• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادب و هنر > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادب و هنر (بازدید: 182)
چهارشنبه 1/6/1391 - 16:51 -0 تشکر 523579
عقل سرخ، عقل عاشق (مطلب عرفانی)

شرحی بر "عقل سرخ" سهروردی /  امیر حسین شاه خلیلی
مایلم قبل از شروع بحث درباره رساله عقل سرخ بعنوان مقدمه­بررسی نمائیم تا ببینیم که  وقایع تجربیات عرفان در چه زمینه ­ای اتفاق می افتند؟ و به چه صورت واقع می­شوند؟ و چه معانی دارند؟ و چه ارتباطی با زندگی معمولی ما دارند؟ تا اینها را ما درست نفهمیم بحث کردن راجع به رساله ای مانند عقل سرخ بی معنی خواهد بود.
 

چهارشنبه 1/6/1391 - 16:52 - 0 تشکر 523580


رسالۀ عقل سرخ بسیار مورد توجه است. اکثراً راجع به این رساله زیاد صحبت می کنند. بدون آنکه داستان را خوانده باشند. در حالیکه داستان بسیار مختصری است. در مدت بیست دقیقه یا نیم ساعت میتوان تمام داستان را خواند. ولی اینکه این رساله چه می گوید و چه مسأله ای را عنوان می کند و چه نکات ظریف و عمیقی در این داستان است کمتر جائی عنوان می شود. در گذشته این نوع رساله های عرفانی بسیار مورد توجه بوده و سالکین راه طریقت آنها را مطالعه می کردند و برداشت ها و تجربیات شخصی خود را در مورد انها مورد بحث و گفتگو قرار می دادند.


چهارشنبه 1/6/1391 - 16:52 - 0 تشکر 523581


اما امروز ما بیشتر در مورد عناوین رساله های عرفانی صحبت می کنیم. مثلاً در ضمن یک مبحث عرفان می گوئیم سهروردی رساله ای به نام عقل سرخ دارد و یا ابن سینا رساله ائی به نام حی بن یقظان دارد بدون آنکه متن این رساله ها را مورد بحث و بررسی قرار دهیم. چون کمتر کسی این رساله ها را خوانده است. تازه آنهائی هم که این رساله ها را مطالعه می کنند اکثر مطالبش را درست درک نمی کنند. نمی دانند چه چیزی در آن بیان می­شود و چرا به این صورت و به این زبان بیان می شود.


چهارشنبه 1/6/1391 - 16:53 - 0 تشکر 523582


ما قبل از اسلام در ایران این نوع رساله های عرفانی رمزی را داشته­ایم. داستان سفر حضرت زردشت به ایرانویچ از همین گونه است. وقتی حضرت زردشت به سی سالگی می رسد با گروهی به ایرانویچ می رود. ایرانویچ یک سرزمین جغرافیایی واقع در کره خاکی نیست که شما بتوانید آنرا روی نقشه جغرافیا نشان بدهید. ایرانویچ یک سرزمین ملکوتی است. یک سرزمین قدیمی است. همان نیستان وجود انسان است. منزلگاه اصلی انسان است. حضرت زردشت با گروهی وارد ایرانویچ می شود و بعد از آنها جدا میگردد و به تنهائی شروع به رفتن می کند. زیرا این سفری است که انسان باید به تنهایی انجام دهد. این سفر انفسی است که انسان باید به تنهائی در درون نفس خود آنرا انجام دهد.


چهارشنبه 1/6/1391 - 16:53 - 0 تشکر 523583


بنابراین او به تنهائی سفر را آغاز می کند و به کنار رود دائیتی می رسد. یعنی جائیکه در آنجا بدنیا آمده است. وطن اصلی و منزلگاه واقعی او است. پس ایرانویچ جایی است که حضرت زردشت در آنجا بدنیا آمده است و اصل و مبنا و ریشه او در آنجاست. سپس از چهار شاخه رود دائیتی شنا کنان عبور می کند. ببینید اگر بخواهید این را بصورت یک داستان مورد مطالعه قرار دهید ، تبدیل به یک داستان تخیلی و غیر واقعی می شود. کسی نمی داند ایرانویچ کجاست و نمی تواند این مکان را بما نشان بدهد. اگر بعضی از محققین بگویند ایرانویچ جایی در آسیای میانه است باز هم آنجا ایرانویچ که اوستا از آن نام می برد نیست. حضرت زردشت در کنار رود دائیتی بدنیا آمده، ولی شما در تمام نقشه های جهان را هم که بگردید چنین رودی را پیدا نخواهید کرد. ولی اگر به این رساله بصورت یک رساله عرفانی بیان شده به زبان رمز نگاه کنید آنوقت تمام مطالبش معنا پیدا می کند.

چهارشنبه 1/6/1391 - 16:54 - 0 تشکر 523584


حضرت زردشت به جائی که اصل و مبنای وجودش است، به نیستان وجودش به جائی که در آنجا به وجود آمده برمی گردد و از چهار شاخه رود دائیتی شنا کنان عبور می نماید. یعنی چهار عنصری که بدن جسمانی او را ساخته یعنی آب و آتش و هوا وخاک را یک به یک از خود دور می کند. وقتی که از چهارمین رود عبور می نماید با یک فرشته روبرو می شود و این فرشته وهومن یا بهمن است که همان عقل کل یا اولین صادره یا اولین تجلی الهی است و هومن یا بهمن یا عقل کل یا جبرئیل وجود انسان یا همان نفخه و گوهره پاک انسانی است. پس حضرت زردشت پس از عبور از چهار شاخه رود دائیتی و رها کردن قفس یا دامگه جسمانی با خودش ، با گوهر پاک وجود خودش، روبرو می گردد و این بهمن به او می گوید لباست را درآور،  یعنی از کلیه تعلقات جسمانی و مادی خالی شو تا تو را به نزد اهورا مزدا ببرم. این داستان را اگر شما بصورت یک رساله عرفانی بیان شده به زبان رمز مورد مطالعه قرار دهید آنوقت تمامی مطالبش قابل درک و فهم می شود.

چهارشنبه 1/6/1391 - 16:54 - 0 تشکر 523585


شما جلوتر می آئید با رساله ائی بنام قصیده مروارید روبرو می شوید که فکرمی کنم در زمان اشکانیان نوشته شده است که خیلی شبیه به رساله غربه الغربیه سهروردی است. در این جا شاهزاده ائی ایرانی از پدر و خاندانش جدا می شود و قصر پدر را ترک می کند و به طرف مصر حرکت می نماید و درآنجا اسیر می شود و فراموش می کند که کیست ؟ از کجا آمده؟ اصل و منشأ اش از کجا بوده؟ و برای چه به اینجا آمده است؟ بعد پدرش برای کمک به او عقابی را می فرستد تا او را از این غفلت و فراموشی بدر آورد و به او یاد آوری کند که کیست و از کجا آمده و الان در چه دامگهی اسیر شده است و به او کمک کند تا دوباره به آن جایگاهی که از آنجا آمده یعنی به اصل و ریشه وجودش باز گردد.

***

چهارشنبه 1/6/1391 - 16:54 - 0 تشکر 523586


این ها نمونه هائی از داستان های عرفانی رمزی قبل از اسلام است. بعد ما می رسیم به رساله های ابن سینا . ابن سینا یکی از بزرگترین متفکرانی است که سرزمین ایران وجهان اسلام به جهان ارائه داده است دانشمندی است که مرزهای تفکر عقلانی، منطقی، ریاضی و علمی را جلو برده است.  کتابهای بسیار مهمی در پزشکی ، منطق و فلسفه نوشته و برای ما به جا گذاشته است. ولی در دوران پایانی عمرش میگوید آنچه را که تا به حال درباره اش بحث و گفتگو کردم و نوشته ام بدرد ذهنیت کودکان می خورد و دانش حقیقی چیز دیگریست و بعد حکمت مشرقین را مطرح می نماید، که متأسفانه اصل کتاب از بین رفته است و حتی الان صحبت از این است که آنرا عمداً سوزاندن و از بین بردند. تنها چیزی که از آن باقی مانده مقدمه ای است و سه رساله عرفانی رساله الطیر و سلامان و ابسال و حی بن یقظان.

چهارشنبه 1/6/1391 - 16:55 - 0 تشکر 523587


بسیاری از متفکران پس از ابن سینا تعجب کردند که چطور شده که شخصی مانند ابن سینا چنین رساله هائی از خود باقی گذاشته است. بعضی ها هم آنها را به این صورت توجیه کردند که وقتی دانشمندان و متفکرین بزرگ کارهای اساسی انجام می دهند ذهنشان خسته می شود و برای اینکه استراحتی کرده باشند و به ذهنشان فرصت استراحت بدهند گاهی شروع به نوشتن چیزهائی می کنند که بسیار پیش پا افتاده است و معنا و مفهوم درستی ندارد تا ذهنشان کمی استراحت کرده باشد و حتماً ابن سینا هم با نوشتن این رساله ها همین کار را کرده است. به همین دلیل این رساله ها هیچ وقت بطور جدی مورد بحث و بررسی قرار نگرفتند. در حالیکه خود ابن سینا می گوید این ها حکمت حقیقی هستند. بعد از ابن سینا شخصیتی مانند عین القضات باید بیاید تا با پیروی از ابن سینا در راه این حکمت تلاش کند و آنرا بپروراند و گسترده تر بدست کسی دهد که بیست و چهار سال بعد از شهادت عین القضات بدنیا آمده . یعنی شیخ شهاب الدین سهروردی . سهروردی حکمت اشراق را بطور کامل ارائه داد و مبانی و اصول آنرا روشن نمود و کسانیکه پس از او آمدند مانند ابن عربی و محمد جلال الدین بلخی (مولانا) و ملاصدرا دنبال کار او را گرفتند و در آشکار ساختن این جهان روحانی و این دیدگاه باطنی نقشی بسیار مؤثر ایفاء نمودند.

این جهان چه جهانی است؟

اولین چیزی که در این رساله مطرح می گردد مسأله رمز است. مشکل ما این است که اکثراً رمز را با کنایه و استعاره اشتباه می کنیم و اغلب سعی در تفسیر یک رساله رمزی عرفان می کنیم. شما وقتی با تفسیر روبرو شدید دیگر با رمز وتمثیل روبرو نیستند، با استعاره و کنایه و مجاز روبرو هستید و این ها با رمز بسیار متفاوتند . بهمین دلیل است که امروز ما بسیاری از داستانهای عرفانی را دیگر نمی فهمیم . چون نمی دانیم در چه زمینه ای اتفاق افتاده، چه مسأله ای را مطرح می سازد و با چه زبانی بیان شده است. زبان رمز زبان خاصی است تمام کتب دینی و رساله های عرفانی دارای زبانی رمز گونه هستند.

کتاب هائی مانند اوپانیشادها ، ماهاباراتا ها ، جوگ باسشت و غیره که در عرفان هند بسیار مهم هستند همگی بصورت داستان های رمزی بیان شده اند. رمز تفاوتش با مجاز و کنایه در چیست ؟

رمز بیان یک واقعه ایئ و تجربه ای است که حقیقتاً اتفاق افتاده است. یعنی کل واقعه عیناً اتفاق افتاده و شخصی آنرا تجریه کرده است. رمز یک تجربه عینی است. یک علامت یا یک نشانه نیست و با علامت و نشانه بسیار متفاوت است. این یک نشانه ای نیست که ما را به جائی هدایت کند. رمز عین تجربه است ، عین واقعه است که برای شخص اتفاق افتاده است و برای گشودن رمز باید شخصی دوباره آنرا تجربه نماید. باید وارد این تجربه شود و با این تجربه برخورد کند تا بتواند آنرا بگشاید.


هر بار که شما با رمز روبرو می شوید می توانید معنی دیگری و لایه عمیق تری از آنرا دریافت کنید. بهمین دلیل کتاب وحیانی مانند قرآن مجید دارای بطن در بطن است و هر بار که انسان آنرا می خواند معنای جدیدتر و عمیق تری از آنرا دریافت می کند. مثنوی معنوی را ببینید. هر بار که انسان آنرا می خواند معنی دیگری از آن می گیرد. چرا چون یک تجربه درونی جدید بر وی گشوده می گردد. رمز باید گشوده شود و گشودن رمز یعنی تجربه کردن این واقعه در درون و در جهان روح. تعبیر کردن یعنی برگرداندن رمز به اصل و معنا و همان واقعه ای که رمز بیان آن است.



پس تعبیر رمز یعنی تجربه درونی واقعه ای . چون به این صورت است هر بار شما با رمز روبرو می شوید می توانید معنی دیگری از آن بگیرید. کتب دینی و عرفانی ، مثلاً مثنوی معنوی هر بار که آنرا می خوانیم معنای دیگری بر روی ما گشوده می گردد چون یک تجربه درونی جدید بروی ما گشوده می گردد. پس رمز باید گشوده گردد و گشودن رمز یعنی تجربه کردن آن در درون، در جهان روح انسان. این را می گویند تعبیر . یعنی برگرداندن این رمز به اصل ومعنی و مبنا و آن تجربه ای که این رمز خود نشانه و نمونی از آن حقیقت است. در حالیکه در استعاره و مجاز معنا تقریباً مشخص است شما نمی توانید خیلی بالا و پایینش کنید شما نمی توانید آن را زیاد تغییردهید. مثال این بیت شعر: ـ


ایهاالناس جهان جای تن آسایی نیست         مرد دانا ، به جهان داشتن ارزانی نیست


در این جا صحبت رمز نیست معنا تقریباً مشخص است . خود شعر معنا را به شما گفته است. با کمی دقت می توان به پیامی که شاعر می خواهد به ما بدهد رسید و آنرا درک کرد.نیازمند تجربه نیست این یک نصیحت یا یک پیام اخلاقی است.  اما وقتی شما با این شعر روبرو می شوید: ـ


در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد              عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد


شما چگونه می خواهید آنرا بفهمید. فهم و درک این دوبیت شعر با هم زمین تا آسمان تفاوت دارد. اگر بخواهید شعر دوم را هم مانند شعر اول درک کنید و آنرا به سطح ادراکات روزمره مادی تنزل دهید اصلاً معنای آنرا کلاً از دست داده اید و آنرا از معنا و مفهوم خود خالی کرده اید. چگونه می شود ازل را فهمید. ما چه تجربه ای از ازل داریم؟ ما چه تجربه ای از پرتو حسن او داریم که بخواهیم آنرا معنا کنیم و درکش کنیم.



پس چیزی که قبل از شروع بحث درباره رساله عقل سرخ می خواهم بگویم این است که این داستان یک داستان عرفانی رمزی است. مثنوی معنوی هم رمز است. دیوان حافظ هم رمز است. همچنین تمامی کتب و رساله های دینی و عرفانی ما اکثراً به زبان رمز بیان شده ­اند و چون رمز هستند باید آنها را تاویل کرد و نه تفسیر . این دو با هم تفاوت بنیادین دارند و یکی نیستند.


امیدوارم تا اینجا روشن شده باشد که ما با چه زبانی در این رساله روبرو هستیم . این یک تجربه ای است که راوی رساله آن را تجربه کرده، یک چیز ذهنی و خیالبافی نویسنده نیست. این یک تجربه ملموس است که او با آن روبرو شده و آنرا لمس کرده و این تجربه برای او اتفاق افتاده و حالا می خواهد این تجربه ای را که برای او اتفاق افتاده برای ما بیان کند و چون زبان ما زبانی است که در نتیجه برخورد با جهان محسوس ، با جهانی که ما با حواس آنرا درک میکنیم بوجود آمده و ریشه در برخورد ذهن با جهان مادی دارد و او باید با همین زبان پیام خود را به ما برساند . آنرا طوری بیان می کند که از اول ما متوجه باشیم که منظور او این ظاهر کلمات نیست. بلکه این ظاهر باید شکافته شود تا باطن آن که همان پیام و تجربه ای است که او می خواهد به ما انتقال دهد به دست آید.



ببینید علم جدید در آغاز سیر تکامل خود اولین کاری که کرد این بود که یک زبان بسیار دقیق برای خود برگزید تا امکان تفسیرهای متفاوت را از یک نظریه یا نگره ی علمی به حداقل ممکن برساند . بنابراین جهان را ریاضی کرد تا این راز آلودگی کلمات را که امکان برداشت ها و تفسیرهای گوناگون را ممکن می کرد به کناری زند. چون نظرات و قوانین علمی باید صریح و روشن ، بدون هیچ ابهام و بدون امکان تفاسیر گوناگون بیان گردند. بهمین دلیل از زمان گالیله عالم ریاضی شد  و زبان علمی زبان ریاضی شد. چون ریاضی قابل تفسیر نیست. دو ضربدر دو می شود چهار. این را نمی توان به دلخواه تفسیر کرد و برایش حواشی درست نمود. حتی زبان علوم انسانی هم یواش یواش ریاضی شد.


شما وقتی به کتاب اصلی اقتصاد دان بزرگی مانند کینز که تحول عظیمی در تفکر اقتصادی ایجاد نمود مراجعه می کنید کمتر با فرمول ریاضی روبرو می شوید. بیشتر نظراتش را در مورد علم اقتصاد با کلمات بیان نموده ولی امروز یک کتاب درسی در سطح دانشگاهی علم اقتصاد حدود دو سوم آن فرمول ریاضی است. برای اینکه می خواهند بطور روشن ومشخص و دقیق مطالب ونظریات بیان گردد. ولی در عرفان ما وارد جهان رمز می شویم .


اصلاً جهان رازناک و رمز آمیز می شود و رمز دریچه ای را به روی ما می گشاید تا ما بتوانیم حقیقتی را که این رمز نشانه و نمونی از آن است را در درون خود تجربه کنیم، تا بتوانیم از این کلام رمز آمیز تجربه درونی خود را بدست آوریم و تا این اتفاق درونی رخ ندهد مفهوم رمز برای ما مشخص نخواهد شد. پس زبان عرفان زبان رمز است. زیرا کل حقیقت واقعه تجربه شده را نمی توان با کلمات بیان نمود و بیان زبانی آن فقط بخش یا پرتوی از آن حقیقت را به ما نشان می دهد و برای درک و فهم کامل آن باید آنرا تجربه نمود. یعنی رمز را که تنها پرتو و نمونی و اشاره ای به آن حقیقت است را از طریق تأویل به اصل ومبنای خود ارتقاء داد تا امکان گشودن آن ودرک کل حقیقتی که این رمز نشانه ای از آن است بوجود آید.


حال سئوال این است که این تجربه عرفانی و این رمز گشائی در چه زمینه ای اتفاق می افتد. آگاهی ما در جهان محسوس از طریق حواس و عقل است . نوری به چشم من می خورد، یا شیء را من لمس میکنم و یا گرمائی را حس میکنم . این تجربیات حسی از طریق حواس به ذهن می رسند و ذهن آنها را تبدیل به مفاهیم می کند که ما آنها را درک می نمائیم.

پس آگاهی من در جهان محسوس از طریق حواس و ذهن انجام میگیرد. حال آگاهی عرفانی من از چه طریق حاصل میگردد؟ و چگونه وقایع درونی و عرفانی را تجریه می کنیم؟ این تجربه از طریق حواس نمی تواند باشد. زیرا در موقع خواب و دیدن رویا حواس ما بسته است. بنابراین رویا را نمی توان از طریق حواس و ذهن درک کرد. ولی این رویا آن چنان ملموس و واقعی است که حتی جسم ما هم به آن عکس العمل نشان می دهد. اگر یک خواب وحشتناک ببینیم سرا پای بدنمان عرق می کند و حتی فریاد هم می­زنیم و وقتی هم که بیدار می شویم تمام رویا را به یاد داریم. اگر از طریق حواس و ذهن رویا و تجربیات عرفانی را درک نمی کنیم پس به چه طریق و با چه وسیله ای آنها را ادراک می کنیم؟

شاید یکی از اولین کسانیکه به این موضوع توجه کرد و آنرا مورد بحث و بررسی قرار داد حکیم بزرگ ما پورسینا است. پورسینا بحث جدی در مورد عالم خیال دارد

و سه رساله فارسی باقی مانده از او هم بزبان رمز نوشته شده است. بعد از او عین القضاه همدانی این موضوع را مورد بررسی بیشتر قرار می دهد و جهان تمثیل را به روی ما باز می کند و پس از او نهایتاً حکیم شهید سهروردی است که این جهان را بعنوان جهانی مجزا از جهان  حواس و جهان عقل معرفی می کند و آنرا به روی ما می گشاید . سهروردی آنرا جهان خیال ، جهان ملکوت، جهان روح و یا جهان نفس یا بطور دقیقتر جهان خیال فعال می نامد. همه این ها مترادف هستند. پس از او هم ابن عربی و مولانا و ملاصدرا در مورد این جهان بسیار مهم آگاهی بیشتری به ما می دهد.

حالا سئوال این است که جهان خیال چه جهانی است و چه اتفاقاتی در آن می افتد؟ سهروردی به ما می گوید برای درک جهان محسوس ما  از حواس استفاده می کنیم و برای جهان معقول از عقل. ولی یک جهانی بین این دوجهان قرار دارد که برای درک و تماس با آن باید از قوه خیال استفاده نمود. این جهان شاید مهمترین و تأثیرگذارترین جهانی است که انسان با آن روبرو است ، جهانی که در آن روح جسمیت می یابد و ماده روحانی می شود. هر چیزی که در جهان ماده است در این جهان نمونه و یا "آرکی تای پی " و یا الگوئی دارد.در این جهان همه چیزها، حتی معقولات متشخص هستند اما مانند اجسام مادی جسمانی نیستند . جهانی است که در آن معقولات جسمانی می شوند و اشیاء جسمانی در آن روحانی، یعنی بصورت متشخص و منفرد وجود دارند ولی سختی و بعد جسمانی ندارند.

این جهان بسیار مهمی است که سهروردی به ما معرفی می کند و می گوید تمامی اتفاقات روحانی در این جهان اتفاق می افتد . این جهان جهان نفس است، جهان روح است . تمامی الهاماتی که به انسان     می رسد در این جهان اتفاق می افتد. انبیاء در این جهان است که وحی را دریافت می کنند . هنرمندان در این جهان الهامات خود را دریافت می کنند. حتی دانشمندان هم کشفیات شهودی خود را در این جهان است که می گیرند. این مهمترین جهانی است که انسان با آن روبرو است و اصلاً جهانی است که متعلق به انسان است. این جهان نفس است و در این جهان است که نفس با خودش روبرو می شود. " خودت را بشناس" در این جهان اتفاق می افتد. در این جهان است که انسان خودش را در آئینه رمز مشاهده می کند. این موضوعی است که سهروردی می خواهد در تمامی رسائل عرفانی خود ما را با آن آشنا کند و برای آنکه ما آنرا بهتر بفهمیم مثال آئینه را می زند.

وقتی در مقابل آئینه قرار می گیریم و یا یک گل را در مقابل آئینه قرار می دهیم ما و یا آن گل در آئینه هستیم و عیناً در آئینه وجود داریم ولی در آئینه جسمیت نداریم. در جهان خیال هم همینطور است. در آنجا موجودات وجود تجلی گونه دارند. در جهان نفس تجلی می کنند و در این جهان است که نفس در آئینه خیال خودش را می بیند و به خودش آگاه می شود. اینکه می گویند " خودت را بشناس" ، من چگونه و در چه زمینه ای می توانم خودم را بشناسم ؟ سهروردی به ما می گوید تو خودت را در جهان خیال می توانی بشناسی چون فقط این جهان متعلق به توست و به نفس تو تعلق دارد و تنها در آئینه خیال است که می توانی با خودت روبرو شوی . همانطور که در جهان حس خود را در آئینه می توانی ببینی . اصلاً کل هستی کار کرد نفس مطلق است.

همه افلاک نفوس دارند و کارکرد هر فلک تحت کنترل نفس آن فلک است. تمام هستی جهان محسوس فعالیت نفس مطلق است، نفس مطلق که خودش را در آئینه خیال و بصورت رمز متجلی می سازد و با خودش روبرو می شود. اگر بتوانیم این موضوع را درست درک کنیم آنوقت است که اولین قدم برای بیرون آمدن از دامگه جهان مادی را برداشته ایم. همان چیزی که حدود دو سال است دائم در موردش بحث کرده ایم که باید متحول شویم، باید قدم برداریم ، باید بشویم . یعنی باید از جهان ملک بیرون رویم و به جهان ملکوت ، به جهان نفس به جهانی که جهان توست و تو خودت را در آن پیدا خواهی کرد و خودت را خواهی دید وارد شویم

جهانی که تمام اتفاقات و وقایع آن تاریخ نفس است. و برای نفس اتفاق می افتد. بنابراین تمام اتفاقات و وقایع درونی است نه بیرونی . تو جهان خودت را می سازی. نه اینکه جهانی ساخته شده وجود دارد و تو در آن قرار می گیری . مانند خانه ای که ساخته شده است و تو وارد آن خانه می شوی و در آن زندگی می کنی و چون این خانه قبلاً ساخته شده و تو وارد آن شده ای پس تو باید خودت را با امکانات آن تطبیق دهی و واقعیت های آن خانه بر تو تحمیل می گردد، نه چنین نیست، جهان تو ساخته شده خود توست. امروز حتی در فیزیک کوانتوم هم این مسأله مطرح است که ما خود جهان خودمان را می سازیم. جهان ما بر ما تحمیل نمی شود. خود ما آنرا ساخته ایم و مسئولیت آن تماماً با خود ماست و از این نظر است که ما مسئول جهان خود و اعمال خود هستیم و در مورد تمامی اعمال و رفتار و پندار و گفتارمان مورد سوال قرار خواهیم گرفت. نفس در آینه خیال جهان خود را می سازد و در فرآیند این جهان سازی به خودش آگاه می شود از خود شناخت پیدا می کند.

حال با این مقدمه با در نظرگرفتن آنچه در مورد رمز و جهان خیال و جهان نفس گفته شد بحث خود رساله را شروع می کنیم

زبان رساله زبان رمز است و مکان وقوع آن جهان خیال. سهروردی این رساله را «عقل سرخ» می نامد. اولین چیزی که می خواهم درباره آن سخن بگویم اسم خود رساله است. چرا حکیم شهید نام آنرا «عقل سرخ» گذاشت؟ چرا آنرا عقل قرمز نه نامید؟ سرخی که رنگ نیست. سرخی حالت است. ما رنگ قرمز داریم نه رنگ سرخ. خود سهروردی در این مورد تفسیری دارد در خود رساله و سرخ بودن را توضیح می دهد ولی من نظر خودم و برداشت خودم را می خواهم خدمتتان بگویم. نظر من این است که وقتی عقل به مرحله عشق می رسد، وقتی عقل عاشق می شود آنوقت تبدیل به «عقل سرخ» می شود. آنوقت سرخی می گیرد، تابش می گیرد درست مانند آهن سرد و سیاه و سفتی که آنرا درون آتش بگذارند. بعد از چندی همین آهن سرد و سفت و سخت و سیاه سرخی می گیرد تبدیل به آتش می شود و تابش می گیرد. پس از نظر من«عقل سرخ» عقلی است که از جزئی بودن و مصلحت اندیشی و معاش اندیشی بیرون آمده و با شکستن قوانین تحمیلی برخود خود راآزاد کرده و بسوی عقل کل شدن تعالی یافته و تبدیل به «عقل سرخ» شده. یعنی عقلی که عاشق شده و در کوره شوق رسیدن به آستانه حضور تبدیل به آتش عشق شده و سرخی و تابش یافته همانند آهنی که در کوره آتش قرار گرفته است.

چون این رساله بسیار رساله مهمی است و مطالب بسیار مهم و پیچیده ای دارد و نکته به نکته آن بسیار مهم و پراهمیت است سعی خواهیم کرد که قدم به قدم جلو برویم تا بتوانیم تمام مطالبش را مورد بحث قرار داده آنها را باز نماییم و انشاا... به درک وفهم آنها نایل آییم.

در شروع رساله می فرماید که «دوستی از دوستان من سوال کرد که مرغان زبان همدیگر را می دانند؟ گفتم: آری.»آن دوست با تعجب از او می پرسد که تو از کجا می دانی که مرغان زبان همدیگر را می دانند؟ در جواب گفتم که چون من خودم زمانی یک باز بودم. چرا سهرودی می گوید من یک «باز» بودم؟ چرا با کلمه «باز» رساله را آغاز می کند؟ چون پرنده موجودی است که در بند نیست. اسیر شرایط زمانی و مکانی نیست. اگر هوا سرد شد پرواز می کند و به جای گرم می رود. اگر غذا وآب در این مکان کم شد پرواز می کند و به مکان دیگری می رود. باز و شاهین و عقاب می توانند آنقدر پرواز کنند و بالا روند که حتی ازبلندترین قله کوه هم بگذرند. هیچ چیز مانع حرکت و پرواز آنها نیست. آنها می­توانند تا آنجا که توان و قدرت دارند تعالی یابند و بالا روند.

در تجربه معمولی ما پرنده نمون و مظهر آزادی و تعالی پیدا کردن است که می تواند از زمین، از این دامگه، بلند شود به آسمان برود. پس پرنده تجسم و رمز آزادی و در بند نبودن و تعالی یافتن است. بنابراین در شروع رساله می گوید من موجودی آزاد بودم که می توانستم پرواز کنم، می توانستم تعالی پیدا کنم، می توانستم به آسمان بروم. اصلاً جایگاه من در آنجا بود. اما چه اتفاقی افتاد که من اسیر شدم و به بند کشیده شدم و در قفس قرار گرفتم. میگوید دام در راهم گذاشتند و اسیردام شدم. اما این دام چه دامی است؟ خودش می گوید«روزی صیّاد قضا و قدر دام تقدیر باز گسترانیدند و دانه ارادت در آنجا تعبیه کرد.» پس قضا و قدر دام شد ولی انسان به زور و برخلاف خواست خود در این دام اسیر نشد. «دانه ارادت» در این دام تعبیه شده بود. یعنی به انسان گفته شد می خواهی وارد این دامگه، این میدان کارزار شوی یا نه؟ خودت انتخاب کن.

اما اگر آمدی قوانین قضا وقدر براین دامگه حاکم است و همچو میله های قفس بر تو حاکم خواهد شد. پس ورود به این دامگه تصمیم خود انسان بود به همین دلیل «دانه» «دانه ارادت» بود. من پذیرفتم و آمدم. امّا وقتی آمدم چه اتفاقی افتاد؟ من در این دامگه اسیر شدم و از آن «ولایت» که آشیانه ما بود و خانه و وطن ما بود ما را در این ولایت به اسارت گرفتند. پس منزل و اصل و وطن و نیستان وجود این موجود جای دیگری بود. او را به این ولایت که ولایت او نیست و به او تعلق ندارد و دراینجا او غریبه است به اسارت آورده اند. «پس از آن ولایت که آشیانه ما بود به ولایتی دیگر بردند.» پس اصل ما از ولایت دیگری بود. از آن نیستان وجود که مولانا می گوید ما از آن بریده شدیم. از آن نفحه الهی است که قرآن می فرماید در انسان دمیده شده است.

از این روی است که من دائماً تکرار می کنم که جایگاه درست انسان جایگاه انسان کامل است و این یک جایگاه و مقام وجودی است نه یک مقوله و مفهوم ذهنی. این یک ولایت است . یک سرزمین است که به انسان تعلق دارد و انسان از آنجا آمده است. انسان در آنجا بوجود آمده و در آنجا شکل گرفته و بعد بخاطر مسأله­ای آوردنش به اینجا آوردنش به ولایت دیگر. بعد می گویدوقتی من در این دامگه اسیر شدم وگرفتارم کردند «پس آنگاه هر دو چشم من بدوختند» این جمله چه معنی می دهد؟ یعنی هردو چشم من بدوختند؟ یعنی اینکه وقتی من از آن ولایت آمدم به این ولایت چشمم بسته شد . به چی بسته شد؟ به اصل ومبنای وجودم. یعنی دچار غفلت وجود شدم. از خودم غافل شدم. فراموش کردم که کی هستم و به کجا تعلق دارم و وطن و نیستان وجود من کجا است.

این غفلت وجود، این بسته شدن چشم از اصل و مبنا. این غافل شدن از خود باعث باز شدن چشم به جهان مادی و محسوس شد. تمامی توجه و حواس من متوجه جهان محسوس شد. دیگه یادم رفت که کی بودم، جایگاه اصلی من کجا بود و اینکه من یک موجود آزاد بودم و در هیچ بند و قفسی اسیر نبودم و هرجا که می خواستم پرواز می کردم. بستن چشم در واقع همان کاری است که در عالم واقع وقتی یک باز و یا شاهین و یاعقابی را می گیرند انجام می دهند. وقتی یک باز را می گیرند فوراً یک کلاهک، یک چشم بند روی چشمش می گذارند تا جایی را نبیند و چون نمی بیند نمی تواند پرواز کند.

با انسان هم همین کار شد. چون انسان از آن ولایت وارد این ولایت شد چشم حقیقت بین، چشم باطن بین، چشم بصیرتش بسته شد. چشم محسوس بین و چشم ظاهربین، چشم مادی بینش گشوده شد و از خود غافل گردید. «هردوچشم من بردوختند چهاربند مختلف نهادند» منظور از این چهاربند چی است؟ چهاربند جسم خاکی ما است. جسم ما، مطابق با دانش قدیم، از چهارعنصر آب، خاک، هوا و آتش تشکیل شده است. این ها عناصر چهارگانه تشکیل دهنده جسم اند. پس مرا در قفس جسم در زندان جسم که ازچهارعنصر تشکیل شده زندانی کردند و ده کس را بر من موکل کردند. این ده کس حواس ده گانه ماست. که مطابق دانش قدیم از پنج حس بیرونی و پنج حس درونی تشکیل شده است و بنابراین پنج روی سوی ما و پشت به بیرون و پنج پشت سوی ما و روی به بیرون دارند. این ده حس را بر ما حاکم کردند یعنی تنها راه ارتباط ما  و شناخت ما از جهان بیرون از طریق این ده حس است. یعنی تنها روزنه و تنها دریچه ای که از طریق آن ما می توانیم با هستی ارتباط برقرار کنیم و آنرا بشناسیم همین ده حس هستند.

پس من را از مبنای اصلیم بریدند و آوردند به اینجا و از چهارعنصر جسم برایم ساختند و چشم من را بر حقیقت وجودم بستند و تمامی حواس و توجه من را متوجه جهان مادی ومحسوس کردند که تنها از طریق ده موکل یعنی ده حس می توانم با هستی ارتباط برقرار کنم و بدین طریق کاری کردند که من آشیانه اصلی خودم و سرزمینی که به آن تعلق داشتم و خودم را فر اموش کردم ودر عالم تحیّر سرگردان شدم . این همان غفلتی است که در اثر هبوط به انسان دست داد و او را دچار حیرت و سردرگمی و سرگیجه وجود نمود و جایگاه وجودی و حقیقت وجود خود را از یاد برد و دچار غفلت وجود شد. اما سهروردی می گوید در انسان این توان و نیرو هست که با کوشش و ریاضت یواش یواش چشم حقیقت بینش گشوده گردد، اگر تلاش کند و با خود سازی و اندیشیدن توجه خود را از ظاهر امور به باطن و معنای آن متوجه گرداند. این کار هم به یکدفعه و ناگهانی انجام نمی گیرد. یعنی چشم های بسته به ناگهان تماماً گشوده نمی شوند. بلکه آهسته آهسته و آرام آرام این چرخش وجودی انجام می گیرد و نیازمند سعی و تلاش زیادی است. «هرروز بتدریج قدری چشم من زیادتر باز میکردند... تا عاقبت تمام چشمم را باز کردند وجهان را بدین صفت که هست بمن نمودند.» یعنی عاقبت چشم من به حقیقت گشوده شد و در پس ظاهر و نمودی که از طریق حواس درک می کردم حقیقت وجود و جایگاه خویش را شناختم.

بعد می گوید که یک روز از خودم پرسیدم آیا می شود که این چهار بند (جسم خاکی) و این موکلان (ده حس) را از من دور کنند و من بتوانم از این قفس بیرون بیایم؟ و میگوید روزی این اتفاق افتاد و این موکلان را از خود غافل یافتم. غافل یافتن این موکلان یعنی چه؟ قبلاً گفتیم زمانی می توانیم با جهان خیال، با جهان نفس مرتبط شویم که از حواس جهان محسوس غافل شویم. این همان اتفاقی است که در خواب پیش می آید. در خواب حواس ظاهر ما بسته می شود و ما از آنها غافل می شویم و چون حواس ظاهر دیگر فعال نیستند ما می توانیم وارد جهان خیال شویم. تا زمانی که حواس ظاهری ما فعالند و کار می کنند مانع از این می شوند که سفر انفس را شروع کنیم و با جهان خیال مرتبط شویم. راه ورود به جهان نفس بستن حواس ظاهر است. و این چیزی است که ما معمولاً در خواب آنرا تجربه می کنیم و دیدن رویا از همین طریق انجام می گیرد و این حالتی است که نهایتاً در مرگ اجباراً به آن می رسیم و وارد جهان نفس می شویم. جهانی که به ماتعلق دارد ونهایتاً ما خود آنرا ساخته ایم.

پس وقتی که انسان در اثر  تمرین و کوشش  این توان رایافت که توانست حواس خود را ببندد و از آنها غاقل شود آماده ورود به جهان نفس می شود. بنابراین سهروردی می گویدوقتی چنین شد وارد صحرا شدم. صحرا و ورود به صحرا در عرفان موضوع مهمی است. در عرفان این سرزمین راجع به صحرا و رفتن به صحرا زیاد صحبت شده است. در عرفان هند همین جایگاه و معنا را جنگل دارد. درعرفان هند می گوید انسان بیست سال در کنار اجاق پدرش زندگی می کند وبعد سی سال در کنار اجاق خودش و بعد باید به جنگل برود برای خودش و شناخت و رهایی خودش زندگی کند. صحرا نماد سرزمین خیال است.و صحرا سرزمین میقات است یعنی سرزمین که انسان با خودش ملاقات می کند. چرا در صحرا چنین اتفاقی می افتد؟ چون در صحرا چیزیی که توجه انسان را از خودش بردارد و به آن معطوف کند وجودندارد. صحرا خالی است. خالی از هرگونه تعلق و وابستگی. صحرا نماد آزادی انسان از قید تمامی تعلقات و وابستگی هایش است که او را دربند اسارت خود اسیر کرده اند. صحرا چون خالی است و درآنجا مانعی وجودندارد انسان می تواند با خودش روبرو شود. پس برای روبروشدن با خود وشناخت گوهره وجودی خود انسان باید آزاد باشد. آزاد از هرگونه تعلق و وابستگی مادی، آزاد از داشته ها و نداشته ها، آزاد از می خواهم ها و نمی خواهم ها، تنها انسان آزاد از هر قید و بندی می تواند خودش را بشناسد و با خود روبرو گردد و خودش را در آیینه رمز و خیال ملاقات کند. پس وارد صحرا می شود. جایگاه آزاد گشتن از هر قید و بند و تعلقی . وارد سرزمین میقات، سرزمین خیال، سرزمین نفس و ورود به صحرا سیرانفس است.

در این صحرا است که با خودش روبرو می شود«در آن صحرا شخصی را دیدم که می آید فراپیش رفتم و سلام کردم، بلطفی هرچه تمامتر جواب فرمود. چون در آن شخص بنگریستم محاسن و رنگ روی وی سرخ بود، پنداشتم که جوانست، گفتم ای جوان ازکجا می آیی؟گفت ای فرزند، این خطاب به خطاست، من اولین فرزند آفرینشم، تو مرا جوان همی خوانی؟ گفتم از چه سبب محاسنت سپید نگشته است؟ گفت محاسن من سپید است و من پیری نورانیم.» ببینید وقتی وارد صحرا شد یعنی حواس را بست و دلبستگی ها و تعلقات مادی را از خود دور نمود، با عقل سرخ روبروشد. امااین عقل سرخ کیه؟ با این موجود، مادر طول تاریخ عرفان روبرو هستیم. اگرچه اسامی که در مورد او بکاربرده می شود متفاوت است ولی در حقیقت همه آنها مترادف هستند. او اولین تجلی است. اولین فرزند آفرینش او پیام آور حقیقت و بیدارکننده انسان ازخواب غفلت است در عرفان قبل از اسلام او بصورت سروش، سپنتا آرمنیتی، و هومن و دئنا و غیره نامیده شده است.

سهروردی او را عقل سرخ، جبرئیل، سیمرغ می نامد. فارابی او را عقل فعال می نامد. همه اینها وهومن، سروش، سپنتا، آرمتنی، دَئِنا، عقل سرخ، سیمرغ، عقل فعال، روح القدس و غیره مترادف هستند. او اولین فرزند آفرینش و اولین تجلی است. انسان وقتی وارد صحرای وجود خودش شد و سفر انفس را آغاز کرد با موجودی روبرو می شود که همان عقل سرخ، همان دَئِنا و نفحه الهی وجودش، همان گوهره و حقیقت وجودش است. این همان «خودی» است که هدف عرفان از خودشناسی روبروشدن و حضور در برابر اوست. این راهنمای او، پیر وجودش، جبرئیل وجودش وخود حقیقی اوست. او پیرِجوان است ، چون اولین فرزند آفرینش است که به «امرکُن» تجلی یافته است. این راهنمای اوست، سرّ سویدای اوست، من آسمانی اوست. ولی نباید او را با همزاد اشتباه کرد. او همزاد ما نیست و من دیده ام که در بعضی از تفسیرها و تعبیرهای رساله ها عرفانی او را به اشتباه همزاه و همزاد آسمانی انسان معرفی می کنند که کاملاً اشتباه است. این گوهره اصلی و وجود حقیقی خود انسان است. او همزاد ما نیست، خود ما و حقیقت وجود ماست. وقتی با او روبرو می گردیم درست مانند این که در مقابل آیینه قرار گرفته ایم. در آیینه شما خودتان را می بینید نه همزادتان را. خودتان با خودتان روبرو می گردید.

بنابراین رساله «عقل سرخ»در ظاهر یک گفتگویی است بین دو نفر (یک دایالوگ است) . ولی در واقع یک مونولوگ است. انسان دارد خودش با خودش صحبت می کند. این عقل سرخ، این پیرجوان حقیقت خود انسان است که در برابرش ایستاده پیروجود، عقل و راهنما و من ملکوتی و همان نفحه الهی است که در او دمیده شده است. بنابراین می گوید«من پیری نورانیم، اما آن کس که ترا در دام اسیر گردانید و این بند ها بر تو نهاد و این موکلان بر تو گماشت مدتهاست تا مرا در چاه انداخت» یعنی به محضی که تو اسیر شدی من هم اسیر شدم ودر چاه سیاه گرفتار شدم. این چاه، این چاه سیاه چیست، چه جایگاهی است؟ ببینید وجود نور است و مقابل وجود که عدم است سیاهی است. سهروردی می گوید وجود نور است و عدم ظلمت و آنرا غَسَق می نامد یعنی بسیار تاریک یا تاریکی مطلق. هرچه از مبنا و سرچشمه نور دور می شویم تاریکتر می گردیم. این چاه سیاه همان است که در قرآن آنرا اسفل السافلین می نامد، یعنی پایین ترین پایین ها. یعنی جایی که دورترین فاصله را با مبنا و مبداء نور دارد. یعنی تاریکی بسیار زیاد و مطلق. انسان در احسن تقویم، یعنی جایگاهی که نزدیک ترین به مبداء نور است، یعنی مقام سیمرغ، مقام عقل کل، اولین فرزند آفرینش خلق گردیده و سپس به اسفل السافلین، به دورترین نقطه از مبدأ نور، به چاه سیاه نزول و یا هبوط پیدا می کند و درآنجا اسیر می گردد، در تاریکی، در غَسَق.

به همین دلیل می گوید وقتی تو در تاریکی فرو رفتی. وقتی در اسفل سافلین اسیر شدی، من هم در چاه سیاه، در اسفل سافلین اسیر شدم. چون من تو هستم و تو من هستی. من از تو جدا نیستم. اما حال که تو داری بیرون می آیی من هم دارم از چاه سیاه بیرون می آیم. در عرفان زرتشتی میگوید وقتی انسان می میرد و از جهان مادی  خارج می گردد، در ابتدای پل چینوت با موجودی برخورد می کند که بسیار زیباست. و او (البته انسانی که پاک است و به تعالی رسیده) تا به حال با چنین موجود زیبایی برخورد نکرده بوده است. از او می پرسد تو کی هستی که چنین زیبا و پاکی. جواب می شنود که من تو هستم. من دَئنای توهستم. من زیبا بودم تو مرا زیباتر کردی. ولی برعکس انسان پلید با یک پتیاره روبرو می شود که در زشتی و پلیدی بی نظیر است و وقتی از او می پرسد که تو کی هستی که چنین زشت و پلیدی جواب می شنود که من تو هستم. من دَئنای تو هستم. من زیبا بودم و تو مرا زشت و پلید کردی. بنابراین جهان انسان ساخته شده خود اوست و اوست که با غفلت و یا بیداری این جهان را زشت و یا زیبا می کند.

پیر سرخ روی می گوید میدانی من چرا سرخ رویم برای اینکه وقتی روح دارد از سیاهی و تاریکی بیرون می آید یک قسمتش بسمت سیاهی وتاریکی است و روی دیگرش به روشنایی ونور و از این جهت سرخ به نظر می آید، مانند آتش درون کوره که یک سمتش ذغال سیاه است و سمت دیگرش نور بنابراین آتش به سرخی می زند. بنابراین انسان تا درجهان خلقت است و هنوز آثاری از تعلقات و وابستگی های مادی در اوست به نور مطلق وصل نیست.

پس روبروشدن با عقل سرخ، با خود و گوهر وجودی و حقیقی خود در جهان ملکوت در جهان خیال درجهان نفس اتفاق می افتد و تا وارد این سرزمین نشوید با خودتان روبرو نخواهید شد و از خودتان شناخت پیدا نخواهید کرد. اما برای ورود به این صحرای میقات. این سرزمینی که در آن این ملاقات این برخورد روی میدهد چه باید کرد؟ سهروردی می گوید باید موکلین خود را غافل کنیم. این ده حواس را که دائماً ما را مشغول این جهان محسوس و مادی می کنند را باید ببندیم. باید توجه را از جهان بیرونی برداشت و به جهان درون مشغول شد و از سفر آفاق به سفر انفس به پردازیم. پس تمامی این رساله عرفانی داستان سفر روح است از وطن اصلی، از آن جایگاه وجودی که به آنجا تعلق دارد، از آن ولایت اصلیش، از نیستان وجودش، از کنار رود دائیتی یعنی جایی که در آنجا بدنیا آمده و هبوط یا نزول آن به چاه سیا

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.