• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن روانشناسي > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
روانشناسي (بازدید: 377)
شنبه 21/5/1391 - 13:39 -0 تشکر 503628
نگاهی‌ به‌ نظریه‌ فرانكل‌در روان‌شناسی‌ دین‌

‌ ‌صدیقه‌ ذاكر

اگزیستانسیالیسم‌ و فرانكل‌

بسترظهور اگزیستانسیالیسم


در آستانة‌ قرن‌ نوزدهم‌ میلادی‌ جهان‌ اندیشه‌ در موضعی‌ قرار گرفت‌ كه‌ نه‌ بحثهای‌ ذهن‌ شناختی‌ فلسفة‌ جدید (از دكارت‌ تا كانت) توانایی‌ پاسخگویی‌ به‌ سؤ‌الات‌ اساسی‌ طرح‌ شده‌ را داشت‌ و نه‌ نظام‌ فكری‌ فلسفة‌ قدیم‌ (فلسفة‌ ارسطویی) كه‌ به‌ هستی‌ از دیدگاه‌ موجود بماهو موجود می‌نگریست. اگر چه‌ همچنان‌ پرسش‌ از معنای‌ هستی‌ و هستی‌ بشر و چیستی‌ این‌ هستی‌ اساسیترین‌ مشكل‌ اندیشة‌ بشری‌ بود ولی‌ این‌ سؤ‌ال‌ «از یك‌ مفهوم‌ عام‌ انتزاعی‌ عقلی‌ با بداهت‌ ذاتی‌ و غیر قابل‌ تعریف‌ ....» به‌ نام‌ «وجود» نبود، بلكه‌ پرسش‌ از هستی‌ ملموسی‌ بود كه‌ فراچنگ‌ هر انسانی‌ می‌آید. به‌ دیگر سخن، آدمی‌ خود را همچون‌ سایر موجودات‌ در متن‌ هستی‌ حس‌ می‌كرد و مانند هر موجود دیگری‌ در معنای‌ هستی‌ مشاركت‌ می‌ورزید، چرا كه‌ «انسانها تماشاگران‌ هستی‌ نیستند بلكه‌ شركت‌ كنندگان‌ در آنند»()و پرسش‌ او دقیقاً‌ از همین‌ هستی‌ ملموس‌ بود. زیرا آدمی‌ «نه‌ فقط‌ هست، بلكه‌ فهمی‌ دارد از آن‌ كه‌ كیست‌ و مسئولیتی‌ دارد برای‌ آن‌ كه‌ هست».

این‌ رویكرد نوین‌ به‌ اندیشه‌ ورزی‌ فلسفی‌ كه‌ كی‌یركه‌گور آغازگر آن‌ بود «اگزیستانسیالیسم» یا هستی‌گرایی‌ نام‌ گرفت‌ و نه‌ تنها عالم‌ فلسفه‌ را دگرگون‌ ساخت‌ بلكه‌ بر دو حیطه‌ دیگر از عالم‌ اندیشه‌ یعنی‌ الهیات‌ و روان‌شناسی‌ نیز تأثیری‌ بسزا و ژرف‌ نهاد. در واقع‌ متألهان‌ مسیحی‌ و روان‌شناسان‌ با بهره‌گیری‌ از مفاهیم‌ اگزیستانسیالیستی‌ روشی‌ نوین‌ برای‌ روی‌ آورد خود یافتند.

روان‌شناسی‌ هستی‌گرایی‌ كه‌ سومین‌ مكتب‌ در روان‌ درمانی‌ است، با اصالت‌ بخشیدن‌ به‌ «جنبة‌ وجودی‌ آدمی»، راه‌ سومی‌ در شناخت‌ شخصیت‌ انسان‌ و ساختمان‌ روانی‌ او ارائه‌ كرد و نشان‌ داد كه‌ ریشة‌ رفتارهای‌ انسان‌ را باید در خود او جستجو كرد، نه‌ در تحلیهای‌ تجزیه‌گرایانه‌ و روانكاوانة‌ فرویدی‌ (مكتب‌ اول) و نه‌ در تحلیلهای‌ رفتاگرایانة‌ (مكتب‌ دوم) كه‌ انسان‌ را موجودی‌ شرطی‌ می‌داند. برمبنای‌ اگزیستانسیالیسم‌ «انسان‌ موجود مختاری‌ است‌ كه‌ حقیقت‌ وجودی‌ او بر اساس‌ مسئول‌ بودنش‌ تفسیر می‌شود»، بر خلاف‌ درك‌ روانكاوانه‌ و رفتارگرایانه‌ از انسان‌ كه‌ او را در هاله‌ای‌ از محركها و انگیزه‌های‌ بیرونی‌ كه‌ در اختیار فرد نیست‌ فرو می‌برند.

مهمترین‌ اصل‌ در روان‌شناسی‌ هستی‌گرایی‌ «وقوف‌ انسان‌ به‌ خویشتن» خود است. این‌ خودآگاهی‌ و وقوف‌ هر دو ساحت‌ وجودی‌ او را فرا می‌گیرد و در سایة‌ این‌ هشیاری‌ به‌ خود واقعی‌ (actual) (آنچه‌ هست) و فاصله‌ای‌ كه‌ با خود حقیقی‌ (آنچه‌ باید و می‌تواند باشد) دارد در یك‌ خود برانگیختی تلاش‌ می‌كند تا با انتخاب‌ روشهایی‌ به‌ «خود حقیقی» خود نزدیكتر شود و این‌ یعنی‌ معنا بخشیدن‌ به‌ زندگی‌ كه‌ از مهمترین‌ دغدغه‌های‌ انسان‌ - و روان‌شناسی‌ اگزیستانسیالیسم‌ - است. به‌ هر میزان‌ كه‌ آدمی‌ وقوف‌ بیشتر و عمیقتری‌ به‌ ساحتهای‌ وجودی‌ خود پیدا می‌كند، به‌ همان‌ اندازه‌ نیز دامنة‌ اختیار او در گزینش‌ راهكارهای‌ مناسب‌ و مفید افزایش‌ می‌یابد، مسئولیت‌پذیری‌ او بیشتر می‌شود و در نتیجه‌ اضطراب‌ وجودی‌ او نیز در پذیرش‌ این‌ مسئولیت‌ شدت‌ می‌یابد.

 

 

شنبه 21/5/1391 - 13:41 - 0 تشکر 503630

آشنایی‌ با فرانكل‌ (1905 - 1997)

ویكتور امیل‌ فرانكل‌(Victor E. Frankl) از جمله‌ روان‌شناسان‌ اگزیستانسیالیستی‌ است‌ كه‌ از چند جهت‌ اهمیت‌ دارد: اولاً‌ او ماكرو تئوریسین‌ است.ثانیاً‌ از پیشگامان‌ روان‌شناسی‌ هستی‌گرایی‌ است. ثالثاً‌ از جمله‌ كسانی‌ است‌ كه‌ به‌ امر دین‌ و روان‌شناسی‌ دین‌ پرداخته‌ از آنجا كه‌ اندیشة‌ او مسبوق‌ است‌ به‌ آرای‌ مهم‌ و مؤ‌ثری‌ چون‌ روان‌شناسی‌ ویلیام‌ جیمز، كارل‌ گوستاویونگ‌ و زیگموند فروید، در یك‌ مقایسة‌ تطبیقی‌ تشابه‌ها و اختلافهای‌ بسیاری‌ آشكار می‌گردند كه‌ از نظر فرانكل‌ و نگارنده‌ دورنمانده‌ است. نكتة‌ مهم‌ دیگر دربارة‌ این‌ روان‌شناس‌ و روان‌ پزشك‌ برجستة‌ اتریشی‌ (وین) آن‌ است‌ كه‌ آرا و نظریه‌های‌ او در كورة‌ تجربیات‌ سخت‌ سالهای‌ اسارتش‌ در اردوگاههای‌ كار اجباری‌ و مرگ‌ «داخائو» و «آشویتس» آبدیده‌ شده‌ و به‌ خوبی‌ محك‌ خورده‌ است. نمونة‌ بارز این‌ سخن‌ شخصیت‌ خود او است‌ كه‌ هرگز در هیچ‌ لحظه‌ای‌ از آن‌ لحظات‌ جان فرسا ایمان‌ و باور خود را به‌ معنای‌ زندگی‌ و ارزش‌ رنجهایی‌ كه‌ ناگزیر از تحمل‌ آنها بود، از دست‌ نداد.

شنبه 21/5/1391 - 13:43 - 0 تشکر 503631

روش‌ فرانكل: معنی‌ درمانی‌Logotherapy) )

فرانكل‌ با پایه‌گذاری‌ مكتب‌ روان‌ درمانی‌ خود بر «لوگوتراپی‌ یا معنی‌ درمانی‌ بر معنی‌ هستی‌ انسان‌ و جستجوی‌ او برای‌ رسیدن‌ به‌ این‌ معنی‌ تاكید دارد. بنابر اصول‌ لوگوتراپی، تلاش‌ برای‌ یافتن‌ معنی‌ در زندگی‌ اساسی ترین‌ نیروی‌ محركة‌ هر فرد در دوران‌ زندگی‌ او است» و لذا معنی‌ جویی‌ به‌ عنوان‌ نیرویی‌ متضاد با «لذت‌ طلبی» فرویدی‌ و «قدرت‌ طلبی» آدلری، اولین‌ پایة‌ معنی‌ درمانی‌ به‌ شمار می‌آید. از آنجا كه‌ «معنای‌ بی‌ پایان‌ زندگی، رنج‌ و محرومیت‌ و مرگ‌ را نیز فرا می‌گیرد، در واقع‌ همین‌ لحظات‌ سخت‌ است‌ كه‌ ارزش‌ درونی‌ هر فرد را محك‌ می‌زند». به‌ دیگر سخن، اگر زندگی‌ دارای‌ مفهومی‌ باشد، رنج‌ هم‌ باید معنا داشته‌ باشد و اساساً‌ زندگی‌ بشر بدون‌ رنج‌ و مرگ‌ كامل‌ نخواهد شد، پس‌ نباید رنج‌ و مرگ‌ را امری‌ مذموم‌ شمرد و برای‌ از بین‌ بردن‌ آن‌ تلاش‌ كرد بلكه‌ می‌بایست‌ جایگاه‌ واقعی‌ هریك‌ را شناخت‌ و آن‌ را در جای‌ خود پذیرفت. از این‌ روی، لوگوتراپی‌ می‌كوشد فرد را قادر به‌ ساختن‌ خود و جهان‌ پیرامونش‌ نماید تا چنان‌ زندگی‌ كند كه‌ گویی‌ بار دومی‌ است‌ كه‌ دنیا آمده‌ و اینك‌ در صدد رفع‌ خطاهایی‌ است‌ كه‌ در زندگی‌ نخست‌ مرتكب‌ شده‌ بود.

شنبه 21/5/1391 - 13:46 - 0 تشکر 503632

مفاهیم‌ اساسی‌ معنی‌ درمانی‌ در بحث‌ از مفاهیم‌ اساسی‌ كه‌ فرانكل‌ برای‌ معنا درمانی‌ طرح‌ می‌كند، قبل‌ از هر چیز باید نهایتی‌ كه‌ او از انسان‌ در نظر دارد، جستجو شود. به‌ بیانی‌ دیگر می‌دانیم‌ كه‌ برمبنای‌ اگزیستانسیالیسم، انسان‌ طی‌ یك‌ خودانگیختگی‌ از «خود واقعی» به‌ سوی‌ «خود حقیقی» خود حركت‌ می‌كند و همة‌ تلاش‌ روان‌ درمانگر، هدایت‌ صحیح‌ او در این‌ مسیر می‌باشد تا فرد را در تمییز «خود»های‌ موهوم‌ و غیر حقیقی‌ (ناخود) از «خود حقیقی» یاری‌ رساند. از این‌ رو بایستی‌ «حقیقت‌ انسان» را در نظر فرانكل‌ جویا شد. وی‌ تصریح‌ دارد «حقیقت‌ اساسی‌ انسان‌ بودن‌ این‌ است‌ كه‌ انسان‌ همواره‌ متوجه‌ شخص‌ یا چیز دیگری‌ غیر از خودش‌ است: معنایی‌ كه‌ به‌ تحقق‌ بپیوندد، انسان‌ دیگری‌ كه‌ با آن‌ روبه‌ رو شود، آرمانی‌ كه‌ بدان‌ خدمت‌ كند و یا شخصی‌ كه‌ به‌ وی‌ عشق‌ بورزد. آدمی‌ نه‌ با صرف‌ توجه‌ به‌ تحقق‌ خویشتن‌ كه‌ با فراموش‌ كردن‌ خود، چشم‌ پوشیدن‌ از خود و وقف‌ خود در توجه‌ به‌ غیر است‌ كه‌ به‌ مقام‌ تحقق‌ معنای‌ عمیق‌ زندگی‌ نایل‌ خواهد آمد»

شنبه 21/5/1391 - 13:48 - 0 تشکر 503634

معنی‌ جویی‌


«نظریه‌های‌ انگیزش، بشر را موجودی‌ می‌انگارد كه‌ در مقابل‌ محرك‌ یا فشارهای‌ درونیش‌ واكنش‌ نشان‌ می‌دهد، غافل‌ از آنكه‌ آدمی‌ به‌ سؤ‌الاتی‌ كه‌ زندگی‌ از او می‌پرسد پاسخ‌ می‌دهد و معناهایی‌ كه‌ زندگی‌ تقدیم‌ وی‌ می‌كند به‌ مرحله‌ اجرا در می‌آورد. اهمیت‌ این‌ پرسشها تا بدان‌ حد‌ است‌ كه‌ پاسخگویی‌ به‌ آنها (بر خلاف‌ قول‌ آبراهام‌ مزلو) ربطی‌ به‌ برآورده‌ شدن‌ نیازهای‌ اولیه ندارد. زیرا حتی‌ هنگامی‌ كه‌ این‌ نیازها برآورده‌ نشده‌ است‌ نیز نیاز متعالی‌ چون‌ معنی‌جویی‌ بسیار ضروری‌ است‌ و این‌ امر حاكی‌ از آن‌ است‌ كه‌ نیاز به‌ معنی‌ جویی‌ از دیگر نیازها مستقل‌ است، به‌گونه‌ای‌ كه‌ آن‌ را نه‌ می‌توان‌ به‌ دیگر نیازها افزود و نه‌ می‌توان‌ از آنها كم‌ كرد، یعنی‌ تلاش‌ برای‌ یافتن‌ معنایی‌ در زندگی، نیرویی‌ اصیل‌ و بنیادی‌ (پدیداری‌ صرفاً‌ انسانی) است، نه‌ توجیهی‌ ثانوی‌ از كششهای‌ غریزی»

شنبه 21/5/1391 - 13:53 - 0 تشکر 503640

معنی‌ زندگی‌

گرچه‌ معنی‌ جویی‌ در وجود بشر نهفته‌ است‌ ولی‌ آیا زندگی‌ را معنایی‌ هست؟ آیا می‌توان‌ از معنی‌ زندگی‌ تعریف‌ روشنی‌ ارائه‌ داد؟ واقع‌ آن‌ است‌ كه‌ بر مبنای‌ نظریة‌ فرانكل، باور معنای‌ زندگی‌ «اشراقی»است‌ كه‌ بر زندگی‌ هر فردی‌ می‌تابد و اگر فرد نسبت‌ به‌ آن‌ هشیار باشد زندگیش‌ را روشن‌ خواهد كرد. كسی‌ نمی‌تواند به‌ زندگی‌ دیگری‌ معنا بخشد زیرا «معنای‌ زندگی‌ امری‌ شخصی‌ است، نه‌ عام، لذا هر انسانی‌ باید خود به‌ دنبال‌ یافتن‌ معنای‌ زندگی‌ خود باشد» وبه‌ دلیل‌ همین‌ شخصی‌ بودن‌ معنای‌ زندگی‌ است‌ كه‌ «پرسشهای‌ مربوط‌ به‌ آن‌ را با عبارات‌ گسترده‌ و كلی‌ نمی‌توان‌ پاسخ‌ داد، بلكه‌ هر فردی‌ دارای‌ وظیفه‌ و رسالتی‌ ویژه‌ در زندگی‌ است‌ كه‌ تنها خود او می‌تواند آن‌ را تحقق‌ بخشد. بدون‌ تصور هرگونه‌ جانشینی‌ برای‌ وی‌ زیرا زندگی‌ قابل‌ برگشت‌ نیست».بدین‌ ترتیب‌ «هر موقعیت‌ از زندگی‌ فرصتی‌ طلایی‌ است‌ كه‌ گره‌ای‌ به‌ دست‌ انسان‌ می‌دهد تا شانس‌ گشودن‌ آن‌ را داشته‌ باشد».


«براین‌ اساس، انسان‌ آن‌ كس‌ نیست‌ كه‌ می‌پرسد «معنای‌ زندگی» چیست، بلكه‌ كسی‌ است‌ كه‌ این‌ پرسش‌ از او می‌شود. زیرا این‌ خود زندگی‌ است‌ كه‌ این‌ سؤ‌ال‌ را به‌ آدمی‌ عرضه‌ می‌كند و انسان‌ می‌باید با پاسخ‌ دادن‌ به‌ زندگی‌ جوابی‌ برای‌ «چرا»یی‌ زندگی‌ بیابد».نكتة‌ درخور توجه‌ آن‌ كه‌ حتی‌ «ناامیدی‌ به‌ خاطر تهی‌ و خالی‌ از معنا بودن‌ ظاهری‌ زندگی‌ یك‌ دستاورد بزرگ‌ انسانی‌ است‌ نه‌ یك‌ روان‌ رنجوریِ‌ روان‌زادی‌ و «قدرت‌ جویی» (مهمترین‌ اصل‌ در روان‌شناسی‌ آدلر) و آنچه‌ ممكن‌ است‌ «لذت‌ جویی» (مهمترین‌ اصل‌ در روان‌شناسی‌ فروید) خوانده‌ شود، هر دو جایگزینی‌ برای‌ یك‌ معنا جویی‌ ناكام‌ مانده‌ می‌باشند». گرچه‌ اینكه‌ شرایط‌ چه‌ تأثیری‌ بر معنی‌جویی‌ در زندگی‌ دارند، نسبت‌ بین‌ ارزشها و معانی‌ چگونه‌ است‌ و خلأ‌وجودی‌ و ناكامی‌ وجودی‌ در معنی‌ جویی‌ چیستند، مطالبی‌ است‌ كه‌ از حوصلة‌ این‌ مقال‌ خارج‌ بوده‌ و طالبان‌ را به‌ گفتار مبسوط‌ فرانكل‌ در این‌ زمینه‌ ارجاع‌ می‌دهیم.


تحقق‌ معنای‌ زندگی‌ از سه‌ راه‌ ممكن‌ است:


- انجام‌ كاری‌ ارزشمند


- كسب‌ تجربه‌های‌ والایی‌ چون‌ برخورد با شگفتیهای‌ طبیعت‌ و فرهنگ‌ و... و یا درك‌ فردی‌ دیگر، یعنی‌ عشق‌ ورزیدن‌ به‌ او.


- تحمل‌ درد و رنج‌


می‌دانیم‌ كه‌ بر مبنای‌ اندیشة‌ اگزیستانسیالیستی، پدیدة‌ عشق‌ (Love) و پدیده‌ رنج‌(Suffering) هر دو پدیده‌هایی‌ خاص‌ انسان‌ هستند و ترجمه‌ امری‌ چون‌ «عشق» به‌ «سائقه‌ یا غریزه‌ جنسی‌ كه‌ مشترك‌ انسان‌ و حیوان‌ است‌ فقط‌ می‌تواند راه‌ را بر درك‌ صحیح‌ آن‌ ببندد».عشق‌ امری‌ شهودی‌ است‌ و همواره‌ باكسی‌ یا چیزی‌ بی‌ همتا و ویژه‌ سروكار دارد. از اعماق‌ ناهشار روحانی‌ ریشه‌ می‌گیرد و تنها راهی‌ است‌ كه‌ از طریق‌ آن‌ می‌توان‌ به‌ اعماق‌ وجود انسانی‌ دیگر دست‌ یافت.


رنج‌ نیز گرچه‌ گریزناپذیر است‌ و «از سر جبر به‌ سراغ‌ انسان‌ می‌آید»؛درمان‌ ناپذیر است‌ و در زندگی‌ بشر قابل‌ ریشه‌ كن‌ شدن‌ نیست‌ ولی‌ از مهمترین‌ مسائل‌ و دغدغه‌های‌ آدمی‌ است. در واقع‌ رنج‌ از پایان‌ علم، آغاز می‌شود. زیرا یا علی‌الاصول‌ علم‌ را توانایی‌ حل‌ آن‌ نیست‌ (مثل‌ مرگ) و یا امكانات‌ فعلی‌ فن‌آوری‌ قدرت‌ چاره‌ اندیشی‌ ندارد. (مثل‌ برخی‌ بیماریها از قبیل‌ سرطان). این‌ سخن‌ بدان‌ معنا است‌ كه‌ رنج‌ سرنوشت‌ آدمی‌ و همزاد و همراه‌ اوست‌ كه‌ گریز و گزیری‌ از آن‌ نیست. خداوند متعال‌ در قرآن‌ كریم‌ تصریح‌ دارد «لَقَد‌ خَلَقنا الاًنسانَ‌ فی‌ كَبَدٍ»(همانا نوع‌ انسان‌ را در رنج‌ و مشقت‌ آفریدیم). همچنین‌ آدمی‌ در رنج‌ بردن‌ غریب‌ است‌ و «باید این‌ حقیقت‌ را بپذیرد كه‌ در رنج‌ بردن‌ تك‌ و تنهاست».خود این‌ غربت‌ نیز یكی‌ از رنجهای‌ انسان‌ است، اینكه‌ «هیچ‌ كس‌ نمی‌تواند او را از رنجهایش‌ برهاند و یا به‌ جای‌ او رنج‌ ببرد»[ چرا كه‌ رنج‌ بردن‌ هم‌ امری‌ شخصی‌privet) ) است‌ ]. بین‌ دو فرد مرزی‌ وجود دارد كه‌ افراد را در جنبه‌های‌ خاصی، منحصر به‌ فرد (و تنها) می‌نماید و بنابراین‌ «همیشه‌ فاصله‌ای‌ هست».«تنها فرصت‌ موجود در نحوة‌ مواجهه‌ با مشكلات‌ است.»برخی‌ در برخورد با مشقتها با خوش‌بینی‌ ساختگی‌ (مثل‌ پناه‌ بردن‌ به‌ مواد مخدر یا فرو رفتن‌ در گذشته‌ و نادیده‌ انگاشتن‌ وضعیت‌ زمان‌ حال) خود را به‌ غفلت‌ می‌زنند و در واقع‌ هرگز زمان‌ «حال» را درك‌ نمی‌كنند و عده‌ای‌ خود را می‌بازند و تسلیم‌ محض‌ حوادث‌ می‌شوند بی‌ آنكه‌ تلاشی‌ برای‌ كاهش‌ سختیها از طریق‌ درمان‌ و یا تسكین‌ آن‌ بكنند. هر دو قشر گرفتار اشتباه‌ شده‌اند و آن‌ حذف‌ مسئله‌ به‌ جای‌ حل‌ آن‌ است. در حالی‌ كه‌ اگر آدمی‌ بداند چرا و برای‌ چه‌ رنج‌ می‌كشد و پاسخی‌ واقعی‌ به‌ شرایط‌ موجود بدهد به‌ سمت‌ «عمیق‌ترین‌ و ژرفترین‌ معنای‌ زندگی‌ و برترین‌ ارزشها رهنمون‌ می‌شود.»در این‌ حالت‌ نه‌ تنها رنج‌ آزار دهنده‌ نیست‌ بلكه‌ وسیله‌ای‌ است‌ برای‌ هدایت‌ به‌ سمت‌ كمال‌ معنوی‌ و در واقع‌ همین‌ لحظات‌ سخت‌ است‌ كه‌ ارزش‌ درونی‌ هر فرد را محك‌ می‌زند. و وقتی‌ «رنج‌ بردن‌ فرصتهای‌ پنهانی‌ و نادر برای‌ دستیابی‌ به‌ كمال‌ دارد» یعنی‌ نه‌ تنها مذموم‌ نیست‌ بلكه‌ آثار مثبت‌ بسیاری‌ نیز دارد. به‌ دیگر سخن‌ می‌توان‌ گفت‌ بر مبنای‌ نظر فرانكل‌ هر شری‌ در نظام‌ كل‌ عالم، خیری‌ در خود نهفته‌ دارد ( و این‌ یكی‌ از روشهای‌ توجیه‌ شرور در عالم‌ است) پس‌ سخن‌ او توصیفی‌(descreption) از واقعیتی‌ است‌ كه‌ او آن‌ را توصیه‌(Normation) می‌كند.


در حقیقت‌ دو گونه‌ پاسخی‌ كه‌ به‌ رنج‌ داده‌ می‌شود، بستگی‌ به‌ تلقی‌ فرد از زندگی‌ و محیط‌ پیرامون‌ او دارد. این‌ دو «همبستة» یكدیگرند یعنی‌ چگونگی‌ برخورد آدمی‌ هنگام‌ رنج‌ بردن‌ هم‌ به‌ آن‌ معنا می‌دهد و هم‌ این‌ معنای‌ رنج، معنای‌ زندگی‌ وی‌ را عوض‌ می‌كند. اگر آدمی‌ خود را در زندگی‌ هدفمند ببیند، صاحب‌ كرامت‌ و حرمت‌ در زندگی‌ می‌گردد و لذا در رویارویی‌ با تأثیرات‌ محیط‌ همواره‌ آزادی‌ معنوی‌ خود را حفظ‌ می‌كند و حق‌ گزینش‌ عمل‌ را از دست‌ نمی‌دهد، بنابراین‌ موضعش‌ در برابر آنچه‌ از جانب‌ خداوند می‌رسد نعمت‌ دانستن‌ آن‌ است‌ (ولو اینكه‌ این‌ نعمت‌ در قالب‌ رنج‌ و تعب‌ باشد) و از این‌ روست‌ كه‌ امام‌ حسین‌ «ع» در واپسین‌ لحظات‌ زندگی‌ مباركش‌ فرمود: «اًلهی‌ رِضاً‌ بِرِضائِكَ، صابِراً‌ عَلی‌ بَ‌لائِكَ...». اما شخصی‌ كه‌ خود را اسیر عوامل‌ و شرایط‌ محیطی‌ - اعم‌ از زیستی، روان‌شناسی‌ یا جامعه‌شناسی‌ - آنهم‌ به‌ نحو تصادفی‌ می‌انگارد قهراً‌ از آزادی‌ خود بر گزینشِ‌ شیوة‌ مواجهه‌ با رنج‌ چشم‌ پوشیده‌ و همواره‌ خود را در تنگنا و فشار می‌بیند و هر امری‌ برای‌ او آزار دهنده‌ تلقی‌ می‌شود. نه‌ در شادیها و خوشیها حفظ‌ تعادل‌ می‌كند و نه‌ در سختیها تاب‌ مقاومت‌ دارد. در شادمانیها غرق‌ در خرسندی‌ گشته، به‌ زمین‌ و زمان‌ مباهات‌ و فخر می‌فروشد، در رنجها و ناكامیها از جهان‌ و جهانیان‌ قطع‌ امید كرده‌ به‌ یأس‌ و نا امیدی‌ می‌گراید. حال‌ آنكه‌ این‌ فراز و نشیب، این‌ بالا و پایین‌ شدن‌ و یُسر و عُسر همه‌ برای‌ آن‌ است‌ كه‌ به‌ هیچ‌ كدام‌ دل‌ نبازی‌ كه‌ هر دو گذرایند: «لِكَی‌لا‌ تأسَو‌ا عَلی‌ ما فاتَكُم‌ ولاتَفرَحوا بِما آتاكُمُ»(تا هرگز بر آنچه‌ از دست‌ شما رود دلتنگ‌ نشوید و به‌ آنچه‌ به‌ شما رسد دلشاد (مغرور) نگردید).


‌ ‌میرایی‌ و جاودانگی‌


از اساسیترین‌ رنجهای‌ آدمی، مرگ‌ است‌ زیرا در جریان‌ زندگی‌ همواره‌ خود را در حال‌ گذر میان‌ دو عدم‌ - گذشته‌ای‌ كه‌ از دست‌ رفته‌ و آینده‌ای‌ كه‌ هنوز نیامده‌ است‌ - حس‌ می‌كند «و تنها چیزی‌ كه‌ برایش‌ وجود دارد «لحظة» زمان‌ «حال» است»()و از سوی‌ دیگر رنج‌ و میرندگی‌ و پریشانی، زندگی‌ را دچار تنش‌ و اضطراب‌ می‌كند و آرامش‌ را از انسان‌ می‌گیرد، پس‌ چگونه‌ می‌توان‌ معنایی‌ برای‌ زندگی‌ چیست؟ آیا می‌توان‌ علی‌ رغم‌ این‌ گذرایی‌ و این‌ سختیها به‌ زندگی‌ معنایی‌ واقعی‌ بخشید؟ و برای‌ مرگ‌ و رنجهای‌ اساسی‌ كه‌ بشر با آنها دست‌ به‌ گریبان‌ است‌ توجیهی‌ یافت؟


پاسخ‌ هستی‌گرایی‌ «تكیه‌ بر زمان‌ حال‌ است‌ هر چند گذرا باشد. زیرا آنچه‌ در زندگی‌ واقعاً‌ از كف‌ می‌رود امكانات‌ و توانائیهاست. معنی‌ درمانی، با عطف‌ توجه‌ به‌ گذرایی‌ هستی‌ و وجود انسانی، به‌ جای‌ بدبینی‌ و انزوا، انسان‌ را به‌ تلاش‌ و فعالیت‌ فرا می‌خواند. بدبین‌ كسی‌ است‌ كه‌ هر روز با ترس‌ و اندوه‌ به‌ تقویم‌ خود چشم‌ دوخته، برگی‌ از آن‌ را جدا می‌كند و با جدا كردن‌ هر برگ، به‌ پایان‌ رسیدن‌ تدریجی‌ تقویم‌ را انتظار می‌كشد. اما فردی‌ كه‌ به‌ زندگی‌ از دیدگاهی‌ فعالانه‌ می‌نگرد، نه‌ تنها برگهای‌ كنده‌ شدة‌ تقویم‌ زندگی‌ را دور نمی‌ریزد بلكه‌ بر پشت‌ هریك‌ از آنها یادداشت‌ مهمی‌ نیز می‌نگارد تا به‌ تدریج‌ تقویم‌ زندگیش‌ از «ناشده‌ها» و «ناكرده‌ها» به‌ «شده‌ها» و «كرده‌ها» تبدیل‌ شود. پس‌ او نقش‌ خود را در زندگی‌ فعالانه‌ ایفا كرده‌ و از عمر پشت‌ سرگذاشته‌ خود شادمان‌ است. بنابراین‌ چنین‌ گذشته‌ای‌ نمی‌تواند موجب‌ غبطه‌ها و رشكها باشد. چرا كه‌ گرچه‌ همه‌ چیز و همه‌ كس‌ گذرا است‌ اما جاودانه‌ نیز هست.»()به‌ تعبیر دیگر هر فعلی‌ به‌ محض‌ وقوع‌ ابدی‌ می‌گردد و ما مجبور نیستیم‌ كاری‌ برای‌ ابدی‌ شدن‌ انجام‌ دهیم. همین‌ كه‌ كاری‌ انجام‌ شد و حادثه‌ای‌ رخ‌ داد، ابدیت‌ كار خود را انجام‌ می‌دهد ولی‌ مسئولیت‌ ما در این‌ است‌ كه‌ توجه‌ كنیم‌ چه‌ كاری‌ را برای‌ انجام‌ دادن‌ انتخاب‌ كرده‌ایم، چه‌ چیزی‌ را برای‌ اینكه‌ بخشی‌ از گذشته‌ شود و به‌ مرز ابدیت‌ وارد شود برگزیده‌ایم. «جهان‌ دفتری‌ است‌ كه‌ ما آن‌ را دیكته‌ می‌كنیم‌ و همه‌ چیز در این‌ دفتر ابدی‌ ثبت‌ خواهد شد. دفتری‌ كه‌ طبیعتی‌ هیجان‌انگیز دارد، چون‌ زندگی‌ هر روز از ما سؤ‌ال‌ می‌كند و ما باید پاسخگو باشیم. یعنی‌ زندگی‌ یك‌ دورة‌ طولانی‌ سؤ‌ال‌ و جواب‌ است‌ و تنها هنگامی‌ می‌توان‌ پاسخ‌ مناسب‌ داد كه‌ پاسخها برای‌ زندگی‌ باشد یعنی‌ مسئولانه‌ باشد.


اگر چه‌ دفتر ابدیت‌ هرگز گم‌ نمی‌شود ولی‌ این‌ دفتر را هیچ‌گاه‌ تصحیح‌ نیز نمی‌توان‌ كرد.()از آنجا كه‌ همه‌ چیز برای‌ همیشه‌ در گذشته‌ انباشته‌ می‌شود، حساسیت‌ و ظرافت‌ مطلب‌ در آن‌ است‌ كه‌ آنچه‌ می‌خواهیم‌ با بخشی‌ از گذشته‌ كردن‌ به‌ آن‌ رنگ‌ ابدیت‌ بزنیم، درست‌ و از سر مسئولیت‌پذیری‌ انتخاب‌ كنیم. سر گذرا بودن‌ زندگی‌ هم‌ همین‌ است: همه‌ چیز به‌ سرعت‌ در گذراست‌ تا از نیستی‌ آینده‌ به‌ ایمنی‌ گذشته‌ پناه‌ برد و به‌ این‌ جهت‌ در گذرگاه‌ و روزنة‌ تنگ‌ «حال» تراكم‌ وجود دارد. زمان‌ حال‌ مرز بین‌ آیندة‌ غیر واقعی‌ و واقعیت‌ ابدی‌ گذشته‌ است. به‌ تعبیری‌ «زمان‌ حال‌ مرز «ابدیت» است‌ و گستردة‌ ابدیت‌ تنها تا زمان‌ حال‌ و تا لحظه‌ای‌ است‌ كه‌ ما به‌ چیزی‌ اجازه‌ ورود به‌ آن‌ را می‌دهیم.»() این‌ عبور از زمان‌ حال‌ را به‌ خوبی‌ می‌توان‌ به‌ ساعتهای‌ شنی‌ قدیم‌ تشبیه‌ كرد. همه‌ شنهای‌ بخش‌ بالائی‌ با فشار به‌ دهانة‌ تنگ‌ میانی‌ هجوم‌ می‌آورند تا از آن‌ ناامنی‌ بخش‌ بالا به‌ ایمنی‌ قسمت‌ پائینی‌ برسند و آرامش‌ یابند و لذا در مرز عبور (بخش‌ میانی) همواره‌ تراكم‌ شدید است.


آخرین‌ فرایند در جریان‌ حیات، مرگ‌ است. در مرگ‌ كه‌ دربرگیرندة‌ همة‌ حوادث‌ و جریانات‌ گذشتة‌ فرد است‌ جسم‌ و فكر [ روح‌ ] از دسترس‌ فرد بیرون‌ رفته‌ و تغییر ناپذیر می‌گردد. آدمی‌ انعكاس‌ روانی‌ بدنی‌ خویش‌ را از دست‌ می‌دهد و تنها خویشتن‌ روحانی‌اش‌ باقی‌ می‌ماند. به‌ دیگر سخن‌ همان‌گونه‌ كه‌ انسان‌ با نهادن‌ خیری‌ در گذشته‌ آن‌ را واقعیت‌ بخشیده‌ از خطر گذرا بودن‌ می‌رهاند، همان‌طور هم‌ در لحظة‌ مرگ‌ خود را به‌ واقعیت‌ مبدل‌ می‌كند و به‌ ابدیت‌ می‌پیوندد. پس‌ تولد و آغاز حیات‌ به‌ معنای‌ واقعیت‌ یافتن‌ نیست‌ بلكه‌ مرگ‌ چنین‌ امری‌ را تحقق‌ می‌بخشد. چه‌ «خویشتن‌ انسان‌ یك‌ «بودن» نیست، یك‌ «شدن» است»()و این‌ «شدن» هنگامی‌ كامل‌ می‌شود كه‌ زندگی‌ به‌ كمال‌ «مرگ» آراسته‌ گردد. گویی‌ كه‌ مرگ‌ آخرین‌ مرز «حال» برای‌ پیوستن‌ به‌ ابدیت‌ است. زیرا گرچه‌ مُهرپایانی‌ است‌ بر همة‌ استعدادها و توانائیها، در عین‌ حال‌ سند معتبری‌ است‌ برای‌ جاودانه‌ شدن‌ آدمی‌ و در واقع‌ «در لحظه‌ مرگ‌ است‌ كه‌ آدمی‌ «خویشتن» خود را خلق‌ می‌كند»() و با پیوستن‌ به‌ ابدیت‌ باقی‌ می‌شود.


«و نترسیم‌ از مرگ‌


مرگ‌ پایان‌ كبوتر نیست‌


مرگ‌ وارونة‌ یك‌ زنجر نیست‌


مرگ‌ در ذهن‌ اقاقی‌ جاری‌ است‌


مرگ‌ در آب‌ وهوای‌ خوش‌ اندیشه‌ نشیمن‌ دارد


و همه‌ می‌دانیم‌


ریه‌های‌ لذت، پر اكسیژن‌ مرگ‌ است»

شنبه 21/5/1391 - 13:55 - 0 تشکر 503641

آزادی‌

آزادی‌ یكی‌ از اساسیترین‌ پدیدارهای‌ اختصاصی‌ انسان‌ است‌ كه‌ نشانگر «توانائیهای‌ آدمی‌ برای‌ جدا كردن‌ خویشتن‌ او از خود است».عنی‌ آدمی‌ می‌تواند فارغ‌ از قید و بند شرایط‌ در برابر مسائل‌ و موانعی‌ كه‌ با آنها مواجه‌ می‌شود، اتخاذ موضع‌ كند و در واقع‌ تصمیم‌ بگیرد كه‌ تسلیم‌ شود تا شرایط‌ سر نوشتش‌ را تعیین‌ كنند یا ایستادگی‌ نماید و بر آنها غلبه‌ یابد تا پا به‌ بعد انسانی‌ بگذارد. همة‌ كسانی‌ كه‌ «با تلقی‌ بشر به‌ عنوان‌ قربانی‌ شرایط‌ می‌خواهند او را از گناهش‌ تبرئه‌ كنند، شرافت‌ انسانی‌ او را نادیده‌ گرفته‌اند».حال‌ آن‌ كه‌ «گناه‌ كردن» و «غلبه‌ بر گناه» از ویژگیهای‌ ممتاز آدمی‌ و حاكی‌ از مسئولیت‌پذیری‌ اوست. به‌ دیگر سخن، آزادی‌ همة‌ كلام‌ و تمام‌ حقیقت‌ نیست‌ بلكه‌ تنها نیمی‌ از كل‌ و جنبة‌ منفی‌ آن‌ است، نیمة‌ دیگر و بُعد مثبت‌ این‌ پیكره‌ مسئولیت‌پذیری‌ است. چه، آزادی‌ افسار گسیخته‌ و مهار نشده‌ صرفاً‌ به‌ خودكامگی‌ و استبداد محض‌ می‌انجامد و آنچه‌ بایستی‌ این‌ رهاشدگی‌ را كنترل‌ نماید پذیرفتن‌ مسئولیت‌ از جانب‌ فرد طالب‌ آزادی‌ است. و این‌ یعنی‌ توجه‌ داشتن‌ به‌ هر دو عنصر آزادی: «آزادی‌ از چه؟» و «به‌ چه؟». «عنصر «از چه» عبارت‌ است‌ از آزادی‌ از وادار شده‌ به‌ حركت‌ - و «به‌ چه» عبارتست‌ از مسئول‌ بودن‌ آدمی‌ و وجدان‌ داشتن‌ او»

شنبه 21/5/1391 - 13:57 - 0 تشکر 503642

ناهشیار روحانی‌Spiritual unconscious) )

«تحلیل‌ وجودی‌ با كشف‌ ناهشیار روحانی‌ از ورطه‌ای‌ كه‌ روانكاوی‌ در آن‌ در غلتیده‌ بود، یعنی‌ تحویل‌ ناهشیار به‌ نهاد Id))، دوری‌ گزید. فروید تنها ناهشیار غریزی‌ (Instinctual Unconscious) را دید و با نادیده‌ گرفتن‌ بُعد روحانی‌ ناهشیار، آن‌ را بدجلوه‌ داد، در حالی‌ كه‌ بعد روحانی‌ وجود نیز ناهشیار است. علاوه‌ براین، وجود یا بودن‌ اساساً‌ ناهشیار است‌ زیرا بنیان‌ وجود هرگز نمی‌تواند به‌ طور كامل‌ منعكس‌ گردد و لذا نمی‌تواند به‌ طور كامل‌ آگاه‌ از خود گردد. به‌ این‌ ترتیب‌ این‌ واقعیت‌ كه‌ نمی‌توان‌ انسان‌ را موجودی‌ كاملاً‌ خردگرا به‌ حساب‌ آورد در معنا درمانی‌ پذیرفته‌ شده‌ است‌ بدون‌ آن‌ كه‌ به‌ سوی‌ دیگر طیف‌ كه‌ بت‌سازی‌ غیر عقلانی‌ غریزه‌ است‌ در افتد كه‌ روانكاوی‌ افتاده‌ است»

شنبه 21/5/1391 - 13:58 - 0 تشکر 503644

دین‌ و دینداری‌

دین‌ از پدیده‌های‌ پیچیده‌ای‌ است‌ كه‌ با تكیه‌ صرف‌ بر بخش‌ «هشیار» روان‌ قابل‌ توجیه‌ و تبیین‌ نبوده‌ و نیست. از این‌ رو، تا قبل‌ از كشف‌ ناهشیار، روان‌شناسان‌ در توضیح‌ این‌ پدیدة‌ انسانی‌ ناكام‌ بودند. فروید با كشف‌ ناهشیار، فراخترین‌ ساحت‌ وجودی‌ آدمی‌ را كه‌ گرچه‌ ناشناخته‌ بود ولی‌ مبنای‌ شكل‌گیری‌ همة‌ رفتارها و عملكردهای‌ او بود بر ملا كرد و به‌ خوبی‌ نشان‌ داد كه‌ منشأ افعال‌ آدمی‌ برخاسته‌ از بُعد ناهشیار است. هرچند چنان‌ مفتون‌ این‌ كشف‌ بزرگ‌ شد كه‌ دو مشكل‌ اساسی‌ را نادیده‌ گرفت. نخست‌ آنكه‌ با غریزی‌ كردن‌ ناهشیار، دامنة‌ آن‌ را بسیار تنگ‌ و محدود كرد و سپس‌ با رنگ‌ زدن‌ به‌ عقدة‌ ادیپ‌ و مسائل‌ جنسی‌ به‌ كلی‌ آن‌ را نا كارآمد ساخت‌ و لذا هیچ‌گاه‌ نتوانست‌ در تحلیل‌ نقش‌ این‌ بیكرانة‌ وجود آدمی‌ در دین‌ موفقیتی‌ كسب‌ كند. تحلیل‌ او از دین‌ تحریفی‌ از دین‌ بود كه‌ در نهایت‌ مقبول‌ جامعة‌ علمی‌ و خصوصاً‌ روان‌شناسان‌ نیفتاد و دیگران‌ را بر آن‌ داشت‌ تا ایرادات‌ وی‌ را با حفظ‌ اصل‌ وجود «ناهشیار» برطرف‌ نمایند.


از جملة‌ این‌ روان‌شناسان‌ یونگ‌ است‌ كه‌ دو تلاش‌ عمده‌ و مهم‌ انجام‌ داد: اول‌ آنكه‌ ناهشیار را از حالت‌ شخصی‌ - غریزی‌ - بیرون‌ برد و به‌ آن‌ جنبة‌ «نوعی» بخشید تا آن‌ را گسترده‌تر سازد. دوم‌ آنكه‌ عقدة‌ ادیپ‌ را از سر راه‌ برداشت‌ و به‌ ناهشیار هرگز جنبه‌ جنسی‌ نداد. این‌ تلاشها گرچه‌ این‌ ساحت‌ وجودی‌ را گسترش‌ بخشید ولی‌ یك‌ اشكال‌ همچنان‌ باقی‌ ماند. اینكه‌ در پس‌ ناهشیار جمعی‌ نیز - همچون‌ ناهشیار شخصی‌ و غریزی‌ - جبری‌ نهفته‌ است‌ كه‌ سرنوشت‌ آدمی‌ را پیش‌ از تولد به‌ دست‌ می‌گیرد و آینده‌ را بر مبنای‌ گذشته‌ رقم‌ می‌زند. لذا «ناهشیار جمعی» كه‌ از این‌ حیث‌ فرویدی‌ است‌ مانند آن‌ از تبیین‌ بخش‌ عظیمی‌ از ساحتهای‌ وجودی‌ آدمی‌ ناتوان‌ گشت.


اگر ناهشیار فرویدی‌ دایره‌ای‌ باشد، ناهشیار یونگی‌ دایره‌ای‌ با شعاع‌ بزرگتر است‌ كه‌ همچنان‌ فقط‌ بخش‌ اندكی‌ از وسعت‌ بیكرانة‌ ناهشیار آدمی‌ را شامل‌ می‌شود. زیرا به‌ هر حال‌ به‌ تجربة‌ اجداد ما محدود می‌گردد و آن‌ گشادگی‌ واقعی‌ روان‌ آدمی‌ را نمایان‌ نمی‌سازد.


كوشش‌ فرانكل‌ بر آن‌ است‌ كه‌ ضمن‌ نادیده‌ نگرفتن‌ این‌ كشف‌ بزرگ‌ از آن‌ اشكالها و تنگ‌ نظریها هم‌ رهایی‌ یابد و به‌ این‌ سبب‌ ناهشیار روحانی‌(Spiritual unconscious) را طرح‌ می‌كند. ناهشیار جنسی‌ فروید و ناهشیار جمعی‌ یونگ‌ صرفاً‌ تحلیل‌ تجربه‌های‌ این‌ سویی‌ آدمی‌ است‌ ولی‌ او به‌ افق‌ دیگری‌ از ساحت‌ وجودی‌ آدمی‌ چشم‌ می‌دوزد كه‌ معنوی‌ - روحانی‌ است‌ و امور والا و متعالی‌ چون‌ معنی‌ جویی، عشق، آزادی، اختیار، مسئولیت‌پذیری، وجدان، ابدیت‌ طلبی‌ و... را برخاسته‌ از این‌ ساحت‌ والای‌ وجودی‌ بر می‌شمارد كه‌ ریشه‌ در اعماق‌ ناهشیار دارد. بدین‌ ترتیب‌ آدمی‌ نه‌ محكوم‌ عوامل‌ جبری‌ گذشته‌ است‌ و نه‌ حتی‌ اسیر وراثت‌ و دوران‌ كودكی‌ و «وراثت‌ را ارزشی‌ بیشتر از سنگهایی‌ كه‌ از جانب‌ سازنده‌ رد یا پذیرفته‌ می‌شوند، نیست‌ و صد البته‌ كه‌ خود سازنده‌ از سنگ‌ درست‌ نشده‌ است. به‌ همین‌ ترتیب‌ نقش‌ دوران‌ كودكی‌ از وراثت‌ هم‌ كمتر است» (بر خلاف‌ رأی‌ فروید).


در مواجهه‌ با دین‌ و دینداری‌ نیز همین‌ نظر را دارد و از آنجا كه‌ همچون‌ سایر روان‌شناسان‌ نمی‌تواند به‌ همه‌ وجوه‌ و جنبه‌های‌ دین‌ توجه‌ كند (چون‌ اساساً‌ روان‌شناسی‌ چنین‌ شأنی‌ ندارد)، تنها به‌ جنبه‌های‌ رفتاری‌ آن‌ می‌پردازد و لذا در زمینة‌ منشأ و خاستگاه‌ دین، تعریف‌ دین، تحول‌ دینی، آثار دین‌ و تعارض‌ علم‌ و دین‌ به‌ بحث‌ و بررسی‌ پرداخته‌ است. اما اگر كسی‌ گمان‌ برد همة‌ دین‌ یعنی‌ همین‌ تجربه‌های‌ دینی، نگاهی‌ تحویل‌ گرایانه‌(Reduction) به‌ دین‌ كرده‌ و دین‌ را به‌ چیزی‌ كمتر از آن‌ ارجاع‌ داده‌ است‌ كه‌ مراد خود روان‌شناس‌ هم‌ نبوده‌ و این‌ در واقع‌ مغالطة‌ كنه‌ و وجه‌ است.

شنبه 21/5/1391 - 14:0 - 0 تشکر 503645

تعریف‌ دین‌

از آنجا كه‌ فرانكل‌ در روان‌ درمانی‌ خود همواره‌ بر «معنی‌ جویی» تأكید دارد، دین‌ را نیز در همین‌ راستا تعریف‌ می‌كند: «دین‌ تكاپوی‌ بشر برای‌ یافتن‌ معنایی‌ غایی‌ یا نهایی‌ در زندگی‌ است».یعنی‌ رفتن‌ به‌ سمت‌ دین‌ برخاسته‌ از درون‌ فرد است‌ و او به‌ سوی‌ انتخاب‌ دین‌ حركت‌ می‌كند نه‌ اینكه‌ چیزی‌ او را به‌ این‌ امر واداشته‌ باشد. به‌ بیان‌ دیگر دین‌ باوری‌ نه‌ تنها از سر جبر نیست‌ كه‌ در این‌ صورت‌ «دین‌ پنداری‌ واهی‌ می‌گردد»بلكه‌ در نهایت‌ آزادی‌ و از سر مسئولیت‌پذیری‌ است‌ و این‌ در مورد همة‌ انسانها صادق‌ است‌ زیرا «یك‌ احساس‌ مذهبی‌ عمیق‌ و ریشه‌دار در اعماق‌ ضمیر ناهشیار (یا شعور باطن) همة‌ انسانها وجود دارد»بنابراین‌ احساسات‌ دینی‌ اموری‌ عارضی‌ و تحمیل‌ شده‌ از بیرون‌ نیست‌ بلكه‌ ریشه‌ در ناهشیار روحانی‌ ما دارد و این‌ بدان‌ معنی‌ است‌ كه‌ بر اساس‌ برداشت‌ خاصی‌ از نظریة‌ فطرت‌ می‌توان‌ گفت‌ احساسات‌ دینی‌ از نظرگاه‌ فرانكل، فطریند. یعنی‌ دینداری‌ امری‌ ثانوی‌ نیست‌ كه‌ طی‌ فرایند خاصی‌ حاصل‌ شده‌ باشد بلكه‌ نهاد آن‌ در درون‌ آدمی‌ ریشه‌ دارد. پس‌ دینداری‌ همزاد و همراه‌ آدمی‌ است‌ البته‌ نه‌ به‌ معنای‌ مورد نظر یونگ‌ - كه‌ ریشه‌ در ناهشیار جمعی‌ داشته‌ باشد - بلكه‌ به‌ معنای‌ فطری‌ بودنش. همین‌طور می‌توان‌ گفت‌ دینداری‌ «همبستة» آدمی‌ است. همواره‌ بین‌ انسان‌ و دین‌ نسبت‌ خاصی‌ وجود دارد كه‌ اگر فرد مجال‌ بروز به‌ آن‌ بدهد، قطعاً‌ به‌ نحوی‌ مطلوب‌ ظاهر می‌گردد و اگر این‌ فرصت‌ را از بین‌ ببرد و این‌ امر درونی‌ را سركوب‌ نماید، این‌ میل‌ در اشكال‌ انحرافی‌ - از قبیل‌ خرافات‌ - ظهور خواهد كرد و در هر حال‌ خود را به‌ منصة‌ بروز و ظهور می‌كشاند.

شنبه 21/5/1391 - 14:4 - 0 تشکر 503655

زمینه‌های‌ بروز دینداری‌

از آنجا كه‌ هر امر فطری‌ و درونی‌ برای‌ فعلیت‌ یافتن‌ و به‌ عرصة‌ حضور آمدن‌ نیازمند زمینه‌ و بستر مناسبی‌ است، دینداری‌ نیز شرایطی‌ را می‌طلبد تا بتواند خود را نشان‌ دهد. بدیهی‌ است‌ كه‌ این‌ شرایط‌ برای‌ افراد مختلف، متفاوت‌ خواهد بود: گاهی‌ كسی‌ كه‌ در كشتی‌ با آسودگی‌ خیال‌ و به‌ آرامی‌ نشسته‌ است‌ و ناگهان‌ میان‌ امواج‌ سهمگین‌ دریا اسیر طوفان‌ می‌گردد؛ در آن‌ لحظات‌ سخت‌ كه‌ راه‌ به‌ جایی‌ نمی‌برد و امیدی‌ به‌ هیچكس‌ و هیچ‌ چیز نمی‌تواند داشته‌ باشد؛ این‌ فروغ‌ امید در دلش‌ به‌ خوبی‌ روشن‌ می‌شود و او به‌ یاد می‌آورد خدایی‌ دارد كه‌ تنها از او می‌تواند طلب‌ كمك‌ نماید. به‌ تعبیر كلی، سختیها و شداید یكی‌ از بهترین‌ و مناسبترین‌ بسترهای‌ ظهور خداباوریند. عین‌ همین‌ مثال‌ را خداوند در قرآن‌ كریم‌ ذكر می‌فرماید: «واًذ‌امَسَّكُمُ‌ الضُّرُّ‌ فی‌ البَحرِ‌ ضَلَّ‌ ما تَد‌عُونَ‌ اً‌لا‌ اًیاهُ»(و چون‌ در دریا به‌ شما خوف‌ و خطری‌ رسد در آن‌ حال‌ به‌ جز خدا همه‌ را فراموش‌ می‌كنید).


گاهی‌ روبه‌ رو شدن‌ با مرگ، به‌ شكلی‌ جدی،چنین‌ زمینه‌ای‌ را مهیا می‌كند. مثل‌ كسی‌ كه‌ به‌ بیماری‌ لاعلاجی‌ چون‌ سرطان‌ یا بیماریهایی‌ از این‌ قبیل‌ مبتلا شده‌ است‌ و یقین‌ می‌كند از دست‌ هیچ‌ كسی، هیچ‌ كاری‌ برنمی‌آید و مرگ‌ در یك‌ قدمی‌ است. در این‌ حالت‌ انقطاع‌ نیز - همچون‌ مورد قبلی‌ - میل‌ به‌ خداباوری‌ آشكار می‌شود و فردی‌ كه‌ پاسخ‌ مثبت‌ به‌ آن‌ می‌دهد به‌ آرامشی‌ وصف‌ ناشدنی‌ دست‌ می‌یابد كه‌ بر مبنای‌ هیچ‌ معیار علمی‌ كنونی‌ قابل‌ توجیه‌ و تفسیر نیست‌ جز اینكه‌ این‌ كشش‌ در درون‌ ناهشیار فرد به‌ طور فطری‌ موجود بوده‌ و اینك‌ مجال‌ بروز یافته‌ است.


عده‌ای‌ با اقبال‌ دنیا و دریافت‌ نعمتهای‌ الهی‌ به‌ او ایمان‌ می‌آورند وبرخی‌ با ادبار دنیا و درافتادن‌ در گرداب‌ مصائب. دسته‌ای‌ هم‌ هستند كه‌ نسبت‌ به‌ اقبال‌ و ادبار دنیا بی‌تفاوتند و در هر حالی‌ تنها او را می‌بینند و بس‌ كه‌ در بحث‌ از سنخهای‌ دینداری‌ به‌ این‌ دسته‌ بیشتر خواهیم‌ پرداخت.


گفتیم‌ كه‌ یكی‌ از بسترهای‌ ظهور دین، بیماری‌ است‌ «حتی‌ در موارد بیماری‌ شدید نظیر روان‌ پریشی».آنچه‌ در اینجا لازم‌ است‌ بدان‌ توجه‌ شود - چنان‌ كه‌ فرانكل‌ نیز تصریح‌ دارد - آن‌ است‌ كه‌ بیماری، مثلاً‌ روان‌ پریشی، صرفاً‌ زمینه‌ و بستر بروز است‌ و نباید به‌ اشتباه‌ آن‌ را منشأ صدور دینداری‌ تلقی‌ كرد (چنان‌ كه‌ برخی‌ به‌ این‌ خطا لغزیده‌اند). خداوند امانت‌ دینداری‌ را در درون‌ (و به‌ تعبیری‌ در فطرت) همة‌ انسانها به‌ ودیعه‌ گذاشته‌ است‌ و آنها بایستی‌ با ایجاد زمینه‌های‌ مناسب‌ به‌ این‌ ساحت‌ وجودی‌ اجازه‌ خود نمایی‌ و ظهور دهند.


اما این‌ مهم‌ است‌ كه‌ چه‌ نوع‌ خداباوری‌ در ناهشیار انسان‌ است؟ آیا دین‌ معینی‌ مراد است‌ و یا نه، دینی‌ عاری‌ از هرگونه‌ تقید و تعینی؟ به‌ دیگر سخن، آیا فرانكل‌ نوعی‌ پلورالیزم‌ گوهرگرایانة‌ دینی‌ را از اعماق‌ ناهشیار سراغ‌ می‌گیرد - مثل‌ یونگ‌ - یا قائل‌ به‌ حصرگرایی‌ است‌ و یا اینكه‌ راه‌ حل‌ سومی‌ پیشنهاد می‌كند؟ پاسخ‌ وی‌ یقیناً‌ منطبق‌ بر نظریة‌ یونگ‌ نخواهد بود. بر مبنای‌ نظر او گرچه‌ «مفهوم‌ دین‌ در معنای‌ وسیع‌ آن‌ - كه‌ اینجا بر آن‌ تاكید می‌شود - از حیطة‌ تعاریف‌ محدود از خدا كه‌ توسط‌ نمایندگان‌ دینی‌ فرقه‌ها و نهادهای‌ مذهبی‌ ترویج‌ می‌گردد، فراتر می‌رود» و معنای‌ وسیعی‌ از خداباوری‌ را در برمی‌گیرد كه‌ همه‌ فرقه‌ها را شامل‌ می‌شود، ولی‌ این‌ به‌ معنای‌ قبول‌ پلورالیزم‌ دینی‌ نیست‌ زیرا واضح‌ است‌ كه‌ «اگر قرار است‌ دین‌ زنده‌ بماند باید كاملاً‌ شخصی‌ بشود». در واقع‌ او تصور عامی‌ از خدا طرح‌ می‌كند كه‌ همه‌ تصورات‌ (فرقه‌ها) قابل‌ ارجاع‌ به‌ آن‌ هستند اما شدیداً‌ با مفهوم‌ سازی‌ متألهان‌ و فیلسوفان، از خدا ستیزه‌ می‌كند و همچون‌ یونگ‌ براین‌ باور است‌ كه‌ با مفهوم‌سازی‌ فلسفی‌ و كلامی‌ نمی‌توان‌ تبلیغ‌ خداباوری‌ كرد و این‌ خطایی‌ آشكار است‌ كه‌ گمان‌ كنیم‌ خداوند نیازمند رفتارها و اعتقادات‌ ماست‌ و همة‌ كسانی‌ كه‌ چنین‌ خدایی‌ را تبلیغ‌ می‌كنند كارشان‌ «ثمره‌ای‌ جز بدنام‌ كردن‌ [ بد معرفی‌ كردن‌ ] خدا ندارد. خدایی‌ كه‌ تنها دغدغة‌ خاطرش‌ تعداد معتقدانش‌ باشد (آنهم‌ در راستای‌ این‌ شعار كه‌ «صرفاً‌ معتقد بشو، همه‌ چیز رو به‌ راه‌ خواهد بود) قهراً‌ راه‌گشای‌ عمل‌ نخواهد بود و چنین‌ دستوری‌ نه‌ تنها بر اساس‌ تحریف‌ هر مفهوم‌ منطقی‌ از معبود است، بلكه‌ مهمتر اینكه‌ محكوم‌ به‌ شكست‌ است». از همین‌جا روشن‌ است‌ كه‌ فرانكل‌ حصرگرایی‌ را نیز نمی‌پذیرد و براین‌ باور است‌ كه‌ «برای‌ خداباوری‌ مردم‌ نمی‌توان‌ آنها را در خط‌ یك‌ كلیسای‌ خاص‌ دعوت‌ كرد»و نباید چنین‌ تصوری‌ ایجاد كرد كه‌ تنها یك‌ فرقه‌ ناجیه‌ است‌ و مصاب‌ و دیگران‌ ضاله‌اند و گمراه. بلكه‌ اصل‌ براین‌ است‌ كه‌ در قدم‌ نخست‌ «خدا را به‌ گونه‌ای‌ قابل‌ باور ترسیم‌ نمائیم‌ و خود دعوت‌ كننده‌ نیز با اعتقاد و اعتبار عمل‌ كند» تا بتواند مؤ‌ثر واقع‌ شود. زیرا «خداباوری‌ و دعوت‌ به‌ خدا از مقوله‌ اعمالی‌ كه‌ با صدور فرمان‌ حاصل‌ می‌شوند، نیست. نمی‌توان‌ حكم‌ كرد كه‌ «خدا را باور كن»، بلكه‌ از آن‌ دسته‌ رفتارهایی‌ است‌ كه‌ نیاز به‌ ایمان، امید، عشق‌ و اراده‌ در خود فرد دارد».


در حقیقت‌ در یك‌ جمع‌بندی‌ از سخنان‌ وی‌ می‌توان‌ گفت‌ بیشترین‌ تأكید فرانكل‌ بر رابطة‌ فرد با خدا وبرقراری‌ چنین‌ ارتباطی‌ است. مهم‌ آن‌ است‌ كه‌ آدمی‌ به‌ این‌ نیاز ناهشیار، آگاهی‌ یابد و به‌ آن‌ پاسخ‌ مثبت‌ دهد تا فروغ‌ دین‌ بر هستی‌ آدمی‌ بتابد و او را به‌ سمت‌ معنای‌ ژرف‌ زندگی‌ سوق‌ دهد و البته‌ برای‌ تداوم‌ این‌ حیات‌ بایستی‌ به‌ آداب‌ و رسوم‌ دینی‌ خاص‌ تمسك‌ جست.

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.