• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن خانواده > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
خانواده (بازدید: 485)
چهارشنبه 3/3/1391 - 13:23 -0 تشکر 456342
چشمان تاریک بین همسرم" داستان واقعی"

پسرم را در آغوش گرفته بودم. دستانم را روی گوش‌هایش نهاده تا صدای نعره‌های خشمگین پدرش (سیروس) را نشنود ولی بی‌فایده بود و پسرم چون ابر بهار اشك می‌ریخت و با رنگ‌پریده در آغوشم می‌لرزید. او 5 سال بیشتر نداشت ولی به اندازه 50 سال عذاب كشیده و بارها شاهد جنجال‌هایی بوده كه پدرش با من به پا كرده بود.
زمانی كه با سیروس آشنا شدم، 22‌سال سن داشتم و تازه لیسانسم را گرفته بودم و مدت كمی از مهاجرت‌مان از یكی از شهرهای جنوبی به تهران می‌گذشت كه توسط یكی از آشنایان مشترك هر 2خانواده به هم معرفی شدیم. سیروس در ابتدای آشنایی، خود را فردی بسیار روشنفكر، مهربان و عاشق نشان می‌داد. مدام اصرار داشت زودتر با هم ازدواج كنیم و سر زندگی‌مان برویم. بعد از ازدواج از همان روزهای اول متوجه بعضی از حالات غیرعادی او شدم كه به اشتباه همه آنها را به پای شیفتگی و شیدایی او درباره خود می‌گذاشتم ولی به تدریج بهانه‌جویی‌های بی‌دلیلش از حد به در شد.

كم‌كم نقاب از چهره اصلی‌اش برداشت. سیروس قبل از ازدواج به من قول داده بود كه وقتی زندگی مشترك‌مان شروع شد، اجازه می‌دهد من برای خودم شغلی پیدا كنم تا هم از لحاظ مالی مستقل شوم و هم كمك خرج زندگی‌مان باشم ولی بعد از ازدواج به كلی منكر قول و قرارش شد.
با خانواده‌ام درباره این موضوع صحبت كردم ولی آنها هم برای اینكه درگیری‌ای پیش نیاید و آبروریزی نشود، گفتند «هرطور كه همسرت می‌خواهد همان‌گونه عمل كن. حالا كه او دوست ندارد تو سركار بروی خب نرو...!»

به نصیحت مادرم گوش كردم و خانه‌نشین شدم تا همسرم از من راضی باشد.
پس از آنكه آن ماجرا خاتمه پیدا كرد، ایرادهایش درباره سر و وضع و لباس پوشیدن من آغاز شد كه باید لباس‌هایت چنین و چنان باشد تا جلب توجه نكنند و همه لباس‌هایی را كه برایم انتخاب می‌كرد، بزرگ‌تر از سایزم بودند و حق پوشیدن لباس‌هایی با رنگ روشن را هم نداشتم، فقط رنگ‌های تیره!
من این موضوع را هم پذیرفتم چون فقط او برایم مهم بود و دوستش داشتم.

وقتی به مغازه‌ای برای خرید كفش می‌رفتیم تاكید داشت، حتما كفش‌های بدون پاشنه بخرم. اعتراض كه می‌كردم می‌گفت «چیه؟ قصد داری با تلق و تولوق كفش‌هایت از یك كیلومتری توجه همه را به خودت جلب كنی؟» كم‌كم از این فشارهای غیرعادی و بیمارگونه كه مشابهش را هرگز در اطرافم ندیده بودم خسته شدم. ولی دیگر چاره‌ای جز تحمل نداشتم آن هم به این دلیل كه موجودی زنده را در بطن خود می‌پروراندم. بله! من باردار شده بودم.

كم‌كم نه‌تنها دوستانم از ما فاصله گرفتند بلكه پای آشنایان و خانواده را هم از خانه‌مان برید. بعضی وقت‌ها كه سیروس در خانه نبود فقط یكی از دوستانم كه كاملا شرایط من را درك می‌كرد به دیدنم می‌آمد.

دیگر من مانده بودم و فرزندم. هر بار كه اعتراض می‌كردم می‌گفت «برای چی می‌گویی تنها هستم، مگر این بچه كنارت نیست.  اگر خوب به او برسی، هم خودت سرگرم می‌شوی و هم بچه رشد خوبی خواهد داشت.»

هیچگاه عادت نداشت كه به من خرجی بدهد، چون می‌گفت «هر چه كه بخواهی من تهیه می‌كنم دیگر پول برای چه می‌خواهی؟»

داشتن وسایل ارتباطی مثل تلفن، كامپیوتر و... در خانه ما ممنوع بود. به حدی حوصله‌ام سر می‌رفت كه بیشتر  پای تلویزیون می‌نشستم یا برای فرزندم بافتنی می‌بافتم یا مطالعه و باغبانی انجام می‌دادم و خلاصه به روش‌های مختلف خودم را سرگرم می‌كردم.

شاید باورتان نشود در عصر كامپیوتر‌ من مانند مادربزرگ‌ها در خانه زندگی می‌كردم یا بهتر بگویم زندانی بودم.

گاهی دوستم مینا سراغم می‌آمد و دور از چشم سیروس برایم پارچه می‌آورد و خودش كه خیاط قابلی بود برش می‌زد و طرز دوختش را به من می‌آموخت و از همین طریق گاهی مزدی می‌گرفتم و چیزهایی را كه نیاز داشتم تهیه و پس‌انداز می‌كردم تا روزی كه ناگهان سیروس از راه رسید و من را پشت چرخ خیاطی دید. چرخ را از تراس به وسط حیاط پرتاب كرد و هرچه ناسزا بود به من گفت. باز هم تحمل می‌كردم و دم نمی‌زدم. حالا دیگر سیروس به بهانه‌های كوچك و بزرگ قهر می‌كرد و روزهای زیادی با من صحبت نمی‌كرد. فقط اگر چیزی می‌خواست آن هم با اخم می‌گفت.
یک بار به سفر رفتیم و در آن مسیر 700 یا 800 كیلومتری فقط چند بار كه چای می‌خواست با من صحبت كرد و دیگر هیچ...!

حالا نمی‌دانم چه كنم و به كه پناه ببرم. خانواده‌ام دوباره به شهر زادگاهمان بازگشتند كه كیلومترها از من دورند و نمی‌خواهم با مطرح كردن مشكلاتم موجب رنجش و آزارشان شوم. ولی تحمل این رفتارها هم دیگر برایم میسر نیست به خصوص حالا كه فرزندمان بزرگ‌تر شده و متوجه همه مسائل می‌شود و آزار می‌بیند.

نزدیك به 30 سال از سنم می‌گذرد اما احساس مادربزرگ‌ها را دارم. در این سال‌ها عذاب زیادی كشیده‌ام و مشكلات زیادی را پشت‌سر گذاشته‌ام.

به خاطر وجود فرزندم نمی‌توانم به جدایی فكر كنم. سیروس نه‌تنها با جدایی موافقت نمی‌كند بلكه اگر متوجه شود من به جدایی فكر می‌كنم، زندگی‌ام را سیاه‌تر می‌كند.

من هم نمی‌خواهم كه مشكلی بیشتر از این پیش بیاید، پس به ناچار می‌سوزم و می‌سازم ولی سوختن فرزندم كه همچون شمع در حال آب شدن است را نمی‌توانم تحمل كنم.

به همین دلیل به صرافت افتاده‌ام كه فكری به حال این زندگی جهنمی و این همسر بیمارم بكنم. از دوست صمیمی‌ام كه مانند خواهری مهربان در هر شرایطی من را تنها نگذاشته كمك گرفته‌ام تا بلكه با كمك یكدیگر راهی بیابیم. ابتدا فكر كردیم كه به یك مشاور یا روانپزشك مراجعه كنم ولی وقتی با ترس و لرز تصمیمم را برای رفتن نزد مشاور با همسرم در میان گذاشتم كه من نیاز به مشاور یا پزشك دارم آنچنان خشمگین شد و با غضب گفت«برای چه می‌خواهی پیش مشاور بروی؟» گفتم«احساس می‌كنم می‌توانیم از آنها كمك بگیریم تا آرامش بیشتری داشته باشیم. به خصوص كه نگران پسرمان هستم. چون هر شب با فریاد از خواب می‌پرد و دچار شب‌ادراری شده!» او گفت «خب اینكه چیزی نیست برادرم هم در دوران كودكی همین‌طور بود ولی بعد كه بزرگ شد خوب شد.»

من ادامه دادم «كدام برادرت همان كه درسش را نیمه‌كاره رها كرد و ترك‌تحصیل كرد؟! و حتی نتوانست...»

بعد از شنیدن این جمله من، ناگهان به شدت از جا پرید و با لگد گلدان را پرتاب كرد و گفت «آهان حالا فهمیدم منظورت چیه؟ می‌خواهی یك جوری به من بفهمونی كه من و خانواده‌ام مشكل داریم و روانی هستیم؟ خوب گوش‌هاتو باز كن كه از من عاقل‌تر وجود ندارد! یادت باشد من هیچ‌كس غیر از خودم را قبول ندارم و آخرین باری باشد كه از این حرف‌های مزخرف می‌زنی!»

آن شب پس از آن ماجرا پسرم با فریاد از خواب پرید و باز هم تختخوابش خیس بود.

از دست این مرد خودخواه، لجوج و... دیگر جانم به لبم رسیده، می‌ترسم عاقبت بلایی سر خودم و فرزندم بیاورم چون دیگر تحملم تمام شده. دوستم مینا من را با مجله شما آشنا كرد خواهش می‌كنم به من و فرزندم كمك كنید. نمی‌دانم چه كار كنم؟

نظر مشاور

با ازدواج نمی‌توان دوستان و خانواده را كنار گذاشت چون همسر هرگز به تنهایی نمی‌تواند جایگزین همه آنها باشد.

در چنین شرایطی فرد مقابل (همسر) به زودی احساس ناخوشایند در بند یا زندانی بودن داشته و زندگی مشترك دستخوش مشكل می‌شود. از این رو، رابطه عاطفی سالم در زندگی مشترك بسیار اهمیت دارد. در غیر این صورت، پایان نافرجام و تلخی در انتظارشان خواهد بود. این‌گونه حالات كه برخی از افراد به آن دچار می‌شوند ناشی از اختلالات شخصیت است كه شامل آن دسته از نابهنجاری‌های رفتاری است كه عمیقا طی سال‌های اولیه تكامل شخصیت در فرد ایجاد شده و معمولا در سنین نوجوانی یا پایین‌تر قابل تشخیص هستند.

یكی از انواع آن اختلال شخصیت «پارانویید» است كه شخص مبتلا به آن، احساس سوءظن شدید و غیرواقعی، حساسیت زیاد، انعطاف‌ناپذیری و خودبزرگ‌بینی دارد. در ضمن اینگونه افراد تمایل دارند به اینكه دیگران را ملامت كنند و به آنها نسبت‌های ناروا بدهند.

این افراد نه‌تنها خود در عذابند بلكه موجب آزار اطرافیان نیز می‌شوند. لازم به تاكید است كه برای رشد فرزندان محیط توأم با آرامش و تك‌والدی مناسب‌تر است تا زندگی دو والدی كه پر از تنش و اضطراب است.

در صورت تأیید بیماری همسرتان توسط یك یا چند روانشناس و روانپزشك و خودداری او از معالجه برای بهبود، می‌توانید درخواست جدایی كنید تا محیط امن و آرام برای خود و فرزندتان فراهم سازید. عمده‌ترین علت مشكلات فرزندتان در نابهنجاری‌های موجود در ارتباط خانوادگی است.

 

  به طواف كعبه رفتم ،به حرم رهم ندادند          كه برون درچه كردي، كه درون خانه‌آئي

 

                                    

جمعه 5/3/1391 - 21:50 - 0 تشکر 456987

سلام
 واقعا چه تحملی داشته این خانم
 این اقا به درمان نیاز داشته ولی وقتی خودش نمیخواد فایده ای نداره و بهترین راه کار فقط جداییه

هر كس كه با زندگي ميسازد ميبازد. بازندگي نساز زندگي را بساز.
دوشنبه 8/3/1391 - 11:57 - 0 تشکر 457676

zahra motalebi گفته است :
[quote=zahra motalebi;130737;456987]سلام
 واقعا چه تحملی داشته این خانم
 این اقا به درمان نیاز داشته ولی وقتی خودش نمیخواد فایده ای نداره و بهترین راه کار فقط جداییه

سلام
ولی به نظر من جدایی آخرین راه نیست زن میتونه این مرد و  تغییر بده این حرفهایی که زده شده از زبان زنه شاید مرد هم حرفهایی برای گفتن داشته باشه درسته که این مرد خیلی سختگیره ولی شاید با محبت و توجه زیاد اعتماد مرد و به سمت خودش جلب کنه.
به نظرم مشاور حضوری شاید بتونه به این زن کمک بیشتری کنه.
ولی مردهایی که اینجورین اگه مشکل از زن نباشه واقعا عوض کردنشون خیلی سخته و گاهیم غیر ممکنه به نظر خانم مطلبی عزیز باید به پزشک مراجعه کنن ولی تا وقتی که خود مرد مشکل و تو خودش ببینه وگرنه هیچ فایده ای نداره.

 

  به طواف كعبه رفتم ،به حرم رهم ندادند          كه برون درچه كردي، كه درون خانه‌آئي

 

                                    

برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.