انجمن ها > انجمن روانشناسي > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
روانشناسي (بازدید: 230)
شنبه 21/5/1391 - 0:24 -0 تشکر 502960
‌ ‌گواهی ‌

‌ رابرت‌ آئودی‌

‌ ‌ترجمه: علی‌اكبر احمدی‌

 

اگر تنها منابع‌ شناخت‌ و دستیابی‌ به‌ باور توجیه‌ شده‌ عبارت‌ بودند از ادراك‌ حسی، حافظه، خودآگاهی‌ و عقل، در این‌ خصوص‌ دچار فقر می‌شدیم. حتی‌ حرف‌ زدن‌ و فكر كردن‌ را هم‌ بدون‌ كمك‌ دیگران‌ یاد نمی‌گیریم‌ و بخش‌ اعظم‌ دانسته‌های‌ ما به‌ مطالبی‌ كه‌ دیگران‌ به‌ ما انتقال‌ می‌دهند، وابسته‌ است. كودكان‌ در سال‌های‌ اولیه‌ زندگی‌ خود برای‌ شناختن‌ جهان، كاملاً‌ به‌ دیگران‌ وابسته‌اند. فیلسوفان‌ برای‌ بحث‌ پیرامون‌ وابستگی‌ ما به‌ حرف‌های‌ دیگران‌ در مورد توجیه‌ و شناخت، از واژه‌ «گواهی» استفاده‌ می‌كنند. اگر ادراك‌ حسی، حافظه، خودآگاهی‌ و عقل‌ به‌ منزله‌ منابع‌ منفرد اصلی‌ ما برای‌ دستیابی‌ به‌ توجیه‌ و شناخت‌ باشند، در آن‌ صورت‌ گواهی‌ نیز منبع‌ اجتماعی‌ اولیه‌ ما در كسب‌ توجیه‌ و شناخت‌ است. به‌ هر حال، انواع‌ گوناگونی‌ از گواهی‌ وجود دارد و این‌ سؤ‌ال‌ پیش‌ می‌آید كه‌ هر كدام‌ چگونه‌ باعث‌ شناخت‌ و توجیه‌ می‌شود.

شنبه 21/5/1391 - 0:25 - 0 تشکر 502963

‌گواهی‌ رسمی‌ و غیررسمی‌Formal and informal testimony) )


واژه‌ گواهی‌ معمولاً‌ تداعی‌كننده‌ تصاویر ذهنی‌ در مورد محاكم‌ قضایی‌ است‌ كه‌ در آنجا گواهی‌ و شهادت‌ رسمی‌ ارایه‌ می‌شود. در دادگاه‌ شخص‌ قسم‌ خورده‌ای‌ درخصوص‌ آنچه‌ می‌داند یا باور دارد، گواهی‌ می‌دهد. اغلب‌ یك‌ چنین‌ نوعی‌ از گواهی‌ به‌ برشمردن‌ آنچه‌ كه‌ فرد مستقیماً‌ شاهد آن‌ بوده‌ است، می‌پردازد اما گواهی‌ موردنظر ما می‌تواند دربارة‌ چیزهایی‌ باشد كه‌ فرد آن‌ را باور دارد، نه‌ آنكه‌ حتماً‌ و مستقیماً‌ دیده‌ باشد، مثلاً‌ دربارة‌ نتایج‌ نظریه‌های‌ علمی‌ یا توانایی‌های‌ بالقوه‌ آدمی.


گواهی‌ رسمی‌ از نوع‌ بنیادی‌ نیست‌ (اصلاً‌ اگر نوع‌ بنیادینی‌ وجود داشته‌ باشد) و همانگونه‌ كه‌ گفته‌ شد، لزوماً‌ معادل‌ با شهادت‌(witnessing) نیست. برای‌ فهمیدن‌ این‌ موضوع‌ توجه‌ داشته‌ باشید كه‌ اگر نمی‌توانستیم‌ به‌ آنچه‌ مردم‌ بیرون‌ از دادگاه‌ می‌گویند اعتماد كنیم، اصلاً‌ وجود دادگاه‌ برای‌ ارائه‌ گواهی‌ معنا نداشت. فرق‌ گواهی‌ رسمی‌ با گواهی‌ غیررسمی، در شرایط‌ ارائه‌ آن‌ است، نه‌ اینكه‌ لزوماً‌ تفاوت‌ آن‌ دو از نظر اعتبار(credibility) باشد. گواهی‌ به‌ معنای‌ وسیع‌ آن، یعنی‌ تقریباً‌ بیان‌ مطلبی‌ با قصدی‌ آشكار در انتقال‌ اطلاعات‌ (درست)، در زندگی‌ ما سهم‌ عمده‌ای‌ دارد و برای‌ شناخت‌ و توجیه‌ حائز اهمیت‌ است.


حتی‌ برای‌ ارائه‌ غیررسمی‌ اطلاعات‌ مثلاً‌ در این‌ باره‌ كه‌ خود فرد شب‌ گذشته‌ كجا بوده‌ است، «گواهی» واژه‌ سنگینی‌ به‌ نظر می‌رسد. می‌توانستیم‌ از عبارت‌ «خبر دادن» استفاده‌ كنیم، اما این‌ عبارت، هم‌ از این‌ جهت‌ كه‌ به‌ یك‌ پیام‌ از پیش‌ آماده‌ اشاره‌ دارد (مثلاً‌ «دیروز مرا از نقشة‌ خود مبنی‌ بر حضور یافتن‌ با خبر كرد») و هم‌ از این‌رو كه‌ تلویحاً‌ بیانگر این‌ است‌ كه‌ خبر مورد نظر راست‌ است، بیش‌ از اندازه‌ سطحی‌ است. می‌توانیم‌ گواهی‌ را به‌ مثابه‌ یك‌ نوع‌ حرف‌ زدن‌ بدانیم، اما هر آنچه‌ گفته‌ می‌شود، حتی‌ سوای‌ آنچه‌ در افسانه‌ها گفته‌ می‌شود، گواهی‌ به‌شمار نمی‌آید. كسی‌ كه‌ می‌گوید: «عجب‌ درخت‌ بزرگی!» عظمت‌ چیزی‌ را گواهی‌ نمی‌كند بلكه‌ از احساس‌ خود پیرامون‌ عظمت‌ درخت‌ حرف‌ می‌زند، در حالی‌ كه‌ یك‌ درختكار ویژگی‌های‌ شكل‌ ظاهری‌ و رنگ‌ آن‌ را در تأیید این‌ ادعای‌ خود برمی‌شمارد كه‌ درخت‌ یاد شده‌ درختی‌ باشكوه‌ و عظیم‌ است‌ و لذا ارزش‌ آن‌ را دارد كه‌ هزینه‌ای‌ بالا برای‌ پیرایش‌ و كوددهی‌ آن‌ صرف‌ شود.


این‌ مطب‌ می‌تواند در صحبت‌ از تأیید و تصدیق‌(attesting) سودمند واقع‌ شود. این‌ لغت، هم‌ شامل‌ تأیید رسمی‌ و هم‌ غیررسمی‌ است، مثلاً‌ قرار دادن‌ اطلاعات‌ در اختیار كسی‌ (به‌عنوان‌ نمونه، گفتن‌ زمان‌ به‌ او). همچنین‌ گفتن‌ چیزی‌ به‌ كسی‌ را نیز شامل‌ می‌شود. گواهی‌ همیشه‌ متوجه‌ كسی‌ یا كسانی‌ است‌ (حتی‌ در موارد خاص، آن‌ كس‌ می‌تواند خود فرد باشد)، و این‌ كسان‌ می‌توانند واقعی‌ یا فرضی‌ باشند، مثلاً‌ یك‌ وقایع‌نگار كه‌ به‌ توصیف‌ شرارت‌هایی‌ برای‌ اطلاع‌ آیندگان‌ می‌پردازد، نمی‌داند كسی‌ شرح‌ گواهی‌ او را مطالعه‌ خواهد كرد یا خیر. در هر حال، آنچه‌ را كه‌ ما بایستی‌ در اینجا دریابیم، نقش‌ گواهی‌ در تمامی‌ انواع‌ آن، تقریباً‌ در مورد نكاتی‌ كه‌ مردم‌ به‌ ما درخصوص‌ علت‌ معرفت‌ و توجیه‌ ما می‌گویند، می‌باشد. می‌خواهم‌ سخنم‌ را این‌ گونه‌ شروع‌ كنم‌ كه‌ چگونه‌ ارایه‌ گواهی‌ به‌ پیدایش‌ باور می‌انجامد. روان‌شناسی‌ گواهی،(psychology of testimony) هم‌ از لحاظ‌ درونی‌ جالب‌ توجه‌ است‌ و هم‌ از لحاظ‌ معرفت‌شناختی‌ حائز اهمیت.

شنبه 21/5/1391 - 0:26 - 0 تشکر 502965

‌ ‌روان‌شناسی‌ گواهی‌


اگر سخن‌ خود را با اندیشیدن‌ درباره‌ گواهی‌ و با متمركز ساختن‌ توجه‌ بر روی‌ موارد گواهی‌ رسمی‌ آغاز نماییم، می‌توانیم‌ چنین‌ نتیجه‌گیری‌ كنیم‌ كه‌ گواهی‌ به‌عنوان‌ یك‌ منبع‌ پیدایش‌ باور از این‌ نظر كاملاً‌ برخلاف‌ ادراك‌ حسی‌ است‌ كه‌ باعث‌ ایجاد باورهای‌ استنتاجی‌ پیرامون‌ آنچه‌ گفته‌ می‌شود، می‌گردد، اما ادراك‌ حسی‌ باعث‌ باورهای‌ غیراستنتاجی‌ پیرامون‌ آنچه‌ ادراك‌ می‌شود، می‌گردد. این‌ اندیشه‌ كه‌ باورهای‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ ماحصل‌ استنتاج‌ از یك‌ یا بیش‌ از یك‌ فرض‌ است، احتمالاً‌ نتیجه‌ طبیعی‌ تأكید و تمركز بر روی‌ گواهی‌ نوع‌ رسمی‌ است. هنگامی‌ كه‌ یك‌ مورد گواهی‌ را در دادگاه‌ می‌شنوم، شهادتِ‌ فرد گواهی‌دهنده‌ را ارزیابی‌ می‌كنم، گواهی‌ او را در جریان‌ محاكمه‌ بررسی‌ می‌كنم، به‌ اطلاعات‌ عمومی‌ خود رجوع‌ می‌كنم، و فقط‌ اگر با رجوع‌ به‌ همه‌ اینها، به‌ نظرم‌ آمد كه‌ گواهی‌ مزبور راست‌ است، آن‌ را می‌پذیرم. این‌ طور نیست‌ كه‌ هرچه‌ را بشنوم‌ باور كنم، اما وقتی‌ مثلاً‌ می‌بینم‌ كه‌ خفاشی‌ هنگام‌ غروب‌ در مسیر كج‌ و معوجی‌ حركت‌ می‌كند، این‌ واقعیت‌ را باور می‌كنم. به‌ عبارت‌ دقیق‌تر، با توجه‌ به‌ قضایای‌ مطرح‌ شده‌ (مثلاً) شاهد فردی‌ قابل‌ اعتماد است‌ و با توجه‌ به‌ جمله‌ مورد بحث، بگوید شخص‌ متهم‌ در آستانه‌ شب‌ عید در رستوان‌ خاصی‌ غذا خورده‌ است، با اطلاعات‌ خودم‌ درباره‌ این‌ پرونده‌ منطبق‌ خواهد بود و بدین‌وسیله‌ می‌توانم‌ این‌ سخن‌ را باور كنم.

شنبه 21/5/1391 - 0:28 - 0 تشکر 502982

دیدگاه‌ استنتاج‌ گرایانه‌ پیرامون‌ گواهی‌



اگر این‌ دیدگاه‌ استنتاج‌گرایانه‌ درخصوص‌ گواهی‌ صحیح‌ باشد، در آن‌ صورت‌ چنین‌ به‌ نظر می‌رسد كه‌ گواهی‌ در مقایسه‌ با ادراك‌ حسی، منبع‌ غیرمستقیم‌تری‌ برای‌ باور است، زیرا هم‌ بر پایه‌ خود گواهی‌ و هم‌ بر پایه‌ پیش‌فرض‌هایی‌ كه‌ حرف‌ گواهی‌دهنده‌ یا قابل‌ اعتماد بودن‌ سخن‌ او را تأیید می‌كنند، ایجاد باور می‌نماید. اگر چنین‌ باشد، گواهی‌ نیز منبع‌ مستقیمی‌ برای‌ توجیه‌ و شناخت‌ نیست. زیرا آدمی‌ فقط‌ آنچه‌ را كه‌ از طریق‌ گواهی‌ تأیید شده‌ است‌ یا در باور به‌ آن‌ توجیه‌ شده‌ باشد، می‌شناسد، یا حداقل‌ در پیش‌فرض‌ یا پیش‌فرض‌های‌ خود برای‌ رسیدن‌ به‌ باور توجیه‌ شده‌ باشد. آدمی‌ نمی‌تواند صرفاً‌ از گواهی‌ چیزی‌ را دریابد، بلكه‌ اگر هم‌ چیزی‌ را بشناسد، فقط‌ از طریق‌ پیش‌فرض‌های‌ خود دربارة‌ آن‌ است.


این‌ خطر وجود دارد كه‌ بیش‌ از اندازه‌ تند رفته‌ باشیم. احتمالاً‌ توضیح‌ معقول‌تری‌ نیز وجود دارد كه‌ می‌تواند نقش‌ روان‌شناختی‌ باورهای‌ قبلی‌ را نیز روشن‌ سازد. مطابق‌ با این‌ توضیح، باورهای‌ راجع‌ به‌ قابل‌ اعتماد بودن‌ سخن‌ گواهی‌دهنده‌ و باورهای‌ مرتبط‌ با گزاره‌ تأیید شده‌ او، عمدتاً‌ دارای‌ یك‌ كاركرد صافی‌ مانند هستند: این‌ باورها ما را از باور كردن‌ آن‌ گواهی‌ كه‌ از صافی‌ مزبور «نمی‌گذرد»، باز می‌دارند (مثلاً‌ به‌علت‌ آنكه‌ صادقانه‌ به‌ نظر نمی‌رسد)؛ اما اگر چنین‌ اتفاقی‌ نیفتد، آنگاه‌ (به‌طور غیراستنتاجی) آنچه‌ را كه‌ گواهی‌ شده‌ است‌ «صرفاً» باور می‌كنیم. این‌ باورهای‌ عبور كرده‌ از صافی‌ همچون‌ درهای‌ تله‌ مانند(trap door) هستند كه‌ در حالت‌ عادی‌ بازند و فقط‌ اگر رمزی‌ به‌ آنها برسد، بسته‌ می‌شوند و نمی‌گذارند كسی‌ داخل‌ شود. وضعیت‌ گشوده، نوعی‌ اعتماد است. فقدان‌ یا كمبود باورهای‌ رد شده‌ از صافی، باعث‌ باور كردن‌ می‌شود؛ وجود باورهای‌ بیش‌ از حد دقیق‌ باعث‌ ایجاد شكایت‌ می‌شود.


در شرایط‌ مختلف‌ احتمال‌ دارد كه‌ هر یك‌ از این‌ دو توضیح‌ - یعنی‌ توضیح‌ استنتاج‌گرایانه‌ و توضیح‌ مربوط‌ به‌ كاركرد صافی‌ مانند و غیراستنتاجی‌ بودن‌ باورها - در موارد خاصی‌ قابل‌ استفاده‌ باشند. امكانات‌ روان‌شناختی‌ در اینجا فراوانند. خوشبختانه‌ احتیاجی‌ نداریم‌ كه‌ همه‌ آنها را ذكر كنیم. كافی‌ است‌ بدانیم‌ كه‌ باور بر پایه‌ گواهی، لزوماً‌ استنتاجی‌ نیست، یعنی‌ ریشه‌ در باور دیگری‌ دارد كه‌ مطابق‌ با آن، شخص‌ گواهی‌دهنده‌ به‌ نحوی‌ قابل‌ قبول‌ سخن‌ گفته‌ است.


در گواهی‌ غیررسمی‌ كه‌ معمول‌ترین‌ نوع‌ گواهی‌ است، باورهای‌ ایجاد شده‌ در مخاطب‌ عموماً‌ غیراستنتاجی‌ هستند. یقیناً، هنگامی‌ كه‌ دوستان‌ قابل‌ اعتمادمان‌ دربارة‌ موضوعاتی‌ حرف‌ می‌زنند كه‌ ما آنها را خارج‌ از حیطه‌ صلاحیت‌ ایشان‌ نمی‌دانیم، معمولاً‌ حرف‌هایشان‌ را «كاملاً‌ باور می‌كنیم»(just believe) . در واقع، اگر زیاده‌ از حد شكاك‌ نباشیم‌ و به‌ سخن‌ دیگران‌ به‌ سادگی‌ بسیار زیاد اعتماد كنیم، آنگاه‌ معمولاً‌ هنگامی‌ كه‌ مردم‌ چیزی‌ به‌ ما می‌گویند، سیستمِ‌ باور ذهنی‌مان‌ آماده‌ پذیرش‌ حرف‌های‌ آنها است، و فقط‌ هنگامی‌ تأمل‌ خواهیم‌ كرد كه‌ آنچه‌ قرار است‌ باور شود، با آنچه‌ كه‌ در مخزن‌ باورهایمان‌ وجود دارد، ناسازگار باشد. اگر با حالتی‌ جدی‌ به‌ من‌ نگاه‌ كنید و بگویید كه‌ یكبار از كانال‌ دریای‌ مانش‌(English Channel) شنا كرده‌اید، به‌ راحتی‌ می‌توانم‌ حرف‌ شما را باور كنم، اما اگر مدرك‌ خاصی‌ در كار نباشد، نمی‌توانم‌ ادعای‌ كسی‌ را كه‌ می‌گوید بدون‌ طناب‌ به‌ قله‌ اورست‌ صعود كرده‌ است، باور كنم، زیرا بنا بر باورهای‌ قبلی‌ مرتبط‌ در ذهن‌ من‌ دربارة‌ صعود از یك‌ قله، انجام‌ چنین‌ كار برجسته‌ و سترگی‌ تقریباً‌ غیرممكن‌ است.


این‌ نكات‌ در مورد اینكه‌ گواهی‌ چگونه‌ باعث‌ ایجاد باور می‌شود، نیازمند بسط‌ و گسترش‌ بیشتر است. درست‌ همانگونه‌ كه‌ كوشش‌ در ارائه‌ شرحی‌ از روان‌شناسی‌ گواهی‌ براساس‌ مواردی‌ از گواهی‌های‌ رسمی‌ كار غلطی‌ است، اتخاذ یك‌ دیدگاه‌ ایستا(static view) درخصوص‌ چگونگی‌ ایجاد باور توسط‌ گواهی‌ نیز كار درستی‌ نیست. باورها و حتی‌ فرایندهای‌ شاكله‌ باور ما ممكن‌ است‌ در جریان‌ شنیدن‌ گواهی‌ تغییر كنند. فرض‌ كنید خانمی‌ را در هواپیما ملاقات‌ می‌كنم. آن‌ خانم‌ با من‌ درباره‌ كنفرانس‌ سخن‌ می‌گوید كه‌ در آن، یكی‌ از سخنرانان‌ كه‌ من‌ هم‌ او را می‌شناسم، دچار عصبانیت‌ شده‌ است. ابتدا در قضاوت‌ خودم‌ در مورد اینكه‌ آیا واقعاً‌ چنین‌ حركتی‌ از او سرزده‌ یا خیر، درنگ‌ می‌كنم، زیرا چنین‌ اتفاقی‌ از نوع‌ بسیار نادر است‌ و از طرفی‌ من‌ این‌ خانم‌ را هنوز نمی‌شناسم. اما وقتی‌ به‌ حرفهایش‌ ادامه‌ می‌دهد، اطلاعاتی‌ را در اختیارم‌ می‌گذارد كه‌ قبلاً‌ از آنها آگاهی‌ داشته‌ام. نظیر اینكه‌ چه‌ كسانی‌ در آن‌ كنفرانس‌ حضور داشته‌اند. به‌ زودی‌ با طرز نگرش‌ قبول‌كننده‌ای‌ به‌ سخنانش‌ گوش‌ می‌دهم‌ و در مورد هر چیزی‌ كه‌ این‌ خانم‌ در ادامه‌ سخنان‌ خود با لحنی‌ سریع‌ به‌ زبان‌ می‌آورد، باورهای‌ من‌ شكل‌ می‌گیرند. سرانجام‌ باورم‌ می‌شود كه‌ آن‌ شخص‌ سخنران‌ واقعاً‌ كنترل‌ زبانش‌ را از دست‌ داده‌ است.


حتی‌ در ابتدا نیز نیازی‌ به‌ استنباط‌ این‌ مطلب‌ نبوده‌ است‌ كه‌ من‌ بایستی‌ قضاوتم‌ را درخصوص‌ حرف‌های‌ ابتدائاً‌ باور نكردنی‌ آن‌ خانم‌ درباره‌ آن‌ سخنران‌ معوق‌ می‌گذاشتم. معوق‌ گذاشتن‌ قضاوت‌ می‌تواند پاسخ‌ غیراستنتاجی‌ من‌ در برابر محدودیت‌هایی‌ بوده‌ باشد كه‌ از سوی‌ باورهای‌ مستقلم‌ بر من‌ تحمیل‌ شده‌ است. بعلاوه، تصورات‌ و باورهای‌ پیشین‌ باعث‌ شد كه‌ گواهی‌ او در ذهنم‌ سد(blocked) شود، نه‌ آنكه‌ مردودover ) vidden) اعلام‌ گردد. آن‌ باورها مانع‌ از آن‌ شد كه‌ در ابتدا حرف‌ او را باور كنم، این‌ باورهای‌ قبلی‌ باور گواهی‌ شده‌ ریشه‌داری‌ را كه‌ من‌ در ذهن‌ خود تشكیل‌ داده‌ام‌ سپس‌ به‌ لحاظ‌ آنچه‌ كه‌ قبلاً‌ به‌ آن‌ باور داشتم‌ یا در مورد آن‌ به‌ باور رسیده‌ام، رد نمی‌كند، مثلاً‌ در شرایطی‌ كه‌ من‌ این‌ باور را با واقعیات‌ مشهود، نامنطبق‌ می‌بینم. همانطور كه‌ گفتار آن‌ خانم‌ ادامه‌ می‌یابد، محدودیت‌های‌ تعیین‌ شده‌ به‌وسیله‌ باورهای‌ مستقل‌ من‌ سست‌ می‌شوند و من‌ درخصوص‌ هر نوع‌ اظهارنظر او نه‌ تنها به‌طور غیراستنتاجی، بلكه‌ حتی‌ به‌ شیوه‌ خودبه‌خودی، می‌توانم‌ باورهایم‌ را در ذهن‌ خود تشكیل‌ دهم، به‌ این‌ معنا كه‌ هرگونه‌ محدودیت‌هایی‌ كه‌ ممكن‌ است‌ تأثیرگذار بوده‌ باشند، دیگر دخالتی‌ ندارند، اظهارات‌ او دیگر نیازی‌ به‌ این‌ ندارد كه‌ با عبور از كانال‌ بررسی‌ دقیق‌ منتقدانه‌ من‌ مورد سنجش‌ قرار گیرند و هنگامی‌ كه‌ افرد اطلاعاتی‌ را ارایه‌ می‌كنند، دیگر نیازی‌ نیست‌ كه‌ به‌طور معمول‌ و مرسوم‌ به‌وسیله‌ كنترل‌ تقریباً‌ خوكار ذهن‌ خود، خروجی‌ اطلاعات‌ را از صافی‌ ذهن‌ عبور دهم.


دشوارترین‌ موضوع‌ برای‌ توضیح‌ دادن‌ در اینجا آن‌ است‌ كه‌ چرا سرانجام‌ همان‌ گزاره‌ای‌ را باور كردم‌ كه‌ در ابتدا، قضاوت‌ در مورد آن‌ را به‌ تعویق‌ انداخته‌ بودم. شاید بتوان‌ گفت‌ یك‌ نوع‌ استنتاج‌ ناخودآگاه‌ وجود دارد، مثلاً‌ از قابل‌ اعتماد بودن‌ كلی‌ حرف‌های‌ او تا رسیدن‌ به‌ این‌ نتیجه‌گیری‌ كه‌ چنین‌ گزاره‌ای، به‌عنوان‌ یك‌ بخش‌ ضروری‌ از آن، صادق‌ است. اما شاید تأثیر شناختی‌(cognitiveinfluence) باورهای‌ پایدار من، مثلاً‌ این‌ باور تازه‌ام‌ مبنی‌ بر این‌كه‌ حرف‌های‌ او قابل‌ باور است، لزوماً‌ از طریق‌ استنتاج‌ حاصل‌ از آنها عمل‌ نكند. توضیح‌ معتدل‌تری‌ هم‌ امكان‌پذیر است: سوای‌ باورهای‌ ایجاد شده‌ در من‌ درخصوص‌ قابل‌ اعتماد بودن‌ حرف‌های‌ او، همین‌ كه‌ در نهایت‌ از دیدگاه‌ خودم‌ او را به‌عنوان‌ یك‌ شخص‌ كاملاً‌ قابل‌ اعتماد می‌بینم، می‌تواند به‌ نحوی‌ نسبتاً‌ مستقیم‌ تمایلی‌ را برای‌ باور كردن‌ حرف‌های‌ او در من‌ ایجاد كرده‌ باشد. هرچه‌ او با حالتی‌ قابل‌ اعتماد سخن‌ بگوید، این‌ تمایل‌ در من‌ افزایش‌ می‌یابد و سرانجام‌ بر سرسختی‌ من‌ در باور كردن‌ حرف‌های‌ او كه‌ بر اثر باورهای‌ محدودكننده‌ قبلی‌ من‌ اعمال‌ می‌شد، غلبه‌ می‌كند. در نهایت‌ در موضوعی‌ كه‌ مرا مخاطب‌ خود قرار می‌دهد، به‌ او اعتماد می‌كنم.

شنبه 21/5/1391 - 0:29 - 0 تشکر 502986

‌ ‌دیدگاه‌ منبع‌ مستقیم‌ درمورد گواهی‌



احتمالات‌ دیگری‌ هم‌ وجود دارند كه‌ تأییدكننده‌ این‌ نتیجه‌گیری‌ است‌ كه‌ دیدگاه‌ استنتاج‌گرایانه‌ پیرامون‌ گواهی، احتمالاً‌ بیش‌ از حد سطحی‌ و محدود(narrow) است. شاید مردم‌ (و برخی‌ از ما) دارای‌ یك‌ «مقیاس‌ باورپذیری» باشند كه‌ معمولاً‌ بدون‌ توجه‌ خودآگاهانه‌ ما گواهی‌دهندگان‌ مقام‌ و جایگاهی‌ را به‌دست‌ می‌آورند كه‌ می‌توانند بدون‌ توجه‌ آگاهانه‌ نیز تغییر پیدا كند. این‌ یك‌ فرضیه‌ تجربی‌ جالب‌ است‌ كه‌ در اینجا نمی‌توانم‌ به‌ آن‌ بپردازم، اما آنچه‌ در این‌ خصوص‌ اهمیت‌ دارد این‌ است‌ كه‌ چگونه‌ باورهایی‌ كه‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ هستند، یعنی‌ باورهای‌ ریشه‌دار در گواهی‌ می‌توانند توسط‌ باورهای‌ دیگر مقید شوند، بدون‌ اینكه‌ از نظر استنتاج‌ از آنها پدید آیند، و همچنین‌ اینكه‌ چگونه‌ باورهایی‌ كه‌ پذیرش‌ آنها در گواهی‌ است، می‌توانند پس‌ از تأیید گواهی‌ به‌عنوان‌ منبع‌ تمامی‌ اعتبار باورها پدید آیند. ادراك‌ حسی‌ نیز می‌تواند پس‌ از آنكه‌ شروع‌ شد، یا حتی‌ با استفاده‌ از حافظه، پس‌ از آنكه‌ به‌ پایان‌ رسید، ایجاد باور كند. ممكن‌ است‌ مدت‌ درازی‌ به‌ یك‌ شكل‌ نگاه‌ كنیم‌ تا سرانجام‌ باور كنیم‌ كه‌ یك‌ كنده‌ درخت‌ است‌ و نه‌ انسانی‌ كه‌ مشغول‌ تماشای‌ آسمان‌ در شب‌ است. حتی‌ ممكن‌ است‌ همین‌ باور در زمانی‌ دیرتر نیز مطرح‌ شود مثلاً‌ روز بعد و پس‌ از آنكه‌ كسی‌ از ما درباره‌ آن‌ صحنه‌ پرستش‌ نمود، تصویر ذهنی‌ آن‌ صحنه‌ را به‌ شكل‌ زنده‌ ای‌ بیاد آوریم. ارتباط‌ میان‌ باور و منبع‌ آن‌ لازم‌ نیست‌ مستقیم‌ یا به‌طور همزمان‌ یا براساس‌ استنتاج‌ برآمده‌ از پیش‌فرض‌ها باشد.


آیا تشبیه‌ به‌ همراه‌ ادراك‌ حسی‌ به‌ قدر كافی‌ تضمین‌كننده‌ این‌ است‌ كه‌ نتیجه‌ بگیریم‌ گواهی‌ نیز همچون‌ ادراك‌ حسی‌ به‌ منزله‌ یك‌ منبع‌ اساسی‌ برای‌ پذیرش‌ باور است، بدین‌معنا كه‌ تقریباً‌ می‌تواند بدون‌ دخالت‌ دیگر منابع‌ ایجاد باور، در ما ایجاد باور كند؟ ادراك‌ حسی‌ را در نظر بگیرید. اگر درختی‌ را ببینم، این‌ موضوع‌ می‌تواند این‌ باور را در من‌ ایجاد كند كه‌ درخت‌ روبه‌روی‌ من‌ است، آن‌ هم‌ بدون‌ آنكه‌ به‌ نحوی‌ از انحأ یك‌ فرایند بالقوه‌ تولید باور را تجربه‌ كنم، مثلاً‌ آگاهی‌ مستقل‌ در مورد تصویر ذهنی‌ یك‌ درخت اما نمی‌توانیم‌ پیش‌ از شنیدن‌ (یا ادراك‌ كردن) گواهی، باوری‌ را بر پایه‌ آن‌ تشكیل‌ دهیم. اگرچه‌ هیچ‌ منبع‌ دیگری‌ برای‌ تشكیل‌ باورهای‌ ادراكی، به‌ جز خود ادراك‌ حسی، لازم‌ نیست، اما ادراك‌ حسی‌ برای‌ تشكیل‌ باورهایی‌ كه‌ پایه‌ در گواهی‌ دارند، ضروری‌ است.


البته‌ ادراك‌ حسی‌ هم‌ بدون‌ وجود یك‌ پس‌زمینه‌ مناسب‌ ایجاد باور نمی‌كند و اینكه‌ یك‌ منبع‌ بنیادی‌ برای‌ باور است، به‌ این‌ معنا نیست‌ كه‌ باورهای‌ قبلی‌ ارتباطی‌ با تشكیل‌ باور جدید نداشته‌ باشند. اگر مطمئن‌ باشم‌ كه‌ در حال‌ توهم‌ هستم‌ و ماه‌ واقعاً‌ در مقابل‌ چشمانم‌ وجود ندارد، آنگاه‌ حتی‌ چنانچه‌ واقعاً‌ در حال‌ دیدن‌ ماه‌ باشم، قضاوت‌ در این‌ مورد را به‌ تعویق‌ می‌اندازم. یك‌ منبع‌ بنیادی‌ نیروی‌ تولیدكننده‌ خود را از منبع‌ دیگری‌ به‌دست‌ نمی‌آورد، اما لزومی‌ ندارد كه‌ عملكرد آن‌ كاملاً‌ مستقل‌ از منابع‌ دیگر یا نتایج‌ حاصل‌ از منابع‌ دیگر باشد. منبع‌ بنیادی‌ می‌تواند باورهای‌ مربوط‌ به‌ خود را بدون‌ كمك‌ منابع‌ دیگر ایجاد كند، اما همچنین‌ می‌تواند با منابع‌ دیگر در ایجاد باور مزبور همكاری‌ داشته‌ باشد و آن‌ منابع‌ ممكن‌ است‌ برخی‌ از نتایج‌ احتمالی‌ beproducts)ن (would حاصل‌ از منبع‌ بنیادین‌ را كنار بزنند یا توجیه‌ برخی‌ از باورهایی‌ را كه‌ عملاً‌ ایجاد می‌كند، تضعیف‌ كنند.


از آنجا كه‌ لزومی‌ ندارد كه‌ باورهایی‌ كه‌ پایه‌ در گواهی‌ دارند، استنتاجی‌ باشند و بنابراین، لزومی‌ ندارد كه‌ براساس‌ این‌ باور باشند كه‌ شخص‌ گواهی‌كننده‌ صادق‌ است‌ یا اینكه‌ حتی‌ كسی‌ وجود دارد كه‌ با آدمی‌ حرف‌ می‌زند (اگرچه‌ حداقل‌ باید به‌ چنین‌ باوری‌ تمایل‌ داشت)، این‌ موضوع‌ كه‌ گواهی‌ منبع‌ بنادینی‌ برای‌ باور نباشد باید عجیب‌ به‌ نظر برسد. شاید علت‌ عجیب‌ به‌ نظر رسیدن‌ این‌ موضوع‌ آن‌ باشد كه‌ یادمان‌ می‌رود كه‌ ادراك‌ حسی‌ به‌ خودی‌ خود می‌تواند شرط‌ اساسی‌ برای‌ تشكیل‌ باورهایی‌ باشد كه‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ هستند، اگرچه‌ وجود باورهای‌ ادراكی‌ برای‌ این‌ امر ضرورتی‌ نداشته‌ باشند. شاید تمایل‌ داشته‌ باشم‌ كه‌ باور كنم‌ كه‌ كسی‌ گفته‌ است‌ سخنران‌ در كنفرانس‌ كنترل‌ اعصاب‌ خود را از دست‌ داد و بدین‌سان، در ذهن‌ خود باوری‌ را بر پایه‌ گواهی‌ پیرامون‌ این‌ موضوع‌ تشكیل‌ دهم؛ اما علتش‌ ظاهراً‌ فقط‌ آن‌ است‌ كه‌ باید گفته‌ شدن‌ این‌ حرف‌ را ادراك‌ كرده‌ باشم، نه‌ آنكه‌ این‌ باور را در ذهنم‌ تشكیل‌ داده‌ باشم‌ كه‌ حرف‌ مزبور گفته‌ شده‌ است، همانگونه‌ كه‌ ادراك‌ حسی‌ جمله‌ای‌ در یك‌ مقاله‌ متقاعدكننده‌ می‌تواند، در مورد آنچه‌ كه‌ خود می‌گوید، در خواننده‌ ایجاد باور نماید، بدون‌ اینكه‌ در ذهن‌ كسی‌ چنین‌ باور [مستقلی] در مورد محتوای‌ آن‌ جمله‌ پدید آید. یقیناً‌ دلیلی‌ وجود ندارد كه‌ فكر كنیم‌ ذهن‌ آدمی‌ بایستی‌ موضوعات‌ دارای‌ معنای‌ دوپهلو(semantic double boors) را بخاطر بسپارد. آنچه‌ برای‌ تشكیل‌ باوری‌ بر پایه‌ گواهی‌ درباره‌ یك‌ گزاره‌ تأیید شده‌ لازم‌ است، ادراك‌ حسی‌ ما پیرامون‌ آنچه‌ گفته‌ شده، و معمولاً‌ از طریق‌ شنیدن‌ یا خواندن‌ آن‌ است.


نكته‌ مثبت‌ در این‌ خصوص‌ آن‌ است‌ كه‌ گواهی‌ می‌تواند منبع‌ پیدایش‌ باورهای‌ بنیادی‌ باشد، یعنی‌ باورهایی‌ كه‌ بر پایه‌ باورهای‌ دیگر استوار نباشند. اصلاً‌ لزومی‌ ندارد كه‌ باورهای‌ به‌وجود آمده‌ به‌وسیله‌ گواهی، بر پایه‌ هیچ‌ پیش‌فرضی‌ باشند، چه‌ رسد به‌ آنكه‌ بر پایه‌ پیش‌فرضی‌ باشند كه‌ در منبع‌ دیگری‌ برای‌ پیدایش‌ باور ریشه‌ داشته‌ باشد. آن‌ نوع‌ باور غیراستنتاجی‌ای‌ كه‌ معمولاً‌ ناشی‌ از گواهی‌ است، می‌تواند نوعی‌ شناخت‌ بنیادی‌ نیز باشد، به‌ شرط‌ آنكه‌ شرط‌های‌ شناخت‌ بنیادی‌ (غیراستنباطیinferential belief) (ن(non را برآورده‌ سازد (و بنابراین، بر پایه‌ هیچ‌ پیش‌فرضی‌ نباشد). مسلماً‌ می‌تواند برای‌ شخص‌ نیز دربردارنده‌ شناخت‌ بنیادی‌ باشد، به‌ این‌ معنا كه‌ سهم‌ مهمی‌ در زندگی‌ روزمره‌ او داشته‌ باشد. نكته‌ عمده‌ معرفت‌شناختی‌ای‌ كه‌ موضوع‌ گواهی‌ بخوبی‌ نشان‌دهنده‌ آن‌ است، این‌كه‌ یك‌ باور بنیادی، یعنی‌ تقریباً‌ باوری‌ كه‌ در سلسله‌ مراتب‌ باورهای‌ فرد، مقامی‌ بنیادی‌ دارد و لذا به‌ پیش‌فرض‌ها وابسته‌ نیست، لزوماً‌ از یك‌ منبع‌ بنیادی‌ ایجاد باور، یعنی‌ تقریباً‌ منبعی‌ كه‌ در سلسله‌ مراتب‌ منابع‌ شناختی، مقامی‌ بنیادی‌ دارد و در نتیجه‌ به‌ منابع‌ دیگر وابسته‌ نیست، ناشی‌ نمی‌شود. باوری‌ كه‌ بر پایه‌ باور دیگر نیست‌ و بنابراین، به‌ آن‌ بستگی‌ ندارد، ممكن‌ است‌ از منبعی‌ ناشی‌ شود كه‌ به‌ منبع‌ دیگری‌ برای‌ باورها وابسته‌ باشد.

شنبه 21/5/1391 - 0:30 - 0 تشکر 502989

معرفت‌شناسی‌ گواهی‌


در پرتو آنچه‌ پیرامون‌ چگونگی‌ ایجاد باور به‌وسیله‌ گواهی‌ گفته‌ شد، اكنون‌ در موقعیت‌ خوبی‌ قرار داریم‌ تا این‌ سؤ‌ال‌ را مطرح‌ كنیم‌ كه‌ گواهی‌ چگونه‌ شناخت‌ و توجیه‌ را فراهم‌ می‌آورد و اینكه‌ آیا شناخت‌ اساسی‌ یا توجیه‌ بنیادینی‌ را، به‌ آن‌ صورت‌ كه‌ مثلاً‌ ادراك‌ حسی‌ و تأمل‌ ذهنی‌ ظاهراً‌ فراهم‌ می‌آورند، به‌دست‌ می‌دهد یا خیر. بررسی‌ موضوع‌ شناخت‌ از جهاتی‌ ساده‌تر از موضوع‌ توجیه‌ است، و من‌ هم‌ قصد دارم‌ با شناخت‌ شروع‌ كنم. همانند شناخت‌ و توجیه‌ ادراكی، شناخت‌ و توجیهی‌ كه‌ پایه‌ در گواهی‌ داشته‌ باشند، با هم‌ فرق‌ دارند و این‌ فرق‌ آشكار خواهد شد.

شنبه 21/5/1391 - 0:31 - 0 تشکر 502992

شناخت‌ و توجیه‌ به‌عنوان‌ محصولات‌ گواهی‌



گواهی‌ فقط‌ تحت‌ شرایط‌ خاصی‌ می‌تواند به‌ مخاطبانش‌ شناخت‌ بدهد. اگر ندانم‌ سخنرانی‌ كه‌ در كنفرانس‌ دیروز كنترل‌ اعصاب‌ خود را از دست‌ داده‌ است، در آن‌ صورت‌ نمی‌توانید این‌ آگاهی‌ را بر پایه‌ تأیید من‌ كسب‌ كنید. اگر من‌ اشتباه‌ كرده‌ باشم‌ و سخنران‌ مزبور كنترلش‌ را از دست‌ نداده‌ باشد، این‌ موضوع‌ امری‌ واضح‌ است. اما فرض‌ كنید كه‌ حدس‌ من‌ اتفاقاً‌ درست‌ باشد. در آن‌ صورت، اطلاعات‌ درستی‌ را براساس‌ حدس‌ و گمان‌ به‌ شما می‌دهم‌ كه‌ خودم‌ هم‌ نمی‌دانم. اما شما هم‌ با خوش‌شانسی‌ به‌ شناختی‌ درست‌ می‌رسید، و شما هم‌ نمی‌دانید كه‌ او كنترل‌ اعصاب‌ خود را از دست‌ داده‌ است. دستیابی‌ من‌ به‌ شناخت‌ درست‌ برحسب‌ تصادف‌ است. درستی‌ شناخت‌ شما حتی‌ تصادفی‌تر است، زیرا در مورد شما، گذشته‌ از امكان‌ اشتباه‌ من، امكانات‌ دیگری‌ هم‌ وجود دارند، مثلاً‌ اینكه‌ من‌ حقایق‌ را تحریف‌ كرده‌ باشم، شما حرف‌ مرا اشتباه‌ شنیده‌ باشید، جزئیات‌ غلطی‌ را بر آنچه‌ كه‌ از گواهی‌ من‌ قبول‌ می‌كنید و غیره، می‌افزایید.


نقص‌ شایع‌تری‌ هم‌ در گواهی‌ وجود دارد كه‌ مانع‌ ایجاد شناخت‌ در مخاطب‌ می‌شود تا شناختی‌ را در مخاطب‌ ایجاد كند. فرض‌ كنید كه‌ من‌ این‌ موضوع‌ را كه‌ گوینده‌ كنترل‌ خود را از دست‌ داده‌ است‌ حدس‌ نمی‌زنم. بلكه‌ آن‌ را بدون‌ احتیاط‌ از كسی‌ درباره‌ دیگران‌ غالباً‌ دروغ‌ پراكنی‌ می‌كند، می‌پذیرم. در این‌ مورد هم، حتی‌ اگر سخنران‌ واقعاً‌ كنترل‌ خود را از دست‌ داده‌ باشد، من‌ شناختی‌ در این‌ باره‌ ندارم؛ و باز هم، شما نمی‌توانید موضوع‌ را از روی‌ گواهی‌ من‌ بدانید كه‌ اكنون‌ به‌ نحوی‌ دارای‌ بنیانی‌ سست‌ است. اطلاعاتی‌ كه‌ خودم‌ ندارم، نمی‌توانم‌ به‌ شما ارایه‌ دهم.


موضوع‌ توجیه‌ كاملاً‌ فرق‌ می‌كند. حتی‌ اگر خود من‌ در این‌ باره‌ كه‌ گوینده‌ كنترلش‌ را از دست‌ داده‌ است، توجیه‌ نشده‌ باشم، ممكن‌ است‌ چنان‌ از نظر شما قابل‌ اعتماد باشم‌ كه‌ شما بتوانید در این‌ باره‌ توجیه‌ شوید. برای‌ فهمیدن‌ این‌ موضوع، دو جنبه‌ باورپذیری‌ ناشی‌ از گواهی‌(testimonialcredibility) را در نظر بگیرید؛ یعنی‌ جنبه‌ صداقت، كه‌ به‌ شخص‌ گواهی‌دهنده‌ مربوط‌ می‌شود، و جنبه‌ صلاحیت‌ كه‌ به‌ برخورداری‌ گواهی‌كننده‌ از تجربه‌ و شناخت‌ كافی‌ مربوط‌ می‌شود، بدان‌ گونه‌ كه‌ اگر گزاره‌ای‌ را تأیید كند، بتوان‌ گفت‌ كه‌ آن‌ گزاره‌ صادق‌ است. مسلماً‌ اگر قبول‌ كنید كه‌ من‌ فرد صادقی‌ هستم، حافظه‌ام‌ خوب‌ كار می‌كند و به‌ اندازه‌ كافی‌ دقیق‌ هستم، می‌توانید در موضوع‌ مورد نظر توجیه‌ شوید، یعنی‌ در این‌ باور توجیه‌ شوید كه‌ گوینده‌ كنترل‌ خود را از دست‌ داده‌ است.


اكنون‌ به‌ نظر می‌رسد كه‌ یك‌ عدم‌ تشابه‌(asymmetry) دیگر هم‌ وجود دارد: من‌ نمی‌توانم‌ در مورد چگونگی‌ چیزی‌ بدون‌ علم‌ به‌ چگونگی‌ آن، شناختی‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ به‌ شما بدهم، اما می‌توانم‌ در آن‌ مورد توجیهی‌ در اختیار شما بگذارم. ولی‌ این‌ نتیجه‌گیری‌ قابل‌ تضمین‌ نیست. در مورد گواهی‌ باورپذیر اما دروغ‌ من‌ كه‌ شما را در باور كردن‌ آنچه‌ تأیید می‌كنم‌ توجیه‌ می‌كند، این‌ من‌ نیستم‌ كه‌ توجیه‌ را دراختیار شما می‌گذارم، زیرا خود من‌ در این‌ باره‌ توجیه‌ نشده‌ام. آنچه‌ توجیه‌ مزبور را در اختیار شما می‌گذارد، نحوه‌ تأیید گزاره‌ مورد نظر، یعنی‌ اینكه‌ سخنران‌ كنترل‌ خود را از دست‌ داده‌ است، و توجیهات‌ قبلی‌ شما در خصوص‌ قابل‌ اعتماد بودن‌ من‌ است، و این‌ موضوع‌ ربطی‌ به‌ آن‌ ندارد كه‌ آیا خودم‌ درخصوص‌ گزاره‌ مزبور توجیه‌ شده‌ام‌ یا نه. شناخت‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ از طریق‌ انتقال‌(tramsmission) دریافت‌ می‌شود و به‌ هیچ‌ وجه‌ مستقل‌ از این‌ نیست‌ كه‌ آیا شخص‌ گواهی‌دهنده‌ حقیقت‌ گزاره‌ مورد نظر را - كه‌ آن‌ راP می‌نامیم‌ - می‌داند یا نه. طبیعی‌ است‌ كه‌ بگوییم‌ در مورد اول، شما شناخت‌ را از طریق‌ گواهی‌ من‌ به‌دست‌ می‌آورید، در حالی‌ كه‌ در مورد دوم، توجیهی‌ را از گواهی‌ من‌ به‌دست‌ می‌آورید، اما نه‌ از طریق‌ آن‌ گواهی. این‌ گواهی‌ كه‌P ، می‌تواند شناخت‌ گواهی‌دهنده‌ را مبنی‌ بر اینكه‌P ، انتقال‌ دهد؛ گواهی‌ مزبور می‌تواند در مخاطب‌ توجیهی‌ را برای‌ باور كردن‌P به‌وجود آورد، اما توجیه‌ گواهی‌دهنده‌ را انتقال‌ نمی‌دهد، حتی‌ لزومی‌ ندارد كه‌ شخص‌ گواهی‌دهنده‌ توجیه‌ شده‌ باشد. بنابراین، گواهی‌ من‌ در مورد گزاره‌P ، باعث‌ نمی‌شود كه‌ به‌ شما توجیهی‌ را بدهم، به‌ گونه‌ای‌ كه‌ یك‌ فرد، شناختی‌ را به‌دست‌ می‌دهد. یك‌ چنین‌ شناختی‌ كه‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ است، به‌وسیله‌ فرایند انتقال‌ به‌ دیگران‌ منتقل‌ می‌شود.


این‌ تباین‌ میان‌ انتقال‌ شناخت‌ و فراهم‌ آوردن‌ توجیه، می‌تواند عدم‌ شباهت‌ اصلی‌ را توضیح‌ دهد: اگر ندانم‌ كه‌ گزاره‌ای‌ صادق‌ است، تأیید آن‌ گزاره‌ از سوی‌ من‌ نمی‌تواند شناخت‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ را به‌ شما منتقل‌ كند مبنی‌ بر این‌كه‌ من‌ بدانید كه‌ گزاره‌ مزبور صادق‌ است‌ (در اینجا، هیچگونه‌ شناختی‌ ندارم‌ كه‌ دراختیار شما بگذارم)؛ اما حتی‌ اگر در باور كردن‌ آن‌ گزاره‌ توجیه‌ نشده‌ باشم، تأیید آن‌ از سوی‌ من‌ می‌تواند باعث‌ توجیه‌ شما در باور كردن‌ آن‌ شود، و این‌ عمل‌ از طریق‌ فراهم‌ آوردن‌ مواد لازم‌ برای‌ توجیه‌ شدن‌ شما در باور كردن‌ گزاره‌ انجام‌ می‌پذیرد. ممكن‌ است‌ گفته‌ شود كه‌ این‌ موضوع‌ كماكان‌ یك‌ نوع‌ توجیه‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ نمی‌باشد، اما به‌ نظر من‌ این‌ طور نیست. برای‌ فهمیدن‌ این‌ موضوع، گواهی‌ را با حافظه‌ مقایسه‌ كنید. چنین‌ موضوعی‌ می‌تواند در روشن‌ترین‌ مفهوم‌ خود كه‌ در آن، یك‌ چنین‌ چیزی‌ وجود دارد، مصداق‌ داشته‌ باشد.


تباین‌ میان‌ چگونگی‌ ایجاد شناخت‌ و چگونگی‌ ایجاد توجیه‌ در فرد از طریق‌ گواهی، یادآور تباین‌ قابل‌ كاربرد در مورد حافظه‌ است‌ (فصل‌ 3). همان‌گونه‌ كه‌ نمی‌توانیم‌ با رجوع‌ به‌ حافظه‌ گزاره‌P را بشناسیم، مگر آنكه‌ به‌ طریق‌ دیگری‌ به‌ دانستن‌ آن‌ برسیم‌ (مثلاً‌ از طریق‌ ادراك‌ حسی)، نمی‌توانیم‌ براساس‌ گواهی‌ شناختی‌ از گزاره‌P پیدا كنیم، مگر آنكه‌ گواهی‌دهنده‌ (یا شخص‌ دیگری‌ كه‌ گواهی‌دهنده‌ گزاره‌ مورد نظر را از او گرفته‌ است) به‌ طریق‌ دیگری‌ به‌ دانستن‌ آن‌ رسیده‌ باشد؛ همانگونه‌ كه‌ می‌توانیم‌ از طریق‌ تأثرات‌ مربوط‌ به‌ حافظه‌ (memoryimpressions) در باور كردن‌P توجیه‌ شویم‌ و این‌ موضوع‌ ربطی‌ به‌ صادق‌ بودن‌ یا دانسته‌ بودن‌P ندارد. می‌توانیم‌ براساس‌ گواهی‌ نیز در باور كردن‌P توجیه‌ شویم‌ و این‌ موضوع‌ ربطی‌ به‌ برخورداری‌ شخص‌ گواهی‌دهنده‌ از یك‌ باور یا شناختی‌ صادق‌ دربارة‌P یا حتی‌ برخورداری‌ او از توجیهی‌ در این‌ باره، ندارد.


در مورد شناخت‌ مبتنی‌ بر گواهی، همانند شناخت‌ حافظه‌ای، ظاهراً‌ باید نوعی‌ زنجیره‌ ناگسسته‌ از باور تشكیل‌دهنده‌ آن‌ شناخت‌ تا منبعی‌ برای‌ شناخت‌ به‌ صورتی‌ دیگر، مثلاً‌ به‌صورت‌ ادراك‌ حسی، وجود داشته‌ باشد؛ اما در توجیه‌ مبتنی‌ بر گواهی، همانند توجیه‌ حافظه‌ای، آنچه‌ مهم‌ است‌ ظاهراً‌ به‌ وضعیت‌ معرفتی‌ فعلی‌ شخص‌ دریافت‌كننده‌ مربوط‌ است، مثلاً‌ مضامین‌ خودآگاهی‌ ظاهراً‌ حافظه‌ای‌ او و مضامین‌ و موجه‌ بودن‌ باورهای‌ قبلی‌ او. هم‌ حافظه‌ و هم‌ گواهی‌ می‌تواند توجیهی‌ را به‌وجود آورند (اگرچه‌ به‌ طرق‌ مختلف‌ و متفاوت)؛ اما نمی‌توانند شناختی‌ را به‌وجود آورند؛ مشخصاً، حافظه‌ شناخت‌ را حفظ‌ می‌كند؛ گواهی‌ آن‌ را انتقال‌ می‌دهد.


توجیه‌ و شناخت‌ به‌ شیوه‌ دیگری‌ هم‌ علی‌الظاهر در رابطه‌ خود با گواهی‌ فرق‌ دارند. فرض‌ كنید كه‌ من‌ در باور به‌P توجیه‌ شده‌ام، اما شما توجیهی‌ از سوی‌ خودتان‌ برای‌ باور به‌P یا قبول‌ اینكه‌ من‌ در این‌ خصوص‌ قابل‌ اعتماد هستم‌ ندارید. فرض‌ كنید كه‌ بدون‌ ارائه‌ هیچ‌ مدركی، به‌ شما می‌گویم‌ كه‌ سه‌ نفر از سخنرانان‌ كنفرانس، كنترل‌ خود را از دست‌ دادند، و اطلاعات‌ قبلی‌ شما این‌ ادعای‌ مرا نه‌ رد می‌كند و نه‌ آن‌ را تأیید می‌كند. در اینجا سهم‌ فرضی‌ من‌ در توجیه‌ شما برای‌ باور كردن‌P ، توسط‌ فقدان‌ توجیه‌ از سوی‌ شما برای‌ قبول‌ اینكه‌ گواهی‌ من‌ باورپذیر است‌ یا برای‌ باور كردن‌P به‌ یك‌ اساس‌ متفاوت‌ استوار است، خنثی‌ می‌شود. پذیرندگی‌receptivity) ) درخصوص‌ توجیه‌ گاه‌ مستلزم‌ برخورداری‌ قبلی‌ از مقداری‌ توجیه‌است، یعنی‌ داشتن‌ توجیهی‌ برای‌ باور كردن‌ اینكه‌ شخص‌ گواهی‌دهنده‌ قابل‌ اعتماد است‌ یا داشتن‌ توجیهی‌ برای‌ باور كردن‌ گزاره‌ مورد نظر، یا برای‌ هر دو.


به‌ نظر می‌رسد كه‌ در این‌ مورد، وضع‌ شناخت‌ تا اندازه‌ای‌ فرق‌ داشته‌ باشد: برای‌ دانستن‌ چیزی‌ از طریق‌ گواهی‌ و تأیید آن‌ از سوی‌ من‌ به‌وسیله‌ بیان‌ شناخت‌ خاص‌ خودم‌ در آن‌ باره، احتیاجی‌ ندارید كه‌ بدانید من‌ قابل‌ اعتماد هستم‌ یا خیر؛ كافی‌ است‌ دلیلی‌ دیده‌ باشید كه‌ باور كنید كه‌ من‌ قابل‌ اعتماد و دلیلی‌ برای‌ تردید پیرامون‌ آن‌ نداشته‌ باشید. شاید كافی‌ باشد كه‌ چنین‌ چیزی‌ را از پیش‌ فرض‌ بگیرید و درباره‌اش‌ شك‌ نكید. مسلماً‌ می‌توانید بر این‌ پایه‌ كه‌ من‌ می‌دانم‌ ساعت‌ نه‌ است‌ و این‌ را به‌ شما می‌گویم، بدانید كه‌ ساعت‌ نه‌ است، حتی‌ اگر تصورتان‌ از من‌ چنین‌ باشد كه‌ فردی‌ عادی‌ با یك‌ ساعت‌ عادی‌ هستم‌ و قبول‌ كنید كه‌ در این‌ خصوص‌ قابل‌ اعتماد هستم. و اصلاً‌ چرا باید با چیزی‌ در چارچوب‌ شرایط‌ منفی‌ برخورد كنید، یعنی‌ اینكه‌ دلیلی‌ برای‌ تردید پیرامون‌ قابل‌ اعتماد بودن‌ من‌ نداشته‌ باشید؟ بالاتر از همه‌ اینكه، دربارة‌ وضعیتی‌ حرف‌ می‌زنیم‌ كه‌ در آن، من‌ می‌دانم‌ كه‌ ساعت‌ نه‌ است، از شناختی‌ كه‌ در این‌ باره‌ دارم‌ استفاده‌ كنم، آن‌ را تأیید می‌كنم، و بدین‌سان، این‌ باور (صادق) را در شما ایجاد می‌كنم‌ كه‌ ساعت‌ نه‌ است.


یك‌ ایراد طبیعی‌ به‌ این‌ دیدگاه‌ كه‌ برای‌ پایه‌گذاری‌ شناخت‌ به‌وسیله‌ گواهی‌ باید فرض‌ گرفت‌ كه‌ اوضاع‌ موجود قابل‌ باور است‌ مگر اینكه‌ خلاف‌ آن‌ ثابت‌ شود، این‌ است‌ كه‌ در مثال‌ پیش‌گفته، مدركی‌ كه‌ در اختیار فرد قرار دارد چنان‌ ضعیف‌ است‌ كه‌ حداكثر می‌تواند دلیلی‌ برای‌ باور كردن‌ اینكه‌ ساعت‌ نه‌ است، پیدا كند. اما آیا حقیقت‌ دارد؟ البته‌ اینكه‌ فرد دلیلی‌ برای‌ باور كردن‌ گزاره‌ دارد، ممكن‌ است‌ تمام‌ آن‌ چیزی‌ باشد كه‌ می‌تواند درخصوص‌ مدرك‌ خود یا درخصوص‌ احساس‌ اطمینان‌ خود بروز دهد. با این‌ حال، به‌ فرض‌ اینكه‌ بدانم‌ ساعت‌ نه‌ است‌ و فرد صادقی‌ هم‌ باشم، به‌ نظر می‌رسد كه‌ شما هم‌ می‌توانید از این‌ طریق‌ بدانید كه‌ ساعت‌ نه‌ است. حتی‌ اگر دلیلی‌ برای‌ تردید درخصوص‌ قابل‌ اعتماد بودن‌ من‌ نداشته‌ باشید، باز هم‌ به‌ نظر می‌رسد كه‌ این‌ گزاره‌ صادق‌ باشد.


این‌ نكته‌ها نشانگر یك‌ اصل‌ توجیهی‌ و یك‌ اصل‌ معرفتی‌ قابل‌ صدق‌ و كاربرد در مورد گواهی‌ هستند. اولاً‌ می‌توانیم‌ بگوییم‌ كه‌ حداقل‌ معمولاً، باوری‌ كه‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ باشد، بدین‌وسیله‌ توجیه‌ می‌شود (یعنی‌ توجیه‌ مبتنی‌ بر گواهی) به‌ شرط‌ آنكه‌ شخص‌ باوركننده‌ یك‌ توجیه‌ كلی‌ درخصوص‌ قابل‌ اعتماد بودن‌ شخص‌ گواهی‌كننده‌ در مورد گزاره‌ مزبور داشته‌ باشد. ثانیاً‌ می‌توانیم‌ بگوییم‌ كه‌ حداقل‌ معمولاً، باور مبتنی‌ بر گواهی‌ بدین‌وسیله‌ تشكیل‌ شناخت‌ می‌دهد، به‌ شرط‌ آنكه‌ شخص‌ گواهی‌كننده‌ گزاره‌ مورد نظر را بداند و شخص‌ باوركننده‌ دلیلی‌ را برای‌ تردید پیرامون‌ این‌ گزاره‌ یا قابل‌ اعتماد بودن‌ گواهی‌دهنده‌ درخصوص‌ آن، نداشته‌ باشد.

شنبه 21/5/1391 - 0:33 - 0 تشکر 502996

‌ ‌وابستگی‌ معرفتی‌ گواهی‌


هر آنچه‌ كه‌ دربارة‌ شرایط‌ دقیق‌ مورد نظر سخن‌ گفتیم‌ كه‌ تحت‌ آن‌ شرایط، گواهی‌ می‌تواند در مخاطب‌ خود شناخت‌ یا توجیهی‌ را پایه‌ریزی‌ نماید، ما تاكنون‌ حداقل‌ هیچ‌ دلیلی‌ برای‌ تردید پیرامون‌ این‌ موضوع‌ مشاهده‌ نكرده‌ایم‌ كه‌ تحت‌ برخی‌ از شرایط، گواهی‌ می‌تواند منبعی‌ برای‌ شناخت‌ و توجیه‌ در شخص‌ مخاطب‌ باشد. البته‌ به‌ نظر می‌رسد كه‌ گواهی‌ نمی‌تواند منبع‌ بنیادینی‌ برای‌ شناخت‌ باشد، زیرا نمی‌توان‌ در مورد چیزی‌ براساس‌ گواهی‌ شناخت‌ پیدا كرد مگر آنكه‌ شخص‌ گواهی‌دهنده‌ آن‌ را بداند. گواهی‌ باعث‌ انتقال‌ شناخت‌ می‌شود اما آن‌ را به‌وجود نمی‌آورد. البته‌ ممكن‌ است‌ به‌طور اتفاقی‌ باعث‌ ایجاد شناخت‌ شود؛ برای‌ نمونه‌ ممكن‌ است‌ در مكانی‌ با صدای‌ تعجب‌آمیز خود تأیید نمایم‌ كه‌ ساعت‌ 4 صبح‌ است، این‌ شناخت‌ را به‌ یك‌ شخص‌ بی‌خواب‌ در شرایطی‌ می‌دهم‌ كه‌ خودم‌ بیدار هستم. این‌ نوع‌ شناخت‌ در زمره‌ شناخت‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ نیست، بلكه‌ براساس‌ شنیدن‌ صرفِ‌ مطلبی‌ است، و چنین‌ نوعی‌ از شناختی‌ می‌تواند به‌ آسانی‌ بدون‌ گواهی، مثلاً‌ با نشستن‌ من‌ در نزدیكی‌هایی‌ فرد شنونده‌ و مطالعه‌ كردن‌ یك‌ كتاب‌ نیز منتقل‌ شود.


گواهی، مانند استنتاج، می‌تواند در زنجیره‌های‌ بسیار طولانی‌ هم‌ یافت‌ شود. شخص‌ گواهی‌دهنده‌ ممكن‌ است‌ گزاره‌ مورد نظر را به‌ واسطه‌ گواهی‌ شخص‌ سومی‌ بداند، و او هم‌ ممكن‌ است‌ به‌ گواهی‌ شخص‌ چهارمی‌ متوسل‌ شده‌ باشد. اما این‌ زنجیره‌ تا كجا می‌تواند ادامه‌ یابد؟ مسلماً‌ باید حدی‌ وجود داشته‌ باشد تا تسلسل‌ باطل‌(infinite regress) پیش‌ نیاید (مشكلات‌ مربوط‌ به‌ تسلسل‌ باطل‌ در فصل‌ 7 مورد بحث‌ قرار می‌گیرند). در اینجا به‌ جنبه‌ دیگری‌ از این‌ حالت‌ می‌رسیم‌ كه‌ گواهی‌ نمی‌تواند منبع‌ بنیادینی‌ برای‌ شناخت‌ باشد. مسلماً‌ اگر هیچكس‌ موضوعی‌ را به‌ طریقی‌ غیر از گواهی‌ نمی‌دانست، هیچكس‌ هم‌ بر چیزی‌ براساس‌ گواهی‌ شناخت‌ پیدا نمی‌كرد. بالاخص، شناخت‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ در نهایت‌ به‌ نظر می‌رسد براساس‌ شناخت‌ مبتنی‌ بر یكی‌ از منابع‌ دیگر شناخت‌ یعنی‌ ادراك‌ حسی، حافظه، خودآگاهی، و عقل‌ بستگی‌ داشته‌ باشد كه‌ ما آنها را نیز مورد بررسی‌ قرار داده‌ایم. برای‌ آنكه‌ بتوانم‌ از طریق‌ گواهی، شناختی‌ را به‌ دیگران‌ بدهم، خودم‌ باید آن‌ را بدانم؛ و شناخت‌ من‌ باید در نهایت‌ تاحدودی‌ براساس‌ شناختی‌ باشد كه‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ نباشد، مثلاً‌ شناختی‌ كه‌ مبتنی‌ بر مشاهده‌ ساعت‌ پنج‌ از روی‌ ساعت‌ دیواری‌ استوار باشد.


می‌توان‌ دیدگاه‌ مزبور را به‌صورت‌ ذیل‌ تقویت‌ نمود. حتی‌ اگر كسی‌ پیش‌ من‌ گزاره‌ای‌ را گواهی‌ داده‌ و تأیید كرده‌ باشد، باید این‌ را ادراك‌(perceive) كنم‌ و از گزاره‌ای‌ حمایت‌كننده‌ آگاهی‌ یابم، مثلاً‌ این‌ گزاره‌ كه‌ كسی‌ به‌ طرز قابل‌ باوری‌ گفته‌ باشد كه‌ ساعت‌ پنج‌ است. با این‌ اوصاف، همین‌ كه‌ موضوع‌ را بدین‌صورت‌ مطرح‌ كنیم، امری‌ مشهود است‌ كه‌ چنین‌ گزاره‌ای‌ نمی‌تواند بدون‌ اصل‌ اتصاف‌(qualification) متقادكننده‌ باشد. این‌ نوع‌ ادراك‌ حسی‌ مورد نیاز مستلزم‌ تشكیل‌ باوری‌ از این‌ دست‌ نیست، و حتی‌ شاید مستلزم‌ این‌ باور ادراكی‌ خاص‌ هم‌ نباشد كه‌ كسی‌ بگوید ساعت‌ پنج‌ است. بنابراین، می‌توان‌ گفت‌ كه‌ گواهی‌ فقط‌ به‌ طریق‌ كاركردی‌ وابسته‌ به‌ ادراك‌ حسی‌ است، نه‌ آنكه‌ به‌ طریق‌ استنتاجی‌ وابسته‌ به‌ باور ادراكی‌ باشد. گواهی‌ مستلزم‌ مواد ادراكی‌ خام‌ (perceptual raw material) است‌ اما مستلزم‌ باورهایی‌ درباره‌ پیش‌فرض‌هایی‌ راجع‌ به‌ آن‌گونه‌ مواد ادراكی‌ خام‌ نیست.


اگر همانگونه‌ كه‌ به‌ نظر می‌رسد، شناخت‌ و توجیه‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ به‌ پیش‌فرضی‌ كه‌ حمایت‌كننده‌ باور مبتنی‌ بر گواهی‌ باشد، وابسته‌ نباشند، مثلاً‌ پیش‌فرض‌هایی‌ كه‌ قابل‌ اعتماد بودن‌ شخص‌ گواهی‌دهنده‌ را تأیید كنند، همین‌ نكته‌ خود تبیین‌كننده‌ آن‌ است‌ كه‌ چگونه‌ یك‌ چنین‌ باوری‌ می‌تواند به‌ منزله‌ یك‌ باور بنیادی‌ باشد. برای‌ آنكه‌ باورهای‌ پایه‌گذاری‌ شده‌ توسط‌ گواهی، در سلسله‌ مراتب‌ باورها، بنیادی‌ باشد. لزومی‌ ندارد كه‌ گواهی، به‌عنوان‌ منبع‌ شناخت‌ و توجیه، در مقایسه‌ با منابع‌ دیگر، شناخت‌ و توجیه‌ بنیادی‌ باشد، به‌منظور اینكه‌ باورهای‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ بتوانند در رده‌بندی‌ باورها از نوع‌ بنیادی‌ شمرده‌ شوند.


نكته‌ متفاوت‌ و مربوط‌ دیگر چنین‌ است: اگرچه‌ باورهای‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ می‌توانند بنیادی‌ باشند، اما شناخت‌ شخص‌ گواهی‌دهنده، كه‌ مبنای‌ شناخت‌ مخاطب‌ است‌ (شناختی‌ كه‌ به‌طور بالقوه‌ بنیادی‌ است) نمی‌تواند در نهایت، مبتنی‌ بر گواهی‌ باشد. شناختی‌ كه‌ مستقیماً‌ و تماماً‌ برای‌ شخص‌ مخاطب، مبتنی‌ بر گواهی‌ باشد، نمی‌تواند، در نهایت، برای‌ شخص‌ گواهی‌دهنده‌ تماماً‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ باشد، زیرا در غیر این‌ صورت، گواهی‌كننده‌ «حق» ندارد آن‌ را به‌ مخاطب‌ انتقال‌ دهد، درست‌ همانگونه‌ كه‌ اگر چیزی‌ را از كسی‌ فرض‌ گرفته‌ باشم، و او هم‌ آن‌ را از كس‌ دیگری‌ فرض‌ گرفته‌ باشد، و همین‌ طور تا بی‌نهایت، آنگاه‌ حق‌ ندارم‌ آن‌ چیز را به‌ كس‌ دیگری‌ قرض‌ بدهم.


این‌ نكته‌ كه‌ باورهای‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ می‌توانند غیراستنتاجی‌ باشند و از این‌ جهت، به‌ هیچ‌گونه‌ پیش‌فرض‌هایی‌ وابسته‌ نباشند، نكته‌ مهمی‌ است. اما وابستگی‌ كاركردی‌ گواهی، دارای‌ اهمیت‌ معرفت‌شناختی‌ و مفهومی‌ است. چون‌ اگر شالوده‌های‌ ادراكی‌ در مورد شناخت‌ یا حداقل‌ باور موجه‌ نمی‌داشتیم‌ كه‌ كسی‌ گزاره‌ مورد نظرمان‌ را تأیید و گواهی‌ كرده‌ است، نمی‌توانستیم‌ از این‌ گزاره‌ براساس‌ گواهی‌ آگاه‌ شویم. این‌ اصل‌ وابستگی‌ معرفتی، نظیری‌ در مورد ادراك‌ حسی‌ ندارد. این‌ مطلب‌ نشان‌دهنده‌ آن‌ است‌ كه‌ حتی‌ اگر هم‌ شناخت‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ نیازی‌ به‌ این‌ نداشته‌ باشد كه‌ از لحاظ‌ استنتاجی، به‌ برخورداری‌ از شناخت‌ مبتنی‌ بر شیوه‌ای‌ دیگر، وابسته‌ باشد، از لحاظ‌ معرفتی‌ به‌ برخورداری‌ از شالوده‌هایی‌ براساس‌ شیوه‌ای‌ دیگر، یعنی‌ به‌ مبانی‌ شناخت‌ به‌ شیوه‌ای‌ دیگر وابسته‌ است. بنابراین، شناخت‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ به‌ فراهم‌ بودن‌ (یا شاید بتوان‌ گفت‌ به‌ همكاری‌ بالقوه) منبع‌ دیگری‌ برای‌ شناخت‌ وابسته‌ است‌ و بدین‌معنا، آن‌ را از پیش‌ فرض‌ می‌گیرد، حتی‌ اگر هم‌ چنین‌ شناختی‌ مستلزم‌ كاركرد واقعی‌ آن‌ منبع‌ در به‌دست‌ آمدن‌ باورهایی‌ پیرامون‌ پیش‌فرض‌هایی‌ باشد كه‌ این‌ نوع‌ شناخت‌ آماده‌ ارایه‌ آنها است.


موضوع‌ توجیه‌ نیز به‌ همین‌ صورت‌ است. نمی‌توانیم‌ برای‌ باور كردن‌ چیزی‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ توجیه‌ شویم‌ مگر آنكه‌ توجیهی‌ در این‌ خصوص‌ داشته‌ باشیم‌ كه‌ گواهی‌دهنده‌ خود فردی‌ قابل‌ اعتماد است‌ و همچنین‌ توجیهی‌ نیز برای‌ برخی‌ از گزاره‌ها داشته‌ باشیم، مثلاً‌ اینكه‌ گواهی‌ مورد نظر را به‌ درستی‌ شنیده‌ باشیم. این‌ توجیه‌ نمی‌تواند تماماً‌ از گواهی‌ ناشی‌ شود. جین‌ ممكن‌ است‌ بخواهد مرا در مورد برت‌ مطمئن‌ كند، اما اگر توجیهی‌ برای‌ قابل‌ اعتماد بودن‌ جین‌ نداشته‌ باشم‌ چه؟ شالوده‌های‌ دیگر توجیه، از قبیل‌ ادراك‌ حسی‌ و حافظه، حداقل‌ باید به‌طور ضمنی‌ مورد استفاده‌ قرار بگیرند. اما استفاده‌ از آنها، بی‌آنكه‌ لازم‌ باشد كه‌ جنبه‌ استنتاجی‌ داشته‌ باشد، می‌تواند توجیهی‌ باشد: یعنی‌ لزومی‌ ندارد كه‌ باعث‌ شوند كه‌ پیش‌فرض‌هایی‌ را باور كنم‌ تا با استنتاج‌ از آنها قبول‌ كنم‌ كه‌ شخص‌ گواهی‌دهنده‌ فردی‌ قابل‌ اعتماد است؛ اما اگر بخواهم‌ متوسل‌ به‌صورت‌بندی‌ چنین‌ پیش‌فرض‌هایی‌ كه‌ به‌ آنها نیاز دارم، شوم‌ در آن‌ صورت‌ به‌ سادگی‌ توجیهی‌ را دراختیار قرار می‌دهند.


بد نیست‌ كه‌ یكی‌ از نتایج‌ پیش‌گفته‌ - یعنی‌ اینكه‌ گواهی‌ یك‌ منبع‌ بنیادی‌ برای‌ شناخت‌ و توجیه‌ نیست‌ - را نشان‌دهنده‌ عدم‌ شباهت‌ و تقارن‌ میان‌ روان‌شناسی‌ ساده‌ گواهی‌ و معرفت‌شناسی‌ پیچیده‌ آن‌ بدانیم. معمولاً‌ وقتی‌ مردم‌ چیزهایی‌ را گواهی‌ می‌دهند، حرف‌هایشان‌ را به‌طور غیراستنتاجی‌ و حتی‌ بدون‌ ارزیابی‌ بعدی، باور می‌كنیم. اما این‌ فرایند طبیعی‌ روان‌شناختی‌ فقط‌ هنگامی‌ شناخت‌ و توجیه‌ را فراهم‌ می‌آورد كه‌ برخی‌ از شرایط‌ معرفتی‌ برآورده‌ شوند: باید با رجوع‌ به‌ یكی‌ از منابع‌ بنیادی، شالوده‌هایی‌ برای‌ شناخت‌ و توجیه‌ وجود داشته‌ باشند، اگرچه‌ لازم‌ نیست‌ هیچ‌ شناخت‌ یا باورهای‌ موجهی‌ درخصوص‌ گزاره‌های‌ مورد نظر وجود داشته‌ باشد كه‌ به‌وسیله‌ این‌گونه‌ مبانی‌ تضمین‌ شود. در مورد شناخت‌ مبتنی‌ بر گواهی، گواهی‌دهنده‌ باید دارای‌ شناخت، و نه‌ لزوماً‌ توجیه‌ باشد، در حالی‌ كه‌ در مورد توجیه‌ مبتنی‌ بر گواهی، مخاطب‌ باید دارای‌ توجیه، و نه‌ لزوماً‌ شناخت‌ باشد. استلزام‌ نخست‌ مربوط‌ است‌ به‌ وضعیت‌ معرفتی‌ گواهی‌دهنده‌ نسبت‌ به‌ گزاره‌ موردنظر در گواهی؛ استلزام‌ دوم‌ مربوط‌ است‌ به‌ وضعیت‌ معرفتی‌ مخاطب‌ نسبت‌ به‌ گواهی‌دهنده، یا گزاره‌ مزبور، یا هر دو.

شنبه 21/5/1391 - 0:34 - 0 تشکر 503001

‌ ‌اجتناب‌ناپذیری‌ شالوده‌های‌ مربوط‌ به‌ گواهی‌


وابستگی‌ معرفتی‌ گواهی‌ به‌ منابع‌ دیگر باور را می‌توان‌ در این‌ حقیقت‌ ساده‌ خلاصه‌ كرد كه‌ كودكان‌ حتی‌ پیش‌ از آنكه‌ به‌ آنها گفته‌ شود كه‌ باید شالوده‌هایی‌ را برای‌ شناخت‌ و توجیه، از انواع‌ پیش‌گفته، داشته‌ باشند، چیزهایی‌ را از آنچه‌ دیگران‌ به‌ آنها می‌گویند، یاد می‌گیرند. مثلاً‌ یاد دادن‌ اسم‌ رنگ‌ها را به‌ كودكان‌ در نظر بگیرید. بعد از مدتی، كودك‌ یاد گرفته‌ است‌ كه‌ مثلاً‌ نیمكت‌ مبلی‌ سرخ‌ است. اما كودك‌ خردسال‌ چیزی‌ درباره‌ قابل‌ اعتماد بودن‌ یا مفاهیم‌ دیگری‌ كه‌ برای‌ كسب‌ توجیه‌ از گواهی‌ اهمیت‌ دارند نمی‌داند، و در ابتدا، تجربه‌ او برای‌ آنكه‌ توجیه‌ شود كه‌ آموزگاران‌ بزرگسالش‌ قابل‌ اعتمادند، كافی‌ نیست. با این‌ حال، با توجه‌ به‌ دیدگاهی‌ كه‌ در اینجا ارائه‌ شده‌ است، نكته‌ مزبور با كسب‌ شناخت‌ توسط‌ كودك‌ كاملاً‌ سازگار است.

شنبه 21/5/1391 - 0:34 - 0 تشکر 503004

‌ ‌یادگیری‌ مفهومی‌ در تقابل‌ با یادگیری‌ گزاره‌ای‌


اولین‌ نكته‌ برای‌ توضیح‌ این‌ سازگاری‌ آن‌ است‌ كه‌ حداقل‌ دو راه‌ برای‌ یادگیری‌ به‌وسیله‌ گواهی‌ وجود دارد: فرد می‌تواند مضمون‌ گواهی‌ شده‌ را یاد بگیرد (یعنی‌ به‌ مفهوم‌ كسب‌ شناخت)، و همچنین‌ می‌تواند چیزی‌ را كه‌ توسط‌ گواهی، نشان‌ داده‌ شده‌ است‌ بداند. مورد اول‌ مربوط‌ می‌شود به‌ یادگیری‌ گزاره‌ای‌ همراه‌ با حرف‌ ربط‌ «كه»، یعنی‌ این‌كه‌ چیزی‌ به‌صورت‌ خاصی‌ است. مورد دوم‌ مربوط‌ است‌ به‌ یادگیری‌ چیزی‌ یا یادگیری‌ دربارة‌ چیزی‌ (و ممكن‌ است‌ به‌ یادگیری‌ چگونگی‌ انجام‌ دادن‌ كارها هم‌ تعمیم‌پذیر باشد). كودك‌ خردسالی‌ كه‌ اسم‌ رنگ‌های‌ اصلی‌ را یاد می‌گیرد، در وحله‌ اول، یاد نمی‌گیرد كه‌ نیمكت‌ مبلی‌ سرخ‌ است، بلكه‌ از رنگ‌ سرخ، به‌عنوان‌ رنگ‌ نیمكت، آگاهی‌ پیدا می‌كند.


بنابراین، برای‌ معرفی‌ واژه‌ «سرخ» به‌ كودك، والدینش‌ صرفاً‌ به‌طور اتفاقی‌ این‌ گزاره‌ را گواهی‌ می‌دهند كه‌ نیمكت‌ مبلی‌ سرخ‌ است. این‌ كار را برای‌ آن‌ می‌كنند كه‌ تناظری‌ میان‌ واژه‌ مزبور و یكی‌ از نمونه‌های‌ آن‌ فراهم‌ آورند، و كودك‌ هم‌ می‌تواند بدون‌ مفهوم‌سازی‌ از نیمكت‌ بدان‌ صورت، درسی‌ را كه‌ به‌ او داده‌ می‌شود، دریافت‌ كند (یعنی‌ بدون‌ آنچه‌ كه‌ لازمه‌ باور گزاره‌ای‌ مربوط‌ به‌ سرخ‌ بودن‌ نیمكت‌ است). مورد نخست‌ - یعنی‌ گواهی‌ گزاره‌ای‌ - می‌تواند به‌ شناخت‌ گزاره‌ای‌ بینجامد؛ در این‌ صورت، با یادگیری‌ گزاره‌ای‌ سروكار داریم. معرفی‌ كلمات‌ از سوی‌ والدین‌ - یعنی‌ گواهی‌ اشاره‌ای‌- (demonstrative testimony) می‌تواند منجر به‌ یادگیری‌ مفهومی‌ شود.


مهم‌ است‌ كه‌ بدانیم، شرایط‌ موفقیت‌آمیز بودن‌ كاركرد مقدماتی‌ زبان، ظاهراً‌ مستلزم‌ آن‌ است‌ كه‌ گواهی‌ها و تأییدها غالباً‌ صادق‌ باشند. كودك‌ نمی‌تواند واژه‌ «سرخ» را یاد بگیرد مگر آنكه‌ در اموزش‌ زبان‌ (انگلیسی) اغلب‌ نمونه‌هایی‌ كه‌ بزرگسالان‌ واژه‌ «سرخ» را به‌كار می‌برند، سرخ‌ باشند. این‌ موضوع‌ البته‌ نشان‌ نمی‌دهد كه‌ بیشتر گواهی‌ها صادق‌اند، اما نشان‌ می‌دهد كه‌ اگر در هنگام‌ ارائه‌ گواهی، ارتباط‌ زبانی‌ انجام‌ گیرد، آنگاه‌ می‌توان‌ به‌ طرز معقولی‌ فرض‌ گرفت‌ كه‌ هم‌ گواهی‌دهنده‌ و هم‌ مخاطب‌ از پسزمینه‌ای‌ بهره‌مندند كه‌ در آن، حجم‌ قابل‌توجهی‌ از گواهی‌هایی‌ با نوع‌ خاص، صادق‌ بوده‌اند. اگر این‌ طور نبود، چگونه‌ امكان‌ داشت‌ كه‌ كودكان‌ زبانی‌ را كه‌ ارتباط‌های‌ زبانی‌ مورد نظر، به‌وسیله‌ آن‌ انجام‌ می‌شود، یاد بگیرند؟ این‌ موضوع‌ دلیلی‌ است‌ به‌ نفع‌ باورپذیر فرض‌ كردن‌ گواهی‌ها به‌طور معمول.


در دوران‌ كودكی، هنگامی‌ كه‌ در آغاز مفاهیم‌ فهمیده‌ می‌شوند، در همه‌ موارد، كسب‌ باور (گزاره‌ای) و شناخت‌ لازم‌ به‌ نظر نمی‌رسد. شرایط‌ كافی‌ برای‌ یادگیری‌ مفهومی، خودبه‌خود برای‌ یادگیری‌ گزاره‌ای‌ كافی‌ نیستند. معمولاً‌ باور و شناخت‌ بعد از كسب‌ مفاهیم، فراهم‌ می‌آیند. به‌ هر حال، شرایط‌ یادگیری‌ مفهومی‌ محض، بداهتاً‌ برای‌ یادگیری‌ گزاره‌ای‌ كافی‌ نیستند. گواهی‌ باعث‌ به‌وجود آمدن‌ هر دو آنها می‌شود، اما اگر نتواند اولی‌ را بدون‌ دومی‌ ایجاد كند، می‌تواند دومی‌ را بدون‌ اولی‌ به‌وجود آورد. گواهی‌ می‌تواند ایجادكننده‌ مفهوم، ایجادكننده‌ باور، یا هر دو باشد. مورد اول‌ ظاهراً‌ ابتدایی‌تر است‌ و نباید فرض‌ كرد كه‌ شرایط‌ امكان‌ آن‌ برای‌ بروز امكان‌ دومی‌ كافی‌ است.


گفتن‌ اینكه‌ كودكان‌ چه‌ موقعی‌ شروع‌ به‌ تشكیل‌ باورها می‌كنند (و نه‌ اینكه‌ صرفاً‌ از بیان‌ باورها توسط‌ بزرگترها تقلید كنند) دشوار است. فرض‌ كنیم‌ كه‌ هم‌ تشكیل‌ باور در همان‌ اوایل‌ زندگی‌ رخ‌ می‌دهد و هم‌ اینكه‌ بسیاری‌ از باورهای‌ اولیه‌ بر پایه‌ آنچه‌ كه‌ بزرگسالان‌ به‌ كودكان‌ می‌گویند، شكل‌ می‌گیرد. زودباوری‌ بی‌چون‌ و چرای‌ كودك، شرط‌ اولیه‌ یادگیری‌ است. آیا این‌ موضوع‌ مسأله‌ای‌ را برای‌ معرفت‌شناسی‌ گواهی، آنگونه‌ كه‌ در اینجا مطرح‌ شد، به‌وجود می‌آورد؟ باز هم‌ بهتر است‌ شناخت‌ و توجیه‌ را به‌طور جداگانه‌ مد نظر قرار دهیم.

شنبه 21/5/1391 - 0:35 - 0 تشکر 503006

‌ ‌گواهی‌ به‌عنوان‌ منبعی‌ اولیه‌ برای‌ كسب‌ شناخت‌ و توجیه‌


گفته‌ می‌شود كه‌ نوزادان‌ و كودكان‌ از همان‌ سال‌های‌ اولیه‌ زندگی‌ خود، چیزهایی‌ را می‌دانند. ممكن‌ است‌ ایراد گرفته‌ شود كه‌ چنین‌ حرفی‌ جنبه‌ فرافكنی‌(projective) دارد: اگر ما به‌ شكل‌ آنها رفتار می‌كردیم‌ و جای‌ آنها بودیم، مطالبی‌ را می‌دانستیم، پس‌ چرا نگوییم‌ كه‌ آنها هم‌ می‌دانند؟ چنین‌ پاسخی‌ قابل‌ دفاع‌ است، اما فعلاً‌ برای‌ ادامه‌ بحث‌ خود فرض‌ كنیم‌ كه‌ حداقل‌ در زمانی‌ كه‌ كودك‌ شروع‌ به‌ حرف‌ زدن‌ می‌كند، عملاً‌ برخی‌ از چیزها را می‌داند. گذشته‌ از هر چیز، یقیناً‌ می‌توانیم‌ دربارة‌ فرایند یادگیری‌ آنها سخن‌ بگوییم، مثلاً‌ اینكه‌ اگر شیشه‌ شیر كج‌ شود، شیر می‌ریزد، یا اینكه‌ بخاری‌ داغ‌ است، و غیره‌ و یادگیری‌ (عموماً) به‌طور ضمنی‌ بیانگر شناخت‌ است. تقریباً‌ در همین‌ زمان، كودكان‌ یادگیری‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ را شروع‌ می‌كنند، مثلاً‌ یاد گرفتن‌ اینكه‌ وقتی‌ از چای‌ بخار بلند می‌شود، داغ‌ است‌ و اینكه‌ وقتی‌ زنگ‌ در به‌ صدار درمی‌آید، كسی‌ پشت‌ در است.


اگر همان‌گونه‌ كه‌ یك‌ پیش‌فرض‌ معقول‌ نیز به‌ نظر می‌رسد، كسب‌ شناخت‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ فقط‌ مستلزم‌ در دست‌ نداشتن‌ دلیلی‌ برای‌ تردید درباره‌ قابل‌ اعتماد بودن‌ شخص‌ گواهی‌دهنده‌ باشد، در آن‌ صورت، دیدگاهی‌ كه‌ در فوق‌ مطرح‌ شد، با مشكلی‌ برخورد نمی‌كند. اگر كودك‌ خردسال‌ احتمالاً‌ نتواند دلیلی‌ برای‌ تردید داشته‌ باشد، كودكی‌ با سن‌ بیشتر هم‌ دلیلی‌ برای‌ تردید نخواهد داشت؛ لزومی‌ هم‌ ندارد كه‌ هیچ‌ دلیلی‌ وجود داشته‌ باشد، زیرا بیشتر گواهی‌ها بسیار باورپذیرند.


با این‌ اوصاف، فرض‌ كنید كه‌ استلزام‌(requirement) قویتری‌ هم‌ مورد نیاز باشد: یعنی‌ اینكه‌ كودك‌ باید (شاید هم‌ به‌ شیوه‌ پیش‌ - مفهومی‌(preconceptual) دلیلی‌ برای‌ قابل‌ اعتماد فرض‌ كردن‌ گوینده‌ داشته‌ باشد، مثلاً‌ سلسله‌ تجربه‌هایی‌ كه‌ به‌طور مكرر، با آنچه‌ گوینده‌ می‌گوید، در تناظر باشند. واقعاً‌ شاید بتوان‌ وجود یك‌ چنین‌ شواهد مرتبط‌ به‌ هم‌ را، به‌گونه‌ای‌ كه‌ با شناخت‌ ابتدایی‌ كودكانه‌ نیز سازگار باشد، فرض‌ گرفت. با این‌ حال، شك‌ دارم‌ كه‌ چنین‌ دلیل‌ و شواهدی‌ برای‌ شناخت‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ لازم‌ باشد.


موضوع‌ توجیه‌ در مورد كودكان‌ خردسال، دشوارتر به‌ نظر می‌رسد. اما قبل‌ از هر چیز، باید توجه‌ داشت‌ كه‌ در مقایسه‌ با واژگان‌ شناخت، در اینجا از واژگان‌ توجیه‌ در مورد كودكان‌ خردسال، كه‌ تا این‌ حد از لحاظ‌ مفهومی‌ رشد نیافته‌ هستند، استفاده‌ نمی‌كنیم. برای‌ آنكه‌ كودك‌ در باور به‌ این‌ گزاره‌ كه‌ نیمكت‌ مبلی‌ سرخ‌ است، توجیه‌ شود، نه‌ تنها باید بتواند شالوده‌ای‌ برای‌ باور كردن‌ آن‌ داشته‌ باشد، بلكه‌ به‌ همین‌ نحو، در مورد توجیه‌ نشدن‌ نیز باید بتواند یك‌ چنین‌ شالوده‌ای‌ را نداشته‌ باشد و با این‌ وجود، گزاره‌ مزبور را باور كند. این‌ موضوع‌ بحث‌انگیز و مشكوك‌ است‌ كه‌ آیا در زمانی‌ كه‌ درباره‌ كودكان‌ به‌ این‌ شكل‌ دوگانه‌ حرف‌ می‌زنیم‌ (كه‌ احتمالاً‌ اندكی‌ پس‌ از مرحله‌ به‌ حرف‌ درآمدن‌ آنها است)، آنان‌ عملاً‌ دارای‌ قدرت‌ ضبط‌ مطالب‌(track record) از بزرگسالان‌ هستند كه‌ به‌ آنان‌ اطلاعاتی‌ را می‌دهند كه‌ در تجربه‌ ذهنی‌ آنها نقش‌ می‌بندد. اگر والدین‌ بگویند كه‌ بیرون‌ هوا سرد است، پس‌ بیرون‌ هوا سرد است‌ و مانند آن. البته‌ كودكان‌ از مفهوم‌ باورپذیری‌ استفاده‌ نمی‌كنند؛ اما قادرند مفاهیم‌ مربوطه‌ را بفهمند، (نظیر مفاهیم‌ مورد نیاز برای‌ فهمیدن‌ اینكه‌ مامان‌ در مواردی‌ حق‌ دارد و برادر كوچولوی‌ نوزاد باید رفتارش‌ را اصلاح‌ كند.)


امكان‌ دیگر آن‌ است‌ كه‌ كودكان‌ در همان‌ اوایل‌ زندگی‌ درمی‌یابند كه‌ خودشان‌ عموماً‌ فقط‌ در زمانی‌ به‌ دیگران‌ اطلاعات‌ می‌دهند كه‌ قبلاً‌ آنها را خودشان‌ مثلاً‌ از طریق‌ ادراك‌ حسی‌ یا حس‌ كردن، كسب‌ كرده‌ باشند (برای‌ نمونه، هنگامی‌ كه‌ می‌بینند كه‌ بیرون‌ برف‌ می‌بارد، یا هنگامی‌ كه‌ احساس‌ گرسنگی‌ می‌كنند). در مورد اطلاعات‌ غلط‌ و گمراه‌كننده‌ آنان، ما معمولاً‌ و گاهی‌ اوقات‌ با سرسختی‌ هرچه‌ تمام‌تر سخنان‌ آنها را اصلاح‌ می‌كنیم، در عین‌ حالی‌ كه‌ صبورانه‌ عادات‌ گزارش‌دهی‌ صحیح‌ را در ذهن‌ آنان‌ تثبیت‌ می‌كنیم. ممكن‌ است‌ استدلال‌ شود كه‌ این‌ نوع‌ حس‌ دریافت‌ كودكانه، نوعی‌ توجیه‌ قیاسی‌ را از این‌ نظر فراهم‌ می‌سازد كه‌ دیگران، هنگام‌ ارائه‌ گواهی، اطلاعاتی‌ را كه‌ به‌دست‌ آورده‌اند گزارش‌ كنند. یك‌ فرضیه‌ دیگر كه‌ به‌ فرضیه‌ پیش‌گفته‌ مربوط‌ و با آن‌ سازگار است، از این‌ قرار می‌باشد كه‌ كودكان‌ فهمی‌ ابتدایی‌ در مورد دیگران، برحسب‌ آنچه‌ كه‌ ظاهراً‌ توضیح‌دهنده‌ رفتار قابل‌ مشاهده‌ آنها است، دارا هستند. و چه‌ چیزی‌ می‌تواند تبیین‌كننده‌ گفتار مامان‌ باشد كه‌ وقتی‌ می‌گوید بیرون‌ برف‌ می‌بارد، حتماً‌ آن‌ را دیده‌ است؟


هیچكدام‌ از این‌ مطالب‌ درصدد بیان‌ این‌ نیست‌ كه‌ دقیقاً‌ چه‌ زمانی‌ شناخت‌ و توجیه‌ در صحنه‌ رشد آدمی‌ وارد می‌شود، خواه‌ این‌ موضوع‌ از طریق‌ منابع‌ بنیادی‌ باشد و خواه‌ از طریق‌ گواهی، فرقی‌ نمی‌كند. اینها پرسش‌های‌ روان‌شناختی‌ هستند؛ نظریه‌ فلسفی‌ لزوماً‌ فقط‌ می‌تواند فرصت‌ و مجالی‌ را برای‌ پاسخگویی‌ معقول‌ به‌ آنها ایجاد كند. نظریه‌ای‌ كه‌ طرح‌ كلی‌ آن‌ در اینجا آورده‌ شد، پیشنهاد می‌كند كه‌ احتمالاً‌ شناخت‌ قبل‌ از توجیه‌ پدیدار می‌شود، اما مستلزم‌ چنین‌ فرضی‌ نیست. وانگهی، حداقل‌ از لحاظ‌ ذیل، با آشناترین‌ داده‌ها راجع‌ به‌ رشد آدمی‌ سازگار است: هرچه‌ صحبت‌ پیرامون‌ رشد كودكان‌ به‌صورت‌ كسب‌ شناخت‌ و توجیه‌ مبتنی‌ بر گواهی، طبیعی‌تر و بی‌تكلف‌تر به‌ نظر آید، به‌ همان‌ نسبت‌ نیز یافتن‌ یك‌ شیوه‌ ابتدایی‌ برای‌ برآورده‌ شدن‌ شرایط‌ معرفتی‌ و توجیهی‌ پیش‌گفته‌ به‌وسیله‌ كودكان‌ آسان‌تر خواهد بود، مثلاً‌ قوه‌ تشخیص‌ لازم‌ برای‌ ارزیابی‌ آنچه‌ به‌ آنها گفته‌ می‌شود و به‌دست‌ آوردن‌ قدرت‌ حسی‌ ضبط‌ مطالب‌ از كسانی‌ كه‌ در اطراف‌ آنها هستند و اطلاعاتی‌ را برایشان‌ فراهم‌ می‌آورند.


گفتن‌ اینكه‌ گواهی‌ یك‌ منبع‌ بنیادی‌ برای‌ شناخت‌ و توجیه‌ نیست، تلویجاً‌ بدان‌ معنا نیست‌ كه‌ اهمیت‌ آن‌ از منابع‌ بنیادی‌ كمتر است. منبع‌ شناخت‌ و توجیه‌ در زندگی، حتی‌ اگر بنیادی‌ هم‌ نباشد، می‌تواند ضروری‌ تلقی‌ شود. شاید چنین‌ باشد كه‌ هیچ‌ انسان‌ بهنجاری‌ نتواند بدون‌ وابستگی‌ به‌ گواهی، چیزی‌ را بداند. اگر هیچ‌گونه‌ شناخت‌ ذاتی‌ وجود نداشته‌ باشد، و اگر پیش‌ از یاد گرفتن‌ زبان، هیچ‌ شناختی‌ موجود نباشد (و این‌ موضوعی‌ است‌ كه‌ فعلاً‌ فرض‌ می‌گیرم‌ اما نظری‌ قطعی‌ درباره‌ آن‌ نمی‌دهم)، آنگاه‌ تا زمانی‌ كه‌ یك‌ فرد نتوانسته‌ است‌ بدون‌ كمك‌ دیگران، توانمندی‌ زبانی خود را كسب‌ كند، حضور دیگران‌ در كنار او برای‌ آنكه‌ فرد بتواند اصولاً‌ نسبت‌ به‌ چیزی‌ شناخت‌ پیدا كند، امری‌ ضروری‌ به‌شمار خواهد رفت. مسلماً، اگر كسی‌ بخواهد تصور نماید چنانچه‌ یك‌ فرد همه‌ شناخت‌ و باورهایی‌ كه‌ مبتنی‌ بر گواهی‌ به‌دست‌ می‌آورد، یكجا رها كند، در آن‌ صورت‌ چه‌ چیزی‌ باقی‌ خواهد ماند، در وهله‌ نخست‌ در انجام‌ مرتب‌سازی‌ اطلاعات‌ كاملاً‌ عاجز خواهد ماند. اما حتی‌ مبادرت‌ به‌ چنین‌ كاری‌ یعنی‌ سعی‌ در كنار گذاشتن‌ دانسته‌های‌ فرد به‌ نحوی‌ مشخص‌ بیانگر این‌ است‌ كه‌ حتی‌ در بهترین‌ شرایط‌ نیز می‌توان‌ به‌ مرحله‌ اولیه‌ فرایند یادگیری‌ متوسل‌ شد.

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.
  • وبگردی