• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 171)
جمعه 20/5/1391 - 5:43 -0 تشکر 501542
اشعاری از سهراب سپهری

غمی غمناک

شب سردی است ، و من افسرده.

راه دوری است ، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

می کنم ، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت ،

غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من

           اندکی صبر ، سحر نزدیک است:

                      هردم این بانگ برآرم از دل :

        وای ، این شب چقدر تاریک است!

   خنده ای کو که به دل انگیزم؟

       قطره ای کو که به دریا ریزم؟

          صخره ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است.

            دیگران را هم غم هست به دل،

                غم من ، لیک، غمی غمناک است.

اگر آدم دنیا رو هم داشته باشه ولی اخلاق نداشته باشه هیچ فایده ای نداره
جمعه 20/5/1391 - 5:45 - 0 تشکر 501544

گل کاشی


باران نور


که از شبکه دهلیز بی پایان فرو می ریخت


روی دیوار کاشی گلی را می شست.


مار سیاه ساقه این گل


در رقص نرم و لطیفی زنده بود.


گفتی جوهر سوزان رقص


در گلوی این مار سیه چکیده بود.


گل کاشی زنده بود


در دنیایی راز دار،


دنیای به ته نرسیدنی آبی.


هنگام کودکی


در انحنای سقف ایوان ها،


درون شیشه های رنگی پنجره ها،


میان لک های دیوارها،


هر جا که چشمانم بیخودانه در پی چیزی ناشناس بود


شبیه این گل کاشی را دیدم


و هر بار رفتم بچینم


رویایم پرپر شد.


نگاهم به تار و پود سیاه ساقه گل چسبید


و گرمی رگ هایش را حس کرد:


همه زندگی ام در گلوی گل کاشی چکیده بود.


گل کاشی زندگی دیگر داشت.


آیا این گل


که در خاک همه رویاهایم روییده بود


کودک دیرین را می شناخت


و یا تنها من بودم که در او چکیده بودم،


گم شده بودم؟


نگاهم به تار و پود شکننده ساقه چسبیده بود.


تنها به ساقه اش می شد بیاویزد.


چگونه می شد چید


گلی را که خیالی می پژمراند؟


دست سایه ام بالا خزید.


قلب آبی کاشی ها تپید.


باران نور ایستاد:


رویایم پرپر شد.

اگر آدم دنیا رو هم داشته باشه ولی اخلاق نداشته باشه هیچ فایده ای نداره
جمعه 20/5/1391 - 5:45 - 0 تشکر 501545

سمت خیال دوست


       ماه


               رنگ تفسیر مس بود.


                   مثل اندوه تفهیم بالا می آمد.


  سرو


         شیهه بارز خاک بود.


   کاج نزدیک


         مثل انبوه فهم


              صفحه ساده فصل را سایه میزد.


                     کوفی خشک تیغال ها خوانده می شد.


            از زمین های تاریک


بوی تشکیل ادراک می آمد.


        دوست


           توری هوش را روی اشیا


                                  ل مس می کرد.


جمله جاری جوی را می شنید،


با خود انگار می گفت:


هیچ حرفی به این روشنی نیست.


من کنار زهاب


 فکر می کردم:


       امشب


            راه معراج اشیا چه صاف است !

اگر آدم دنیا رو هم داشته باشه ولی اخلاق نداشته باشه هیچ فایده ای نداره
جمعه 20/5/1391 - 5:46 - 0 تشکر 501546

در قیر شب


 دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
 در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
 شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
 دست ها پاها در قیر شب است

اگر آدم دنیا رو هم داشته باشه ولی اخلاق نداشته باشه هیچ فایده ای نداره
جمعه 20/5/1391 - 5:47 - 0 تشکر 501547

سپیده

در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
لبهای جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید
همپای رقص نازک نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید
خطی ز نور روی سیاهی است
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید
دیوار سایه ها شده ویران
دست نگاه درافق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید

اگر آدم دنیا رو هم داشته باشه ولی اخلاق نداشته باشه هیچ فایده ای نداره
جمعه 20/5/1391 - 5:47 - 0 تشکر 501548

روشن شب

روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحی از ویرانه های دور
گر به گوش آید صدایی خشک
استخوان مرده می لغزد درون گور
دیرگاهی ماند اجاقم سرد
و چراغم بی نصیب از نور
خواب درمان را به راهی برد
بی صدا آمد کسی از در
در سیاهی آتشی افروخت
بی خبر اما
که نگاهی درتماشا سوخت
گرچه می دانم که چشمی راه دارد به افسون شب
لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش
آتشی روشن درون شب

اگر آدم دنیا رو هم داشته باشه ولی اخلاق نداشته باشه هیچ فایده ای نداره
جمعه 20/5/1391 - 5:47 - 0 تشکر 501549

سراب


آفتاب است و بیابان چه فراغ
نیست در آن نه گیاه و نه درخت
غیر آوای غرابان دیگر
بسته هر بانگی از این وادی درخت
در پس پرنده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه
چشم اگر پیش رود می بیند
آدمی هست که می پوید راه
تنش از خستگی افتاده ز کار
بر سر و رویش بنشسته غبار
شده از تشنگی اش خشک گلو
پای عریانش مجروح ز خار
هر قدم پیش رود پای افق
چشم او بیند دریایی آب
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب

اگر آدم دنیا رو هم داشته باشه ولی اخلاق نداشته باشه هیچ فایده ای نداره
برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.