• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 284)
شنبه 31/4/1391 - 21:20 -0 تشکر 475656
فیض کاشانی

ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است. او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب می‌شده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)، شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)، ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.

قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:21 - 0 تشکر 475657



فیض نور خداست در دل ما




از دل ماست نور منزل ما






نقل ما نقل حرف شیرینش




یاد آن روی شمع محفل ما






در دل از دوست عقدهٔ مشکل




در کف اوست حلّ مشکل ما






تخم محنت بسینهٔ ما کشت




آنکه مهرش سرشته در گل ما






سالها در جوار او بودیم




سایهٔ دوست بود منزل ما






در محیط فراق افتادیم




نیست پیدا کجاست ساحل ما






مهر بود و وفا که میکشتیم




از چه جور و جفاست حاصل ما






دست و پا بس زدیم بیهوده




داغ دل گشت سعی باطل ما






دل بتیغ فراق شد بسمل




چند خواهد طپید بسمل ما






چونکه خواهد فکند در پایش




سر ما دستمزد قاتل ما






طپش دل زشوق دیدار است




به از این چیست فیض حاصل ما






در سفر تا بکی تپد دل ما




نیست پیداکجاست منزل ما






بوی جان میوزد در این وادی




ساربانا بدار محمل ما






هر کجا میرویم او با ماست




اوست در جان ما و در دل ما






جان چو هاروت و دل چو ماروتست




زاسمان اوفتاده در گل ما






زهرهٔ ماست زهرهٔ دنیا




شهواتست چاه بابل ها






از الم های این چه بابل




نیست واقف درون غافل ما






کچک درد تا بسر نخورد




نرود فیل نفس کاهل ما






فیض از نفس خویشتن ما را




نیست ره سوی شیخ کامل ما



قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:21 - 0 تشکر 475658



عشق گسترده است خوانی بهر خاصان خدا




میزند هر دم صلائی سارعوا نحواللقا






بر سرخوانش نشسته قدسیان ساغر بکف




هین بیائید اهل دل اینجاست اکسیر بقا






یا عبادالله تعالوا اشربوا هذا الرحیق




یا عبادالله تعالوا مبتغاکم عندنا






سوی ماآئید مخموران صهبای الست




تا برون آریمتان از عهدهٔ قالوا بلی






دلگشا بزمی زاسباب طرب آراسته




بهرهر غمدیدهٔ اندوهگین مبتلا






باده و نقلست و مطرب ساقیان مهربان




ماه رویان جعد مویان نیکخویان خوشلقا






هر یکی از دیگری در دلبری چالاکتر




هر یکی بر دیگری سبقت گرفته در صفا






میکنند از جان باستقبال اهل دل قیام




خذ مداماً یا اخانا خیرمقدم مرحبا






هر که نوشد ساغر می از کف آن ساقیان




سیئّاتش میشودطاعات و طاعات ارتقا






هر که نوشد جرعهٔ زان زنده گردد جاودان




هر که گردد مست از آن یابد بقا اندرفنا






جاهلان گردند دانا مردگان گردند حی




عاقلان گردند مست و عارفان بی منتها






الصلا ای باده نوشان می ازاین ساغر کشید




تا بیک پیمانه بستاند شماه را از شما






می براق عاشقان مستی بود معراجشان




میبرد ارواحشان را از زمین سوی شما






الصلا ای عاقلان با عشق سودائی کنید




هر که نوشد باده اش گیرد زمستی سودها






الصلا ای طالبان معرفت عاشق شوید




تا بیاموزد شما را عشق حق اسرارها






الصلا ای غافلان عشق آیت هشیاریست




هر که خواند گردد او ذکر خدا سرتا بپا






الصلا ای سالک گم کرده ره اینست ره




الصلا ای کور گم کرده عصا اینک عصا






آید از غیب این ندا هر دم بروح خاکیان




سوی بزم عشق آید هر که میجوید خدا






نیست عیشی در جهان مانند عیش بزم عشق




فیض را یا رب ببزم عشق خود راهی نما



قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:21 - 0 تشکر 475659



هشدار که هر ذره حسابست در اینجا




دیوان حسابست و کتابست در اینجا






حشرست و نشورست و صراطست و قیامت




میزان ثوابست و عقابست در اینجا






فردوس برین است یکی را و یکی را




انکال و جحیمست و عذابست در اینچا






آنرا که حساب عملش لحظه بلحظه است




با دوست خطابست و عتابست در اینجا






آنرا که گشوده است ز دل چشم بصیرت




بیند چه حساب و چه کتابست در اینجا






بیند همه پاداش عمل تازه بتازه




باخویش مرآنرا که حسابست در اینجا






با زاهدش ارهست خطائی بقیامت




باماش هم امروز خطابست در اینجا






امروز بپاداش شهیدان محبت




زآن روی برافکنده نقابست دراینجا






زاهد نکشد باده مگر دردی و آنجا




صوفیست که اورامی نابست در اینجا






آن را که قیامت خوش و نزدیک نماید




از گرمی تعجیل دل آبست در اینجا






دوری که نبیند مگر از دور قیامت




در دیدهٔ تنگش چو سرابست در اینجا






بیدار نگردد مگر از صور سرافیل




مستغرق غفلت که بخوابست در اینجا






هشیار که سنجد عمل خویشتن ای فیض




سرسوی حق و پا برکابست در اینجا






صد شکر که دلهای عزیزان همه آنجا




معمور بود گرچه خرابست در اینجا



قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:22 - 0 تشکر 475660




هر دمم نیشی ز خویشی میرسد با آشنا




عمر شد در آشنائیها و خویشی ها هبا






کینه ها در سینه ها دارند خویشان ازحسد




آشنایان در پی گنجینه های عمرها






هیچ آزاری ندیدم هرگز از بیگانهٔ




هر غمی کامد بدل از خویش بود و آشنا






بحر دل را تیره گرداند چو خویشی بگذرد




میزند بر دل بگد چون آشنا کرد آشنا






خویش میخواهد نباشد خویش بر روی زمین




تا بریزد روزی آن بر سر این از سما






چون سلامی می کند سنگیست بر دل میخورد




بی سلام ار بگذرد بر جان خلد زان خارها






راحتی مر آشنا را زآشنائی کم رسد




نیست راضی آشنائی از سلوک آشنا






شکوه کم کن فیض از یاران ودر خودکن نظر




تا چگونه میکنی در بحر دلها آشنا






گر زمن پرسی زخویش و آشنا بیگانه شو




با خدای خویش میباش آشنا و آشنا




قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:22 - 0 تشکر 475661



بشارت کز لب ساقی دگر می صاف می‌آید




صفای سینه داده بر سر انصاف می‌آید






رسید این مژده از بالا بشارت ده حریفان را




که عنقای می صافی ز کوه قاف می‌آید






همه عالم ز یک می مست لیکن اختلافی هست




ز عاشق نیستی خیزد ز زاهد لاف می‌آید






ز یکجا مست مستیها تفاوت شد ازین پیدا




که زاهد می‌کشد دُردی و ما را صاف میآید






نمی‌باشد دل بیغش نماند از صاف جز نامی




بگوش از صافی صوفی همین او صاف میآید






رمید از پیشم آن آهو ولیکن سر خوشم از بو




ز آهو گر جدا شد نافه عطر از ناف میآید






جدا گشتم ز اصل خود چو جزوی کز کتاب افتد




ولی شیرازهٔ اجزا از آن صحاف می‌آید






من بیدل ز دلدارم بسی امیدها دارم




بشارتهای بهبودی مرا ز اطراف می‌آید






کند در لطف اگر غرقم از آن قهار میزیبد




بسوزد گر بنار قهر از آن الطاف میآید






نثار خاک پایش را ندارم رایج نقدی




ز من بپذیرد ار قلبی از آن صراف میآید






مرا در راه عشق او بسی افتاد مشگلها




کند گر مشکلاتم حل از آن کشاف میآید






سزد ار هر کسی کاری کند هر حاملی یاری




ز خوبان ترک انصاف و ز ما انصاف میآید






بده ساقی می بیغش که چون از صاف سر خوش شد




بدل از عالم بالا معانی صاف می‌آید






سر غوغا ندارد فیض ملا گفتگو کم کن




ز اهل دل بیاید آنچه از اجلاف میآید



قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:22 - 0 تشکر 475662



شکرلله که شد عیان ره حق




یافت جانم درین جهان ره حق






پیشتر ز آنکه پا زره ماند




دید چشم دلم عیان ره حق






در تنم بود مرغ روح قریب




برد او را به آشیان ره حق






در پس پرده ره عیان دیدم




دیدم از رهزنان نهان ره حق






در طلب خون دل بسی خوردم




نتوان یافت رایگان ره حق






از برونش سؤال می‌کردم




بود در جان من نهان ره حق






همه کس را نمی‌دهند نشان




هست مخصوص عاشقان ره حق






ای بسا عاقلی که آمد و رفت




رو نهان ماند در جهان ره حق






فیض در خودبخود سفر میکن




که ترا در دلست و جان ره حق




قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:22 - 0 تشکر 475663



ای وصل تو جانفزای عاشق




وی یاد تو دلگشای عاشق






ذکر خوش تو حلاوت او




نام تو گره گشای عاشق






ای روی تو والضحی و مویت




و اللیل اذا سجای عاشق






مویت کفرست و روی ایمان




ای مایهٔ ابتلای عاشق






دردش از تو دواش از تو




ای راحت و ای بلای عاشق






تو با وی و او ترا طلبکار




وصل تو خرد ربای عاشق






در روی تو بیند آنچه خواهد




ای جام جهان نمای عاشق






از تو آید بتو گراید




ای مبدا و منتهای عاشق






جان میکندت فدا چه باشد




گر به پذری فدای عاشق






در حنجرهٔ ملک نباشد




آن نغمهٔ دلربای عاشق






در حوصلهٔ فلک نگنجد




آن ناله چون درای عاشق






ای باعث هوی هوی صوفی




وز بهر تو های های عاشق






پیوسته تو از برای خویشی




هرگز نشوی برای عاشق






هرگز نشدی بمدّعایش




ای مقصد و مدعای عاشق






او را یک کس بجای تو نیست




داری تو بسی بجای عاشق






هم قوت دل و روان اوئی




هم قوت دست و پای عاشق






فیض است دعای تو چه باشد




گر گوش کنی دعای عاشق



قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:23 - 0 تشکر 475665



تن دادم او را جان شدم جان دادمش جانان شدم




آنکو بگنجد در جهان از دولت عشق آن شدم






کردم سفر از آب و گل تا ملک جان اقلیم دل




از تن بجان می تاختم تا از نظر پنهان شدم






دیدم جهانرا سربسر چیدم ثمر از هر شجر




گشتم گدای دربدر تا عاقبت سلطان شدم






در جادهای مشتبه هر سالکی را رهبری




در شاه راه معرفت من پیرو قرآن شدم






تن در بلا بگداختم تا کار جانرا ساختم




از آب و گل پرداختم از پای تا سر جان شدم






مأوای دلدارست دل کی جای اغیار است دل




دارم بدو این خانه را بر درگهش دربان شدم






رفتم بملک آگهی دیدم بدیها را بهی




خود را ز خود کردم تهی جسم جهانرا جان شدم






خود را ز خود انداختم از خود بحق پرداختم




سر در ره او باختم سردار سربازان شدم






یاران در هستی زدند من قبله کردم نیستی




هر کس ز عقل آباد شد من از جنون عمران شدم






زاهد بزهد آورد رو عابد عبادت کرد خو




شد آنچه شاید غیر من من آنچه باید آن شدم






بودم ز مهرش ذرهٔ بودم ز بحرش قطرهٔ




خورشید بس تابان شدم دریای بی‌پایان شدم






ای فیض بس بالادوی لاف ازمنی تا کی زنی




دعوای بیمعنی کنی من این شدم من آن شدم



قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:23 - 0 تشکر 475666



شور عشقی در جهان افکنده‌ای




مستیی در انس و جان افکنده‌ای






کرده‌ای پنهان محیط بیکران




قطره‌ای زان در میان افکنده‌ای






جلوه داده حسن را زان جلوه باز




پرده‌ای بر روی آن افکنده‌ای






سایه‌ای خورشید روی خویش را




بر زمین و آسمان افکنده‌ای






یک گره نگشوده زان زلفت دو تا




بوی جانی در جهان افکنده‌ای






از روانها کرده‌ای جوها روان




غلغلی در خاکیان افکنده‌ای






کاف و نون امر را بی حرف و صوت




در مکان و لامکان افکنده‌ای






آتشی از عشق خود افروخته




جان خاصانرا در آن افکنده‌ای






دوستانت را برای امتحان




در میان دشمنان افکنده‌ای






عارفان را داده‌ای بردالیقین




جاهلانرا در گمان افکنده‌ای






عاقلان را کار دنیا کرده یار




عاشقانرا در فغان افکنده‌ای






در دل من شوق خود جا داده‌ای




آتشی دلرا بجان افکنده‌ای






کرده جا در جان و جان خسته را




در طلب گرد جهان افکنده‌ای






قطره‌ای دلرا ز عشق خویشتن




در محیط بیکران افکنده‌ای






داده‌ای هم اختیار ما بما




هم ز دست ما عنان افکنده‌ای






از بهشت و حور داده وعده‌ای




رغبتی در زاهدان افکنده‌ای






ز آتش دوزخ وعیدی داده‌ای




رهبتی در عصیان افکنده‌ای






نقش انسانرا کشیدستی بر آب




از بنان آنگه بنان افکنده‌ای






چون بنانش را تو کردی تسویه




پس چرایش از بنان افکنده‌ای






فیض را از عشق ذوقی داده‌ای




در تماشای بتان افکنده‌ای



قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


شنبه 31/4/1391 - 21:24 - 0 تشکر 475667



آسمان را یکسر پرشور میدانیم ما




وز شراب لم یزل محمور میدانیم ما






نورحق تابیده بر اکناف عالم سربسر




نور انجم پرتوی زان نور میدانیم ما






جابجا در هر فلک بنشسته خیلی از ملک




این عبادتخانه را معمور میدانیم ما






هر کرا دانش بود مقصود بر حس و خیال




چشم او گر چار گردد کور میدانیم ما






نزدنزدیکان حق حیّند و ناطق نه فلک




هر کرا این علم نبود دور میدانیم ما






عالم خلقست این عالم که پیدا بینیش




عالم امر از نظر مستور میدانیم ما






چشم فهم نکته زاهل علم بتوان داشتن




جاهل دل مرده را معذور میدانیم ما






قدر هر ظرفی بقدر آن بود کاندر ویست




دل خراب عشق را معمور میدانیم ما






فیض را در هر خیالی ناصری از حق بود




در همه کارش از آن منصور میدانیم ما



قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را!
این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق!!!


برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.