• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن اجتماعي > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
اجتماعي (بازدید: 167)
شنبه 17/4/1391 - 19:10 -0 تشکر 469498
کاش همین حالا یکی بیاد و به دروغ هم ! تو گوشم زمزمه کنه ، ” دوست دارم “

من ادوارد ادیش ، ۷۶ سالمه ، یکی از بزرگترین تاجرای امریکا، با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودمم در شمردن صفراش گیج میشم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا ! همواره به وجودم وحی می شد، چه چیز رو معامله کنم !

یادمه وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگه روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخت ترین و موفق ترین مرد دنیا خواهم بود و عجیبه، حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست!

۲۲ سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش اون وقتا یه دانشجوی ساده بودم شغل وحقوقی نداشتم . بعضی وقتا هوس می کردم برای دختر مورد علاقم هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم رو باور کنه و کاش آن روزا کسی بود و به من می گفت : راه ابراز عشق خرید کردن نیس، وگرنه محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد!

خلاصه کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتونستم هدیه ای ارزشمندی بگیرم، هرگز نتونستم علاقه ام رو به اون دختر ابراز کنم و اون هم برای همیشه ترکم کرد! روز رفتنش قسم خوردم دیگه تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی نباشم و بلند بر سر قلبم فریاد زدم : هیس! از امروز دیگه ساکت باش و قلبم تا امروز ساکت مونده! و زندگی جدید من آغاز شد ! من با تمام جدیت شروع به جمع آوری سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدما ثابت می کردم کسی هستم! شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری بود که نمی دونم چرا اون وقتا به ذهن من نرسید.

دیگه حساب روزا و شبا از دستم رفته بود . روزا می گذشت ، جوانیم سپری و به جاش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد! آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمای دور و برم را وادار به احترام می کرد و چه خوش خیال ، خیال می کردم اونها دارن به من احترام می ذارن اما دریغ که احترام اونا به چیز دیگه ای بود!

اون روزا سرم شلوغ بود اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای زندگی کنم! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم، بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش رو می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم، اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بوده! کمی تو این بهشت بمونم ، لذتش را ببرم و بعد پله بعدی ، من فقط شتاب رفتن داشتم! حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم اینو خودمم نمی دونستم!

اوایل تنها نبودم ، آدما ی زیادی بودن که دلشون می خواست به من نزدیکتر بشن ، خیلی هاشون برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزا آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر رو از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودن پیداشون کنم ، هرگز پیداشون نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدن و درست از روز گم شدن اونها، تنهایی با تمام تلخیش به سویم آمد!

من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست. هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلی ها هم زیر لب زمزمه می کردن : خدای من ، این دیگه چه مرد خوشبختی است ! کاش اینطور بود! روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مونده ؟ جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست ، اگه بیاد تمام آرزوهام رو براورده می کنه و من با جون کندن به دست آوردمش! اما نمی دونم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد!

کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پا برهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلغلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد! کاش وقتی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی رو نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردن راه، بر روی برفها می دویدم. کاش بعضی وقتا بی چتر زیر بارون راه می رفتم! سوت می زدم ، شعر می خوندم! کاش با احساساتم راحتر از اینا بودم ، وقتی بغضم می گرفت یه دل سیر گریه می کردم و وقت شادی قهقهه خنده هام دنیا رو می گرفت . کاش منم می تونستم عشقم رو در نگاهم بگنجونم و به زبون چشمام عشق رو می گفتم. کاش چند روزی از عمرم برای دل آدما زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشون می کردم!

شاید باورتون نشه ، من هنوز هم نمی دونم چطور می شه ابراز عشق کرد! حتی نمی دونم عشق چیه! چه حسییه! تنها می دونم عشق نعمت با شکوهیه که اگه درون قلبم بود من بهتر از اینا زندگی می کردم ، و بهتر از اینا می مردم! من تنها می دونم عشق حس عجیبیه که آدما رو بزرگتر می کنه . درسته که می گن با عشق، قلب سریعتر می زنه ، رنگ آدم بی هوا می پره ، حس از دست و پای آدم می ره اما همونا می گن عشق اعجاز زندگیه !

کاش منم از این معجزه چیزی می فهمیدم! کاش همین حالا یکی بیاد تموم ثروت منو برداره و به جاش آروم حتی شده به دروغ ! تو گوشم زمزمه کنه ، ” دوست دارم!”  کاش یکی بیاد و تو این تنهایی پر از مرگ منو از تنهایی و تنهایی رو از من نجات بده ، بیاد و به من بگه روزی مرا دوست داشته ، بگه بعد از مرگ همواره به خاطرم خواهد ماند ، بگه وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزا کم می شه! راستی من کجای دنیا بودم ؟! آهای آدما ، کسی مرا یادش هست؟! اگه هست تو رو خدا یکی بیاد و در این دقایق پر از تنهایی به من بگه مرا دوست داشته!

گدای فاطمه(س)

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.