• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن دانش آموزی > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
دانش آموزی (بازدید: 9136)
سه شنبه 18/4/1387 - 2:41 -0 تشکر 47028
خاطرات شیرین دانش اموزی

یه نام اموزنده عشق

سلام دوستان

یادمه تو برسا یکی از پر بازدیدترین تاپیک همین موضوع یود

اینجا میخوایم خاطرات کهنه ی شیرین ویترین گرفتمونا بزاریم تا بقیه هم از لذت خندیدن استفاده کنن

پس یا علی

با گامهايي استوار با اراده اي فولادين و با توکلي راسخ و عشقي خدايي پيش يه سوي موفقيت

 

سه شنبه 18/4/1387 - 14:57 - 0 تشکر 47059

سلام

کلاس دوم دبستان بودم که تو یکی از روزا مدیرمون با خط کش اومد بالای صف و هر کی صدا میکرد میزد خلاصه از شانس ما اونروز اومد که منا بزنه منم از اون بچگی عصاب نداشتم خلاصه اومد خطکشا بزنه به من زد به بغلیم(لوچ بود)دوببار بالا برد که منا بزنه منم شیطون خطکشا ازش گرفتم و تبدیلش کردم به 2 تا و گفتم مگه معاونتون خط کش نمیخواد بفرمایید.و مثل همیشه با کلی خریمه و .......مواجه شذم

چند روز بعد از اون قضیه باز رفتم مدرسه این بار با دردسر جدید معلممون رفت بیرونا بیاد که ینده در همین حین دفتراکش رفتم وخلاصه یه روز دنبال دفترگشتن تا بلاخره در کیف بنده پیداش کردند

دمدمای بهار اون سال 7سین چیده بودند که عکس یگیریم منم رفتم اما رفتم پشت معاون مدرسه و با یه هل کوچول جناب معاون در وسط میز و همراه یا ماهیا در حاله شنا بودند

یه چیزم بگم مدیره اشنا بود و گرنه با کله اخراج بودم

ادامه دارد

با گامهايي استوار با اراده اي فولادين و با توکلي راسخ و عشقي خدايي پيش يه سوي موفقيت

 

چهارشنبه 19/4/1387 - 17:12 - 0 تشکر 47226

بسم الله الرحمن الرحیم

تو دبستان بودم و امتحانات اخر سال منه سر به هوا هم اشتباهی به جای تاریخ جغرافیا خونده بودم رفتم مدرسه بعد دوستام همش از تاریخ سوال میکردن اون موقع فهمیدم چه دسته گلی به اب دادم البته من تو دبستان همیشه سر به هوا بودم کفشامو چپه میپوشیدم کتابو تو کمد لباسم میزاشتم بعضی روزها هم اصلا یادم میرفت مدرسه دارم

از وقتي فهميدم تو در ميان مايي به هرکس ميرسم سلام ميکنم

 

پنج شنبه 20/4/1387 - 1:22 - 0 تشکر 47323

سلام

میریم کلاس سوم

بالاخره با بایی دستما گرفت گفت عزیزم اشنا برای  تو فایده نداره بیا برو یه مدرسه نشناسندت

خلاصه رفتیم یه مدرسه دیگه ماه اول ساکت اروم بودم خدا پدر اونا بیامرزه ما را برد اردو منم به عنوان منضیط ترین دانش اموز  رایگان بردند (بدبختا)خلاصه نمیدونم چرا شیطنت نمیزاشت اروم باشم رسیدیم به یه چهار راه منم صندلی عقب نشیسته بودم به سربازیم داشت رد میشد منم کلاشا برداشتم بنده خدا تا چهاررااه بعدی دویدا داد زد تا رسید کلاها دادم به یه همکلاسیام اونام که از من راضی بودن اونا زدند (اخی چه اب زیر کاه شدم)

فکر کنم یادتون یاشه موبایل الکاتل دسته بیلا تازه اومده بود مدیر مام یکی خریده بود اونروز معلم نداشتیم مدیر اومد سرمون موبایلشا گزاشت رو میزا شروع یه حرف زدن منم موبایلشا برداشتم و از پنجره انداختم بیرون(عجب خیالی داشتند اصلا منا نگشتند ) الیته اینقدر محکم بود و از شانسه من افتاده بود تو چمنا فقط درش باز شده بود

خلاصه اونسال به عنوان منضبط ترین دانش اموز شناخته شدم

ادامه دارد

با گامهايي استوار با اراده اي فولادين و با توکلي راسخ و عشقي خدايي پيش يه سوي موفقيت

 

پنج شنبه 20/4/1387 - 15:41 - 0 تشکر 47383

سال اول دبستان بود، اون روزهای اول معلم یه سری شکل می آورد و از ما می خواست بگیم چیه، یکی از این شکل ها داس یه وسیله ی کشاورزی بود معلم هم که فکر کرده بود اونجا ابوقریب است هر چند نفهمیدم از کجا فهمیده با یه چوب کنار شکل ها می ایستاد و هر که اشتباه می گفت با اون چوب دست طرف رو می نواخت منم پیش خودم کاری رو که معلم از ما می خواست رو کاری ساده می پنداشتم، ببخشید هنوز اون روزها قوه ی پنداشتن نداشتم به جاش خیال می کرد، خلاصه یکی از بچه ها رفت و به جای داس گفت تاس و معلم همچین با چوب به او زد که نگو و نپرس، اون معلم ... هم که خوشش آمده بود هی می پرسید این چیه؟ اون هم شاگردی ما با ترس و لرز می گفت تاس، مسلماً از ترس نمی تونست درست تلفظ کنه و بنده خدا هیچ قناسی ای نداشت خلاصه نفر بعد من بودم و از ترس مثل اون شدم و گفتم تاس همچین که یه چوب خوردم دیگه نتونستم حرف بزنم و به جاش هق هق می کردم، بقیه اش رو یادم نیست . آخه ی طفلکی ..... . ولی بعد از اون سالها دیگه معلم گرامی رو ندیدم تا یه چوبی نشون بدم که دیگه آره..... از دهنش در بیاد  

چهارشنبه 23/5/1387 - 22:35 - 0 تشکر 52202

لحظه لحظه ی دوران مدرسه برای من خاطره ساز است بی صبرانه منتظر مهرماهم

Zahara Asheqe Hossein
پنج شنبه 18/7/1387 - 20:46 - 0 تشکر 64148

سلام

سوم ابتدایی بودم، معلممون خانم کوهی داشت مشقارو میدید، مشق منم دیدو رفت.... یه دفعه بغل دستیم که اسمش حمیرا گلابیان بود دستشو بلند کرد وگفت : " اجازه خانوم ! تیردراپ مشقشو از چپ به راست نوشته ! (آخه تمام مشقمو برعکس از آخر خط به اول نوشته بودم و خانممون هم اصلاً متوجه نشد. ولی امان از دست بغل دستی فضول!) خلاصه فضولی همانا و بیرون شدن از کلاس همان! بعد هم مدیرمدرسه فرستاد دنبال پدرم ! که مغازه اش همون بغل مدرسه بود. هی جلوی پدرم گفتن که از خانم کوهی معذرت خواهی کن تا برگردی سرکلاس ، ولی کی گوشش بدهکار بود؟ دست آخرهم یه سیلی جانانه از مدیر خوردم و راهی کلاس شدم.....

    

خنجر آب‌دیده را زنگ عوض نمی‌کند
چهره انقلاب را جنگ عوض نمی‌کند
بگوی با منافقین به کوری دو چشمتان
پیرو خط رهبری رنگ عوض نمی‌کند

پنج شنبه 18/7/1387 - 20:53 - 0 تشکر 64150

سلام

اول دبیرستان یه معلم یزدی اومده بود واسه جبر و مثلثاتمون. چون خیلی لهجه غلیظی داشت نمیتونست فامیلی منو درست بگه  و تا درست تلفظ نمیکرد جوابشو نمیدادم! و اونم اولش فکر میکرد که غایبم ولی بعد که میدید سرکلاس هستم ولی چیزی نمیگم شاکی میشد و منم میگفتم که خانم اشتباه گفتین فکر کردم کس دیگه ای رو صدا کردین!! خلاصه این شد که پایه خصومت بین من و اون شکل گرفت. منم هر جلسه سعی میکردم یه جوری از سرکلاسش جیم بشم. یه دفعه بچه ها ریختن دورش سرشو گرم کردن منم از راه پنجره از کلاس دررفتم  تو حیاط و مشغول والیبال بازی کردن! وقتی متوجه شد از همون پنجره کلاس داد زد که تیردارب!!!(مثلاً بالهجه نوشتم) اگه امسال تجدیدت نکردم اسممو عوض میکنم. نتیجه اینکه چون اون نمیتونست اسمشو عوض کنه نهایتاً مجبور شد منو تجدید کنه!!

    

خنجر آب‌دیده را زنگ عوض نمی‌کند
چهره انقلاب را جنگ عوض نمی‌کند
بگوی با منافقین به کوری دو چشمتان
پیرو خط رهبری رنگ عوض نمی‌کند

جمعه 19/7/1387 - 13:7 - 0 تشکر 64288

هوالحکیم

سلام.عجب تاپیک باحالی.من هم خاطره زیاد دارم و یکی از اونها مربوط میشه به دوران دبیرستان.یه معلم داشتیم به نام آقای قهری تازه اومده بود و مدرسه ها هم تازه باز شده بود .خلاصه ما هم آخر کلاس نیمکت مانده به آخری نشسته بودیم.این آقای قهری تا از در اومد تو شروع کرد انگلیسی حرف زدن .من هم زدم زیر خنده (البته یواشکی)بعد معلممون اومد وبا لقد و مشت پسر عموم و یکی از بچه همسایه هامون که نیمکت آخر نشسته بودند رو حسابی از خجالتشون در اومد و با من هیچ کاری نداشت . خلاصه اون روز رو جستیم

ادامه شاید داشته باشه....

_________________________________   
|------------------------------------------------------| ______     
|------------------------------------------------------|| O`| __/  
|------------------اصفهان بیابالا----------------------||```|```| 
|____________________________________||___|___|
";===(@)-(@)-(@)---(______)------j(@)j-(____)-(@)=' 

--------------------
اللهم عجل لولیک الفرج

پنج شنبه 23/8/1387 - 15:30 - 0 تشکر 70492

این خاطره مربوط به سال سوم دبیرستانمه

من میزه یکی مونده به اخر نشسته بودم که یکی از بچه هایی که خیلی زود از سر کلاس اخراج میشد اومد پیشم نشست بعد بند کفش کسی که میز پشتی من نشسته بود رو بست به بند شلوارم که کمربند وصل میشه بهش تازه نامردی هم نکرد از این گره کور ها زد یه لحظه معلم دید عقب شلوغ شده به من گفت بیام جلو من که پاشدم دیدم پای دوستم از پشت به من وصله حالا معلم گیر داده بود که بیام جلو منم نمیخواستم بگم چی شده که یدفعه به اون دوستم که کفشش به من وصل بود گفت بیاد جلو اونم مجبور شد کفشو از پاهاش در بیاره و بره منم باهاش رفتم در حالی که یه لنگه کفشه دوستم مثل جا سویچی به کمربندم وصل شده بود رفتیم پیش معلم که ایشون هم لطف کردن و مارو از کلاس اخراج کردن

امام زمان (عج) : اگر شیعیان ما به عهد و پیمانی که با ما بسته اند وفادار بودند فرج من به تاخیر نمی افتاد.   

يکشنبه 1/10/1387 - 0:25 - 0 تشکر 78704

بسم الله الرحمن الرحیم

*********************

سلام 

اول از مدیر یا جانشین انجمن می خواهم بحث بنده که تکرار همین بحث است را در این مبحث ادغام کنند.

خب ...

توهین به امام و پاسخ من :

قد 1/75  لقب : شعبون بی مخ   کلاس :دوم راهنمایی 

سابقه : چاقو کش ، قاچاق مواد و ...

شعبون بی مخ اومد به عکس امام توهین کرد باور کنید اونقدر داغ کردم که اگه چیزی مثل تفنگی دستم بود کل بی مخش رو نشونه می گرفتم .

رفتم توحس باور کنید همه بچه ها نگام کردند یک رژه رفتم دست انداختم گرد خن شعبون بی مخ  زیر پا بهش دادم و افتاد و خلاصه بچه ها کیف کردند یونس صالحی با جسه کوچکش شعبون بی مخ را انداخت خلاصه سراغ مبصر رفتنم و اون سریع بند و بساط رو جمع کرد .

شعبون بی مخ یکمی اصلاح شد من خیلی که نه ولی خوشم میومد ازش ...

یک روز مبصر عوض شد آخ آخ آخ انگار برادر صدام بود ...

با حاج آقا عاشوری صحبت کردم چه کار کنم گفت جلوش بایست ...

آقا من جو گیر شدم رفتم کلاس دوسبار اومد منو بزنه بلند شدم به بچه ها گفتم خاک بر سرتون ترسوها از این می ترسین همه زدن زیر خنده وقتی برگشتم دیدم میزو بلند کرد و منم باش بلند شدم خلاصه بد جور کتک خوردم ...

اما فایده نداشت بدبخت باقی بچه ها هر روز باید با صورت کبود و کمر کوبیده شده برن خانه ...

با شعبون بی مخ جلسه ای گرفتم و گفتم یالله باید با سعید دعوا کنی ؟!

خلاصه شعبون بی مخ چنان سعید رو زد که دیگه جرات مبصری نداشت 

اینم خاطره ای بود ... به زبون اون موقع گفتم .

موفق و موید

****************

الهی ....

http://rahpoyvesal.blogfa.com
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.