• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 1025)
چهارشنبه 6/6/1387 - 9:19 -0 تشکر 54337
یاد یار

سلام.

یه پیشنهاد دارم که هرکی خاطره ای از...شهدا داره(کوتاه)بذاره. برای شروع خاطره ای سردار خیبر شهید همت:

 جنگ و مسائلش از هر چیزی برای شهید همت مهمتر بود 25روز بعد از تولد اولین پسرشون به ایشون زنگ میزنن که پسرت بزرگ شده نمیخای ببینیش؟

شهید میگه:اگه بزرگ شده لباس بسیجی تنش کنید بفرستینش بیاد.جبهه به نیرونیاز داره.

اللهم صل علی محمد وال محمد)یاعلی )

یا علی مدد

 

 

خدایا ریشه ی شادی های مرا در غم دیگران قرار مده... 

 

چهارشنبه 6/6/1387 - 9:21 - 0 تشکر 54339

به نام خدای شهدا

سلام.

به نقل از سید جواد آراسته(برادر شهید):

آخرین روز فتح خرمشهر بود. ما در خط كوشك - شلمچه عملیات ایذایی داشتیم. باید دشمن را سرگرم می كردیم. سید هاشم مسئول دسته بود و من هم آرپی جی زن. چندین تانك روبرویمان صف كشیده بودند. روی زمین دراز كشیدیم. داشتیم تصمیم می گرفتیم كه تانكها را بزنیم یانه؟

یكدفعه سید هاشم تیر خورد. گوشش را گرفت و به این خیال كه به سرش خورده شروع كرد به گفتن شهادتین.

بلند میگفت: برادران , رهرو شهیدان باشید. امام عزیز را تنها نگذارید.....

یك چشممان به سید هاشم بود و یك چشممان به تانكهای جلو.دقیقه ای بعد به كنارش رفتم. تا زخمش را دیدم گفتم: بلند شو بابا! چقدر سرو صدا می كنی؟ تیر به گوشت خورده.

او كه تازه متوجه شده بود به شوخی گفت:این دیگر چه بهشتی است؟ شما كی هستید؟ پس این حوریه های بهشتی كجایند؟

یكی از بچه ها گفت: حوری بهشتی آمد گوشت را گاز گرفت و رفت.

در آن گیر و دار همه زدیم زیر خنده. چفیه را از دور گردنم باز كردم و روی زخمش را بستم. با اینكه خون از بدنش رفته بود, مجروح دیگری را پشتش گذاشت و رفت عقب.

یا علی مدد

 

 

خدایا ریشه ی شادی های مرا در غم دیگران قرار مده... 

 

چهارشنبه 6/6/1387 - 9:23 - 0 تشکر 54340

بسم رب المهدی (عج)

خاطره ای ازشهید عمران پستی

آنروز با اصرار زیاد سوار اتوبوس شدیم. صندلیهاى اتوبوس قبلا اشغال شده بود و به اجبار در بوفه نشستیم. توقع چندانى هم نداشتیم. پیش از شروع مسافرت، در آن غوغاى انبوه حمایت، دیدم كه جوان بسیجى ساده و آرامى، در حالیكه ساك برزنتى كهنه‌اى در دست داشت. ساكت و خموش داخل ماشین شد و در ته یك ردیف مانده به آخر، نشست، و این زمانى بود كه لرزه‌هاى شدید دست‌اندازها، او را معذب مى‌نمود و احساس مى‌كردیم كه از دردى جمسانى رنج مى‌برد ولى و قارش آن اجازه را از ما گرفته بود كه شرحى از وضع و حالش به دست آوریم تا اگر نیازى باشد كمكى كرده باشیم. بعد از مدتى براى صرف غذا از اتوبوس پیاده شدیم آن جوان نیز پیاده شده در محوطه سالن غذا خورى بودیم كه دیدم یكى از همشهریان خلخالى كه به تهران مى‌رفت این همسفر غریبمان را دیده و بر چشم او بوسه مى زد. دیر شده بود. من فورا فرصت را غنیمت دانسته و با آن مسافر احوالپرسى كرده خواستم كه آن جوان بسیحى را معرفى كند گفت: ایشان برادر "عمران پستى" فرمانده گردان حبیب‌بن مظاهر از لشكر 27 حضرت رسول (ص) هستند. خیلى خوشحال شدم و به دیگران ماجرا را توضیح دادم و تازه همه فهمیدیم كه علت درد و ناراحتى ایشان در لرزه‌هاى ماشین جراحت‌هایى بوده كه در آن عملیات ایثارگرانه برتن خویش به یادگار دارد. خاموش نشستیم و بر این تندیس شرف و پاكى و قدرت و اعجاز مى‌نگریستیم

یا علی مدد

 

 

خدایا ریشه ی شادی های مرا در غم دیگران قرار مده... 

 

چهارشنبه 6/6/1387 - 9:24 - 0 تشکر 54343

... همراه پیکر مطهر یه شهید16 ساله یه دفتر چه هم پیدا می کنن که تویه صفحه اش نوشته بوده گناهان امروز: سجده نماز ظهرم طولانی نبود زیاد خندیدم امروز توی بازی فوتبال شوت خوبی زدم خوشم اومد

یا علی مدد

 

 

خدایا ریشه ی شادی های مرا در غم دیگران قرار مده... 

 

چهارشنبه 6/6/1387 - 9:25 - 0 تشکر 54345

حسین دو روز قبل از شهادتش گفت: «خودم را برای شهید شدن كاملاً آماده كرده‌ام.» او كه روحی متلاطم از عشق خدمت به سربازان اسلام داشت وقتی متوجه شد ماشین غذای رزمندگان خط مقدم در بین راه مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفته است به شدت ناراحت شد و با بیسیم از مسئولین تداركات خواست تا هر چه زودتر، ماشین دیگری بفرستند و نتیجه را به او اطلاع دهند. پس از گذشت چند ساعتی ماشین جلوی سنگر ایستاد و حاج حسین در حالی كه دشمن منطقه را گلوله باران می‌كرد برای بررسی وضعیت ماشین از سنگر خارج شد. یكی از تخریب‌چی‌ها در حال مصاحفه با او می‌خواست پیشانی‌اش را ببوسد كه ناگهان قامت چون سرو حسین بر زمین افتاد. اصلاً باورم نمی‌شد حتی متوجه خمپاره‌ای كه آنجا در كنارمان به زمین خورد، نشدم. بلافاصله سر را بلند كردم. تركشهای موثر و درشتی به سر و گردن او اصابت كرده بود. هشتم اسفند سال 1365 بود و حاج حسین از زمین به سوی آسمان پركشید و پیشانی او جایگاه بوسه عرشیان گشت.

یا علی مدد

 

 

خدایا ریشه ی شادی های مرا در غم دیگران قرار مده... 

 

چهارشنبه 6/6/1387 - 12:56 - 0 تشکر 54399

سلام

خیلیی قشنگند این خاطرات...

آدم اشکش درمیاد وقتی این چیزها رو با خوش مقایسه میکنه...این شهدا اونقدر پاک بودند که یکی از روحانیون اعزامی به جبهه تعریف میکنه یه روز یکی از این بچه های بسیجی اومد پیشم و گفت یه سوال شرعی دارم ....خیلی وقته میخوام از یکی بپرسم تا خیالم راحت بشه.

روحانی رزمنده میگه: چه سوالی ؟؟ ... بگید اگه بدونم حتما راهنماییتان میکنم.

جوان بسیجی میگه :اگر در حین وضو گرفتن آب اشکهای آدم با آب وضوش مخلوط بشه ...آیا وضوش صحیحه؟

روحانی رزمنده همونجا اشکش درمیاد

....

یعنی ببینیم اونها به چه چیزهایی فکر میکردند و ما کجای کار هستیم....واقعا من که موندم اون دنیا چه جوابی پیش این شهیدان داریم.اصلن آدم همینطوریش از خجالت آب میشه چه برسه بخواد جواب پس بده.

یا علی

پروردگارا آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه بمیران که به وجد نیاید کسی از نبودنم

پنج شنبه 14/6/1387 - 15:41 - 0 تشکر 55442

بسم رب المهدی

سلام به همه دوستان

خاطره ای از شهید عبد المسلم موسوی:

آذرماه سال 62 بود که در دانشسرای تربیت معلم امام خمینی (ره) ایذه مشغول به تحصیل بودم. با جوانی خوش سیما با قامتی میانه از روستای خوش و آب و هوا و دیدنی مال آقا آشنا شدم. نام او عبدالله موسوی بود و در میان دانشجویان احترام خاصی داشت و همه استادان و مسئولین تربیت معلم با دید دیگری به او نگاه می کردند. نمازش را همیشه اول وقت می خواند و اغلب در صفوف اول می ایستاد.

اخلاق نیک و گشاده رویی او زبانزد بچه ها شده بود و هرگاه برای دیدن خانواده به مرخصی می رفت، برای برگشتن و دیدار دوستان لحظه شماری می کرد. روزی به اتفاق شهید موسوی در حال رفتن به نربیت معلم بودیم، صحبت از جبهه و جنگ به میان آمد. تصمیم گرفتیم فردای آن روز به همراه دیگر نیروها به جبهه برویم. پس از ثبت نام برای خداحافظی به خوابگاه دانشجویی رفتیم.

حال و هوای عجیبی داشت. بچه ها را در آغوش می گرفت و با چشمانی اشکبار از آنها خداحافظی می کرد. انگار می دانست که این آخرین دیدار است و دیگر برنمی گردد. بعد از گفتگو با بچه ها مشغول واکس زدن کفشهایت شد و طبق عادت همیشگی بدون اینکه بچه ها متوجه شوند، کفشهای آنها را نیز واکس زد. فردای آن روز به جبهه اعزام شدیم.

او در گردان 2(تیپ 15 امام حسن مجتبی در 15 کیلومتری اهواز) و من در گردان 5 قرار گرفتیم. عملیات خیبر شروع شد.

برادر عبدالمسلم موسوی پرچم سبز رنگی در دست داشت و پیشاپیش حرکت می کرد و مرتب شعار یاعلی و یا ساقی کوثر را با دیگر بچه ها تکرار می کرد. انگار با گفتن این کلمات مرغ جانش آرام می گرفت. در نزدیکی قرارگاه کربلا (نزدیدک پاسگاه زید) مستقر شدیم. پس از سازماندهی و جایگزینی افراد در سنگرها، فرماندهان تاکید می کردند که زیاد رفت و آمد نکنید. چون احتمال دارد هواپیماهای دشمن شما را شناسایی کنند، اما با وجود همه این مشکلات او مرتب به سنگرها سر می زد و از احوال یکیک بچه ها خبردار می شد. 

یا علی مدد

 

 

خدایا ریشه ی شادی های مرا در غم دیگران قرار مده... 

 

جمعه 9/12/1387 - 11:12 - 0 تشکر 93903

شاید برای خیلی از ماها باور کردن بعضی از حرفهایی که می شنویم کمی سخت باشد. اما در روزگاری نه چندان دور جوانانی بودند که ........... می خواهم خاطره ای از شهید سید حسین علم الهدی برایتان بیاورم. ازاده قهرمان برادر جولا می گوید: در ایامی که سید حسین،فرمانده سپاه هویزه بود،روزی با وانت سپاه با یکدیگر به اهواز امدیم.حسین نزدیک کبابی ترمز کرد و رفت سفارش چندین سیخ کباب داد.من تعجب کردم،که چطور ایشان خرج اضافی می کند؟کبابها را گرفت و حرکت کردیم..به یکی از مناطق مستضعف نشین رفتیم و سید حسین درب چهار یا پنج خانه را زد و هر کدام درب را نیمه باز می کردند،ایشان کباب ونان را به انها می داد و بدون اینکه کسی را ببینیم درب را می بست.بالاخره فقط دو تا از کبابها باقی ماند.ظهر به منزل ایشان رفتیم و مادرش با شادی به استقبال سید حسین امد.سید حسین سفره را باز کرد و به من گفت،باید کبابها را بخوری.هر قدر اصرار کردم ایشان از کبابها نخورد و غذای ان روزش تنها مقداری نان و سبزی بود. به نقل از کتاب لحظه های اشنا

 

 

خدایا ریشه ی شادی های مرا در غم دیگران قرار مده... 

 

جمعه 9/12/1387 - 11:14 - 0 تشکر 93904

برادر بزگتر گفت:علی اینهمه جبهه بودی،بس نیست! می دانی مادر،چقدر انتظار کشید تا بر گردی. علی جواب داد،باید بروم.من نمی توانم بمانم. چند روز بعد دخترم امد.گفت مادر،علی رفته! گفتم بدون خداحافظی با من نمی ره... رفتم دم در،کیفش را روی دوشش انداخته بود و روی پله ها ایستاده بود.کمی اجیل توی کیفش گذاشتم.اشک در چشمانم حلقه زد.هنوز بالای پله ها ایستاده بود.سریع به اتاق بر گشتم تا اشک مادرانه ام،مانع رفتنش نشود و مرددش نکند.وقتی از اتاق بیرون امدم،رفته بود. ...رفت و پانزده ماه از او بی خبر ماندبم.یقین پیدا کردیم که علی ما هم جزو شهدای عملیات رمضان است.برا یش مراسم ختم گرفتیم بی اینکه نشانی از پیکرش داشته باشیم.همان شبهای مراسم علی بود که خوابش را دیدم.کنار حوض نشسته بود. گفتم:علی!تو نمرده ای؟ گفت:نه مادر!می بینی که زنده ام!گفتم:پس چرا اینجا نشسته ای؟ گفت:اخه توی باتلاق افتاده بودم،امدم اینجا دست و پایم را بشویم...سالها گذشت.سالها انتظار. ماه رمضان بود.سالگرد عملیات رمضان و سالگرد علی.سیزده سال از ان روز گذشته بود. خبر رسید،بیایید.پیکر پاک علی در تفحص باتلاقهای جنوب بدست امده است! مادر شهید علی هوشیار-کتاب کرامات شهدا

 

 

خدایا ریشه ی شادی های مرا در غم دیگران قرار مده... 

 

جمعه 9/12/1387 - 11:14 - 0 تشکر 93905

طبق برنامه ای که تدارک دیده شده بود،قرار بود پیکر شهید موسوی را به امل منتقل و به خانواده شهید تحویل دهیم تا پس ازمراسم احیای شب۲۱ماه رمضان،فردای ان شب یعنی روز شهادت حضرت امیر همان جا پیکر را دفن کنند. در جریان انتقال پیکر پاک شهدا دوستان با وجودی که پیکر شهید موسوی را کنار گذاشته بودند تا به امل بفرستند،اما به طور اشتباه همراه شهدای دیگر،پیکر ایشان را هم به اهواز فرستادندتا همراه شهدای دیگر از شلمچه به طرف مشهد تشییع شود. همان زمان،مادر شهید تماس می گیرد و اصرار می کند پیکر شهید را به امل بفرستید،چون ان طور که ایشان گفته بود در امل،خانواده شهید برنامه ریزی کرده بودند و مهمان دعوت کرده بودند. دوستان تلفن زدند و مرا در جریان گذاشتند.من گفتم:«خب!اگر خانواده شهید اصرار دارند،چاره ای نیست،پیکر را سریع با هواپیما به تهران و از انجا به امل بفرستید،اما برای خودم این پرسش پیش امد که شهید چطور حاضر شده دوستانش را ترک کند و فیض زیارت حرم ثامن الائمه علیه السلام رااز دست بدهد؟چون کامل امعتقدم ما کاره ای نیستیم،همه کارها دست شهداست.» این گذشت،تا اینکه شب۲۳رمضان از بچه ها پرسیدم بالاخره پیکر شهید موسوی را به امل فرستادید؟گفتند نه.پرسیدم چرا؟گفتند ما مقدمات انتقال پیکر شهید را به امل اماده می کردیم و در استانه فرستادن ان بودیم که تلفن زنگ زد،مادر شهید پشت خط بود و گفت:دیشب خوابی دیدم.البته به طور کامل خواب را تعریف نکرد. بر اساس ان باید بچه من ابتدا به مشهد برود،زیارت بکند بعد بیاید ما پیکر را تحویل بگیریم. اتفاقا شهید سید علی موسوی از پیکر هایی بود که دو بار،دور ضریح نورانی اقا علی ابن موسی الرضا علیه السلام طواف داده شد؟! به نقل از سردار باقرزاده.کتاب کرامات شهدا

 

 

خدایا ریشه ی شادی های مرا در غم دیگران قرار مده... 

 

جمعه 9/12/1387 - 11:25 - 0 تشکر 93914

یک روز سید حسن حسینی از بچه های گردان رفته بود ته دره برای ما یخ بیاورد. موقع برگشتن با خمپاره پیش پای او را هدف گرفتند، همه سراسیمه از سنگر آمدیم بیرون، خبری از سید نبود، بغض گلوی ما را گرفت، بدون شک شهید شده بود. آماده می شدیم برویم پایین که حسن بلند شد سرپا و لباسهایش را تکاند، پرسیدم: حسن چه شد؟ گفت: آشنا در آمدیم، پسر خاله زن عموی باجناق خواهر زاده نانوای محلمان بود. خیلی شرمنده شد، فکر نمی کرد من باشم والا امکان نداشت بگذارد بیایم، هر طور بوده مرا نگه میداشت! از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی

 

 

خدایا ریشه ی شادی های مرا در غم دیگران قرار مده... 

 

برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.