• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 294)
شنبه 31/4/1391 - 21:42 -0 تشکر 475696
قا انی

میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی فرزند محمدعلی گلشن از شعرای نامدار عهد قاجار است. وی در سال ۱۲۲۳ هجری قمری در شیراز متولد شد، تحصیلات مقدماتی را در همان شیراز گذراند. او در اوان جوانی عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامهٔ تحصیل بپردازد. در سفر به تهران شعری در مدح فتحعلی شاه سرود و از وی لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآنی در ادبیات عرب و فارسی مهارت کافی یافت و به حکمت نیز علاقهٔ سرشاری داشت. او با زبانهای فرانسه و انگلیسی نیز تا حد زیادی آشنایی داشت. همچنین در ریاضیات، کلام و منطق نیز استادی مسلم به شمار می‌رفت. دیوان اشعار وی بالغ بر بیست هزار بیت است. او کتابی به نام پریشان به سبک گلستان در نثر نگاشت. قاآنی در سال ۱۲۷۰ هجری قمری در تهران وفات یافت و درحرم حضرت عبدالعظیم مدفون شد.

قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:43 - 0 تشکر 475697



ضحاک ‌وار کشته بسی بی گناه را




بر دوش تا فکنده دو مار سیاه را






قصد ذقن نمودمش از زلف عنبرین




چشمم ندید در شب تاریک چاه را






هوش از سرم به چابکی آن شوخ کج‌کلاه




برد آنچنان که دزد شب از سر کلاه را






حیران زاهدم که بر آن روی چون بهشت




از ابلهی گناه شمارد نگاه را






می خوردنم به مجلس جانان گناه نیست




آسوده در بهشت چه داند گناه را






صوفی نشد ریاضت چل ساله سودمند




یک دم بیا و میکده کن خانقاه را






کو بادهٔ دو ساله و ماه دو هفته‌ای




تا شب به عیش روز کنم سال و ماه را






هر روز و شب به یاد جمال جمیل تو




نظاره می‌کنم رخ خورشید و ماه را






در گیسوی سیاه تو دلها چو شبروان




گم کرده‌اند در شب تاریک راه را






دارم دلی گرفته و مشکل که شاه عشق




در این فضای تنگ زند بارگاه را






وقتست کز تطاول آن چشم فتنه‌جوی




آگه کنیم لشکر عباس شاه را






شاهی که خاک درگه گردون اساس او




تاج زر است تارک خورشید و ماه را



قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:43 - 0 تشکر 475698



صدشکر گو‌یم هر زمان هم‌ چنگ را هم‌ جام را




کاین هر دو بردند از میان هم ننگ را هم نام را






دلتنگم از فرزانگی دارم سر دیوانگی




کز خود دهم بیگانگی هم خاص را هم عام را






خواهم جنونی صف شکن آشوب جان مرد و زن




آرد به شورش تن به تن هم پخته را هم خام را






چون مرغ پرد از قفس دیگر نیندیشد ز کس




بیند مدام از پیش و پس هم دانه را هم دام را






قاآنی ار همت کنی دل از دو عالم برکنی




یکباره درهم بشکنی هم شیشه را هم جام را




قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:44 - 0 تشکر 475699



آن نه رویست که یک باغ‌ گل و نسرینست




وان نه خالست که یک چرخ مه و پروینست






شادیی راکه غمی هست ز پی شادی نیست




شادمان حالی ازینم که دلم غمگینست






مگس آنجا که لب تست‌‌ گریزد ز شکر




تلخش آید شکر از بس که لبت شیرینست






عاشقان خستهٔ مژگان دو چشم سیهند




زخم آن قوم نه از تیغ و نه از زوبینست






چون خرامی تو خلایق همه گویند بهم




آن بهشتی که خدا وعده نمودست اینست






بت من چین به جبین دارد و حیرانم ازین




که بود چین به صنم یا که صنم در چینست






حور گویند نزاید بچه باور نکنم




کیست آن مه نه اگر بچهٔ حورالعینست






ای که گویی که ترا دینی و آیینی نیست




عاشقی دین من و مهر بتان آیینست






گفتم اول چو کبوتر کنمش زود شکار




دیدم آخرکه کبوتر منم او شاهینست






ای که گفتی که چرا دین به نکویان دادی




اولین تحفهٔ عشاق به خوبان دینست



قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:44 - 0 تشکر 475700



به چشم من همه آفاق پر کاهی نیست




سرم خوشست بحمدالله ار کلاهی نیست






فضای ملک خداوند جایگاه منست




مرا از آن چه که در شهر جایگاهی نیست






به‌ غیر رزق مقدر که می‌خورم شب و روز




مرا ز ملک جهان بهره جز نگاهی نیست






هرآنچه می‌رسد از غیب می‌نهم به حضور




خدای غیب بود حاضر ار گواهی نیست






ورای عالم جانم حواله گاهی هست




گرم ز عامل دیوان حواله‌گاهی نیست






حصار عقل مسخر کنم به همت عشق




که زلف و خال نکویان کم از سپاهی نیست






نصیحتی کنمت هرگز از بلا مگریز




که از بلا به جهان امن‌تر پناهی نیست






به گرد صحبت ‌هر دل بگرد و نکته مگیر




محققست که بی‌خاصیت گیاهی نیست






قبول باطنی دوست تا چه فرماید




که در مخالفت ظاهر اشتباهی نیست






به اختیار نخواهد کسی که زشت شود




چو نیک درنگری زشت را گناهی نیست






نه‌ ز آرزوست هر آنچ آدمی که می‌بیند




ازوست این‌ همه بیداد دادخواهی نیست






میان ما و تو ره ای رفیق بسیارست




میان عاشق و معشوق هیچ راهی نیست






یگانه بار خدایا منم دوگانه‌پرست




تو آگهی که به‌غیر از توام گواهی نیست






دری که بسته نگردد رهی که گم نشود




به‌غیر ملک تو در ملک پادشاهی نیست






نماند جز دل و چشمی اثر ز قاآنی




چو نیک درنگری غیر اشک و آهی نیست



قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:44 - 0 تشکر 475701



دلدار بود دین و دل و طاقت و قرار




چون او برفت رفت به یکبار هر چهار






گویند صبرکن که بیاید نگار تو




آن روز صبر رفت که رفت از برم نگار






جایی که یار نیست دلم را قرار نیست




من آزموده‌ام دل خود را هزار بار






عاقل به اختیار نخواهد هلاک خویش




پیش از هلاک من زکفم رفت اختیار






تا یار هست از پی کاری نمی روم




دلداده را چکار به از عشق روی یار






شوریدگی نکوست به سودای زلف دوست




دیوانگی خوشست به امید چشم یار






آخر نمود بخت مرا زلف یار من




چون خویش سرنگون و پریشان و بی‌قرار






غم صدهزار مرتبه گرد جهان بگشت




جز من نیافت همدمی از خلق روزگار






قاآنی از جفای جهان هیچ غم مخور




می خور به یمن عاطفت صاحب اختیار



قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:44 - 0 تشکر 475702



قاصدی کو تا فرستم سوی تو




غیرتم آید که بیند روی تو






مرده بودم زنده گشتم بامداد




کامد از باد سحرگه بوی تو






کاش می‌مردم نمی‌دیدم به چشم




این دل افتد دور از پهلوی تو






دل شده از جفت ابروی تو طاق‌




زان پریشان گشته چون گیسوی تو






عاقبت کردی به یک زخمم هلاک




آفرین بر قوت بازوی تو






می کشد پیوسته بر روی تو تیغ




سخت بی‌شرمست این ابروی تو






قبللهٔ جان منی پس‌ کافرم




گر نمایم روی دل جز سوی تو






عهدکردم تا برون خسبم ز بند




می‌‌کشد بازم کمند موی تو






من اگر ترسم ز چشمت باک نیست




شیر نر می‌ترسد از آهوی تو






گر بدانم در بهشتم می‌برند




کافرم گر پا کشم از کوی تو






من‌ چه حد دارم که غلمان را ز خلد




می‌فریبد نرگس جادوی تو






پای قاآنی رسد بر ساق عرش




گر نهد سر بر سر زانوی تو



قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:44 - 0 تشکر 475703



گر به تیغم بکشی زار و به خونم بکشی




من نه انکار کنم چون تو بدان کار خوشی






پیش روی تو دو زلف تو سرافکنده به زیر




چون بر خواجهٔ رومی دو غلام حبشی






خوی‌ خوش به‌ بود از روی خوش‌ ای ترک تتار




ورنه من باک ندارم که به خونم بکشی






بنشین تند و بگو تلخ‌ بکش‌ خنجر تیز




شور بختی بود از لعبت شیرین ترشی



قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:44 - 0 تشکر 475704



دوست دارم که مرا در بر خود بنشانی




شیشه را آن طرف دیگر خود بنشانی






هرکه نزدیک‌تر از من بتو زو رشک برم




شیشه را باید آنسوتر خود بنشانی






زینطرف جام دهی زانطرفم بوس و لبم




در میان لب جان‌پرور خود بنشانی






چهره گلگون کنی از جام و ز رشک آتش را




زار و افسرده به خاکستر خود بنشانی






چون نسیم سحرم ده شبکی اذن دخول




چند چون حلقه مرا بر در خود بنشانی






تا به کی اسب به میدان وصالت تازد




مدعی را چه شود بر خر خود بنشانی






ماه گردون سزدت تاج کله را چه محل




که ز اکرام به فرق سر خود بنشانی






کعبتین چشمی و من مهره چو نراد مرا




می‌زنی مهره که در ششدر خود بنشانی






مادرت حور بود غیرتم آید که به خلد




صالحان را ببر مادر خود بنشانی






دامن پاک وی آلوده شود قاآنی




ترسم او را تو به ‌چشم تر خود بنشانی



قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:45 - 0 تشکر 475705



تو در خوبی و زیبایی چنان امروز یکتایی




که ‌خورشید ار به‌ خود بندی به ‌زیبایی نیفزایی






حدیث‌روز محشرهرکسی‌در پرده می‌گوید




شود بی‌پرده‌ آن‌ روزی که‌ روی‌ از پرده بنمایی






چه‌نسبت‌با شکرداری که‌سرتا پای شیرینی




چه‌ خویشی ‌با قمر داری که پا تا فرق زیبایی






مگر همسا‌یهٔ نوری که در وهمم نمی‌‌گنجی




مگر همشیرهٔ‌ حوری که در چشمم نمی‌آیی






به‌هرجا روکنی‌ در روشنی چون ماه مشهوری




بهرجا پا نهی در راستی چون سرو یکتایی






چنین روشن ندیدم رخ یقین دارم که خورشیدی




بدین نرمی نیفتد تن گمان دارم که دیبایی






جمال خوبرویان را به زیور زینت افزایند




تو گر زیور به خود بندی به خوبی زیور افزایی






ز بس در حسن مشهوری کس اوصافت نمی پرسد




که ناظر هرکجا بیند تو چون خو‌رشید پیدایی






چنان شیرینی ارزان شد زگفتارت که در عالم




خریداری ندارد جز مگس دکان حلوایی






اگر قصد لبت کردم بدار از لطف معذورم




ز بس شیرین زبان بودی گمان بردم که حلوایی






اگر خواهد خدا روزی که هستی را بیاراید




تراگوید تجلی کن که هستی را بیارایی






گنه کن هرچه‌ می‌خواهی و از محشر مکن پروا




که با این چهره در دوزخ در فردوس بگشایی






بده دشنام و خنجر کش برون آ مست و غوغا کن




که‌با این حسن معذوری بهر جرمی که فرمایی






به روی ماه خنجر کش‌ به ملک شاه لشکر کش




کزین حسنت که می‌بینم به هرکاری توانایی






خداوندکرم بر حال مسکینان ببخشاید




به مسکینی درافتادم که بر حالم ببخشایی






ز چشم هرچه ‌خون بارد رقیب افسانه پندارد




نهیب موج دریا را چه داند مرد صحرایی






نشان عشق بیهوشیست بیهوش ای ‌که‌ هبثبیاری




کمال ‌وصف خاموشیست خاموش ای ‌که گویایی






بحمدالله که از خوبان نگاری زرد مو دارم




که بر نخل قدش شیرین نماید زلف خرمایی






مگرهندوست زلف‌ او که برخود زعفران ساید




که جز در کیش هندو رسم نبو‌د زعفران ‌سایی






مگر زان زلف خرمابی مذاق جان کنم شیرین




که جز د‌یوانگی سودی نبخشد زلف سودایی






زبان بربند قاآنی که شرینی ز حد بردی




روا باشد که طوطی را بیاموزی شکرخابی






به صاحب اختیار ار کس سخن های تو برخواند




ترا چندان فرستد زرکه از غم‌ها بیاسایی



قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:45 - 0 تشکر 475706



این چه حالست که از سرکله انداخته‌ای




مست و بیخود شده از خانه برون تاخته‌ای






تبغ‌ صیقل زده در مشت و سپر از پس پشت




نرد کین باخته و ساز جدل ساخته‌ای






ساق بالا زده و ساعد کین برچیده




رخ برافروخته و تیغ برافراخته‌ای






گاه با دوست درآویخته گه با دشمن




چون حریفان دغا نرد دغل باخته‌ای






بیم آنست که از پارس برآید غوغا




این چه فتنه است که در شهر درانداخته‌ای






ما چو پروانه‌ کمر بسته به جانبازی تو




تو چرا شمع صفت این همه بگداخته‌ای






هیچ کس را به جهان مهر تو باقی نگذاشت




حالی ازکینه پی قتل که پرداخته‌ای






مگرت گفت کسی ماه فلک همسر تست




که تو مریخ صفت خنجرکین آخته‌ای






یاکسی گفت قدت سرو چمن را ماند




که تو در ناله چو بر سرو چمن فاخته‌بی






ماه کی جام کشد سرو کجا تیغ زند




خویش را از دگران حیف که نشناخته‌ای






هست مداح امیرالامرا قاآنی




نشناسی مگرش‌ هیچ که ننواخته‌ای



قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.