• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن دانشجویی > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
دانشجویی (بازدید: 6601)
سه شنبه 1/5/1387 - 3:38 -0 تشکر 48782
داستان گروهی برای دانشجویان و کنکوری ها

 در این تاپیک قصد داریم داستانی را به صورت گروهی بنویسیم که نام آن هست :

« من ؛ یك دانشجو » 

 

قوانین : تمامی داستانها می تونه واقعی یا غیر واقعی باشه ، در هر دو صورت باید نکات داستان نویسی رعایت بشه و نباید به صورت خاطره نوشته شه که در این صورت مدیر نوشته را حذف خواهد کرد . داستان باید از ابتدا یعنی کنکور سپس ورود به دانشگاه و پس از آن فارغ التحصیلی ادامه پیدا کنه ممکنه این تاپیک چندین سال در این انجمن طول بکشه پس عجله نکنید قراره یک داستان بسیار بزرگ رو شروع کنیم داستان زندگی دانشجویی . یه قضیه هم هست باید بگم که تمامی داستان باید یک هدف داشته باشه ولی موضوعات ممکنه تغییر کنه ولی همگی با هم همکلاس هم شاید شدیم . بهتون پیشنهاد می کنم اولین داستان رو بخونید که من نوشتم .

 

اول خودم شروع می کنم تا با فضا آشنا شید .

 

-------------

 

 دوستان نقد و نظراتتونو فقط در تاپیك زیر می تونید ثبت كنید و اگه در این تاپیك چیزی غیر از داستان ثبت بشه ، تایید نخواهد شد .

 

 نقد داستان « من ؛ یك دانشجو »

 

سه شنبه 1/5/1387 - 3:40 - 0 تشکر 48783

یک سال گذشت ، شبها و روزها بیدار ماندم تا امشب برسد ، فردا روزیست که من جواب زحمات یک سال خودم را خواهم گرفت ، تپش قلبم بالا رفته و رعشه ای بر دستانم ، حالت عجیبی دارم ، چهار زانو گوشه ای از دیوار اتاق کوچکم می نشینم و دست به دعا بلند می کنم ،

خدا جون من یه عمر برام گذشت ، از خیلی چیزا گذشتم ، فقط می خوام بهم نیرو بدی تا فردا سر امتحان مایوس نشم . همش دارم فکر می کنم شاید تو هم نمی خوای من پیشرفت کنم . من تنها امیدم همینه خدا می دونه اگر قبول نشم چه بلایی سرم میاد .

سرش را بر روی بالش کوچکش گذاشت و چشمانش را بست . گویی این تاریکی با هزاران هزار تاریکی های گدشته تفاوت دارد این تاریکی روشنایی اش کنکور است همان موجود زشت و بد ترکیب که کابوس بچه های پیش دانشگاهیه . مادر در گوشه ای از اتاق جانمازی پهن کرده و تسبیحی به دست و در حالی که همه خوابند او در حال راز و نیاز برای یکی یه دونه ی زندگیش شب رو با بیداری پشت سر می گذارد و چنان آرام زیر لب ذکر می گوید که پسر کوچکش از خواب بیدار نشود و خوابی شیرین برای فردایی سخت و مهلک داشته باشد . اما پسر فقط چشمانش بسته بود و رویاهایش یکی یکی از جلوی چشمانش عبور می کردند دانشگاه شریف ، دانشگاه امیر کبیر ، دانشگاه پشت دانشگاه ....

دنیا برای اون یه کنکور شده بود که تمام فکرشو پر کرده بود ، آخه من باید چی کار کنم اگر قبول نشم ...

ولی امشب هم مثل هر شب دیگه ای برای او تمام میشد و نمی تونست زمان رو نگه داره و مثل هر شب دیگه ای این شب و این ستاره ها و این ماه همشون با هم جمع می کنند میرند ، تازه پسرک قدر این شب و این ستاره ها و این ماه رو فهمیده بود چشاش رو باز کرد به کنار پنجره ی اتاقش رفت و به آسمان خیره شد ، به ماه به تاریکی و به ستاره ها ، به ساختمان هایی نگاه کرد که قد کشیده بودند تا آسمون و با خودش فکر کرد : یعنی اینها کدومشون کنکور دارند ؟؟؟؟

.....................................................

من در اینجا پسر قصه ی خودم رو دارم که تو این خونست و در مورد پسر خودم می نویسم که همین الان متولد شد شما هم درمورد پسر یا دختر خودتون بنویسید که در خانه های دیگر این شهر هر کدومشون کنکور دارند فقط یادتون باشه فعلا تا فردا خیلی راهه و روز کنکور . بعدشم باید نتایح بیاد تا روز اول دانشگاه بعضی ها هم ممکنه پسر یا دخترشون قبول نشه پس در این صورت باید کنار بکشند و شخصیت قصشون رو حذف کنند هر جور دوست دارید می تونید عمل کنید این شخصیت شماست ، شما خالقشید و هر بلایی می تونید سرش بیارید ، من چون محسن خودم رو دوست دارم برای همین تا ته خط باهاشم تا روزی که مدرک مهندسیش رو بگیره باید منتظر باشیم ببینیم بچه های ما چی میشند من فکر می کنم محسن من درس خون باشه و پله های موفقیت را یکی یکی طی کند .

. پس عجله نکنید ، منتظر بچه های شما هم هستم .

سه شنبه 1/5/1387 - 9:8 - 0 تشکر 48790

_ شادی _

شادی از وقتی شنیده بود كه فردا میخوان جواب اولیه كنكور رو بدن رفته بود تو اتاقشو همین جور دور اتاق راه می رفت . هزار جور فكر و خیال .. دیگه داشت داغون میشد .. اگه امسال هم قبول نمیشد دیگه باید چیكار می كرد ؟ چجوری تو چش مامان و باباش نگاه می كرد ؟ جلوی فامیلی كه عقلشون به چشمشونه دیگه نمی تونست ظاهر بشه . دیگه همه هم سن و سالاش رفته بودن دانشگاه .. توی خانواده همه دانشگاه رفته بودن .. فقط شادی مونده بود كه هنوز اسم دانشجو روش نبود .. تا كی می بایست اسم پشت كنكوری بودن رو به دوش می كشید .. همش خدا خدا می كرد :

شادی : خدایا .. چی میشه منم مثه بقیه قبول شم ؟ چرا بقیه راحت قبول میشن ؟ تو خیابون كه راه میری همه راحت از دانشگاه و استاداشون حرف می زنن . مگه اونا چجوری رفتن دانشگاه ؟ پس چرا من بعد از چند بار امتحان دادن نتونستم ؟ می دونم خودم كم كاری كردم . می دونم به هر كی به اندازه تلاشش پاداش میدی .. اما شاید حالا توانم همین بوده باشه .. خدایا خودت می بینی كه زندگیم چجوری به هم ریخته .. شدم مثل آتشفشان كه منتظر فورانه .. خدایا می بینی كه خنده هام از ته دل نیست .. خدایا من كه توقعم زیاد نیست .. فقط مجاز بشم .. خدایا من دیگه طاقت ندارم .. خودت می بینی حال و روزمو .. خدایا ... خدایا ... خدایا فقط به خاطر دعاهای مامان .. من ازش خجالت می كشم اگه ؛ می ترسم دیگه كسی دوستم نداشته باشه .. دیگه اونجوری من سربار خانواده ام .. یه بچه بی مصرف كه فقط پول خرج كرده اما ....

مادر شادی در حالی كه داره آشپزی می كنه و اصلا هم حواسش به آشپزی نیست داره زیر لب ذكر میگه . مدام تو فكره :

خدایا راضیم به رضای تو .. هر چی تو بخوای من راضی هستم .. من شادی رو دوست دارم .. خودت می دونی كه چقدر برام عزیزه .. اگه سخت گیری كردم فقط به خاطر خودش بوده .. اون فكر می كنه من دوستش ندارم اما برام عزیزه بیشتر از اونی كه فكرشو می كنه .. خدایا چشم امیدمون به خودته

لحظات به سختی داره میگذره ...

لحظاتی با نگرانی و اضطراب ...

چهارشنبه 2/5/1387 - 2:49 - 0 تشکر 48939

دانشجو : محسن( قسمت دوم )

هوا کمی ابری شده ، ابرها حجابی بر ماه انداخته که هر محرم و نامحرمی منتظره برداشتن حجابشه ،

محسن کم کم خسته میشه و چشاش سیاهی میره یه گوشه ای روی تختخوابش خیلی آروم دراز میکشه و همه ی رویاهاش تبدیل می شند به سیاهی مطلق و خواب .

خوابی که شاید الان هزار هزاران بچه ی دیگر در سر تا سر دنیا به اون احتیاج دارند و برای فردا آماده اند روز کنکور .

صدای زنگ ساعت، بیدار باشیه برای محسن برای یک روز سخت و جان فرسا ، مثل هر روز چند دقیقه ای رو روی تخت با چشمانی باز دراز می کشه و به سقف خیره میشه و به دنیایی که باید برای اون خودشو آماده کنه فکر می کنه .

با صدای مادرش از جاش جلدی می پره بیرون .

محسن ، محسن . بیا صبحانتو بخور دیرت میشه ها .

مثل هر روز صبحانه نون و پنیر و چایی شیرین اما ایندفعه مامان عسل هم گرفته و معلومه که حسابی باید تقویت شم .

مامان برام دعا می کنی ؟

پسرم برو سر امتحان . به خدا توکل کن خودش کمکت می کنه .

صبحانه رو سریع به پایان رساند و لباسهایش را پوشید کارت ورود به جلسه را از روی میز آشپزخانه برداشت و سریع به طرف کفشهایش رفت ،

مادر قرآن به دست به کنارش آمد .

محسن جان بیا از زیر قرآن رد شو ، انشاءالله خدا خودش کمکت می کنه . اصلا نترس .

ولی مادر خودش استرس بیشتری داشت و از اینکه پسرش ناراحت شود ، غمگین و دل شکسته می شد .

مثل همیشه محسن به همراه پدرش باید می رفت ، مادر همراه او نرفت البته خود محسن نخواست و محسن بود و پدر خوش خیال که هنوز خواب بود ،

بابا کجایی ؟ من دیرم شد .

هنوز ساعت شیشه . ساعت 8 تازه امتحان شروع میشه . چه قدر عجله داریا .

بابا من باید 7 تو مدرسه باشم وگرنه در رو می بندند تو اینترنت گفته بود .

باز رفتی اینترنت ؟ پول تلفن این ماه بیاد ، من دیگه نمی دم . بذار قطعش کنند . اصلا بذار تلفن نداشته باشیم .

مادر برای پایان دادن به این مشاجره ی بی معنی به میان می آید و به پدر تذکر می دهد که پسرش باید سر ساعت 7 در مدرسه باشد .

بالاخره پدر محسن حاضر شد و هر دو به محل برگزاری کنکور رفتند .

محسن پس از خداحافظی از پدرش به طرف در مدرسه رفت ، دست و پایش از شدت استرس می لرزید ، سربازی کلاش به دست در جلوی در مدرسه ایستاده بود و این استرس محسن را بیشتر می کرد . نگاهی به مدرسه انداخت ظاهری قدیمی و بافتی کهنه مثل بسیاری از مدارس دولتی دیگر تهران از در ورودی عبور کرد ، زیاد حال و حوصله ی راه رفتن نداشت به محض اینکه به محوطه رسید در کنارش دوستان پیش دانشگاهیش را دید و با آنها سلام و احوالپرسی کرد .

بحث ها شروع شد .

بچه ها من مظطربم .

هههههههه از چی ؟ از کنکور

ههههههههههه مظطربی برو دستشویی

شما نمی ترسید ؟

بچه ای ها از چی بترسیم . مگه ترس داره ؟؟؟!!!

ولش کن اصلا در مورد کنکور صحبت نکنید . بچه ها می خوام بعد از کنکور باباهه رو مخشو بزنم ایکس باکس بگیرم .

جدی ولی من می خوام ای دی اس ال بگیرم برم کانکت شم عشق و حال

من مگه بابامو راضی کنم یه سونی 3 بخرم .

پلی 2 هم خوبه که .

نه دیگه قدیمی شده .

بچه های ساکت داره بلند گو یه چیزی می گه :

داوطلبان عزیز سلام علیکم .

همه ی بچه ها با همدیگه : سلام علیکم

این حوزه مجهز به سیستم مداربسته ی فوق پیشرفته ی ردیاب موبایل است ( همه با هم :

هووووووووووووووووووووووووووووووووووو) حتی موبایلهای خاموش را هم می تواند شناسایی کند ( دوباره :

هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو) لذا از آوردن موبایل به سر جلسه ی امتحان خودداری کنید .

دیگه کم کم وقت امتحان شده یعنی من می تونم قبول شم ؟؟؟

چهارشنبه 2/5/1387 - 10:29 - 0 تشکر 48955

_ شادی _ ( 2 )

اون شب ، شب سختی برای شادی بود .. تصمیم گرفت تمام این یك سال رو در ذهنش مرور كنه تا اگه قبول نشد هیچ بهونه ای نداشته باشه . به این فكر كرد كه چقدر درس خوند .. چقدر با علاقه درس خوند .. آیا از همه توانش استفاده كرد ؟

اون روزی رو یادش اومد كه بعد از دو بار كنكور دادن دیگه هیچ نایی برای درس خوندن نداشت .. خودشم می دونست چرا قبول نمیشه به خاطر همین گریه نمی كرد اما همون سالی یكبار گریه اش هم به خاطر صحبت های خانواده بود .. یه علامت سوال بزرگ ، شایدم یه حسی بد نسبت به خانوادش پیدا كرده بود .. فكر می كرد دوستش ندارن .. یه سوال : چرا اونا منو درك نمی كنن ؟ .. همون حس گاهی خیلی خطرناك میشد .. فكر خودكشی .. فكر فرار .. هزار جور فكر ناجور دیگه .. اما شادی اهل اون حرفا نبود .. قبولی در كنكور و رفتن به دانشگاه بزرگترین هدفش نبود .. خانواده رو مسبب ناكامیش می دونست .. این ابرهای اضافی رو از بالای سرش كنار زد .. بازم تصویر این یكسال مثل فیلم از جلوی چشمش رد شد .. غیر مجاز ، غیر مجاز ، غیر مجاز .. از این كلمه بدش میومد .. بغض كرد .. صدای تلفن .. سلام ، قبول شدی ؟ .. نه ، تو چی ؟ .. آره اما امیدی به مرحله دوم ندارم .. نا امید نباش ، حتما قبول میشی .. صدای تلفن .. صدای تلفن .. صدای تلفن .. پوزخندی می زنه .. جای دلداری دهنده ها عوض شده ! یه شكست خورده به یه پیروز امید میده .. كم حرف شده بود .. چند روز غذا نخورد .. مادر اشك ریزان كنارش نشست .. داره باهاش حرف میزنه .. حرفای تكراری كه شادی همشو حفظه .. اخه قبول نشدن براش تازگی نداشت .. مادر حرف میزنه .. شادی حواسش جای دیگه ست .. صحبتای مادر تموم میشه .. شادی چیزی نمیگه .. دوست داره فقط گریه كنه .. گریه ، گریه ، گریه .. شروع دوباره .. به خودش قول داد دیگه این دفعه كم كاری نمی كنم .. اما سخت بود .. دفتر برنامه ریزیشو باز كرد .. نوشته شده بود : همیشه اولین گام است كه دشوار است .. حالا اون باید گام اول رو بر میداشت .. اما پاهاش سنگینی می كرد .. انگار چسبیده بودن به زمین .. اما هرجوری بود شروع كرد .. حتی روزی یك قدم .. شادی امیدوار بود ..

( این قسمت هنوز ادامه داره )


دوستای خوبم .. شما هم یك شخصیت بوجود بیارید .. نوشتن ترس نداره .. من از انشا متنفر بودم اما حالا برای نوشتن لحظه شماری می كنم .. الان یه فرصت مناسبه برای تربیت این استعدادتون .. فردا پس فردا می خواید واسه بچه هاتون انشا بنویسیدا !!! پس تا دیر نشده شروع كنید .

شنبه 5/5/1387 - 17:58 - 0 تشکر 49348

بسم رب الرجبییون

سلام

----------------------------------------

_ حنانه _

کز کرده گوشه اتاق...همیشه همینطوره...وقتی ناراحته و غمگین...وقتی عصبانیه
وقتی حوصله نداره...وقتی نمیخواد با کسی چش تو چش بشه...وقتی خسته است...وقتی.......
میره تو اون اتاق...دنج ترین اتاق خونه...
تو تاریکی میشینه گوشه اتاق...پاهاشو جمع میکنه و دستشو حلقه میکنه دورش...

ابروهاشو بهم گره میزنه،لباشو جمع میکنه و چشاشو ریز میکنه...

آخه نمیخواد به اشکاش اجازه ریختن بده...حوصله نصیحت شنیدن نداره
اما اینبار نه دلش گرفته...نه غصه داره از نامردی روزگار...نه کسی دلشو شکسته...

نه با کسی دعواش شده
اینبار اضطراب داره...میترسه...آخه فردا کنکور داره...حنانه رو میگم....

{نفس عمییییییییییق}
خدایااااااااا این همه درس خوندم...این همه خودمو کشتم...خودت که دیدی ..خودت که شاهد بودی
من همیشه همه سعیمو میکردم و حتی یه کوچولو کم نمیذاشتم...خب این نامردیه حالا به خاطر یه امتحان همه تلاشام هدر برن
خدایااااا رویاهام...آرزوهام...خدایا من که 12 سال درس خوندم
حالا یه سال نخوندم و نتونم خوب بدم و نتونم برم دانشگاه؟؟ واقعا این انصافه؟؟؟


مثه همیشه وسط حرفاش با خدا وقتی میرسه به جایی که خیلی دلش میسوزه چشاش پر اشک میشه و نمیتونه ادامه بده
یاد حرفای دوستاش میفته...معلماش...دبیر جبر و احتمال سال سوم...
حنانه عزیز...دوست خوبم میدونم که موفق میشی و تو هر رشته ای که میخوای قبول میشی
مطمئنم...منم برای موفقیتت دعا میکنم
یاد دبیر شیمی که سه سال تمام بهش امید داده بود و مغزشو پر کرده بود از توانایی هاش
به اینجا که رسید خیلی دلش گرفت...فکر رویارویی با خانم ناصری بعد از اعلام نتایج داغونش میکرد
چجوری تو چشاش نگاه میکرد؟؟اخه خانم ناصری خیلی براش زحمت کشیده بود...خیلی زیاد

طبق معمول همیشه به جای اینکه فکرشو مثبت کنه و به خودش امید بده برگشت به گذشته
وقتی کلاس پنجم بود...دفتر خاطرات قشنگش...الانم همونجور مثه اون موقع ها حرف میزنه....

خدایااااااا تا 15 تیر خیلی مونده...خدایاااااا اگه قبول نشم آبروم پیشه خانم حیدری میره
خدایا کمک  کن قبول شم...


اون سال قبول شد...تو آزمون نمونه دولتی...
دلش خیلی گرفت اما یهو حس شیرینی بهش دست داد ...حس کرد امسالم همه رو به

خصوص خودشو سربلند میکنه...امااااااا...........


ادامه دارد...

----------------------------------------------------
سلام
اینم داستان من
من خوب نمینویسم اما سعی میکنم خوب بنویسم
حنانه شخصیت اصلی این داستانه
برادرزاده کوچولو و دوست داشتنیم که همه دنیای منه

راستی:
این داستان واقعی است!!!


در پناه قران و عترت سالم و تندرست باشید

بگذار سرنوشت هر راهي که ميخواهد برود،راه ه من جداست
بگذار اين ابرها تا ميتوانند ببارند.... چتر من خداست
 

----------------------------------------------------------------
مسئول انجمن خانواده و صندلي داغ
 
شنبه 5/5/1387 - 18:54 - 0 تشکر 49364

-:- به نام حضرت دوست -:-

-;- مهشید -;-

ینی فردا چی میشه، من همه ی تلاشمو كردم... اما همه به من میگن تو بیخیالی.. این یعنی این كه چیزی نخوندی كه بخوای اضطراب داشته باشی... اما آخه این طوری كه نیست.. من این همه تابستون و زمستون كلاس رفتم.. این همه درس خوندم! نكنه من واقعا بیخیالم! نكنه چون بیخیال اون كلاسا رو گذروندم فردا هیچی یادم نیاد! نكنه.... نكنه...

همین جور فكرای رنگ و وارنگ تو ذهنش میرفت این ور اون ور... یه دفه به خودش اومد دید چقدر فكر داره تو كلش میچرخه... یه حس خیلی بدی تو وجودش حس كرد! مثل بیشتر وقتا رفت سراغ دوستش... كمی با هم حرف زدنو كمی آروم تر شد! اما همچنان داشت فكر میكرد، همه ی حرفای امیدوار كننده ی دوستش یه طرف! همه ی حرفای مایوس كننده هم یه طرف! با خودش میگفت عیبی نداره... سال دیگه! من تازه پیش دانشگاهیم! وقت هست! باز با خودش میگفت! ای خداااااا... من نمیخوام یه سال بمونم! اون شب گنگ و گیج تر از هر شب بود!

رفت توی آشپزخونه! یه لیوان شربت خنك خورد! مامانشو دید! در حالی كه داداشی ِ كوچیكش رو پای مامان خوابش برده بود و مامانم به یه نقطه خیره شده بود! انگار داشت زمان رو با چشماش مرور میكرد... گذشته ..آینده! اما چهرش یه آرامش خاصی داشت! انگار اصلا به چیزی فكر نمیكرد... فقط مات و مبهوت گذر زمان بود! پیش خودش گفت منم میرم مثه مامان خیره میشم! این جوری شاید منم آروم شدمو این همه فكر از كلم پرید! رفت تو اتاقشو درو آروم بست... وسط اتاق دراز كشید... به یه نقطه رو سقف خیره شد! انگار میخواست كل دنیا رو از اون یه نقطه بیرون بكشه... خیره شد! خیره شد... بالاخره خواب هم به چشماش اومد! حالا دیگه مهشید خواب خواب بود.

صبح مثل همیشه مامانش اومد صداش كرد.. پاشد.. رفت و وضو گرفت و نمازشو خوند! بعد نماز یه حال خوبی داشت... انگار باز شده بود همون مهشید شاد و بدون استرس... صبحانشو خورد و رفت تو حیاط... یه نفس عمیقو دستاشو تا میتونست از هم باز كرد... احساس میكرد روز خیلی خوبی جلو چشاشه! با كلی انرژی دویید و حاضر شد ...

ادامه دارد...

شنبه 5/5/1387 - 18:55 - 0 تشکر 49365

-:- به نام حضرت دوست -:-

مامانش با مهربونی خاصی كه همیشه تو چشاش بود با اون لبخند قشنگش... داشت نگاش میكرد و زیر لب هی تند و تند براش آیت الكرسی میخوند و فوت میكرد طرفش... مهشیدم اومد طرف مامان و بوسیدشو بهش گفت كه تمام تلاششو میكنه... بعدم قرآن رو از دست مامانش گرفت و چند تا آیه ازش خوند! همه چی رو برداشت و راهی شد كه بره! دید مامان و بابا و داداشش هم دارن میان! خندش گرفته بود! گفت خودم میرم! تنها! چیزی نیست كه! یه كنكور سادس! اونا اصرار داشتن كه همراش باشن... اما مهشید دوست نداشت... و بالاخره هم تنها رفت... اما حالا مامانشو با یه دنیا فكر تنها گذاشته بود! مامانش نگران... مضطرب از اینكه این همه آروم بودن و بیخیالی مهشید از سر كم اطلاعاتی اون باشه نه اعتماد به نفسش... مامان مهشید میترسید! اما مهشید اون روز از همیشه خوشحال تر بود!

وقتی رسید به مدرسه! تقریبا تمام دوستاش بودن! اونم رفت قاطی دوستا! همه مضطرب! هیچ كس دیگه از آرزوهایی كه قبل كنكور داشت حرف نمیزد... هیچ كس از اون رشته ای كه میخواست قبول شه حرف نمیزد... یه جور سكون خیلی بد رو حس میكرد... انگار همه رفته بودن تو لاك خودشون...یه گوشه ی حیاط دوست قدیمیش زهرا نشسته بود و زده بود زیر گریه! همش میگفت اگه من قبول نشم بابام میكشتم... همه میگفتن این چه حرفیه كه میزنی... هنوز كه امتحان ندادی... اما اون ول كن نبود... همش گریه میكرد... یه سری از دوستا به خاطر زهرا زده بودن زیر گریه! عجب وضعی بود...اصلا از اون حال و هوا خوشش نمیومد! داشت تو ذهنش این اتفاقا رو مرور میكرد . با خودش مقایسه میكرد با احساس قشنگ امروزش !!كه یه دفه یه دستی زد پشتش.... برگرشت.. دید یكی از معلماشه.. همون كه همیشه خیلی دوسش میداشته! معلمشون پرسید: مهشید! الآن تو چه حسی داری! تو هم مثه بقیه مضطربی! آره؟! به چی فكر میكردی! ؟ اما مهشید مضطرب نبود! و گفت: نه مضطرب نیستم! دارم به این فكر میكنم كه این كنكور كنكور كه میگفتن اینه! الآن میریم آزمون میدیمو تموم میشه! ؟ یه جورایی خیلی خوشحالم! آخه امروز دیگه آخرین روزه!و هر دو با هم خندیدن! فائزه كه داشت از كنارشون رد میشد تعجب كرد و پرسید كه چرا میخندن! و مهشید گفت: آخه من میخوام امروز كنكور بدم.. هورااااااااااا... این هورای گفتن مهشید دیگه حتی خنده ی فائزه ی اخمالو رو هم در آورد...

دیگه داشتن یواش یواش در رو میبستن! همه آماده شده بودن تا وارد سالن امتحانات بشن... مهشیدم كلی خوشحال هنوز داشت به این فكر میكرد كه از كنكور چه غول بزرگی ساختنا... تا حالاش كه فرقی با آزمونای دیگه ای كه داده بود نداشته! با همین فكرا وارد سالن امتحانات شد....

ادامه دارد....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستای عزیز شرمنده كه از اون اول تا اینجا رو یه دفه با هم نوشتم! چون من عقب بودم از اصل ماجرا این جوری شد! از این به بعد با باقی دوستان همگام پیش میرم... ممنون... یا علی..

مواظب خودتون ودلای پاكتون باشید.

شنبه 5/5/1387 - 21:24 - 0 تشکر 49397

محسن3

صبح جمعه 5 تیر سال 1387

مثل یک چشم به هم زدن بود ، سالن امتحان ، مراقبها ، همه و همه به استرس من می افزود ، صدای باز شدن در من رو از حالم بیرون آورد ، مرد میانسالی با موهای جوگندمی ریش بلند سفید و کت و شلواری خاکستری داخل شد اولین چیزی که توجه من را جلب کرد دستانش بود که مالامال از سوالات کنکور بود . نفسم رو تو سینه حبس کردم یک ساله انتظار چنین لحظه ای را می کشم یک سال چیز کمی نیست یه عمره ، یه عمر ...

دفترچه ی عمومی درست با من 15 دقیقه و 1 متر فاصله داشت روی زمین کنار صندلیم ، چشامو بسته بودم نمی خواستم به هیچ چیز فکر کنم فقط سیاهی و تاریکی ... .

صدای صوت قرآن از اون مرگ تدریجی نجاتم داد فقط گوش کردم نام الله بهم آرامش میداد ، ازش خواستم هوامو داشته باشه ، نذر کرده بودم اگر قبول شم هر سه شنبه برم جمکران ، چه فکرایی ...

اجازه ی پاسخ سوالات را دادند ، سوال اول سوال دوم ، بعضی ها آسون ، بعضی ها سخت ، بعضی ها اصلا تاحالا به چشمم نخورده بودند .

فقط می خواستم تموم شه تو دلم به خودم می گفتم : تموم ش کن لعنتی ، تمومش کن .

چرا من ؟ دستامو نگاه کن ، حتی دوچرخمو هم خودم تعمیر نکردم چرا ؟ چون به من می گفتند بچه درس خون ، بچه مثبت . خسته شده بودم . از اینکه هر کی منو می دید می گفت درسش خوبه ، بدم میومد که مثبت باشم و دلم می خواست منفی باشم . منفی . از یه منفی شروع شد ، اون یه منفی شد دو تا بعدش سه تا و همین طور ادامه داشت تا اینکه معدلم 19 شد 11 و نیم و الان روی کارتم روی سینم گذاشتمش تا به همه بگم من منفیم .

4 ساعت و خورده ای باید مثل مرده ها بشینم . آره خوشحال باشید خوشحاله خوشحال ، من مردم من تموم شدم . بالاخره رسید روزی که همتون می خواستید من رو مسخره کنید . احمقا ، احمقااااااااااااااااااااااا . آره با شما ام با تو ، با تو احمق من باختم . می فهمی ، من باختم ، بخندید من دلقک خوبیم حداقلش دلاتون رو می تونم شاد کنم ،از خودم بدم میاد ، باید تمومش کنم .

تمام، برگه ها رو بذارید روی میز و شماره هاتون رو بردارید برید .

شلوغی جلوی در مدرسه آزارش میداد و برای همین بی آنکه به دوستانش ملحق شود سرش را پایین انداخت و از گوشه ای آرام رفت ، از دور نگاهش می کردی جنازه ای را می دیدی که رنگ از رخسارش پریده است ، نای راه رفتن نداشت ، تلو تلو می خورد ، حال و حوصله ی خونشون رو نداشت نه مبدا را می دانست و نه مقصد را ...

مثل همیشه به نیمکت خوشبختی اش پناه برد این اسم رو سعید دوست صمیمی اش انتخاب کرده بود سعید هم امسال کنکور داشت ولی محل برگزاری امتحان با هم یکی نبود ، البته این محسن را خوشحال می کرد چون الان بیشتر به تنهایی احتیاج داشت ، نبودن سعید روی نیمکت خوشبختی نشانه ی موفقیت او در کنکور بود .

فضای غمگین و پاییزی پارک را فراگرفته بود ، کسی نه می آمد و نه می رفت و تنها محسن بود که به نیمکت تکیه کرده و به آسمان خیره شده .

وقتی آسمون رو می بینم دلم آروم میشه ، آروم آروم ... انگار فرشته ها خودشون رو تو این هواها پنهان کردند ، شایدم از ما آدما می ترسند ، یا شایدم ما آدما از اونا می ترسیم و خودمون رو زیر آسمون مخفی کردیم ....

پرنده ها رو ببین بی خیاله بی خیال ، آخه اونا کنکور ندارند که ، خیالشون تخته تخته که آخرش پیش خدایند ولی ما آدما کنکور داریم .

می دونی خسته شدم از این دنیا از این آسمون از این بچه ها از همه و همه از تو خدا آره از تو هم خسته شدم خدا ...ولم کن بذار راحت زندگیمو کنم ... ولم کن ... خسته شدم خدا جون ... خسته ی خسته سرشو گذاشت بین دستاشو شروع کرد به گریه کردن چشاشو بسته بود . اشکای بیچاره دور چشاش حلقه می زدند و با سرعت زیاد پرت می شدند پایین بعضی ها هم که خوش شانس بودند روی گونه هاش سر می خوردند و تا دلشون می خواست با گونه های او عشق بازی می کردند ، باید اشک باشی بفهمی چه حالی داره

صدای اذان دلشو آروم کرد ، الله اکبر رو که گفت انگار عصایی محکم داده بودند دستش انگار یه چک محکم خورد تو گوشش انگار که بیدار شد .

دستایی اونو لمس کردند و صدایی

محسن جان پاشو بریم نماز گریه هم نکن بچه کوچولو هر چی خدا بخواد همون میشه .

شنبه 5/5/1387 - 22:40 - 0 تشکر 49402

ببخشید وسط این ترافیک داستانها اومدم بپرم وسط یه نکته ای رو عرض کنم .

زین پس زیر نویس گفته ها میشه مکانی برای نقد کردن دیگران . می تونید محسن من رو نقد کنید یا می تونید در مورد شادی خانم بنویسید .

به دو شخصیت جدید حنانه خانم و مهشید خانم عزیز هم خوش آمد می گم فقط بگم هدف اصلی این بحث ارتقای داستان نویسیه . با نقد یکدیگر و پیشنهاداتمان می تونیم همدیگر رو ارتقا بدیم .

فقط بگم در مورد دوست خوبمون آنشرلی که قرار رئالیست باشند ، البته تا حدودی منم رئال دارم کار می کنم ولی یادتان باشه که زندگی واقعی با درام تفاوت های زیادی داره البته من دارم یه کم فیلمنامه ایش می کنم ولی اگر یه کم حوادث منطقی یا حتی غیر منطقی هم وارد کنید کار جذاب تر میشه . حتی دوستان می تونند شخصیتی عجیب مثل هری پاتر بسازند . راستی قرار نیست هممون از دید یک بچه مثبت بنویسیما بلکه اگر منفی ها هم بیاند کار جالب تر میشه مثلا می تونه شخصیتی بیاد که محسن رو بخواد خراب کنه خدایی نکرده سیگاری و خلاصه چیزهایی که تو دانشگاهها وجود داره مثلا ممکنه محسن موهاش فشن بشه تا چند مدت دیگه !

راستی می تونید شخصیت هاتون رو به داستان های یکدیگر وارد کنید یا یه جورایی لینکشون کنید البته قبلش باید اجازه بگیرید از آفریننده ی اون شخصیت بی اجازه این کار رو کنید خالق می تونه از شما شکایت کنه چون خالق مسئول مخلوق خویش است .

همین نکته ها بود که باید می گفتم . سبک نوشتاری آنشرلی جدید بود و بهتره بیشتر روش کار کنه و کار نوای آسمانی هم عالی بود . یه نقدم به هممون می کنم : یه کم جنبه ی رمان گونه ی کار را بالا ببریم ، رمانتیکش کنیم و دراماتیک بودن رو هم فراموش نکنیم . کلماتی که به کار می بریم اگر ادبی تر باشه بهتره . کلاس کار بالا میره . 

راستی بچه ها سریع باشید خودتون رو برسونید به روز نتایج یعنی 7 مرداد . چند روز دیگه . البته این سرعت نذارید به صورت پرش داد بزنه و کار رو خراب کنه . بهتره یه کم حرفه ای کار کنید و مثلا با ایجاد یک انجماد یا همون انتظار در شخصیتتون یه پرش نرم به روز نتایج بزنید . بهتره بگم یک یکسان بودن یا روزمرگی چی می گن یک حالت کسل کننده ایجاد کنید تا خواننده خودش التماس کنه ازتون که آقا خانم نتیجه رو بگو و اون موقع است که اگر پست بعدی رو بزنید و بگید روز نتیجه 7 مرداد خواننده می گه آخیش خدا پدر مادرشو بیامرزه ما رو نصفه جون کرد این نویسنده ی فلان شده . و این یعنی موفقیت چون شما خواننده رو اسیرش کردید . و اون موقع خواننده تو چنگال شماست هر کاری می تونی باهاش بکنی بستگی به وجدانت داره که بخوای ارتقاش بدی یا بخوای با کله بکوبیش زمین .

دوستان لطف کنند شماره ی داستانشون رو کنار شخصیتشون بنویسند .

با تشکر از دوستان خوبم اگر نقدی دارید زیر نویس نوشته هاتون کنید یا پیشنهادی و یا بیانی .

يکشنبه 6/5/1387 - 12:17 - 0 تشکر 49499

_ شادی _ ( 3 )

... خواب رو چشمای شادی سنگینی می كنه و نمیذاره شادی بیش از این به گذشتش فكر كنه و حالا اون به خواب عمیقی فرو رفته ..

ساعت شیش صبحه .. شادی با صدای تلویزیون از خواب می پره .. أأأأأأأأأأأأ ه باز هم جملات تكراری .. نتایج اولیه آزمون سراسری 87 در پایگاه اینترنتی سازمان سنجش به آدرس دبلیو دبلیو ... .. آرزو می كنه كاش به این زودی ها از خواب پا نمیشد .. خسته ام .. بازم میخوام بخوابم .. آخه چرا تلویزیونو روشن می كنید .. تو رو خدا بذارید بخوابم .. مادر رو می بینه كه از پنجره كه رو به حیاط باز میشه داره شادی رو نگاه می كنه .. نگاهش مضطربه .. من طاقت دیدن چشمای مامانو ندارم .. لاحاف رو می كشه رو سرش .. دلش میخواد گریه كنه .. هر كاری می كنه خوابش نمی بره .. نمی خواست بیدار شه .. با خودش عهد كرده بود دیگه امسال همون اول صبح نمیرم نتیجه رو ببینم .. آخه از سالهای قبلش خاطرات بدی داشت .. دیگه میخوام بی خیالی طی كنم .. من سعیمو كردم .. شادی به هر كی می گفت چیكار كردی ؟ قبول میشی یا نه ؟ فقط تلخندی میزد و می گفت آره ! امسال دیگه قبولم .. ته دلش به خودش امیدوار بود .. براش مهم نبود رتبش چی میشه ، مهم این بود كه یه رتبه ای بیاره كه بتونه تو یكی از دانشگاههای تهران قبول شه ، روزانه ،‌شبانه ،‌پیام نور یا غیرانتفاعی براش فرقی نمی كرد .. اونا تو خانواده یه اصل داشتن .. هر رشته ای اما فقط تهران ! .. دیگه داشت دیوونه میشد .. از جاش پاشد و رفت دست و صورتشو شست .. دوست داشت كسی اون موقع خونه نباشه .. رفت كامپیوترشو روشن كرد .. كارای همیشگیشو انجام داد .. ایمیلشو چك كرد .. یه سر به وبلاگش زد .. یه چند باری رفت سایت سنجش اما جرئت وارد كردن شمارشو نداشت .. سعی كرد خودشو با كارای دیگه سرگرم كنه .. زمان به سرعت گذشته بود .. ساعت 9 بود .. احساس گرسنگی می كرد .. رفت تا صبحونه بخوره .. خواهر ،‌برادر ، مادر سر سفره نسشتن .. شادی چی شد ؟ رفتی ببینی ؟ .. { تو دلش } أه ولم كنید ؛ نه هنوز نرفتم . گفتم كه صبحونمو بخورم میرم می بینم فقط شما با من نیاید باشه ؟ .. اونا اولش قبول نمی كردن اما وقتی حالات شادی رو دیدن خواستشو قبول كردن .. شادی صبحونشو خورد .. ظاهرش آروم بود اما درونش نه .. خواهرش بهش می گفت بهت حسودیم میشه كه اینطوری بی خیالی ، كاش منم مثه تو بودم .. باز هم تلخندهای همیشگی شادی .. ایندفعه كه می خواست بره پای سیستم بغض داشت .. بازم رفت سایت سنجش .. اطلاعات رو با دست لرزون وارد كرد .. می ترسید كه دكمه " جستجو " رو بزنه .. قلبش داشت می ایستاد .. چه لحظه سختی .. نشانگر موس رو گذاشت رو دكمه ، چشماشو بست و كلیك ....


سلام . جناب محسن خسرو ممنون از نكاتی كه یاداور شدین .. اگه شخصیت ها مثبت هستن به خاطر اینه كه هر كی با توجه به تجربیات و اتفاقاتی كه برای خودش افتاده می نویسه . شاید شخصیتش بچه مثبت بوده . تا الان هم سه تا شخصیت دختر داریم .. اگه آقا پسرا هم بیان بنویسن خوب میشه .. بعد میگن چرا دخترا دانشگاهها رو قرق كردن ! خودتون آخه نمیاید !

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.