• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 520)
سه شنبه 24/5/1391 - 23:3 -0 تشکر 512749
مادر شهیدان حاج اسماعیل و ابراهیم فرجوانی

عصمت احمدیان هستم مادر شهیدان حاج اسماعیل و ابراهیم فرجوانی. در سال 1324 در روستای باغ بهادران اصفهان متولّد شدم. 
دو پسر به نام های اسماعیل و ابراهیم. چه نام های زیبا و قشنگی. من همیشه این اسم ها را دوست دارم. اسماعیل من همان ذبیح الله است چون او هم در راه خدا ذبح شد. اسماعیل فرزند اول و اولاد ارشد من بود. هر پدر و مادری ادعا دارد که فرزندانشان را به راه راست هدایت کرده اند و آن ها را تربیت نموده اند ولی من به صراحت می گویم که اسماعیلم را خود خدا آن هم مستقیماً هدایت کرد و او هم ما را به سوی خدا و اسلام هدایت نمود؛ او ما را وارد صحنه ی انقلاب و اسلام نمود. 
- اولین کشیده ای که جنگ به گوش ما زد، 15 مهر سال 1359 بود زمانی که دخترم نسرین خانم در ستاد مقاومت مسجد جوادالائمه (ع) اهواز در حالی که مشغول کمک رسانی به رزمنده ها بود از ناحیه ی دست ها، ریه، پاها و صورت مجروح شد. سال 1360 ابراهیم در فتح الفتوح بستان در عملیات طریق القدس به شهادت رسید. پیکر پاک او را بعد از 40 روز خودم در حالی که بی سر و بی دست بود، شناسایی کردم و به اهواز آوردم و در گلزار شهدای اهواز به خاک سپردم. سال 1361 اسماعیلم جانباز شد. او در عملیات محرم از ناحیه ی ابرو و پیشانی مجروح شد و در سال 1362 دست راستش قطع شد. در عملیات رمضان، پای چپ او به زیر تانک رفت و در عملیات خیبر از ناحیه ی دو چشم شیمیایی شد. حاج اسماعیل شربت شهادت را به یک باره سر نکشید بلکه جرعه جرعه نوشید و بالاخره در کربلای 4 سر در راه دوست داد. 
- سال 1360 بود که اسماعیل 40 روز نتوانست از خط مقدم به اهواز بیاید. بعد از 40 روز حاج اسماعیل از خط مقد به اهواز آمد. به من گفت: خوب مامان. گفتم: « جانم امیدم. » همیشه به اسماعیل می گفتم: " امیدم" چون او امید من در دنیا و آخرت است و به ابراهیم می گفتم: " امیرم " چون او درست مثل یک امیر لشکر بود. خلاصه گفت: « مادر اگر می خواهی من به گناه نیافتم، بروید و دختری را که شما قبولش داشته باشید، انتخاب کنید. آدمی تا وقتی تنهاست، ممکن است در ظلمت به سر ببرد ولی دو تا که شدند، به کمک همدیگر وارد نور می شوند. گفتم: تو که هیچ وقت در منزل نیستی می خواهی دختر مردم را بگذاری برای من؟ گفت: « مادر سنت است. » معیار ازدواجش این بود که همسرشان دختری باشد که شهادت را درک کند، کسی که او را از نور به ظلمت نبرد بلکه در رفتن او به نور همراهش باشد. 
- اسماعیل رفتارهای خاص خودش را داشت؛ مثلاً هیچ وقت جلوی ما پایش را دراز نمی کرد. یک بار به او گفتم: امیدم! کمی جلوی من راه برو تا قد و قامت تو را ببینم و لذت ببرم. گفت: « خداوند ما را مفتخر کرده که شما جلوی ما راه بروید. قد و قامت شما را نگاه کنیم تا کفاره ی گناهانمان باشد آن وقت می خواهید ما را از این فیض محروم کنید.» 
- ابراهیم قبل از آخرین اعزامش گفت: « من جایگاه شهادت را در عالم خواب دیده ام. خواب دیدم شب عملیات است. صدای توپ و خمپاره می آید همه جا آتش و خون است؛ تیر مستقیمی به سر من خورد و سر از بدنم جدا شد و جایی افتادم که بلندی بود و پای من از پشت آویزان، انگار چند روزی آن جا ماند حتی دیدم روح چه طور از بدنم جدا شد. ولی مادر شما پیام من را برسانید. »
- ابراهیم را در گوشه ای از بهشت شهدای اهواز به خاک سپردیم و یادش را برای همیشه در عمیق ترین و وسیع ترین قسمت قلبمان حک نمودیم. 
- ثمره ی ازدواج حاج اسماعیل 3 فرزند بود. یک پسر و 2 دختر؛ پسرشان آقا محمد است که همین 3 ماه پیش برایشان دختر خانمی را عقد کردیم. دیگری فاطمه که یک سال پیش در سنّ 18 سالگی به علت بیماری فوت کرد و معصومه هم که مثل خواهرش بیمار است. بعد از شهادت حاج اسماعیل خدمت امام (ره) رفتیم. امام فرمودند: « بچه های حاجی را برای ملاقات بیاورید. » وقتی من دیدم بچه های حاجی این وضعیت را دارند و قلب پرعطوفت امام (ره) هم بسیار لطیف است، خواستم بچه ها را پیش امان نبرم. ولی امام (ره) فرمودند: « اگر بچه های حاجی را نیاورید، خودتان هم نیایید. » من بچه ها را بردم. وقتی امام (ره) بچه ها را دیدند، خیلی دگرگون شدند بلافاصله با مسئول بنیاد شهید آن زمان تماس گرفتند و فرمودند: « این بچه ها را می برید به سرزمینی که سالم شوند. » از جاهای دیگر پزشک دعوت کردند جوابی که پزشکان خدمت امام دادند، این بود که این بچه ها از نظر ذهنی مشکل دارند و امکان مداوا ندارند و علت هم اثرات شیمیایی روی پدر آن ها بود. اما پسر حاج اسماعیل، محمد آقا او هم مثل پدرش پیرو ولایت، مداح و عاشق اهل بیت. چند وقت پیش او را با لباس بسیجی دیدم، ناخواسته گفتم: اسماعیل! او با تعجب مرا نگاه کرد. گفتم: وای مادر! به خدا خیلی شبیه بابات شده ای. بعد از چندین سال دوباره پوتین به پایی وارد خانه ی ما شد. وقتی از در تو آمدی، درست مثل بابات بودی. 
- اسماعیل با توجه به این که دست و پا ... نداشت و جانباز بود، اما هر وقت به حمام می رفت، اگر لباس نشسته ای بود، حتماً می شست هر چند دست راست نداشت ولی خودش ظرف ها را می شست. وقتی در خانه بود، به کمک همسرش بچه داری می کرد. ممکن بود 10 الی 15 روز به خانه نیاید و فقط 10 الی 15 دقیقه بیاید ولی همین مدت بسیار کوتاه هم کارهای مفید انجام می داد. هیچ وقت نگفت خسته ام یا کوچک ترین نیازی به دنیا و مادیاتش دارم مثل این که می دانست در دنیا نمی ماند. او با تمام وجودش رفتن را لمس کرده بود. 
همیشه آرزو می کنم ای کاش یک بار چیزی از من خواسته بود؛ ای کاش یک دفعه از روزگار و زمانه شکوه ای می کرد. سال 1363 در عملیات بدر زخمی شد و در بیمارستان بستری شد. همان روز که دست راستش را قطع کردند وقتی من رفتم از ریکاوری تختش را بیاورم انگشتم بین دیوار و تخت گرفت و شکست ولی از بس که دلم برای بچه ام ناراحت بود، اصلاً متوجه نشدم و فردا صبح انگشتم ورم کرد و آن وقت متوجه شدم که شکسته، وقتی اسماعیلم داشت به هوش می آمد، این طور گفت: خدایا به این مادر من صبر بده. آخر مگر این بنده ی خدا چه گناهی کرده؟ من چشمانم را باز می کنم می بینم چشم هایش پر از اشک و لبانش پر ازخنده است وقتی لبان پرخنده اش را می بینم مرگم را از خدا می خواهم. مادر، من در دعای دستم برای شما استغفار می کنم برای شما صبر می طلبم. حال آن که او نمی دانست او خودش اجابت دعای من است. 
حاج اسماعیل 3 بار سفارش بچه اش را کرد و آشکارا ما را آماده ی پذیرش شهادتش کرد. من سرم را انداختم پایین و رفتم که به همسرم بگویم حاج آقا حیف که نبودی حاج اسماعیلت با من وداع کرد. آن شب تا صبح نخوابیدم نه من و نه حاج آقا. فردا صبح بلند شدیم رادیو را روشن کردیم شنیدیم که مارش عملیات را زدند. گفتم: « اسماعیلم شهید شد؛ اسماعیل هم رفت ... »

راوی: عصمت احمدیان

اولین مدرسه عشق که تأســـیس شده 

درس عشق علی و فاطمه تدریس شده

گـل ادم چـو سـرشـتن به کاه از عـلــی

اولـین کلمه که آمـوختن علـی بود علـی

برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.