدان، یا مرگ نباشد، بلکه شهادتشان به عنوان حرکت اساسی و نوینی در زندگیمان باشد، همان طور که الان این مسأله هست؛ یعنی در زندگی ما ایشان به عنوان فردی که از زندگی ما جدا شده نیست، حتی در صحبتهایمان به عنوان مردی که در زندگیمان وجود دارد، مطرح می شود.


هم من و هم بچه ها، به عنوان مرگ یا فردی که از زندگیمان رفته و دیگر وجود ندارد، صحبت نمی کنیم. علی رغم اینکه آن زمان پسر من یک سال داشت و دومین فرزندم هنوز به دنیا نیامده بود، ولی الان وجودش را به عنوان ناظر، در کنار خود احساس می کنیم. فکر می کنم نتیجه همان دو سال زندگی و عنایت خداوند است که انگیزه شهادت را در ما ـ به لطف خود ـ جا داد. این یکی از الطاف خفیّه خداوند در ارتباط با شهید و شهادت است که نمی توانیم آن را در کلمات بگنجانیم، بلکه در عمل در تمام زندگی پیاده شده است.



برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.