• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 186)
سه شنبه 24/5/1391 - 22:59 -0 تشکر 512732
آزادگان

*تنها سرگرمی مجاز در اسارت!

از همان روزهای نخست اسارت حفظ هویت و شخصیت مسلمان انقلابی ایرانی مایه و پایه‌ی هر برخورد و مواجهه با دشمن بود. دوستان این دغدغه را داشتند که مبادا دشمن بتواند اندیشه‌ی ما را هم به بند کشد! بنا بر این به تناسب و اقتضای شرایط از همدردی و مساعدت همدیگر غفلت نمی ورزیدند؛ ضمن نظارت عمومی در صورت نیاز تذکر می دادند؛ بر حذر می داشتند و ... اردوگاه از هر زمینه ای برای ادای شعائر دینی و یا از هر منبعی برای ارشاد دینی بی‌بهره بود. بلکه برعکس، محیط برای مسخ شخصیت و هویت و آموختن رسم بردگی بنا شده بود. هوشیاری آزادگان مانع از رسیدن دشمن به اهدافش شد. گذاشتن جلسه، کلاس و یا داشتن هر برنامه‌ی مفیدی ممنوع و جرم به حساب می‌آمد. کتاب یا نوشت‌افزاری وجود نداشت و اگر یافت می‌شد استفاده از آن مجاز نبود. تنها منابع مجاز برای سرگرمی روزنامه‌ها بود که آن هم تا فرصت‌ها پس از توزیع دوباره بطور کامل و سالم جمع‌آوری می‌شد.

برگرفته از کتاب «اتاق پیامبران»

سه شنبه 24/5/1391 - 22:59 - 0 تشکر 512735

سوزن با استفاده از توری پنجره

اوایل اسارت، هیچ امکاناتی نداشتیم. حتی نخ و سوزن که با آن لباس‌هایمان را بدوزیم. نخی را از حوله خود جدا می‌کردیم و با سیم‌های توری پنجره، سوزن درست می‌کردیم و آن‌ها را می‌دوختیم. در سال یک دست لباس یا گاهی دو دست لباس می‌دادند که همه آن‌ها چهل تکه بودند از بس وصله زده بودیم.


برگرفته از کتاب«اسوه‌های پایداری دفتر دوم»

سه شنبه 24/5/1391 - 23:0 - 0 تشکر 512736

*من هم کارگردان بودم و هم طراح صحنه

... یادم می‌آید به مناسبت هفته دفاع مقدس، من با همکاری چند تن از دوستانم تئاتری را آماده و اجرا کردیم، که در یادآوری وقایع جنگ و شهدای دفاع مقدس و ترویج روحیة رزمندگی بین بچه‌ها تأثیر به سزایی داشت. تئاتر مربوط می‌شد به زندگی و نحوة شهادیت یک رزمنده در عملیات فتح‌المبین. نشان دادن صحنه‌های جبهه در شب عملیات کار آسانی نبود. برای این کار، من در پشت پرده مراحل آماده‌سازی صحنه را فراهم می‌کردم. با دهانم صدای زوزة خمپاره را تولید می‌کردم و سپس به وسیلة یک متکا که آن را با شدت به زمین می‌کوبیدم، صدای انفجار خمپاره را ایجاد می‌کردم. همزمان با این صدا، یکی از بچه‌ها کبریتی را روشن می‌کرد و یکی دیگر از بچه‌ها مقداری نفت از دهان خود به شدت به سوی شعلة این کبریت پرتاب می‌کرد. از آمیخته شدن این صدای مهیب با آن آتش لهیب، صحنة زیبایی از انفجار یک خمپاره در معرض دید تماشاگران بوجود می‌آمد که هیجان نمایش را دو چندان می‌ساخت. برای تولید صدای رگبار مسلسل نیز، از ضرب مکرر انگشتان دست خود بر روی یک صفحة چوبی استفاده می‌کردم. در این حین چند نفر از بچه‌ها نیز با صدای آهسته ( برای نشان دادن صداهای دور) تکبیر می‌گفتند. به این ترتیب در این تئاتر ، من هم کارگردان بودم و هم طراح صحنه و هم هماهنگ کننده نیروهای اجرایی و پشت صحنه.


برگرفته از کتاب «تبسم اشک‌ها»


سه شنبه 24/5/1391 - 23:0 - 0 تشکر 512738

قدر دعا در اسارت

دعای عرفه، کمیل، ندبه و توسل، پنجره‌هایی بودند که ما را با آسمان اخلاص و پاکی‌ها آشنا می‌کردند.


بچه‌ها قدر این دعاها را در آن روزها، خیلی خوب می‌دانستند.


هر چه شکنجه، تیغش تیزتر و کتک، ضربه‌اش محکم‌تر می‌شد، نماز و عبادت رزمندگان اسلام در مقابله با کفر با محتوی‌تر و بهتر می‌شد. نماز، ستون سبزی بود که از روزنه قلبهایی که هیچ‌کس را جز خدا نداشتند، به سوی آسمان پر کشیده بود.


برگرفته از کتاب«آسمانه»

سه شنبه 24/5/1391 - 23:1 - 0 تشکر 512739

والیبال پیرمردها

وجود جوانان قدیمی در جمع هر آسایشگاه روحیه‌ی دیگری به برادران می‌داد. هرچند مشکلاتی از قبیل روحیات بی‌حوصلگی آنان با جوانان پرشور و نشاط منافات داشت ولی تعدادی از آنها تصمیم گرفتند از گوشه‌نشینی و خاطره‌گویی فاصله بگیرند و تحرکی ار خود نشان بدهند. تشکیل دو تیم والیبال پیرمردها یکی از اقدامات آنها بود. در یکی از روزهای هفته مسابقه‌ای با حضور اکثریت بچه‌های اردوگاه برگزار می‌شد و چون هر کدام بدون رعایت قوانین بازی به مسابقه می‌پرداختند و نمی‌توانستند توپ را کنترل کنند حرکات خنده‌داری از خود نشان می‌دادند که بیشتر از یک فیلم کُمدی خنده‌دار بود.


از این رو در روزهایی با مناسبت شادی مسابقه پیرمردها خنده و شادی را برای همه به ارمغان می‌آورد.


برگرفته از کتاب «بهانه‌جویان»

سه شنبه 24/5/1391 - 23:1 - 0 تشکر 512741

*گاوهایی که 25 سال قبل ذبح شده بودند


سهمیه غذای هر روز اردوگاه ما را پنج کیسه 50 کیلویی برنج و 7 الی 8 بسته‌ی 8 تا 15 کیلویی گوشت گاو منجمد تشکیل می‌داد که تقریبا 70 کیلو گوشت بود و این غذای یک روزه 1700 نفر اسیر بود.


یک روز که با تعدادی از برادران برای کار در آشپزخانه رفته بودیم بارکُد روی کارتن گوشت و تاریخ استفاده‌ی آن ما را به خود جلب کرد. برچسب آن را از کارتن جدا کردیم. تاریخ ذبح گاو بر روی آن به سال میلادی نوشته شده بود وقتی متوجه شدیم این گاو 25 سال قبل ذبح شده است یکی از بچه‌ها گفت: فکر کنم درست همان زمانی که من به دنیا آمدم یا در رحم مادر بوده‌ام این گاو بیچاره را سر بریده‌اند تا تکّه‌ای از آن نصیب من شود.


برگرفته از کتاب «بهانه‌جویان»

سه شنبه 24/5/1391 - 23:1 - 0 تشکر 512742

سواری گرفتن از عراقی‌ها

در این اردوگاه( موصل سه ) برادری بود به نام روح الله که  ترک زبان بود. به عراقیها می‌گفت آیا آماده‌اید مسابقه بگذاریم ببینیم کداممان می‌تواند بیست قدم، دیگری را به دوش بگیرد؟ آنها می‌گفتند بله و شروع می‌شد. اول آنها روح الله را بیست قدم می‌بردند نوبت آنها که می‌شد روح اللله تا آنها را به دوش می‌گرفت خود را پرت می‌کرد زمین و می‌‌گفت که بابا شماها قوی هستید ولی ما اینجا ضعیف شدیم و نمی‌توانیم شماها را بلند کنیم و این‌طور به آنها سواری نمی‌داد و در عوض فقط سواری می‌گرفت.


برگرفته از کتاب «حدیث یحیی»

سه شنبه 24/5/1391 - 23:2 - 0 تشکر 512746

دیدن ستاره‌های آسمان پس از 7 سال

با کنترل اسامی، توسط هیئت صلیب‌سرخ از مرز عبور کردیم و به خاک وطن پا گذاشتیم. ساعت 3 و 45 دقیقه‌ی عصر بود. باورش سخت بود که دوران زندان و اسارت تمام شده. لحظه‌ها مثل خواب، جلوی چشمم مجسم می‌شدند.


تعدادی از نیروهای لشکری به استقبال ما آمده بودند. بچه‌ها به محض ورود به خاک ایران به شکرانه‌ی آزادی به سجده می‌افتادند و بعد سوار اتوبوس می‌شدند.


وقتی به اسلام‌آباد غرب رسیدیم مردم کنار جاده، اجتماع کرده بودند. اتوبوس که از جلوی آنها رد می‌شد قدری آهسته می‌رفت و بعضی از اتوبوس بالا می‌آمدند و از پنجره با ما دست می‌دادند. خیلی هیجان داشت.


کنار من آقای جمشید یکی از بچه‌های کرمانشاه نشسته بود. در ورود به شهر، پیش از این که به پادگان الله اکبر، محل قرنطینه برسیم یک نفر از ماشین بالا آمد و از پنجره پرسید:«جمشید را می‌شناسی؟»


جمشید کنار من بود، چون سؤال کننده را نشناخت، گفتم:«بگو، من هستم!»


جمشید گفت:«من شما را نمی‌شناسم، ولی جمشید من هستم.»


او خودش را که معرفی کرد جمشید او را شناخت. از پنجره‌ی کوچک اتوبوس همدیگر را در آغوش گرفتند. صحنه‌ی عجیبی بود.


در پادگان الله‌اکبر اسلام‌آباد پیاده شدیم. تاریکی شب همه جا را پوشانده بود، در محوطه قدم می‌زدیم و به اطراف نگاه می‌کردیم. آسمان با ستاره‌های پرنور خیلی تماشایی بود. هفت سال بود که آسمان شب را ندیده بودیم!


برگرفته از کتاب «دیار غربت»


سه شنبه 24/5/1391 - 23:3 - 0 تشکر 512748

آزادگان شهید

*از درد می‌نالی یا از اسارت؟


تازه مرا عمل کرده، روی تخت بیمارستان موصل بستری بودم. سر شب، «علی » مرا صدا زد. درد می‌کشید. آهسته آهسته خود را به او رساندم و کنار تختش قرار گرفتم. داشت از سوز دل گریه می‌کرد.


- «علی جان! از درد می‌نالی یا از اسارت؟»


هق هق گریه امانش نمی‌داد. کمی که آرام شد گفت: :«از هیچ‌کدام. افتخار می‌کنم که مثل امام سجاد(ع)، اسیر و بیمارم؛ اما از این گریه می‌کنم که دارم در غربت شهید می‌شوم».


هر چه کردم تا دلداری‌اش دهم نشد. عکسی از جیب خود درآورد و به آن خیره شد. اشک هم یکریز از گوشه‌های چشمانش می‌ریخت. «این عکس دختر من است. وقتی به وطن برگشتید به دخترم بگویید بابا علی شهید شد».


بغض گلویم را گرفته بود.دیگر، نه می‌توانستم خودم را نگه دارم و نه می‌دانستم چگونه او را دلداری دهم. تا پاسی از شب بر بالین «علی عزت‌ور» بیدار ماندم.


از نیمه شب گذشته بود که خوابم برد. صبح تا چشم باز کردم او را نگاه کردم؛ آرام و غریب، شهید شده بود. هق هق گریه امانم نمی‌داد. دیگر وقتی نامه‌های خانواده‌ی علی با عکس دختر کوچکش به دستمان می‌رسید، نامه‌هایشان بی‌جواب می‌ماند.


برگرفته از کتاب «شهدای غریب»

سه شنبه 24/5/1391 - 23:3 - 0 تشکر 512750

*می‌روم پیش دکتر «رضا»ی خودمان


هجده سال بیشتر نداشت. ترکش به سرش خورده بود و شنوایی نداشت. سردرد او را کلافه می‌کرد. گاهی تا مرز بیهوشی می‌رفت که همه از او قطع امید می‌کردند. وقتی به هوش می‌آمد با لبخند می‌گفت: اشکالی ندارد! به زودی آزاد می‌شویم و پیش دکتر «رضای» خودمان می‌روم. او مرا شفا می‌دهد.


یک روز که حالش خیلی بد شد، او را به بیمارستان شهر موصل بردند. دو ماه بعد که او را برگرداندند، بر مچ دستهایش اثر طنابها هنوز باقی بود. تمام مدت، دستانش را با طناب بسته بودند.


روزی از او ماجرا را پرسیدیم. سرش را با حیا پایین انداخت و گفت: آخر، ما اسیریم. همین که تا اندازه‌ای سرنوشتمان به آقا موسی‌بن جعفر (ع) شبیه شده، سعادت است.


بار دیگر حالش وخیم شد. مدتی گذشت. منتظر بازگشت یا خبر بهبودش بودیم؛ اما خبر شهادتش به ما رسید.


یکی از اسیران مجروح که در اتاقش بوده می‌گفت: آخرین حرفهایش در این دنیا این بود:


« یا امام رضا! اگر به سراغم نیایی من به حضورت می‌آیم». شهادتین را گفت و چشم‌ها را بست.


برگرفته از کتاب «شهدای غریب»

سه شنبه 24/5/1391 - 23:4 - 0 تشکر 512751

*نامه مادر در اردوگاه


یازده ماه ارشدمان بود. از پا نمی‌افتاد؛ نهضت سوادآموزی را راه انداخت. کلاس قرآن گذاشت. گروه سرود درست کرد و ... .


شده بود چهره‌ی دوست داشتنی همه‌ی بچه‌ها.


رمضان سال 68 که بیماری واگیردار افتاد به جان اردوگاه، او هم مریض شد. عراقی‌ها که او را می‌شناختند بی‌توجهی کردند. هر روز بر شدت بیماری «عبدالمهدی» افزوده شد.


وقتی او را به بیمارستان صلاح‌الدین بردند که آب بدنش کشیده شده بود.


یکی از بچه‌ها می‌گفت: روی تخت بیمارستان افتاده، رگ‌های دستش پاره شده بود و از بینی‌اش خون می‌ریخت. ساعاتی بعد، عبدالمهدی نیک‌منش، بسیجی دارابی،‌بی‌فریادرس چشم‌ها را بست و از دنیا رفت.


چند روز بعد، نامه‌ی مادرش به اردوگاه رسید. یکی از بچه‌ها آن را خواند، در سکوتی سنگین که همراه با اشک بود.


«فرزندم عبدالمهدی! چقدر آرزو دارم که تا زنده‌ام تو را دوباره ببینم!».


برگرفته از کتاب «شهدای غریب»

برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.