• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 107)
سه شنبه 17/5/1391 - 1:42 -0 تشکر 495547
سلوک خونین(قسمت اول)

حادثه عاشوراى حسینى از حادثه‌هاى بزرگ متعلق به انسانیت و انسان‌هاست. شاید آنچه تاکنون در این‌باره گفته‌اند، اندکى باشد از بسیار. اگر سرنوشت انسان را دست تکوین، به تشریع اسلام محمدی(ص)‌گره زده است؛ سرنوشت این تشریع جاودانه هم با ولایت علوی(ع) پیوند ناگسستنى دارد. چنان‌که هجرت نبوی(ص) از مکه به مدینه تنها راه غلبه توحید بر شرک بود، هجرت حسینی(ع) هم از مدینه به مکه و سپس کربلا، تنها راه ظهور و استمرار این ولایت بود.
درباره این حادثه بزرگ، از جهات مختلف سخن گفته‌اند اما به نظر مى‌رسد که تاکنون بیشتر به جنبه عاطفى وحماسى جریان عاشورا توجه شده و بسیارى از اسرار بنیادى این قیام و شهادت همچنان نیازمند تامل و دقت است که بى‌تردید از دید انسان‌هاى آگاه پنهان نخواهد ماند؛ گرچه شاید به این زودى هم امکان رسیدن به همه نکات عاشورا فراهم نیاید.
بارى یکى ازجهات متنوع این حادثه، جهت عرفانى آن است که گرچه بزرگان صاحبدل در این باره نکاتى گفته و نوشته‌‌اند اما جلوه عرفانى شهادت در عاشورا بسى بیشتر و برتر از این گفته‌ها و نوشته‌هاست.
در این میان یکى از جالب‌ترین آثار درباره عرفان عاشورا، مثنوى “گنجینه‌الاسرار” عمان سامانى است. در این مثنوى نسبتا کوتاه نکته‌هاى ظریفى از عشق و عرفان با بیانى هنرمندانه وگرم طرح شده است. ما در این مقدمه به‌عنوان نمونه به مواردى از آنها اشاره مى‌کنیم.
کیست این پنهان مرا در جان و تن؟!
جسم و جان کائنات، پرده جمال آفتاب پنهان حقیقت و صدف گوهر حق است. همه “نمود”ها، جلوه آن بود ازلى و ابدى بوده، پردگى همه پرده‌ها، گنجینه همه گنج‌ها و سلسله‌جنبان همه عشق‌ها، عاشقى‌ها و معشوقى‌هاى اوست:
من و تو در میان کارى نداریم
به جز بیهوده پندارى نداریم(1)
در مقام غیب مطلق جمالش تنها معشوق راستین بود و خودش تنها عاشق راستین آن جمال! در خلوت بى‌نشان هستی، خود با خود عشق مى‌باخت!
اما ضرورتى بى‌امان در کار این جمال ازلى بود که باید جلوه مى‌کرد! جمال پرده را بر نمى‌تابد:
پرى‌رو، تاب مستورى ندارد
در اربندی، سر از روزن برآرد(2)
عمان سامانى همین نکته را، از آن حقیقت پنهان در جان و تن خود چنین روایت مى‌کند:
گوید او: چون شاهدى صاحب جمال
حسن خود بیند به سرحد کمال
از براى خودنمایى صبح و شام
سر برآرد گه ز روزن، گه زبام(3)
این جمال به اقتضاى طبیعت خود جلوه نمود واین جلوه به دنبال حریف بلندقدر و بلندهمتى بود که بتواند حامل این عشق باشد.
گرچه همه کائنات تشنه ساغر این ساقى باقى بودند اما این باده در خور کام هرکس نبود و آن عشق ازل همچنان ندا مى‌داد که:
مرد خواهم همتى عالى کند
ساغر ما را زمى خالى کند
ساقیا لبریز کن ساغر زمی
انسان گاهى چنان بزرگ مى‌شود که خدا را هم در گنجایش بزرگوارى خود قرار مى‌دهد! مگر نه این است اینکه حضرت حق در عرش و کرسى و زمین و زمان نمى‌گنجد، اما در دل انسان مى‌گنجد؟!
انسان، از صورت تا معنی، از خلق تا حق، از صفر تا بى‌نهایت و از هیچ تا همه‌چیز را در امکان دارد. کائنات یک قبله بیشتر ندارند و آن انسان است.
فرمان حضرت حق به قدوسیان که برگزیدگان آفرینش بودند تا آدم را سجده آرند،‌تشریعى بود که از تکوین، آب مى‌خورد زیرا که ظهور آدم، کائنات را جلوه مى‌داد و جان مى‌بخشید و هر کالبدى اگر بر جان سجده آرد، این سجده از دل و جان است و فرمان این سجده از تشریع و تکوین.
هستى بر محور انسان دور مى‌زند و این یک حقیقت است که:
نه در اختر حرکت بود و نه در قطب سکون
گر نبودى به زمین خاک نشینانى چند
این خاک‌نشینان به ظاهر قطره‌اى هستند، اما دریا را در گوشه‌اى از دل پنهان دارند. اگرچه در زمین‌اند اما بر زمین و آسمان فرمانروایند!
باده در جوشش گداى جوش ماست
چرخ، در گردش اسیر هوش ماست
عطار انسان را با درد بر کائنات امتیاز مى‌بخشد که:
قدسیان را عشق هست و درد نیست
درد را جز آدمى درخورد نیست
اما این درد خود درونمایه اصلى عشق است و سخن درست‌تر آنکه خواجه بر زبان رانده است:
فرشته عشق نداند که چیست قصه مخوان
بخواه جام و گلابى به خاک آدم ریز!
عطار عشق را به مذاق حکیمان در ادراک جمال، خلاصه کرده ودرد را عنصرى دیگر دانسته است؛ اما خواجه از این راز پرده بر مى‌دارد که:‌عشق چیزى جز همان درد نیست!
چون تنها انسان درخور آن درد است، جز انسان هم شایسته صفت عشق نمى‌باشد. این همان بارامانتى است که به قول خواجه، قرعه فالش را به نام او زده‌اند. تا بوده چنین بوده و تا هست چنین خواهد بود:
بگو به کوه، به دریا به آسمان، به زمین
بگو که بار امانت هنوز سنگین است!
چنانکه عشق را نمى‌توان شناخت و نیز نمى‌توان درباره‌اش چیزى گفت. انسان هم که حامل این عشق است، از عشق پیچیده‌تر است! و درباره‌اش هرچه بگویند چیزى نگفته‌اند.
در سیر تکاملى معرفت، در آنجا که همه پرده‌ها به یکسو مى‌رود و همه حقیقت به جلوه در مى‌آید، جز انسان چیزى در میدان نیست. گفتم چیزى در میدان نیست، منظورم چیزى از کائنات است؛ وگرنه حضرت حق شاهد آن حضور است. امام شگفتا که آئینه‌دار شکوه جلوه انسانى است.
چه مى‌گویم؟! یعنى در آن قله شهود نیز انسان خود را مى‌بیند؛ اما در آئینه حق. حق آئینه‌دار است و شاهد و مشهود، جز انسان نیست!
گفتیم که انسان! کدام انسان؟ آن که به حق شایسته این نام است. وگرنه هرکسى که نام انسان بر خود دارد، انسان نیست.
نه هرکه چهره برافروخت دلبرى داند
نه هرکه آئینه سازد سکندرى داند
هزار نکته باریک‌تر ز مو اینجاست
نه هرکه سر بتراشد، قلندرى داند!
این انسان است که به حق قبله کائنات است و کائنات در طلب اوست. نه کائنات که خالق کائنات هم مشتاق و خواهان اوست! چون تنها اوست که مى‌تواند مظهر جامع اسما و صفات حق باشد.
آن حسن که آئینه امکان پرداخت
هر ذره به صد هزار خورشید نواخت
با این همه جلوه، بود در پرده غیب
تا انسان گل نکرد خود را نشناخت!
اگر سایه معشوق بر عاشق مى‌افتد و خالقى به مخلوق دل مى‌بندد، از اینجاست. نه تنها این به آن محتاج، که آن هم به این مشتاق است!
انسان‌هاى کامل چون آدم(ع)، ابراهیم(ع)، عیسی(ع)، موسی(ع) و محمد(ص) همه در جهان هستى این نقش را داشته‌اند و حسین(ع) وارث همه آن نیکان و پاکان در طلیعه دوران ختم نبوت بود. بیشترین عنایت در عصر نبوت‌ها به ظاهر امر بود که به پایان یافتن این عصر، نوبت به ظهور ولایت مى‌رسید که جان نبوت است!

این حسین کیست؟...

درباره حسین(ع)‌سخن بسیار گفته‌اند. اگرچه هرچه بگویند چون در پیشگاه حسین(ع) آورند از گفته خجل باشند. ما نیز، بر این نکته آگاهیم اما چه مى‌توان کرد که به هرحال اگرچه گفتن نتوان، نهفتن نیز نمى‌توان! حسین‌بن علی(ع) را از چند منظر مى‌توان به تماشا نشست، که ما از این میان به دو منظر اکتفا مى‌کنیم:
1) منظر شریعت 2) منظر حقیقت
اینک در حد فهم و توان خود، با رعایت گنجایش این مقدمه از این دو منظر چند جمله‌اى رقم مى‌زنیم.

-1 منظر شریعت

دین خاتم، اگرچه ظاهرا در گفتگو را میان خالق و مخلوق مى‌بست، اما از نظر دیگر، به جهانیان خبر از کمال انسان مى‌داد. بدین اشارت که:‌در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.
قرآن آخرین پیام حق بود بر خلق و آخرین نسخه شریعت بود که به وساطت حضرت ختمى مرتبت(ص) به انسان و انسانیت ابلاغ شد.
اما این ودیعه الهى در میانه بیم و امید، به دست انسان سپرده شد! بیم از هوى و هوس و اغراض نفسانى و شیطانى انسان وامید بر بلوغ این نسل و امکان پاسدارى و بهره‌ورى او، از این مائده جاودانى آسمانى در زمین.
این بیم و امید از همان آغاز خودنمایى مى‌کرد. از جنگ‌هاى کوچک و محدود گرفته تا بدر و احد و تا توطئه‌هاى آشکار و نهان خلافت و سیاست.
حضور حسین‌بن‌علی(ع) در کربلا یکى از برجسته‌ترین نمایش‌هاى این بیم وامید است. از طرفى آنان که تا آخرین لحظات ممکن با کیان این ودیعه آسمانى مبارزه‌اى بى‌امان داشتند، اینک بر مسند تولیت آن دست یافته بودند! و طبیعى است که چیزى بیمناک‌تر از شبانى گرگ نیست!!
در این دوران خطیر، شبانان شریر تا مى‌توانستند تیغ کین آختند و به هر صورت ممکن به این بنیاد آسمانى تاختند. تا آنجا که تزویر را چنان سامان دادند که بانیان و حامیان اصلى ایمان را در صف یاغیان و دشمنان دین قرار دادند و با تکبیر و تهلیل بر آنان که به این آسانى غریب و بى‌کس شده بودند، هجوم آوردند!!
در این هجوم بر پیر و جوان رحم نکردند و حتى زنان و کودکان را به گواه حقانیت و جدیت خود به شیوه اسیران کفار کوى به کوى و شهر به شهر به نمایش گذاشتند و در عالم خود فاتحه آن فتح مبین را خواندند!! و چه بیمى بیش از این مى‌تواند عینیت پیدا کند.
و اما از طرف دیگر امید همه دلهاى پاک و فطرت‌هاى پیوسته به وحى و هدایت آسمانى با قامت رساى حسینى به میدان مقابله با این توفان هولناک آمد که: “اگر من نباشم چه باک، ولى دین محمد(ص) باید که باشد!” و این تنها از عهده حسین بر مى‌آمد که در برابر این توطئه شیطانى و آن توفان سهمگین بایستد و با امواج خون، همه نقشه‌ها را نقش بر آب کند، که کرد!
و اگر آن وحى را، محمد(ص) لازم بود که از عهده عهد برآید، این توطئه را هم، حسین(ع)‌مى‌بایست که به مقابل برخیزد. چنان‌که رسالت این مقابله را هم زینبى لازم بود که به عذر زن بودن از تیغ دشمن مصون بماند و بر دوش کشد.
اینک بر همه اهل معرفت و روشن‌اندیشان این توطئه رسواست! اگرچه به بهاى سنگین خون حسین(ع) و رنج جانسوز زینب.
زینب که به عذر زن بودن از تیغ دشمن در امان ماند به تنهایى سجاد را در آغوش داشت و بار سنگین هزاران مرد را بر دوش! و رفت تا آنجا که با صفا و پاکى خود رذالت و کینه را از بیخ برکند ! و کند!

-2 منظر حقیقت

انسان چنان‌که گفتیم در همیشه تاریخ قبله کائنات است و امیر کاروان خلق به سوى حق و این کاروان رادر این راه پرنشیب و فراز، به درس و مشق روشن و ماندگارى نیاز است و حسین از این منظر، درس جاودانه‌اى بود براى انسان و انسانیت که چگونه باید عشق باخت؟
از آنجا که از نظر ظاهر جریان و مبارزه کفر و ایمان سخن بسیار گفته‌ایم در این نوشته نقش حضرت اباعبدالله(ع) را در ترسیم آئین سلوک کمى بیشتر مورد اشاره قرار مى‌دهیم.

پى‌نوشتها:

-1 جامی، یوسف و زلیخا، مقدمه
-2 همان
-3 عمان سامانی، گنجینه‌الاسرار، ابیات 7 و 8

اگر آدم دنیا رو هم داشته باشه ولی اخلاق نداشته باشه هیچ فایده ای نداره
سه شنبه 17/5/1391 - 1:42 - 0 تشکر 495550

یقظه
قیام آن حضرت در مدینه، صلاى “یقظه” و بیدارى بود. یقظه و بیدارى از خواب غفلتى که سایه سنگین آن را ستم بى‌امان و لالایى ریایى امویان بر چشم مردم تحمیل کرده بود تا در پناه آن خواب گران دمشق را با مدینه جابه‌جا کنند! اما چشم بیدار حسین(ع) بر این توطئه شیطانى شورید.
براى درک عمق فاجعه کافى است که سیرى در قبرستان بقیع داشته باشید، سپس سرى به گورستان شام بزنید. در یک لحظه چنان مى‌یابید که گویا بعثت و دعوت به اسلام نه در مدینه بلکه در شام بوده است! سبحان‌الله! این همه صحابى و تابعین که در شام مدفونند، از عبدالله جعفر تا بلال موذن رسول خدا! عمق دسیسه و گستره فتنه را آشکارا از همین یک نکته مى‌توان دریافت. با این توطئه نه تنها شام، جاى مدینه را مى‌گرفت که مجاز بر حقیقت و ظاهر بر باطن در آخرین نفس پیروزى بود. در چنین لحظات حساسى بود که حسین یقظه را در مدینه بنیاد نهاد. خلوتى ساخت که اغیار را در آن راه نبود:
پیر میخواران به صدر اندر نشست
احتیاط خانه کرد و در ببست
محرمان راز خود را خواند پیش
جمله را بنشاند پیرامون خویش
جمله را کرد از شراب عشق مست
یادشان آورد آن عهد الست!
گفت شاباش این دل آزادتان!
باده خوردستید بادا، یادتان!
یادتان باد اى فرامش کرده‌ها
جلوه ساقى زپشت پرده‌ها!
کاین خمار، آن باده را بد در قفا
هان و هان! آن وعده را باید وفا!
در این یقظه هرکه توانست شرکت کند و سهمى داشته‌باشد از جا برخاست و عزم راه کرد. این بیداران دست در دامن داناى راز شدند که:
اى وجودت در صفا مرآت حق
بهره‌مند از هر صفت ،جز ذات حق
اى شب جهال را تابنده ماه
اى به ره گمکردگان، هادى راه
با زمان زان باده، در ساغر بکن
حالت ما را پریشان‌تر بکن
این امیر کاروان و سرحلقه عاشقان، یاران را به رازدارى فرمان داد که:
با مخالف پرده دیگرگون زنید
با منافق نعل را وارون زنید
پاى ما را، نى اثر باید نه جا
هرکه نقش پاى دارد گو میا!
اینک آن ساغر به کف ساقى منم
جمله اشیا فانى و باقى منم!
از فناى من شما هم باقى‌اید
مژده‌اى مستان که مست ساقى‌اید!

از شریعت به طریقت

به همین دلیل احرام حج بستند و مشغول طواف شدند.
این حرکت سه معنى داشت:
یکى آنکه رمزى بود از هجرت و از اینکه باید از زندگى مالوف دست برداشت و از آشیان این خاکدان تا بارگاه سیمرغ پرواز کرد.
و دیگر اینکه اشاره‌اى بود به استتار از نااهلان که همیشه باید حقیقت را در پوشش مجاز پنهان کرد.
و سوم آنکه در هر حرکتی، شریعت برنامه خود را دارد و زهد و ورع، البته به معنى خاص خود زمینه‌ساز توفیق در سلوک است.
به مکه رسیدند. احرام بستند و دل را به دور خانه‌اى از سنگ و گل طواف دادند. اگرچه حضرت حق در دل بود، نه در سنگ و گل؛ اما به هرحال توجه به مظاهر در سیر و سلوک همیشه مطرح بوده و هست و چه مظهرى باشکوه‌تر از کوى معشوق. آری:
باغ بهشت و سایه طوبى و قصر و حور
با خاک کوى دوست برابر نمى‌کنم
این طواف در اثر جذبه گرم و پرقوت معشوق به اتمام نرسید!
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟
تو صنم نمى‌گذارى که مرا نماز باشد!
آیین حج را به هدایت این جذبه ناتمام گذاشته رو به کعبه مقصود نهاد. در آغاز این مرحله لازم بود که دست به گزینشى دیگر زده یاران را هشدار دهد که تا اینجا شریعت بود و تکلیف عام؛ شما هم همراهى کردید.
اما بعد از این دیگر بر همگان تکلیف نیست. شریعت تکلیف عام است، اما طریقت اهل خود را مى‌طلبد. مردان مردى که از بلا نیندیشند. پس این راز را با یاران در میان نهاد:
اى که از جان طالب این باده‌اید
بهر آشامیدنش آماده‌اید
گرچه این مى را دو صد مستى بود
نیست راسرمایه هستى بود
اما این جام آسان به کف نمى‌آید و ساقى باقى این باده را به ناز پروردان تنعم و گوشه‌گیران سلامت ارزانى نمى‌دارد که:
این نه جام عشرت، این جام ولاست!
درد او درد است و صاف آن، بلاست!
بر هواى او نفس هرکس کشید
یک قدم نارفته پا وا پس کشید
مرد خواهم همتى عالى کند
ساغر ما را زمى خالى کند
گفت اى یاران! راه ما راه خون است و جنون! راهى که باید همچون پروانه جان داد و دم نزد! در این راه مرگ آرایه مردان و نقد جان کمترین ارمغان است و هرکه گام در این راه نهد منزل به منزل بیشتر در گام بلا فرو رود. در هر قدم با استقبال توفانى از غم روبروییم:
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمى از نو به مبارکبادم
این هشدار حسین(ع)‌براى آن بود که بیرونیان را براند، چرا که:
عشق از اول سرکش و خونى بود
تا گریزد هرکه بیرونى بود
بیرونیان هریک به بهانه‌اى چنانکه افتد و دانی، پا واپس کشیدند و بوسه بر سر و روى آن قربانى راه حق‌زده، به خدایش سپردند!
لیک چون ره بس دراز و دور بود
هرکسى از رفتنش رنجور بود
گرچه ره را بود هر یک کارساز
هر یکى عذرى دگر گفتند باز
آرى این راه، راه هرکسى نیست:
هرکسى را بود عذرى تنگ و لنگ
این چنین کس کى کند عنقا به چنگ؟
هرکه عنقا راست از جان خواستار
دست، از جان بازدارد، مردوار
چون ندارى ذره‌اى را گنج و تاب
چون توانى یافت گنج آفتاب
زآنچه آن خود هست، بویى نیست این
کار هر ناشسته رویى نیست این!
حسین(ع) مى‌دانست که نه هرکه همراه اوست تا آخر با اوست. اما هنوز فرصتى در کار بود. به راه افتادند و هر روز و هر ساعتى به گوششان مى‌خواند که در این راه باید دست از جان شست:
چون دل تو دشمن جان آمده است
جان برافشان، ره به پایان آمده است
سد ره جان است، جان ایثار کن
پس برافکن دیده و دیدار کن
درد و خون دل بباید عشق را
قصه مشکل بباید عشق را

عقبه‌ها

راز مشکلات عشق آن است که آزمونى است از جوهر عاشق و اینان گام به گام با این آزمون روبرو بودند. شاید گرانترین مرحله تا اینجا، مرحله‌اى بود که خبر قتل مسلم را شنیدند.
این خبر براى شیفتگان حق معنى دیگرى داشت: اشارتى بود به توفیق و بشارتى بود از سرانجام نیکى که در انتظارشان بود! اما براى نااهلان هشدارى بود که تا دیر نشده است از بلا بپرهیزند! شاید هم گروهى چنین کردند و این فرصت را براى فرار از پنجه خونین عشق غنیمت شمردند! چرا که کمى بعد با انبوهى از لشکردشمن روبرو شدند که در برنامه کارشان جز گرفتارى اینان چیزى نبود.
امام براى آنکه حجت تمام کند، پیشنهادهاى گوناگونى داد؛ اما نتیجه نداشت. پافشارى فرمانده این سپاه بر آن بود که رهایشان نکند، که خود نخستین قربانى این راه بود! اگرچه در آن لحظه از این سرنوشت باشکوه خبر نداشت! این جریان، هشدارى دیگر بود که عشق‌بازان با نشیب و فراز راه آشناتر گردند و نااهلان سر خود گیرند و دور شوند.
با این آخرین مانع، آن سرور عاشقان سفر را به پایان رسانده در سرزمینى که نامش صلاى بلا مى‌داد، خیمه زد. مشکلات و سختى‌ها لحظه به لحظه، حلقه را تنگ‌تر مى‌کند و حسین این لحظه‌ها را در اطمینان و آرامش مى‌گذراند که مبادا معشوق را “بدا”یى پدید آید و سرانجام کار، چنان‌که آرزو بود رخ ننماید:
زان نمى‌آرم برآوردن خروش
ترسم او را آن خروش آید به گوش
باورش آید که ما را تاب نیست
تاب کتان در بر مهتاب نیست
اندک اندک دست بردارد زجور
ناقص آید بر من این فرخنده دور!
سرانجام، شمشیرها آختند و لحظه جانبازى فرا رسید. شگفتا که فرمانده آزاده سپاه دشمن بیش از هرکسى پاى در رکاب آورده، آماده جانبازى گشته با کمال شرمسارى به پیشگاه سرور شهیدان آمد. زبان ظاهرش خاموش و لسان حالش عذرخواه ماجرا بود که “با حکم ازل تدبیر نیست!”؛ اما به شکرانه این صبح سپیدى که در پى آن شام سیاه، برایم دمیده است از کرم بى‌پایانت انتظار دارم که افتخار سبقت در نثار جان را داشته باشم:
گفت کاى صورتگر ارض و سما
اى دلت آیینه ایزد نما
اول این آینه از من یافت زنگ
من نخست انداختم بر جام، سنگ!
باید اول از پى دفع گله
من بجنبانم سر این سلسله!
سوزش اندر مغز مستان آورم
مى به یاد مى‌پرستان آورم!
و چنین هم شد. سپس یکایک یاران پاى در میدان نهادند.

یاد یاران

در این میان آزمون الهى در لحظه لحظه یاران جارى بود. عباس(ع) را که بزرگ سردار لشکر عشق بود، امان‌نامه‌اى از بلا آمد. حسین(ع) او را به قانون شریعت،‌اجازت داد که بتواند از این ورطه جان به سلامت برد اما دل عباس(ع) با طعم عشق آشناتر از آن بود که جلوه جان و مال بتواند گوشه چشمى از او وام گیرد.
جانب اصحاب تازان با خروش
مشکى از آب حقیقت پر به دوش
کرده از شط یقین، آن مشک پر
مست و عطشان همچو آب آور شتر
تشنه آبش حریفان سر به سر
خود زمجموع حریفان تشنه‌تر
اما این تشنه که در فرات موج افشان لب به آب تر نکرد، نشان داد که چقدر با حقیقت آشناست! در راه خیام تیر قضا بار آب را هم از دوشش افکند و او از این خوشحال که دست‌هایى را که مى‌خواست مشکى آب را به خیمه آن دریاى بیکران به ارمغان ببرد پیش از آب از دست داد.
آزمون دگر با قاسم بود. دست قضا پاى او را در بند عشق نو عروسش نهاد. اما قاسم گوش به نداى حقیقت داشت که:
اى قدح نوشان صحراى الست
از مراد خویشتن شویید دست
کشته گشتن عادت جیش شماست
نامرادى بهترین عیش شماست
آرزو را ترک گفتن خوشتر است
با عروس مرگ خفتن خوشتر است!
و حسین را با على اکبر نظرى دیگر بود که او را مظهرى از پیامبر(ص)‌مى‌دید. اینک باید این آیینه را هم به آیینه‌گر مى‌سپرد و على اکبر نگران از اینکه نوبت او دیر شده و مبادا که فرصت از دست برود:
دیر شد هنگام رفتن اى پدر
رخصتى گر هست، بارى زودتر!
و حسین چشم بر چشم اکبر دوخته، شکوه عشق را به تماشا ایستاده بود:
کرده‌اى از حق تجلى اى پسر
زین تجلى فتنه‌ها دارى به سر
راست بهر فتنه، قامت کرده‌ای
وه کز این قامت، قیامت کرده‌ای!
از رخت مست غرورم مى‌کنی
وز مراد خویش دورم مى‌کنى
گه دلم پیش تو، گاهى پیش اوست
رو که در یکدل، نمى‌گنجد دو دوست!
بیش از این بابا دلم را خون مکن
زاده لیلى مرا مجنون مکن
حایل ره، مانع مقصد مشو!
بر سر راه محبت، سد مشو!
و چنین شد که همه را از دست داد.
ذکر یکایک یاران را مجال نیست. اما در اینجا از نکته‌اى نباید گذشت. و آن اینکه: در ره عشق کار ساز اصلى عنایت حق است و عنایت، در قید سن و سال و تلاش و کوشش نیست.
محبوبانى هستند که سلوک و فنایشان در گرو تلاش و مجاهده نیست. دولتشان دولتى است بى‌خون دل و گنجى است بى‌رنج! بر این ادعا، گواه بزرگى داریم و آن حضور على‌اصغر آن کودک شش ماهه در میدان جانبازى است در آن فضا که شور و عشق موج مى‌زند، این کودک شش ماهه نیز با این موج به انبساط آمد که:
گر ندارم گردن شمشیر جو
تیر عشقت را سپر سازم گلو!
آن سرور عاشقان که دست از همه چیز شسته بود، چرا باید دل در گرو اصغر داشته باشد؟ و سرانجام او راهم بر کف گرفت تا نثار کند و در معرکه ایثار سرافراز باشد.
لاجرم چون آن حریف پاک‌باز
در قمار عاشقى شد پاکباز
شد برون با کیسه‌اى پرداخته
مایه را از جزو و از کل باخته
یافت اندر بزم آن سلطان ناز
نیست لایقتر از این گوهر نیاز
خوش رهاوردی، بدان درگاه برد
بر سر دستش به پیش شاه برد
کاى شه! این گوهر به استسقاى توست
خواهش آبش ز خاک پاى توست
لطف بر این گوهر نایاب کن
از قبول حضرتش سیراب کن!
و آن بلاجو، در میان موج بلا، همچنان کوهى استوار ایستاده بود.
هرچه خار غم بیشتر جانش مى‌خلید بیشتر گل از گلش مى‌شکفت:
پیش او جسم جوانان، ریز ریز
از سنان و خنجر و شمشیر تیز
پشت سر، بر سینه و بر سر زنان
بى‌پدر طفلان و بى‌شوهر زنان
چشم سوى رزمگاه، از یک طرف
سوى بیمارش نگاه، از یک طرف
چشم بر دیدار و گوشش بر ندا
تا کند جان را فدا، جانش فدا
محو و مات حق، همه ذرات او
جمله ذرات، محو و مات او

بر لب بحر فنا

روى بنما و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به توفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
فنا همانند عشق، قابل تعریف نیست. فنا را جز اهل فنا نمى‌شناسند.
فنا بر خلاف مفهوم لفظى آن، یک معناى سلبى نیست که عین اثبات است.
فنا شکست قیود و تعینات مجازى و ظهور مطلق حقیقت است.
فنا، اساس بقاى برترى است که تنها انسان شایسته آن است.
اگرچه مستى عشقم خراب کرد ولی
اساس هستى من ز آن خراب، آباد است
با فناست که نى به نیستان، قطره به دریا، مجاز به حقیقت، مقید به مطلق، محدود به نامحدود و متناهى به نامتناهى بدل مى‌گردد. با فناست که جان به جانان مى‌رسد و دل بر دلدار مى‌رود.
این فنا، محصول شیرین همه تلخى‌هاى سلوک است و مقصد و مقصود همه جا به جایى‌‌ها و جنبش‌ها و سامان همه نابسامانى‌ها.
اینک پیشواى عاشقان در مشق‌نامه عشق و عرفانش، آخرین مراحل این سیر را با وداع آخرینش از همه وابستگان به نمایش مى‌گذارد. تا براى همیشه به انسان و انسانیت درس شهامت فنا را داده باشد. فنا لازمه ظهور قهاریت حق است و قهاریت، مستلزم ویرانى بنیاد ماسواست. و اینک این قهرمان و ویرانى را در ظهر عاشورا به تماشا مى‌نشینیم!
حسین(ع) پا در رکاب ذوالجناح نهاده، از آن براق تیز‌گام مى‌خواهد که درنگ روا ندارد.
اى به رفتار از تفکر تیزتر
و از براق عقل چابک‌ خیزتر
رو به کوى دوست منهاج من است
دیده واکن وقت معراج من است!
تو براق آسمان پیماى من
روز عاشورا شب اسراى من
در شکوه این سیر، کائنات در مسیر حسین(ع) به جنبش درآمده بود و ذوالجناح، نمایشى از این جنبش بود. تنها یک گردنه در پیش بود که حسین(ع) از دار و ندار خود جدا شده، جان بر کف در میدان شهادت آماده فنا گردد که ناگهان در سیر ذوالجناح خللى یافت! جویاى علت این خلل شد که:
دید مشکین مویى از جنس زنان
بر فلک دستى و دستى بر عنان
زن مگو، مرد آفرین روزگار
زن مگو، بنت‌الجلال اخت الوقار!
زن مگو، خاک درش مهر جبین
زن مگو دست خدا در آستین!
حسین(ع) بى‌تابى زینب(س) را دریافت. اندکى درنگ کرده، در آغوشش کشیده، از او خواست که در راه عشق عنان‌گیرى نکرده، بر پاى شوق، زنجیر نبندد!
پیش پاى شوق زنجیرى مکن
راه عشق است این عنان‌گیرى مکن!
و نیز وصیتش کرد که از ولى زمان و زمین، حضرت زین‌العابدین(ع) پاسدارى نماید و با صبر و بردبارى بى‌نظیر، یتیمان و بیوه‌زنان را سرپرستى کند.
خانه سوزان را تو صاحبخانه‌ باش!
با زنان، در همرهى مردانه باش!
پرسشى کن حال بیمار مرا
جستجویى کن گرفتار مرا
جان به قربان تن بیمار او!
دل فداى ناله‌هاى زار او!
سپس به همت، دست بر دل زینب(س) نهاده، دلش را چنان قوتى بخشید که صبراز صبورى او به ستوه آمده و دشمن از مقاومتش، سرشکسته گردد! خواهر از سر راه برادر، کنار رفته، با بوسه‌اى بر گلویش او را به خدا سپرد و دعایش کرد!!
دیرى نپایید که رگبار تیرها، نیزه‌ها و شمشیرها از هر طرف بر آخرین تعلق حسین(ع) در این خاکدان هجوم آورد. و آن پیکر پاک را چون پیراهن حریر از روح بلند پروازش تهى کرد.
تیر بر بالاى تیر بى‌دریغ
نیزه بعد از نیزه، تیغ از بعد تیغ
این همه تیر و نیزه، پیش قراولان آن تیر سه شعبه بودندکه بر مرکز وجود خاکى او، یعنى بر دلش، نشست. سلطان عاشقان با واپسین قطرات خون دلش، رسم عاشقى تمام کرد‌! یعنى براى دو رکعت نماز عشق، وضوى خون گرفت!
خوشا نماز و نیاز کسى که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد!
او بدین سان هزاران حلاج را نکته آموخت که:
“در معبد عشق دو رکعت نماز است که وضوى آن، جز با خون درست نیاید”
طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق
به قول مفتى عشقش درست نیست نماز
اینک باید تن خاکى را به این خاکدان مى‌سپرد و خود به خدا مى‌پیوست:
قصه کوته! شمر ذى‌الجوشن رسید
گفتگورا آتش خرمن رسید!
ز آستین، غیرت برون آورد دست
صفحه را شست و قلم را سر شکست!
ما نیز قلم را در همین جا سرشکسته، با اکتفا به همین مقدار، شما را جهت خواندن نکته‌هاى ناگفته بسیار به مثنوى “سنگین بار از اسرار” عمان سامانى حواله مى‌دهیم که در اینجا با شرح زیباى فاضل گرامی، جناب آقاى دکتر کلانترى همراه شده است.

اگر آدم دنیا رو هم داشته باشه ولی اخلاق نداشته باشه هیچ فایده ای نداره
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.