• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 545)
دوشنبه 17/4/1387 - 15:34 -0 تشکر 46970
مردی كه دیگر بازنگشت (متوسلیان)

می دونم چند روز از وقتش گذشته ولی...

هرچی از حاجی بگیم حق مطلب رو نگفتیم.... 

 

مردی كه دیگر بازنگشت (متوسلیان)

همیشه سرش توی كار خودش بود. آرام و تنها، یك گوشه می­نشست. خیلی لاغر بود. كمتر با بچه­ها بازی می­كرد. مادر نگران بود. بچه چهارساله كه نباید این همه آروم باشد. بعدها فهمیدند كه قلبش ناراحت است. عملش كردند.

می­خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند. حتی توی خانه صدایش می­كردند «آشیخ احمد» ولی نرفت. می­گفت: «كار بابا تو مغازه زیاده.»

هم دانشگاه می­رفت، هم كار می­كرد: در یك شركت تأسیساتی. اوایل كارش بود كه گفت «برای مأموریت باید بروم خرم­آباد.» خبر آوردند دستگیر شده. با دو نفر دیگر اعلامیه پخش می­كردند. آن دو تا زن و بچه داشتند. احمد همه چیز را به گردن گرفته بود تا آنها را خلاص كند.

دانشجوی مهندسی برق دانشگاه علم و صنعت باشی و بروی زیر رگبار گلوله. عجیب نیست؟! آدم باید خیلی كله­شق باشد كه همه چیز را ول كند و بزند به بیابان و میان بسیجی‌های خاكی. حاج احمد متوسلیان را می­گویم. فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله.

شب­ها بچه­ها با هم شوخی می­كردند. جشن پتو می­گرفتند. حاج احمد یك گوشه می­نشست، می­رفت تو فكر. شوخی­ها كه بیش از اندازه می­شد، یك داد می­زد، هر كس می­رفت یك گوشه. بعضی وقت­ها خودش هم یك چیزی می­گفت و با بقیه می­خندید.

پرسید: «كجا بودی تا حالا؟» گفتم: «داشتم غذا می­خوردم.» دست انداخت یقه­ام را گرفت و با خودش بُرد. یك پسر 18-17 ساله روی تخت دراز كشیده بود. ما را دید، ترسید. دست و پایش را جمع كرد. «اینا چیه روی دستای این؟» یقه­ام هنوز دستش بود. نفسم بالا نمی­آمد. گفتم: «خون.» رو كرد به آن پسر و پرسید: « از كی اینجایی؟» پسر گفت: «یه هفته­س.» دیگر داشت داد می­زد: «گفتی دستاتو بشورن؟» پسر گفت: «گفتم، ولی كسی گوش نداد.» یقه­ام را از دستش كشیدم بیرون. در رفتم. دوباره شروع كرد به داد و فریاد. با التماس گفتم: «حاجی، به خدا من فقط دو ساعته از مرخصی اومدم.» گفت: «نه خیر، یك ساعت و نیمه كه اومدی، اما به جای اینكه بیای به مجروحا سر بزنی، رفتی به كیفِ خودت برسی.»

سرم پایین بود كه صدای گریه­اش را شنیدم: «تو هیچ می­دونی این بچه پیش ما امانته؟ می­دونی مادرش اونو با چه زحمتی بزرگ كرده.»

شب، ما را توی میدان صبحگاه در دوكوهه جمع كرد. به خط شدیم. گفت: «حالا تا پونصد می­شمرم، سینه­خیز برید. دیشب كه شناسایی رفته بودیم، شمردیم. باید همین قدر برید تا از دید دشمنان خارج شید.»

از سنگر رفت بیرون وضو بگیرد. برای عملیات مهمات كم داشتند. رفته بود توی فكر. پیرمردی آمد و كنارش ایستاد. لباس بسیجی تنش بود. فكر می‌كرد او را قبلاً جایی دیده است، اما هر چه فكر می­كرد یادش نمی­آمد كجا. پیرمرد به او گفته بود: «تا ائمه را دارید، غم نداشته باشید. توی این عملیات پیروز می­شید. عملیات بعدی هم اسمش بیت­المقدسه. بعد هم می‌ری لبنان. دیگه هم برنمی­گردی.» گریه می­كرد و برای من تعریف می­كرد.

رفت لبنان... راستی راستی هم دیگر برنگشت. سال 61 بود كه رفت و... مفقود ماند تا امروز. تو فكر می­كنی حاجی كجاست؟!

 

منبع: امتداد 

چفیه من بوی شبنم میدهد

عطر شبهای محرم میدهد

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.