• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن مهدویت > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
مهدویت (بازدید: 204)
چهارشنبه 18/5/1391 - 17:41 -0 تشکر 497757
لالایی انتظار.........

 

لالایی انتظار

 


بسم الله الرحمن الرحیم

 


هر مادری لالایی طفلش را با نغمه های انتظار می آمیزد... هر شهیدی که پرپر می شود، تا آخرین لحظه حیات، امید دیدار «او» را به دوش می کشد. هر خزانی که به بهار می رسد، آرزومند آمدن اوست... اما... تو ای خدای این همه انتظار! هنوز پایان این قصه را اراده نکرده ای؟                                             


آه ای پروردگار! بیش از این طاقت بده به این دل های صبور! گویا هنوز شام سیاه سر کوچیدن ندارد! شکیباتر کن دل های به تاریکی خو ناکرده را! تا دمیدن سپیده... تا صبح صادق... تا صبح فتح... «اللهم انی اسئلک صبراً جمیلاً و فرجا قریباً» (دعای ابوحمزه ثمالی)


«کجایی ای تب توفانی زمین، ای مرد!»


سلام بر تو... بر عشق نادیده! تو کیستی که این گونه به قداست، خیالت را با خویش زمزمه می کنم؟ کجای روزگار نام بلند بالایت را آموختم و ندیده دچارت شدم؟ چه کسی به من نشانت داد؟ چه کسی انتظارت را به من یاد داد؟


در انتظار تو بودن درد کمی نیست. مثل داستانی طولانی که در گوش بی خوابی بخوانی و افاقه نکند. مثل مرهم ناپدیدی که آرزوی بودنش را به زخم های خویش بگویی و دل خوشی های معوّق فراهم کنی.


آه ای مرد! ای صاحب روزگار! چرا هرگز صدایی از تو نشنیده ام؟ چرا هرگز رد پایی از عبورت را ندیده ام؟ چرا چشم هایم برای رویت تو کورند؟ چرا به هر طرف رو می کنم، سخنی از تو هست. نشانی از بودنت، حضورت... اما خودت نادیدنی تر از خیال و آرزویی؟ آیا کسی هست که اعتماد آمدنت را به من خاطر نشان کند؟ آیا کسی هست که قطعیت «تو» را از دل تمام احتمال های مأیوس برایم به ارمغان بیاورد؟ من دل تنگم و ناامید و تو نیستی مثل همیشه... مثل تمام روزهای این هزاره... هزاره نبودن... هزاره غیبت... هزاره ناپدیدی... دارم به انتهای صبر خویش می رسم. به پایان امید... به آخرین ایستگاه زنده ماندن در آرزوی تو... دارم ته مانده های جان و تنم را درین جاده پیش می برم. درین راهی که عمری ست به مقصد نمی رسد. چرا پیدایت نیست؟ «لیت شعری این استقرت بک النّوی».


کـی مـی رسـم به لـذتِ در خـواب دیـدنـت؟


سـخـت اسـت سـخـت... از لـب مـردم شـنـیـدنـت...                                                                                                                                                                                                               نامت را فراوان بر زبان می آورند در این شهر... صدایت می زنند... نامت را قاب می کنند روی دیوارها... نامت را آذین می بندند در کوچه ها و معبرها... نامت را به یکدیگر می گویند و من چه بسیار نام تو را شنیده ام ای مهربان!


اما دریغا که دیدارت را هرگز... گفته اند تو را نمی توان دید با این چشم های بیهودگی... گفته اند از پیش رویمان می گذری، اما نمی شناسیمت با این نگاه های غافل... اما ای کاش در خواب، راهی به تماشای تو داشتم. ای کاش شمیم پیراهنت از خوابم گذر کند تا بیداری ام را به عطر پیرهن یوسف بیناتر کنم.


خواب دیدن تو به تمام بیداری ها، به تمام عمر می ارزد. خواب تو را دیدن عین بیداری است و بیداریِ تو را ندیدن خواب است... غفلت است... از خوابم گذر کن مثل نسیم بهاره ای که شکوفه ها را به لبخند فرامی خواند. مثل شفای ناگهانی که درد را بر باد می دهد. مثل معجزه بی بدیلی که ایمان را نو می کند. از خوابم گذر کن تا چشمان گنه کارم به یمن رؤیت تو بخشوده شوند و تقوای خویش را از سر بگیرند.


حس می کنم گویا هزار سال است که دوستت داشته ام. انگار هزار سال است که به تو، به آمدنت دل بسته ام. انگار هزار سال است که خدا مرا به پای انتظار تو نشانده و هنوز تو را نیاورده است. آری، به راستی، هزار سال است که تو را دوست دارم... که تو را دوست داریم... که برایت دل تنگیم... منتظریم و تنها آه می کشیم... خسته می شویم، ناله می کنیم و سجاده ها تنها انتظارمان را می دانند و تسبیح ها و نذرها عمق درد ما را دیده اند و سه شنبه ها بی قرارترمان می کند و جمعه ها دل هایمان را به آتش می کشند. هر روزی که آغاز می شود و به پایان می رسد یا شبیه بغض سه شنبه است یا پر از اندوه جمعه... .


همه انتظار تو را می کشند همه... حتی پرندگان مهاجری که مدام در رفت و آمدند و جز سفر نمی دانند. حتی کوچه های زبان بسته که هیچ عاشق نیستند و درد چشم انتظاری نچشیده اند. حتی کوه های برف بر سر که قلبشان از سنگ است... همه منتظرند. از هر مذهب و کیش، با هر زبان و بیان، تو را می شناسند و دست های مهربانت را بی قرارند. دستان آبادگر... دستان دل سوز... دستانی که ویرانه ها را از نو خواهد ساخت و رسوم و آیین مقدس از یاد رفته را دوباره بنیاد خواهد کرد. همه صف به صف در انتظارند. قدم بگذار درکوچه های زمین و خانه دنیا را در بکوب!


قبیله ای که می گرید، شمشیرش را گم کرده و قهرمانش را سوار بر اسب سپید... قبیله ای که شبانگاه بر گندم زارها و رودخانه های خویش خون می بارد، برکت روزگاران خود را از قفس های بهارانی می داند که پیدایش نیست، که گویا سر باز آمدن ندارد... آه ای قبله قبیله! نگاه کن که سقف آسمان این حوالی ترک برداشته و هر لحظه ای تکه ای از خود را بر سرمان آوار می کند. ببین که زمین گسل های خویش را همه جا گسترده و ویرانی را هر لحظه بر ما مژده می دهد. نگاه کن که مزرعه ها را آفت به یغما برده و داس های خستگی هیچ جز حسرت و انتظار و نومیدی درو نمی کنند.


سال های سال، پیران و موسپیدان ایل قصد آمدنت را در گوش جوان تر زمزمه کردند و شب هایمان را به امید رسیدن صبح با تو به خواب بردند. قصه یوسف گم گشته و چشمان سپید شده یعقوب نزد داستان انتظار ما هیچ نیست. این انتظار بالابلند، قصه هزار و یک شبی است که اندوه نفس گیرش به افسانه های محال می ماند که هزاران سال تکرار شده و چشمان ما را نه به خواب که به اضطراب، به بی قراری و جنون برده است.


آه! قبیله ای که می گرید، دلیل بودنش را، آبروی آسمان و زمینش را گم کرده. قبیله ای که نماز خون می خواند، دسته دسته شهیدان پرپرش را که به آسمان می روند، بدرقه می کند. خورشیدِ بی غروب خویش را می جوید که طلوع و غروب همه روها به اذن شمس چشمان اوست. خورشیدی که پشت کوه های ناپدید نشسته و اهالی مضطرب این عشیره را دلواپس است.


هـمـه آرام گـرفـتـنـد و شـب از نـیـمـه گـذشـت آنـچـه در خـواب نـشـد، چـشـم مـن و پـرویـن اسـت (3)


هر شب شماره ستاره های آسمان افزون می شود؛ چرا که اشک های معصوم تو هر شب از چشمانت فرو می چکند و به آسمان می روند که تو هر شب، در انهای هر روز رفته زمین، بر گناه بی شمار خاکیان گریه می کنی و هیچ کس نمی داند که هر سپیده، سرخی آفتاب مشرق، سرخی چشمان به خون نشسته توست. چشمان خواب ندیده ای که نگران حال روزگارند و تکیده و غمگین برای انسان دعا می کنند. سحر آمده! برخیز!... ستاره ها را از گونه های خیست پاک کن. سجاده غمناکت را ببند و بگذار قدری بیارامد. چشم های خسته ات را، چشم های شب تا سحر گریسته ات را به شرق بدوز. بگذار از امواج مقدس نگاه تو خورشید جان بگیرد و طلوع کند. سیاهی عبایت را از روی سر شب بردار؛ بگذار هوا روشن شود.


در کوچه ها صدای قدم هایت راجاری کن. چراغ خانه های شهر را بیفروز. مردم در خواب را بیدار کن. زیر لب، نام تک تک شان را صدا بزن تا خداوند به یمن زمزمه پر مهر تو روز خجسته دیگری را بر ایاشن بیاغازد. دعا کن سفره هاشان به برکت نام تو برقرار و حلال باشد. دعا کن عبادتشان را به حرمت آبروی تو خدا پذیرا شود. دعا کن برای خاطر قلب پر عطوفت تو با یکدیگر مهربانی کنند. دعا کن آب در آسیاب ستم نریزند. دعا کن تو را از یاد نبرند... تو را غافل نمانند... تو را چشم به راه باشند. دعا کن برای مردم زمین! برای غفلت روزگار... دل های سنگ شده... دل های تنگ شده... دل های تنگ شده برای سینه های لبریز از درد و داغ... برای قلب های عاشق، قلب های مظلوم... . برای صبرهای به سر آمده... جان های به لب رسیده... برای اشک های خسته دعا کن... برای بغض های گلوگیر... برای چشم های در جست و جو... همه را دعا کن! که تو فرزند آن مهر مادرانه ای هستی که شب تا به سحر تک تک مردمان را دعا می کرد و سحرگاه از سجاده پر برکتش نور و سرور در تمام عالم گسترده می شد. دعا کن فرزند کوثر! دعا کن!


خدایا، خداوندا! عشق نباید ناکام بماند. نباید زمین بخورد. نباید به زانو دربیاید. به بن بست برسد. عشق نباید آرزو به دل بماند. «انتظار» نباید دست رد بر سینه اش فرود آید. نباید تنها و سرگردان رها شود. انتظار نباید بیهوده به هدر رود. نباید نادیده گرفته شود و بی سرانجام بماند.


خدایا! فکری به حال عشق و انتظار کن. به حال چشم به راهی... فکری به حال این همه جست و جو... این همه دلتنگی... تنها تویی که می توانی. تنها تویی که قادری. خدایا! خودت این سرنوشت را رقم زدی. خودت انتظار را آفریدی و تقدیر محتوم بشر قرار دادی. حالا خودت طاقت و تحمل بده. خودت صبر عطا کن.


بگو چگونه خط خوردن روزهای تقویم را یک به یک ببینیم و ناامید نشویم. بگو چگونه غروب های خانمان سوز جمعه را پشت پنجره ها نگاه کنیم و شکوه سر ندهیم. بگو چگونه با تو گله نکنیم؟ با تو که آن بالا نشسته ای و این همه بی قراری، این همه انتظار را می بینی، ولی «او» را به ما نشان نمی دهی. خدایا! مگر انسان تا کجا طاقت انتظار دارد؟ مگر هزاران سال خون دل خوردن، هزاران سال تاریخِ بی ظهور، بی امام، بی معصوم کم است؟ مگر این همه خون شهید، این همه چشم انتظارِ جان باخته بس نیست؟


چقدر چشم منتظر پیر شدند و از خاک کوچیدند. چقدر کودکان که به دنیا آمدند و در این هوای غربت و چشم به راهی بزرگ شدند. چقدر دل ها که تولد یافتند و عشق و انتظار آموختند و به پیری رسیدند و هنوز هیهات... هر کودکی که پا به روزگار می نهد، از زبان همه حدیث انتظار می شنود... .

اولین مدرسه عشق که تأســـیس شده 

درس عشق علی و فاطمه تدریس شده

گـل ادم چـو سـرشـتن به کاه از عـلــی

اولـین کلمه که آمـوختن علـی بود علـی

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.