• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 2215)
چهارشنبه 12/4/1387 - 8:46 -0 تشکر 46138
لبخند های پشت خاكریز

سلام.

راستش بالاخره اون روزا توی جبهه ها به غیر از جنگ و خون ریزی رزمنده هامون یك خاطرات شیرین و جذابی رو داشتند كه تی این خاطرات نقل شده.

منم این تاپیك رو گذاشتم تا شما بچه های دفاع مقدسی بیایید تو و این خاطرات رو نقل كنید.

خودمم یه سری خاطره دارم كه براتون نقل می كنم.

                                            یا حق....

 

 

خدایا ریشه ی شادی های مرا در غم دیگران قرار مده... 

 

چهارشنبه 12/4/1387 - 11:50 - 0 تشکر 46157



بره گمشده عباس

با سر و صدای محمود از خواب پریدم. محمود در حالیکه هرهر می خندید رو به عباس گفت: «عباس پاشو که دخلت درآمده. فک و فامیلات آمده اند دیدنت!» عباس چشمانش را مالید و گفت: «سر به سرم نگذار. لرستان کجا، این جا کجا؟»

- خودت بیا ببین. چه خوش تیپ هم هستند. واست کادو هم آورده اند!

همگی از چادر زدیم بیرون. سه پیرمرد لر با شلوار پاچه گشاد و چاروق و کلاه نمدی به سر در حالیکه یکی از آنها بره سفیدی زیر بغل زده بود، می آمدند. عباس دودستی زد به سرش و نالید: «خانه خراب شدم!»

به زور جلوی خنده مان را گرفتیم. پیرمردها رسیده نرسیده شروع کردند به قربان صدقه رفتن و همه را از دم با ریش زبر و سوزن سوزنی شان گرفتند به بوسیدن. عباس شرمزده یک نگاه به آنها داشت یک نگاه به ما. به رو نیاوردیم و آوردیمشان تو چادر. محمود و دو، سه نفر دیگر رفتند سراغ دم کردن چایی. عباس آن سه را معرفی کرد: پدر، آقا بزرگ و خان دایی، پدرزن آینده اش. پیرمردها با لهجه شیرین لری حرف می زدند و چپق می کشیدند و ما سرفه می کردیم و هر چند لحظه می زدیم بیرون و دراز به دراز روی شکم مان را می گرفتیم و ریسه می رفتیم. خان دایی یا به قول عباس، خالو جان بره را داد بغل عباس و گفت: «بیا خالو جان، پروارش کن و با دوستانت بخور.» اول کار بره نازنازی لباس عباس آقا را معطر کرد و ما دوباره زدیم بیرون. ولخرجی کردیم و چند بار به چادر تدارکات پاتک زدیم و با کمپوت سیب و گیلاس از مهمان های ناخوانده پذیرایی کردیم. پدرزن عباس مثل اژدها دود بیرون داد و گفت: «وضعتان که خیلی خوبه. پس چی هی می گویند به جبهه ها کمک کنید و رزمنده ها محتاج غذا و لباس و پتویند؟» عباس سرخ شد و گفت:«نه کربلایی شما مهمانید و بچه ها سنگ تمام گذاشته اند.» اما این بار پدر و آقا بزرگ هم یاور خان دایی شدند و متفق القول شدند که ما بخور و بخواب کارمان است والله نگهدارمان!

کم کم داشتیم کم می آوریم و به بهانه های الکی کرکر می کردیم و آسمان و صحرا را نشان می دادیم که مثلا به ابری سه گوش در آسمان می خندیدیم! شب هم پتوهایمان را انداختیم زیرشان و آنها تخت خوابیدند.

از شانس بد آن شب فرمانده گردان برای این که آمادگی ما را بسنجد، یک خشم شب جانانه راه انداخت. با اولین شلیک، خان دایی و آقا بزرگ و پدر یا مش بابا مثل عقرب زده ها پریدند و شروع به داد و هوار کشیدن و یا حسین و یا ابوالفضل به دادمان برس، کردن.

لابه لای بچه ضجه می زدند و سینه خیز می رفتند و امام حسین را به کمک می طلبیدند. این وسط بره نازنازی یکی از فرمانده هان را اشتباه گرفته بود و پشت سرش می دوید و بع بع می کرد. دیگر مرده بودیم از خنده.

فرمانده فریاد زد: «از جلو نظام!» سه پیرمرد بلند فریاد زدند: «حاضر!» و بره گفت: «بع! بع!» گردان ترکید. فرمانده که از دست بره مستأصل شده بود دق دلش را سر ما خالی کرد: بشین، پاشو، بخیز!

با هزار مکافات به پیرمرد حالی کردیم که این تمرین است و نباید حرف بزنند تا تنبیه نشویم. اما مگر می شد به بره نازنازی حرف حالی کرد. کم کم فرمانده هم متوجه موضوع شد. زودتر از موعد مقرر ما را مرخص کرد. بره داشت با فرمانده به چادر مسئولین گردان می رفت که عباس با خجالت و ناراحتی بغلش کرد و آورد. پیرمرد ها ترسیده و رمیده شروع کردند به حرف زدن که: «بابا شما چقدر بدبختید. نه خواب دارید و نه آسایش. این وسط ما چکاره ایم، خودمان نمی دانیم!»

صبح وقتی از مراسم صبحگاه برگشتیم، دیدیم که عباس بره اش را بغل کرده و نگاه مان می کند. فهمیدیم که سه پیرمرد فلنگ را بسته اند و بره را گذاشته اند برای عباس. محمود گفت: «غصه نخور، خان دایی پیرمرد خوبی است. حتماً دخترش را بهت می دهد!» عباس تا آمد حرف بزند بره صدایی کرد و لباس عباس معطر شد!

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 47

 

 

خدایا ریشه ی شادی های مرا در غم دیگران قرار مده... 

 

چهارشنبه 12/4/1387 - 13:4 - 0 تشکر 46162

یكی از خواهر ها آمد پانسمانم كند

چند تا تركش خورده بود به كمرم. بچه ها بردندم مسجد.

یكى از خواهرها آمد پانسمانم كند. با این كه سنم كم بود، ولى خجالت مى كشیدم. نمى گذاشتم دست بهم بزنند. كلى باهام صحبت كردند كه «اشكالى نداره. بذار كارشون رو بكنند. زود تموم میشه. از كمرت كلى خون رفته

بالاخره راضى شدم و نشستم. یك لحظه احساس كردم كسى كه دارد پانسمان مى كند، خیلى راحت به كمرم دست مى كشد، صداى آرام گریه اش را هم شنیدم. بى اختیار برگشتم. دیدم خواهر بزرگم، زهرا، است.

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

 انجمن فرهنگ پایداری


شنبه 15/4/1387 - 18:52 - 0 تشکر 46688

شانس آوردیم یك پا و یك پلاكش نیست

وسط میدان مین بودیم. اینجا را بارها گشته بودیم. اما امروز حس دیگرى داشتم. گفتم: «بچه ها امروز بیشتر دقت كنید. مثل این كه قراره خبرى بشه». یكى از بچه ها به شوخى گفت: «الله اكبر! فرمانده لشكر ما هم مى خواهد شهید بده، التماس دعا، شفاعت یاد نره». هم شوخى بود و هم باعث رفع خستگى و كلى هم خنده. بعد از چند ساعت، یكى از بچه ها من را صدا كرد. رفتم طرفش. تكه هاى لباسى از زیر خاك بیرون بود. شروع كردیم كندن زمین. پیكر شهید را از دل خاك درآوردیم. واقعاً غم انگیز است وقتى به شهیدى برسى كه مدرك هویتى ندارد. یك پاى شهید هم نبود. به دنبال پلاك و پاى شهید در میدان شروع به گشتن كردیم، اما هیچ اثرى پیدا نكریدم. نذر كردیم هر جا پلاك پیدا شد، یك زیارت عاشورا بخوانیم. یكى از بچه ها گفت: یكى هم براى پیدا شدن پایش». یكى دیگر هم كه شوخى اش گل كرده بود گفت: «شانس آوردیم كه یك پا و یك پلاكش نیست، و گر نه دو سه روز باید اینجا اتراق مى كردیم و مفاتیح دوره مى كردیم، از كار بقیه شهدا مى موندیم!»

چند دقیقه بعد پاى شهید پیدا شد. توى پوتین بود و از مچ قطع شده بود. من همانجا نشستم و عاشورا را شروع كردم. تا غروب، هر چه گشتیم پلاك پیدا نشد. برگشتیم مقر. همان كسى كه خیلى شوخى مى كرد، آمد داخل چادر و گفت: زیارت عاشوراى دوم را بخوان، هویت شهید روى زبانه پوتین كاملا نوشته شده بود. همان جا خواندم: السلام علیك یا ابا عبداللّه ...

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

 انجمن فرهنگ پایداری


دوشنبه 17/4/1387 - 19:30 - 0 تشکر 46983

تو که مهدی را کشتی

آقا مهدی فرمانده گروهان مان درست و حسابی ما را روحیه داد و به عملیاتی که می رفتیم تو جیه مان کرد. همان شب زدیم به قلب دشمن و تخته گاز جلو رفتیم. صبح کله سحر بود و من نزدیک سنگر آقا مهدی بودم که ناغافل خمپاره ای سوت کشان و بدون اجازه آمد و زرتی خورد رو خاکریز. زمین و زمان بهم ریخت و موج انفجار مرا بلند کرد و مثل هندوانه کوبید زمین. نعره زدم: یا مهدی! یک هو دیدم صدای خفه ای از زیر میگوید: «خونه خراب، بلند شو، تو که مهدی را کشتی!» از جا جستم. خاک ها را زدم کنار. آقا مهدی زیر آوار داشت می خندید. خودم هم خنده ام گرفت! کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 61

 

 

خدایا ریشه ی شادی های مرا در غم دیگران قرار مده... 

 

چهارشنبه 19/4/1387 - 8:16 - 0 تشکر 47159

تخم مرغ

مأموران عراقی اردوگاه موصل اكثراً افرادی ساده‌لوح، بزدل و كوته‌فكر بودند

 و بچه‌های آزاده نیز از همین سادگی آن‌ها نهایت استفاده را می‌كردند. به

 عنوان نمونه، عراقی‌ها در اردوگاه مرغ و خروسی داشتند كه وظیفه

نگهداری و جوجه‌كشی از آن‌ها به عهده بچه‌ها بود و آن‌ها با استفاده از

همین یك مرغ و خروس توانسته بودند حدود دوازده جوجه مرغ پرورش

بدهند. یك بار یكی از مأموران عراقی یك عدد تخم‌مرغ، سفارش داد و ما

گفتیم فردا برایت خواهیم آورد. فردای آن روز بچه‌ها طبق نقشه‌ای كه پیاده

كرده بودند، با استفاده از گچ یك تخم‌مرغ گچی درست كردند و به او گفتند

تا روغن داخل ماهیتابه بریزی، تخم‌مرغ را برایت می‌آوریم. وقتی تخم‌مرغ را

به دست او دادیم با آن چند ضربه به لبه ماهیتابه زد، ولی دید كه

نمی‌شكند. چند ضربه محكم‌تر زد، باز دید نمی‌شكند. سپس قدری

تخم‌مرغ را برانداز كرد و تازه متوجه شد كه تخم‌مرغ گچی است و بچه‌ها او

 را دست انداخته‌اند! در این موقع همگی از خنده روده‌بُر شده بودیم و صورت

قرمز و خشمگین مأمور عراقی بر شدت ما می‌افزود. او كه وضعیت را بدین

گونه دید، با عصبانیت بچه‌ها را تهدید كرد كه تلافی این كار را درخواهد آورد

و سرافكنده و خجل از حماقتی كه به خرج داده بود، از آسایشگاه خارج

شد!

اللهم ‌ارزقنا توفیق‌الشهادة فی سبیلك تحت لواء ولیك

همراه شما در انجمن سیاسی anjoman.siasi@tebyan.org

و انجمن ورزش و تندرستی anjoman.varzesh@tebyan.org

چهارشنبه 19/4/1387 - 8:19 - 0 تشکر 47160

فوتبال فكاهی

سالهای آخر اسرات بود، به مناسبت ایام عید قرار بود یك سری برنامه‌های

 متنوع از طرف اسرا با هماهنگی و كسب اجازه قبلی از فرمانده عراقی

اردوگاه در محوطه زمین فوتبال برگزار شود. تقریباً اكثر قریب به اتفاق بچه‌ها

جمع شده بودند. قرار بود یك مسابقه فوتبال فكاهی با شركت خود بچه‌ها

برگزار گردد. در این مسابقه مانند مسابقات رسمی، داور و تشكیلات

امدادرسانی طبی مانند پزشك و پزشكیار هم در كنار زمین فوتبال آماده

بودند. تیم پزشكی كه خودشان از هنرمندان اردوگاه بودند سرنگ بزرگی به

قطر 12-15 سانتی‌متر و به طور 60-70 سانتیمتر درست كرده و در كنار

زمین برای ایفای نقش خویش ایستاده بودند. به هر حال بازی شروع شد و

در حین بازی كه یكی از بازیكنان به زمین افتاد، داور سوت زد و از تیم

پزشكی جهت مداوای مصدوم دعوت كرد كه وارد زمین فوتبال شوند. تیم

پزشكی نیز با آن سرنگ كذایی دوان دوان وارد زمین شدند و اطراف بازیكن

مصدوم را گرفتند. فرمانده اردوگاه تا چشمش به سرنگ افتاد، ناراحت شد

و با كمال حماقت رو به مسئول اردوگاه كرد و گفت:‌با اجازه چه كسی

سرنگ از بیمارستان بیرون آورده شده است؟ مسئول اردوگاه خنده‌اش

 گرفت و با لبخند گفت: سیدی، این سرنگ از مقوا درست شده است. با

این حرف،‌ بچه‌هایی كه نزدیك و اطراف فرمانده بودند زدند زیر خنده. فرمانده

كه دید اوضاع بدجوری خراب شده است، رو به افسری كه در كنارش بود

كرد و گفت: این دیگر چه مسخره‌بازی است؟ فوری سوت بزنید، بگویید

تعطیل كنند، و از این به بعد هم كسی حق ندارد از این كارها بكند. بعد هم

بالافاصله محل را ترك كرد و از اردوگاه خارج شد. افسر عراقی نیز فوری

سوت زد و به سربازها دستور داد كه اسرا را متفرق كنند. مسئول ایرانی

گفت: سیدی، آخر اینكه اشكالی ندارد. چرا جمع كنند؟ افسر عراقی

لبخندی زد و گفت: من هم می‌دانم كه اشكالی ندارد ولی دستور آمر باید

اطاعت شود. فرمانده عراقی سرنگ مقوایی به آن بزرگی را تشخیص نداد و

آن را ممنوع اعلام كرد.

اللهم ‌ارزقنا توفیق‌الشهادة فی سبیلك تحت لواء ولیك

همراه شما در انجمن سیاسی anjoman.siasi@tebyan.org

و انجمن ورزش و تندرستی anjoman.varzesh@tebyan.org

چهارشنبه 19/4/1387 - 8:22 - 0 تشکر 47161

كباب سفارشی

مشعل سفارش كباب داده بود. ابتدا امتناع كردیم اما چاره‌ای بود. از طرفی

هم می‌دانستیم كه اگر این خواسته را عملی كنیم، سفارش‌های دیگری از

سوی سایر سربازها و نگهابان‌های عراقی می‌رسد. بنابراین تصمیم گرفتیم

چنان كبابی به خورد جناب مشعل بدهیم كه نه او و نه سایرین دیگر هوس

خوردن كباب، آن هم از جیره گوشت اسرا نكنند. برای تدارك این نقشه ابتدا

باید با مسئول آشپزخانه هماهنگی لازم را به عمل می‌‌آوردیم؛ بنابراین پیش

آقای جمشیدی رفتیم و اجازه گرفتیم و بعد شروع به تهیه و تدارك كباب

درخواستی جناب مشعل كردیم. گوشت را خوب چرخ كردیم و بعد با

افزودنی‌های مجاز و غیرمجاز از جمله تاید و دوده و ... كباب را درست

كردیم. جناب مشعل بعد از ساعتی آمدند و دستور سرو غذا را صادر فرموند

و ما نیز كباب را آوردیم. مشعل چشم‌هایش را پایین و بالا داد و سیخی از

كباب‌ را برداشت كه به دندان بكشد؛ ولی یك باره تأملی كرد و مرا پیش

خود خواند و گفت: اول خودت بخور. من كه حسابی جا خورده بودم، گفتم:

نه، هرگز! این سهمیه بچه‌هاست و من حاضر نیستم این گناه را به گردن

بگیرم. ولی منطق ما بی‌اثر ماند و اجبار و زور جناب مشعل چیره و حاكم

شد. پس، من هم به اچار مقداری از آن كباب را كه اگر روزی جلویم

می‌گذاشتند حاضر نبودم بویش به مشامم برسد، خوردم و سپس مشعل

شروع به خوردن بقیه كباب‌ها كرد. دل پیچه و حالت بسیار بدی داشتم و

مدام حال تهوع به من دست می‌داد و ادامه پیدا می‌كرد و اگر دعای خیر

بچه‌ها و عنایت خداوند نبود، حقیقتاً جان سالم به در نمی‌بردم، اما بحمدالله

بعد از گذشت ساعتی حالم جا آمد و رفته‌رفته خوب شدم. خودم را

مشغول كرده بودم تا از فكر چیزی كه خورده بودم، بیرون بیایم كه دیدم

مشعل تلوتلوخوران با چهره برافروخته و دستی بر روی شكم جلوی در

آشپزخانه حاضر شد و شروع كرد به داد و فریاد كردن كه فلان فلان شده،

مرا مسموم كردی! این چه كوفت و زهر ماری بود كه به من دادی؟ و اباطیل

 دیگری كه همراه با دسر توهین و اهانت بود. من هم در پاسخ، مدام تكذیب

 می‌كردم و دلیل می‌آوردم كه من هم از همان كباب خوردم، پس چرا من

مریض یا به قول شما مسموم نشدم؟ مشعل كه وضعیت ظاهری و عادی

مرا دید، دیگر چیزی نگفت و رفت و با كمك و مساعدت پزشك عراقی

اردوگاه جان سالم به در برد، ولی ظاهراً بعدها به قضیه پی برده و چند جا

این مطلب را عنوان كرده بود.

اللهم ‌ارزقنا توفیق‌الشهادة فی سبیلك تحت لواء ولیك

همراه شما در انجمن سیاسی anjoman.siasi@tebyan.org

و انجمن ورزش و تندرستی anjoman.varzesh@tebyan.org

چهارشنبه 19/4/1387 - 8:24 - 0 تشکر 47162

سشوار

نگهبانان و افسرانی كه مأمور حفاظت و حراست از ما بودند، گاه افراد

 عتیقه و نادری بودند كه فقط به درد موزه‌ها یا صحنه‌های نمایش

 می‌خوردند. مثلاً سربازی را برای نگهبانی آورده بودند كه از عادت‌های

 همیشگی‌اش شانه زدن به موهایش آن هم جلوی هواكش بود، تا اینكه

 روزی یكی دیگر از سربازها به او گفت: هوایی كه از این هواكش خارج

می‌شود، پر از میكروب و گرد و خاك است، چرا جلوی آن می‌ایستی و

موهایت را شانه می‌كنی؟ از آن پس هر وقت سرباز نامبرده به هواكش

 می‌رسید، دولّا می‌شد و به سرعت از زیر آن عبور می‌كرد. زمانی هم كه

 برای نگهبانی باید چندین بار همان فاصله را در مدت زمانی نسبتاً كوتاه

 طی می‌كرد، این عمل چند بار از وی سر می‌زد كه باعث خنده بچه‌ها

 می‌شد و صد البته این مورد یكی از هزاران موردی است كه در اردوگاه‌ها

 دیده و یا شنیده می‌شد.

اللهم ‌ارزقنا توفیق‌الشهادة فی سبیلك تحت لواء ولیك

همراه شما در انجمن سیاسی anjoman.siasi@tebyan.org

و انجمن ورزش و تندرستی anjoman.varzesh@tebyan.org

چهارشنبه 19/4/1387 - 8:26 - 0 تشکر 47163

خواب دیدن ممنوع

شب هنگام بود كه یكی از برادران آسایشگاه از خواب پرید. سرباز

عراقی هم كه پشت در بود، بلافاصله داد زد: چی بود؟ آن برادر گفت:

هیچی، خواب دیدم! سرباز عراقی اسم او را پرسید و روی یك برگه

كاغذ نوشت. فردای آن روز به سراغ آن بنده خدا آمدند و سایر برادران

آزاده را هم جمع كردند و از او پرسیدند: شما به چه حقی خواب

دیده‌اید؟! برادر اسیرمان گفت: دست خودم نبود، خواب می‌دیدم كه از

خواب پریدم! درجه‌دار عراقی كه عصبی و ناراحت بود، با حالتی

تهدیدآمیز گفت:‌ از این به بعد احدی حق خواب دیدن ندارد و اگر هم

خواب دید، حق ندارد وسط خواب بپرد! با اعلام دستور جدید، یعنی

«خواب دیدن ممنوع!» همه بچه‌ها خندیدند و تا مدت‌ها بعد هم این

موضوع اسباب تفریح و سرگرمی ما بود.

اللهم ‌ارزقنا توفیق‌الشهادة فی سبیلك تحت لواء ولیك

همراه شما در انجمن سیاسی anjoman.siasi@tebyan.org

و انجمن ورزش و تندرستی anjoman.varzesh@tebyan.org

سه شنبه 25/4/1387 - 9:26 - 0 تشکر 47899

«موشک جواب موشک» 

«مثل این که اولین بارش بود پا به منطقه عملیاتی می گذاشت. از آن آدم هایی بود که فکر می کرد مأمور شده است که انسانهای گناهکار، به خصوص عراقی های فریب خورده را به راه راست هدایت کرده، کلید بهشت را دستشان بدهد. شده بود مسؤول تبلیغات گردان. دیگر از دستش ذله شده بودیم. وقت و بی وقت بلندگوهای خط اول را به کار می انداخت و صدای نوحه و مارش عملیات تو آسمان پخش می شد و عراقی ها مگسی می شدند و هر چی مهمات داشتند سر مای بدبخت خالی می کردند. از رو هم نمی رفت. تا این که انگار طرف مقابل، یعنی عراقی ها هم دست به مقابله به مثل زدند و آن ها هم بلندگو آوردند و نمایش تکمیل شد. مسؤول تبلیغات برای این که روی آنها را کم کند، نوار «کربلا، کربلا، ما داریم می آییم» را گذاشت. لحظه ای بعد صدای نعره خری از بلندگوی عراقی ها پخش شد که: «آمدی، آمدی، خوش آمدی جانم به قربان شما. قدمت روی چشام. صفا آوردی تو برام!» تمام بچه ها از خنده ریسه رفتند و مسؤول تبلیغات رویش را کم کرد و کاسه کوزه اش را جمع کرد و رفت.»

 

 

خدایا ریشه ی شادی های مرا در غم دیگران قرار مده... 

 

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.