• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن دانشجویی > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
دانشجویی (بازدید: 2653)
چهارشنبه 18/5/1391 - 22:27 -0 تشکر 498815
خاطرات یک ترم تحصیل در برزیل


 این‌ها خاطرات دکتر فاینمن هست از مدتی که در برزیل درس می‌داده؛ هم خیلی
 جالبه و هم خیلی شبیه ایران؛ داره می‌گه چرا توی دانشگاه‌ها به معنی واقعی
 چیزی که درس داده می‌شه اسمش علم نیست.


  پ ن: آقای فاینمن نوبل فیزیک داشته و کلا خیلی آدم عملی‌ای هم هست. مثلا
 موقع تست اولین بمب اتمی آزمایشی حضور داشته و با این که موقع انفجار همه‌ی
 دانشمندای دیگه عینک مخصوص زده بودند؛ عینک نمی‌زنه چون می‌گه شیشه‌ی این
 ماشینی که توش هستند کار همون عینک رو می‌کنه!



>    آن یك ترم تدریس در برزیل و مشاهدة وضعیت آموزش در این كشور برایم تجربة
> خیلی جالبی بود. دانشجویانی كه به‌شان درس می‌دادم بیشترشان عاقبت معلم
> می‌شدند چون كه در آن سال‌ها در برزیل چندان امكانی برای مشاغل دیگر در اختیار
> فارغ‌التحصیلان رشته‌های علمی نبود. این دانشجویان قبلاً خیلی از درس‌های
> فیزیك را گذرانده بودند و درس من قرار بود پیشرفته‌ترین درس‌شان در
> الكترومغناطیس باشد ـ معادلات ماكسول و این قبیل چیزها. دانشگاه در چندین
> ساختمان اداری در سراسر شهر پخش بود و كلاس من در ساختمانی رو به خلیج برگزار
> می‌شد.
> در این كلاس پدیدة خیلی عجیبی كشف كردم: گاهی سؤالی می‌كردم كه دانشجوها
> فی‌الفور به آن جواب می دادند اما دفعة بعد كه به نحوی همان سؤال را مطرح
> می‌كردم اصلاً نمی‌توانستند جواب بدهند ! مثلاً، یك‌‌بار كه داشتم دربارة نور
> قطبیده صحبت می‌كردم به همه‌شان یك ورقه پولاروید دادم. پولاروید فقط نوری را
> عبور می‌دهد كه بردار الكتریكی‌اش در جهت معینی باشد، بنابراین توضیح دادم كه
> چطور از تاریك یا روشن بودن صفحة پولاروید می‌شود فهمید كه نور در كدام جهت
> قطبیده است.
>  اول دو ورقة پولاروید را آن قدر روی هم چرخاندیم كه بیشترین نور ممكن از
> مجموعة آنها عبور كند. از این مشاهده نتیجه گرفتیم كه در این حالت راستای
> قطبشِ دو ورقه یكی است، یعنی نوری كه از اولی عبور كرده از دومی هم عبور
> می‌كند. ولی وقتی از آنها پرسیدم كه چطور می‌توانیم جهت مطلق قطبش یك ورقة
> پولاروید را فقط با استفاده از همان ورقه تعیین كنیم، هیچ كس نظری نداشت.
>  می‌دانستم كه برای پاسخ به این سؤال باید قدری ابتكار به خرج داد، پس برای
> اینكه راهنمایی‌شان كرده باشم گفتم: «به نوری كه آن بیرون از دریا منعكس
> می‌شود نگاه كنید.» باز هم هیچ كس چیزی نگفت.
>  بعدش پرسیدم: «هیچ‌وقت چیزی از زاویة بروستر به گوش‌تان خورده؟» «بله استاد،
> زاویه بروستر زاویه‌ای است كه در آن نورِ بازتابیده از یك محیطِ شفاف كاملاً
> قطبیده است.»
>  خُوب، حالا این نور بازتابیده در چه راستایی قطبیده است؟
>  در راستای عمود بر صفحة بازتابش، استاد.
>  هنوز هم برایم عجیب است، آنها مثل تیر جواب این سؤال‌ها را می‌دادند. حتی
> این را هم می‌دانستند كه تانژانت زاویة بروستر برابر با ضریب شكست محیط است.
> گفتم: خُوب، حالا چه می‌گویید؟
>  اما باز هم سكوت. هنوز هم هیچ حرفی برای گفتن نداشتند. همین چند لحظة پیش،
> خودشان به من گفته بودند كه نور بازتابیده از یك محیط شفاف ـ مثل همین دریایی
> كه جلوی چشم‌شان بود ـ قطبیده است؛ حتی گفته بودند كه در چه راستایی قطبیده
> است.
>  بالاخره بی‌طاقت شدم و گفتم: از پشت پولاروید به دریا نگاه كنید و حالا
> پولاروید را كم‌كم بچرخانید.
>  صداشان بلند شد كه: اِ، چه جالب، قطبیده است! بعد از كلی كلنجار رفتن،
> بالاخره به این نتیجه رسیدم كه اینها همه چیز را حفظ كرده‌اند ولی معنی هیچ
> كدام از حفظیات‌شان را نمی‌دانند. مثلاً، وقتی می‌گویند: نوری كه از یك محیط
> شفاف بازتابیده است، نمی‌دانند كه منظور از محیط یك محیطِ مادی مثل آب است.
> نمی‌دانند كه «جهت نور» در واقع همان جهتی است كه نگاه می‌كنید تا چیزی را
> ببینید، و الی آخر. همه چیز را تمام و كمال «از بر» كرده بودند، ولی هیچ چیز
> معنی‌داری از این «معلومات»‌شان بیرون نمی‌آمد. پس همین بود كه وقتی
> می‌پرسیدم: زاویة بروستر چیست؟ فی‌الفور، مثل كامپیوتری كه این كلمات قبلاً به
> خوردش داده شده باشد، جواب می‌دادند؛ ولی اگر می‌گفتم «حالا به آب نگا كنید»
> هیچ اتفاقی نمی‌افتاد ـ چیزی با عنوان «به آب نگاه كنید» برای این كامپیوتر
> تعریف نشده بود!

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


چهارشنبه 18/5/1391 - 22:30 - 0 تشکر 498841


>  یك روز اجازه گرفتم رفتم سر یك كلاس در دانشكدة مهندسی. درس دادنِ استاد این
> طوری بود كه داشت ـ اگر به زبان خودمان ترجمه‌اش كنیم ـ می‌گفت: دو جسم را....
> معادل می‌گوییم... اگر تحت تأثیر... گشتاورهای مساوی.... شتاب‌های مساوی
> بگیرند. دو جسم را معادل می‌گوییم اگر تحت گشتاورهای مساوی، شتاب‌های مساوی
> بگیرند. دانشجوها گوش تا گوش نشسته بودند و داشتند در واقع دیكته می‌نوشتند.
> استاد هر جمله‌ای را كه بُریده بُریده گفته بود یك بار هم سریع و پشت سر هم
> تكرار می‌كرد و دانشجوها مواظب بودند تا چیزی را جا نیندازند. و بعد به همین
> ترتیب جمله‌های بعدی را می‌نوشتند. من توی آن كلاس تنها كسی بودم كه می‌دانستم
> استاد دارد دربارة اجسامی با لختیِ دورانی یكسان صحبت می‌كند، كه البته
> فهمیدنش با این جور عبارت‌ها آسان هم نبود.
>  نمی‌فهمیدم كه دانشجوها چطور ممكن است از این حرف‌ها چیزی یاد بگیرند. درس
> راجع به لختی دورانی بود اما هیچ صحبتی از این نبود كه مثلاً باز كردن دری كه
> پشتش وزنة سنگینی گذاشته باشند چقدر سخت است، ولی اگر جای وزنه خیلی نزدیك به
> لولای در باشد چقدر آسان!
>  بعد از كلاس، با یكی از دانشجوها صحبت كردم: این جزوه‌ای كه نوشتی به چه
> دردت می‌خورد؟
>  خُوب، می‌خوانمش. باید امتحان بدهیم.
>  فكر می‌كنی امتحان‌تان چه جوری است؟
>  خیلی آسان، می‌توانم یكی از سؤال‌ها را از همین الان برای‌تان بگویم.
>  آن وقت نگاهی به دفترچه‌اش كرد و گفت: چه وقتی دو جسم معادل‌اند؟ جوابش هم
> این است كه دو جسم را معادل می‌گوییم اگر تحت گشتاورهای مساوی شتاب‌های مساوی
> كسب كنند.
>  خُب، می‌بینید كه اینها می‌توانند در امتحان هم قبول بشوند، می‌توانند همة
> این خزعبلات را «یاد بگیرند» ولی هیچ چیز جز همان حفظیات حالی‌شان نباشد.
>  یك بار هم رفتم سر جلسة امتحانِ ورودی دانشكدة مهندسی. این امتحان شفاهی بود
> و من اجازه داشتم گوش كنم. یكی از داوطلب‌ها معركه بود؛ به همة سؤال‌ها خیلی
> قشنگ جواب می‌داد. ازش پرسیدند دیامغناطیس چیست و او به طور كامل جواب داد. آن
> وقت پرسیدند: وقتی نور به طور مورب از محیطی با ضریب شكست معلوم و ضخامت معلوم
> عبور می‌كند چه اتفاقی برایش می‌افتد؟
>  پرتو نور به موازاتِ خودش جا‌به‌جا می‌شود.
>  چقدر جابه‌جا می‌شود؟
>  نمی‌دانم، ولی می‌توانم حساب كنم. و حسابش هم كرد. شاگرد خیلی خوبی بود، ولی
> من هم كم‌كم داشتم به اوضاع بدگمان می‌شدم.
>  بعد از امتحان رفتم پیش این جوانِ تیزهوش و برایش توضیح دادم كه از آمریكا
> آمده‌ام و می‌خواهم چند تا سؤال ازش بپرسم كه به هیچ وجه در نتیجة امتحانش
> تأثیری ندارد. اولین سؤالم این بود كه «می‌توانی برای مادة مغناطیسی چند تا
> مثال برایم بزنی؟»
>  نخیر.
>  بعد پرسیدم: فرض كن این كتاب از جنس شیشه است و من دارم از توی آن به یك
> چیزی روی این میز نگاه می‌كنم. حالا اگر من این كتاب را كمی به طرف خودم كج
> كنم چه اتفاقی برای تصویر می‌افتد؟
>  تصویر منحرف می‌شود؛ به اندازة دو برابر زاویه‌ای كه كتاب را چرخانده‌اید.
>  گفتم: فكر نمی‌كنی با آینه قاطی كرده باشی؟
>  نه استاد.
>  این جوان همین چند دقیقه پیش در امتحان گفته بود كه نور به موازات خوش
> جابه‌جا می‌شود و بنابراین تصویر قدری به یك طرف منتقل می‌شود؛ حتی حساب كرده
> بود كه چقدر منتقل می‌شود. اما حالا نمی‌فهمید كه یك تكه شیشه هم ماده‌ای با
> ضریب شكست است و تشخیص نمی‌داد كه سؤال من هم همانی است كه در امتحان جوابش را
> داده است.

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


چهارشنبه 18/5/1391 - 22:32 - 0 تشکر 498850

>  در دانشكدة مهندسی درس روش‌های ریاضی در فیزیك و مهندسی را هم تدریس كردم.
> سعی كردم به‌شان یاد بدهم كه چطور می‌شود مسائل را با روش آزمون و خطا حل كرد.
> این چیزی است كه دانشجویان معمولاً یاد نمی‌گیرند، و بنابراین من كار را با
> مثال‌های ساده‌ای از حساب شروع كردم تا روش را توضیح بدهم. برایم عجیب بود كه
> از حدود هشتاد نفر دانشجو فقط هشت نفر اولین تكلیف را تحویل دادند. برای‌شان
> سخنرانی آتشینی كردم در این باره كه باید خودشان عملاً با مسائل كلنجار بروند
> نه این كه فقط لم بدهند و تماشا كنند كه من چه جوری حل می‌كنم.
>  بعد از آن جلسه چند تا از دانشجوها به نمایندگی بقیة كلاس به دفترم آمدند و
> گفتند كه من از زمینة تحصیلی‌شان بی‌خبرم و معلومات‌شان را دست كم گرفته‌ام؛
> كه می‌توانند درس را بدون حل مسئله هم یاد بگیرند؛ كه قبلاً  به قدر كافی
> ریاضیات خوانده‌اند؛ كه خلاصه سطح مطالبی كه من می‌گویم برای‌شان پایین است.
>  به هر حال درس را ادامه دادم، اما به مطالب سطح بالاتر و سخت‌تر هم كه
> رسیدیم باز هم دریغ از یك مسئله كه كسی حل كند و بیاورد. و البته علتش برای من
> معلوم بود: نمی‌توانستند حل كنند.

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


چهارشنبه 18/5/1391 - 22:33 - 0 تشکر 498859

چیز دیگری هم كه هیچ وقت نتوانستم به آن وادارشان كنم سؤال كردن بود.
 سرانجام یكی‌شان برایم توضیح داد كه: اگر من موقع درس از شما سؤالی بپرسم، بعد
 از كلاس همه می‌ریزند سرم كه چرا وقت كلاس را تلف می‌كنی؟ ما داریم زحمت
 می‌كشیم یك چیزی یاد بگیریم، و تو با این سؤال كردنت نمی‌گذاری...

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


چهارشنبه 18/5/1391 - 22:35 - 0 تشکر 498874

سال تحصیلی كه تمام شد، دانشجوها ازم خواستند كه برای‌شان از احساسی كه از
> تدریس در برزیل داشته‌ام حرف بزنم. گفتند كه علاوه بر دانشجوها، استادهای
> دانشگاه و چند تا از مقامات دولتی هم به این سخنرانی خواهند آمد. ازشان قول
> گرفتم كه بتوانم هر چه دلم خواست بگویم. گفتند: البته كه می‌توانید. اینجا یك
> كشور آزاد است.
>  روز موعود، یك جلد كتاب درسی فیزیكی عمومی‌ای را كه آنجا در سال اول كالج
> تدریس می‌شد زیر بغل زدم و به تالار سخنرانی رفتم. تصورشان این بود كه این
> كتاب ، كتاب خیلی خوبی است، چون كه مثلاً با حروفِ متنوع چاپ شده بود ـ
> چیزهایی خیلی مهم با حروف سیاه بزرگ محض حفظ كردن، و مطالب كم‌اهمیت‌تر با
> حروف نازك‌تر و كوچك‌تر، و از این قبیل چیزها.
>  همان دمِ در یكی گفت: چیز بدی كه از این كتاب نمی‌خواهید بگویید، نه؟ مؤلف
> كتاب هم توی جمعیت است، و همه فكر می‌كنند كه این كتاب كتابِ درسی خوبی است.
>  قول‌شان را یادآوری كردم....
>  تالار كاملاً پر بود. در شروع حرف‌هایم گفتم كه علم در واقع درك رفتار طبیعت
> است. بعد پرسیدم: چرا آموزش علوم اهیمت دارد؟ واضح است كه هیچ كشوری نمی‌تواند
> خودش را متمدن حساب كند مگر این‌كه... وِر وِر وِر وِر. همه داشتند سر تكان
> می‌دادند، چون كه من داشتم همان حرف‌هایی را می‌زدم كه می‌دانستم قبولش دارند.
>  آن وقت ادامه دادم كه «اینها البته همه‌اش مزخرفات است. برای این كه اصلاً
> چرا ما باید فكر كنیم كه لازم است از كشور دیگری عقب نیفتیم؟ لابد باید یك
> دلیلِ خوب داشته باشد، یك دلیلِ معقول ـ نه صرفاً به این دلیل كه كشورهای دیگر
> هم همین فكر را می‌كنند.» بعدش از فواید علم صحبت كردم و از سهمی كه در بهبود
> اوضاعِ بشر دارد، و از این قبیل افاضات ـ راستش، یك كمی سربه‌سرشان گذاشتم.
>  بعد گفتم: هدف اصلی‌ام از این حرف‌ها این است كه نشان‌تان بدهم در برزیل
> اصلاً علم آموزش داده نمی‌شود! دیدم كه چه ولوله‌ای دارد در جمعیت به پا
> می‌شود.
>  به‌شان گفتم كه یكی از اولین چیزهایی كه در برزیل بر من تأثیر گذاشت دیدن
> بچه‌های دبستانی در كتاب‌فروشی‌ها بود كه داشتند كتاب‌های مربوط به فیزیك
> می‌خریدند. این همه بچه دارند در برزیل فیزیك می‌خوانند، و این مطالعه را خیلی
> زودتر از بچه‌های امریكایی شروع می‌كنند. آن وقت خیلی عجیب است كه شما چندان
> فیزیكدانی در این كشور پیدا نمی‌كنید ـ چرا چنین است؟  این همه زحمت و
> فعالیت این همه كودك هیچ حاصلی ندارد.
>  بعد برای‌شان آن محققِ یونانی را مثال زدم، كه عاشق زبان یونانی بود و متأسف
> از این كه در كشورِ خودش زیاد نستند جوان‌هایی كه زبان یونانی می‌خوانند. یك
> وقتی می‌رود به یك كشور دیگر و بسیار مشعوف می‌شود وقتی می‌بیند آنجا همه
> دارند یونانی می‌خوانند، حتی بچه‌های دبستانی. می‌رود به جلسة امتحان دانشجویی
> كه می‌خواهد مدرك زبانِ یونانی‌اش را بگیرد، و از او می‌پرسد، «نظر سقراط
> دربارة رابطه میان حقیقت و زیبایی چه بود؟» و دانشجو نمی‌تواند جواب بدهد. باز
> می‌پرسد، «در سمپوزیوم سوم سقراط به افلاطون چه گفت؟» این گُل از گُل دانشجو
> وا می‌شود و بلافاصله مثل تیر جواب می‌دهد ـ كلمه به كلمة چیزهایی را كه سقراط
> گفته بود، به زبان یونانی فصیح ، بیان می‌كند.
>  اما چیزی كه سقراط در سمپوزیوم سوم گفته بود همان رابطة میان حقیقت و زیبایی
> بود!
>  چیزی كه این محقق كشف می‌كند این است كه شاگردها در كشورِ دیگر برای یاد
> گرفتنِ یونانی اولش تلفظ كردن حرف‌ها، بعد تلفظ كردن كلمه‌ها، و بعد هم تلفظ
> كردن جمله‌ها و پاراگراف‌ها را یاد می‌گیرند. می‌توانند كلمه به كلمه عین
> گفته‌های سقراط را از حفظ تكرار كنند، غافل از این كه این الفاظِ یونانی در
> واقع یك معنایی هم دارند. در نظر شاگردها همة این‌ها صرفاً اصواتِ ساختگی‌اند.
> هیچ وقت كسی این الفاظ را برای‌شان به كلمات و عباراتِ مفهوم ترجمه نكرده است.
>  گفتم: من وقتی علم یاد دادن شما به بچه‌های مردم را در برزیل می‌بینم یاد
> همین چیزهایی كه تعریف كردم می‌افتم. (ولولة عظیم در جمیعت!)
>  بعد آن كتاب فیزیك مقدماتی را كه كتاب درسی‌شان بود بالا گرفتم و گفتم كه در
> هیچ جای این كتاب هیچ نتیجة تجربی ذكر نشده، جز یك جا كه توپی روی سطح شیبداری
> می‌غلتد، و می‌خواهد نشان بدهد كه توپ بعد از یك ثانیه، دو ثانیه، و غیره به
> كجا رسیده. مقادیری كه برای مسافت‌ها نوشته شده‌اند «خطا» دارند ـ یعنی اگر به
> آنها توجه كنید می‌بینید كه از آزمایش به دست آمده‌اند، چون كه این عددها كمی
> كمتر یا كمی بیشتر از مقادیر نظری‌اند. در كتاب حتی از لزوم خطاهای تجربی هم
> صحبت شده ـ كه البته هیچ اشكالی ندارد. مشكل اینجاست كه وقتی با این مقادیر
> شتاب حركت را محاسبه می‌كنید به  همان جواب درست برای حركت ذره می‌رسید. اما
> توپی كه از سطح شیبدار پایین می‌غلتد، عملاً لختی دورانی دارد و برای دورانش
> هم نیازمند انرژی است. به همین علت، اگر آزمایش را عملاً انجام بدهید،
> می‌بینید شتابی كه توپ می‌گیرد، به خاطر همین انرژی اضافی‌ای كه صرف دوران
> می‌شود، تنها پنج هفتمِ شتاب نظری ذره‌ای است كه روی سطح شیبدارِ صاف به پایین
> می‌لغزد. پس «نتایج» تجربی این یك دانه مورد هم حاصل از یك آزمایش جعلی است.
> معلوم است كه هیچ كس این توپ را نغلتانده، چون اگر غلتانده بود هیچ وقت چنین
> نتایجی به دست نمی‌آورد!

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


چهارشنبه 18/5/1391 - 22:36 - 0 تشکر 498879



>  به‌شان گفتم كه یك چیز دیگر هم دستگیرم شد. اگر همین‌طور شانسی كتاب را باز
> كنم و جملات توی صفحه‌ای را كه آمده است بخوانم، آن‌وقت می‌توانم نشان‌تان
> بدهم كه مشكل چیست ـ كه اینها علم نیست، و صرفاً برای حفظ كردن است. بنابراین
> شجاعتش را دارم كه همین حالا، جلوی چشم همه شماهایی كه اینجا نشسته‌اید،
> انگشتم را الله بختكی توی صفحات فرو ببرم و همان جایی را كه آمده است برای‌تان
> بخوانم تا ببینید چه خبر است.
>  همین كار را هم كردم، و مطلب آن صفحه را بلند خواندم: درخششِ اصطكاكی: درخشش
> اصطكاكی نوری است كه هنگام خرد شدن بلورها گسیل می‌شود....
>  آن وقت گفتم: خُوب حالا شما به این می‌گویید علم؟ نخیر! این فقط معنی كردن
> یك كلمه برحسب كلمه‌های دیگر است. هیچ چیزی دربارة طبیعت گفته نشده است ـ چه
> بلورهایی موقع خُرد شدن نور تولید می‌كنند؟ اصلاً چرا نور تولید می‌كنند؟ تا
> حالا دیده‌اید كه دانشجویی رفته باشد خانه‌اش این پدیده را آزمایش كرده باشد؟
> حتماً ندیده‌اید ـ چون با این اوضاع اصلاً نمی‌تواند كه چنین كاری بكند. اما
> اگر به جای این حرف‌ها مثلا نوشته شده بود كه «اگر یك تكه قند را توی تاریكی
> با قندشكن خرد كنید، می‌توانید ببینید كه نورِ تقریباً آبی رنگی تولید می‌شود،
> و این پدیده در بعضی از بلورهای دیگر هم اتفاق می‌افتد. علتش را هنوز كسی
> نمی‌داند، اما اسمش درخششِ اصطكاكی است»، در این صورت حتماً یك عده‌ای می‌روند
> پدیده را امتحانش می‌كنند و در واقع تجربه‌ای از طبیعت به دست می‌آورند.

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


پنج شنبه 19/5/1391 - 12:15 - 0 تشکر 499987

سلام
به به
دومین مبحث ناب این چند روزای انجم دانشجویی بود.
از الف تا ی خوندم.
ای کاش ما هم در زمینه عملی پیشرفت می کردیم. ای کاش ما حل مسئله رو یاد میگرفتیم، نه اینکه حل مسئله رو حفظ کنیم. ای کاش وقت بیشتری میذاشتیم. ای کاش به کارهای عملی بهای بیشتری داده میشد. الآن خیلی وقتا از بس درسا زیاد و سنگین میشه، از ترس معدل هم شده، خیلیامون جرئت نداریم بریم سراغ عمل...

حرمت نگه دار دلم! كاين اشك، خون بهاي عمر رفته من است. "حسين پناهي"

جمعه 27/5/1391 - 21:19 - 0 تشکر 516760

ghaf گفته است :
[quote=ghaf;389402;499987]سلام
به به
دومین مبحث ناب این چند روزای انجمن دانشجویی بود.
از الف تا ی خوندم.
ای کاش ما هم در زمینه عملی پیشرفت می کردیم. ای کاش ما حل مسئله رو یاد میگرفتیم، نه اینکه حل مسئله رو حفظ کنیم. ای کاش وقت بیشتری میذاشتیم. ای کاش به کارهای عملی بهای بیشتری داده میشد. الآن خیلی وقتا از بس درسا زیاد و سنگین میشه، از ترس معدل هم شده، خیلیامون جرئت نداریم بریم سراغ عمل...

سلام
ببخشید بایت تاخیر
باید بگم جانا سخن از زبان ما می گویی
کاملا این مسئله دردناک رو با تموم احساس کرده و میکنم.
فقط انقدر قلنبه تو گلوم گیر کرده...طی سالها انباشته شده و حالا عین یک تکه گوشت اضافی بهش عادت کردم که...اصلا نمیتونم راجع بهش خوب حرف بزنم....
اوووف...چقدر ما رو نمره محور بار اوردن....(تک تک جملاتی که گفتید لایک+آه و افسوس ضمیمه)
فقط بگم این خاطرات رو که به ایمیلم فرستادن...شب امتحانم بود ولی از بس جالب بود یه نفس همه رو خوندم...

حالا نمیدونم بقیه خوندنش یا نه...اگه خوندن یه واکنشی...یه موافقتی مخالفتی...

متشکرم آقای قاف....

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


جمعه 27/5/1391 - 21:28 - 0 تشکر 516761

لیلای او گفته است :
[quote=لیلای او;399461;498859]
چیز دیگری هم كه هیچ وقت نتوانستم به آن وادارشان كنم سؤال كردن بود.
 سرانجام یكی‌شان برایم توضیح داد كه: اگر من موقع درس از شما سؤالی بپرسم، بعد
 از كلاس همه می‌ریزند سرم كه چرا وقت كلاس را تلف می‌كنی؟ ما داریم زحمت
 می‌كشیم یك چیزی یاد بگیریم، و تو با این سؤال كردنت نمی‌گذاری...

دقیقا چقدر خوب یادمه تو دبیرستان و حتی الان تو دانشگاه همیشه من و امثال من بخاطر سوالاتی که میپرسیدیم و "خارج از بحث" تلقی میشد...از طرف اکثریت بچه ها مورد تذکر قرار میگرفتیم و میگیریم...میگن وقت کلاس تلف میشه..بعد تو امتحان یه سوال میاد که استاد قبلا توضیح نداده! و از این جور حرفا....
در صورتی که فقط دوست دارم مطلب درس رو با با نگاه دیگر یا عمیق تر و با اطلاعات عملی تری بگیرم...
شاید گاهی هم بچه ها حق داشتن...
ولی اینکه تو کلاسا...خصوصا دبیرستان بیشتر بچه ها از سوال پرسیدن امتناع میکردن...واقعا برام غیر قابل قبوله!
بیشترسوالاتی هم که میشد از متن درس و نکته خود معلم بود...برای اینکه یادش بگیرن و تو امتحان درست جواب بدن و نمره خوب بگیرن و برن بالا! ماشاالله چه دانش آموزان(!) و "دانش جویان(!) خووووووبی:)

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


جمعه 27/5/1391 - 22:27 - 0 تشکر 516798

درد مشترکه!

به خوبی یادمه وقتی دوم دبیرستان بودم و تازه به اون دبیرستان منتقل شده بودم همیشه سوال می پرسیدم و هیچ وقت هم با جوابای معلما قانع نمی شدم....

جالبش اینه که بچه های درسخون که واقعا براشون وقت کلاس خیلی مهمتره صداشون در نمی یومد یه سری کودکانی که اصلا برای درس خوندن نمی یومدن مدرسه اعتراض می کردن....خدارو شکر اون دوره گذشت!

جمعه 27/5/1391 - 23:46 - 0 تشکر 516885

mani_pit گفته است :
[quote=mani_pit;428582;516798]درد مشترکه!

به خوبی یادمه وقتی دوم دبیرستان بودم و تازه به اون دبیرستان منتقل شده بودم همیشه سوال می پرسیدم و هیچ وقت هم با جوابای معلما قانع نمی شدم....

جالبش اینه که بچه های درسخون که واقعا براشون وقت کلاس خیلی مهمتره صداشون در نمی یومد یه سری کودکانی که اصلا برای درس خوندن نمی یومدن مدرسه اعتراض می کردن....خدارو شکر اون دوره گذشت!

:)
ممنون از توجه شما...و ابراز همدردی
اگر دردم یکی بودی چه بودی!...کاش قضیه فقط سوال بود....
........
البته من معلمان بسیار بزرگوار و عالم و خوش بحثی هم داشته ام...
الان هم اساتید بسیار بزرگی دارم....
خودمم همچین شاگرد واقعی نبودم
میتونستم خیلی کنجکاوتر و بهتر باشم
ولی باز هم این سیستم آموزشی....خصوصا تحصیلات ابتدایی...
اوف...تکرار مکرراته...
در دانشگاه هم به نوعی دیگر...ادامه همون وضع فاجعه بار....
که قضیه کم و بیش برقراره...از یه لحاظهایی بدتر!
....
آه.........

یک نیمه ی من شعور افلاطون است، یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است،،،من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر،این رنگ حنا نیست به پایم، خون است

 


برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.