• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 108)
چهارشنبه 18/5/1391 - 2:41 -0 تشکر 496973
تنها تویى كه...

شهید دكتر مصطفى چمران‏

خدا بود و دیگر هیچ نبود. خلقت، هنوز قباى هستى بر عالم نیاراسته بود؛ ظلمت بود؛ جهل بود؛ عدم بود؛ سرد و وحشتناك و در دایره امكان، هنوز تكیه‏گاهى وجود نداشت. خدا، كلمه بود؛ كلمه‏اى كه هنوز القا نشده بود. خدا، خالق بود؛ خالقى كه هنوز خلاقیتش مخفى بود. خدا، رحمان و رحیم بود؛ ولى هنوز ابر رحمتش نباریده بود. خدا، زیبا بود؛ ولى هنوز زیبایى‏اش تجلى نكرده بود. خدا، عادل بود؛ ولى عدلش هنوز بروز ننموده بود. خدا، قادر و توانا بود؛ ولى قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود؛ در عدم، چگونه كمال و جلال و جمال خود را بنمایاند؟ در سكوت، چگونه كلمه زاییده شود؟ در جمود، چگونه خلاقیت و قدرت تظاهر كند؟
اراده خدا، تجلى كرد؛ كوه‏ها، دریاها، آسمان‏ها و كهكشان‏ها را آفرید. چه انفجارها! چه طوفان‏ها! چه سیلاب‏ها! چه غوغاها كه حركت اساس خلقت شده بود و زندگى، باشور و هیجان زائدالوصفش، به هر سو مى‏تاخت.
درخت‏ها، حیوان‏ها و پرنده‏ها به حركت در آمدند. جلال، بر عالم وجود خیمه زد و جمال، صورت زیبایش را نمایان ساخت و كمال، اداره این نظام عجیب را به عهده گرفت. حیوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند و وجود، نغمه شادى آغاز كرد و فرشتگان، سرود پرستش سردادند.
آن گاه، خدا، انسان را از «حَمَاءِ مَسْنُون»1 آفرید و او را بر صورت خویش ساخت و روح خود را در او دمید2 و این خلقت عجیب را در میان غوغاى وجود رها ساخت.
انسان، غریب و ناآشنا، از این همه رنگ‏ها، شكل‏ها، حركت‏ها و غوغاها وحشت كرد و از هر گوشه به گوشه‏اى دیگر مى‏گریخت و پناهگاهى مى‏جست كه در آن، با یكى از مخلوقات همرنگ شود و در سایه جمع، استقرار بیابد و از ترس تنهایى و شرم بیگانگى و غیرعادى بودن، به درآید.
به سراغ فرشتگان رفت و تقاضاى دوستى و مصاحبت كرد؛ همه با سردى از او گذشتند و او را تنها گذاشتند و در جواب الحاح پرشورش، سكوت كردند. این انسان وحشت‏زده و دل‏شكسته، نومیدانه با خود مى‏گفت: مرا ببین؛ یك لجن خاكى‏3 مى‏خواهد انیس فرشتگان آسمان شود و آن گاه با عتاب به خود مى‏گفت: اى لجن! چطور مى‏خواهى استحقاق همنشینى فرشتگان را داشته باشى و سرشكسته و خجل، گریخته در گوشه‏اى پنهان شد تا كم كم توانست بر اعصاب خود مسلط شود و از زاویه خجلت، بیرون آید و براى یافتن دوست، به مخلوقى دیگر مراجعه كند.
پرنده‏اى یافت در پرواز كه بال‏هاى بلندش را باز مى‏كرد و به آرامى در آسمان‏ها سیر مى‏نمود؛ خوشش آمد و از این كه این پرنده توانسته خود را از قید زمین خاكى آزاد كند، شیفته شد؛ اظهار محبت كرد و تقاضاى دوستى نمود و گفت: آیا استحقاق دارم كه هم‏پرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابى نداد و به آرامى از او گذشت و او را در تردید و ناراحتى گذاشت و او افسرده و سرافكنده، با خود گفت: مرا ببین كه از لجن خاكى ساخته شده‏ام؛ ولى مى‏خواهم از قید این زمین خاكى آزاد گردم! چه آرزوى خامى! چه انتظار بى‏جایى!
به حیوانات نزدیك شد؛ هر یك بلاجواب از او گذشتند و اعتنایى نكردند. خود را به ابر عرضه كرد و خوش داشت همراه تكه‏هاى ابر، بر فراز آسمان‏ها پرواز كند؛ اما ابر نیز جوابى نداد و به آرامى گذشت. به دریا نزدیك شد و طلب دوستى كرد؛ اما دریا با سكوت خود، طلب او را بلاجواب گذاشت. او دست به دامن موج شد و گفت: آیا استحقاق دارم كه همراه تو بر سینه دریا بلغزم؟ از شادى بجوشم و از غضب بخروشم و بر چهره تخته‏سنگ‏هاى مغرور، سیلى بزنم و بعد تا به ابدیت خدا پیش بروم و در بى‏نهایت، محو گردم؟ اما موج، بى‏اعتنا از او گذشت و جوابى نداد. انسان دل‏شكسته و ناراحت، روى از دریا گردانید و به سوى كوه رفت و از جبروت عظمتش شیفته شد و تقاضاى دوستى كرد. كوه، جبروت كبریایى خود را نشكست و غرور و جلالش اجازه نداد كه به او نگاهى كند. انسان دل‏شكسته و ناامید، سر به آسمان بلند كرد؛ از وسعت بى‏پایانش خوشحال شد و با الحاح، طلب دوستى كرد؛ اما سكوت اسرارآمیز آسمان به او فهماند كه تو لجن خاكى، استحقاق همنشینى مرا ندارى. به ستارگان رجوع كرد؛ ولى هر یك بى‏اعتنا گذشتند و جوابى ندادند. انسان به صحراهاى دور رفت و خواست در كویرى تنها، زندگى كند و تنهایى خود را با تنهایى كویر، هماهنگ نماید و از تنهایى مطلق به درآید؛ ولى كویر نیز با سكوت سرد و سوزان خود، انسان آشفته و مضطرب را سرگردان باقى گذاشت.
انسان، خسته، روح مرده، پژمرده، دل‏شكسته، وحشت‏زده، مأیوس و تنها، سر به گریبان تفكر فرو برد و احساس كرد كه استحقاق دوستى با هیچ مخلوقى را ندارد. او از لجن است؛ لجن متعفن، از پست‏ترین مواد و هیچ كس او را به دوستى نمى‏پذیرد... آن گاه صبرش به پایان رسید؛ ضجه كرد؛ اشك فرو ریخت و از ته دل فریاد برآورد: كیست كه این لجن متعفن را بپذیرد؟ من استحقاق دوستى كسى را ندارم؟ من پستم. من ناچیزم. من بدبختم. من گناهكارم. من روسیاهم. من از همه جا رانده شده‏ام. من پناه‏گاهى ندارم. كیست كه دست مرا بگیرد؟ كیست كه ناله‏هاى مرا جواب بگوید؟ كیست كه بدبختى مرا ملاحظه كند؟ كیست كه مرا از تنهایى به درآورد؟ كیست كه به استغاثه من لبیك بگوید.4
ناگهان طوفانى به پا شد؛ زمین به لرزه درآمد؛ آسمان غریدن گرفت؛ برق همچون تازیانه‏هاى آتشین، بر گرده آسمان كوفته مى‏شد؛ گویى كه انفجارى در قلب عالم به وقوع پیوسته است. صدایى در زمین و آسمان، طنین‏انداز شد كه از هر گوشه و از دل هر ذره و از زبان هر موجود، بلند گردید:
اى انسان! تو محبوب منى؛ دنیا را به خاطر تو خلق كرده‏ام و تو را بر صورت خود آفریده‏ام و از روح خود، در تو دمیده‏ام و اگر كسى به نداى تو لبیك نمى‏گوید، به خاطر آن است كه هم‏طراز تو نیست و جرأت برابرى و همنشینى با تو را ندارد؛ حتى جبرئیل. بزرگ‏ترین فرشتگان، قادر نیست كه هم‏طراز تو شود؛ زیرا بالش مى‏سوزد و از طیران به معراج، باز مى‏ماند.
اى انسان! تنها تویى كه زیبایى را درك مى‏كنى و جمال و جلال و كمال، تو را جذب مى‏كند. تنها تویى كه خداى را با عشق - نه با جبر - پرستش مى‏كنى! تنها تویى كه در تنهایى، نماینده خدا شده‏اى! اى انسان! تنها تویى كه قدرت و خلاقیت خدا را درك مى‏كنى. تنها تویى كه غرور مى‏ورزى و عصیان مى‏كنى و لجوجانه مى‏جنگى و شكسته مى‏شوى و رام مى‏گردى و جلال و جبروت خدا را با بلندى طبع و صاحب‏نظرى خود، درك مى‏كنى! تنها تویى كه قادرى فاصله بین لجن و خدا را بپیمایى و ثابت كنى كه افضل مخلوقاتى! تنها تویى كه با كمك بال‏هاى روح، به معراج مى‏روى! تنها تویى كه زیبایى غروب، تو را مست مى‏كند و از شوق مى‏سوزى و اشك مى‏ریزى!
اى انسان! خلقت، در تو به كمال رسید و كلمه، در تو تجسّد یافت و زیبایى، با دیدگان زیبابین تو، ظهور كرد و عشق، با وجود تو مفهوم و معنى یافت و خدایى خود را در صورت تو تجلى كرد.5
اى انسان! تو مرا دوست مى‏دارى و من نیز تو را دوست مى‏دارم؛ تو از منى و به سمت من باز مى‏گردى.6

1. لجن: گل تیره ریخته شده (اشاره به آیه 26 سوره حجر).
2. وَ نَفَخْتُ فیهِ مِن روحى؛ حجر، آیه 29.
3. اِنّا خَلَقنا هُم مِن طینٍ لازِب؛ صافات ، آیه 11.
4. اَمِّن یُجیبُ المُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَكْشِفُ السُّوءَ؛ نمل، آیه 62.
5. اشاره به اِنّى‏ جاعِلٌ فِى الاَرْضِ خَلیفَة؛ بقره، آیه 30.
6. اشاره به اِنّا لِلَّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعون؛ بقره، آیه 156.

اگر آدم دنیا رو هم داشته باشه ولی اخلاق نداشته باشه هیچ فایده ای نداره
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.