• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
فرهنگ پایداری (بازدید: 2750)
جمعه 7/4/1387 - 15:22 -0 تشکر 45497
یاران خورشید

 

بسم رب شهدا

  چه جنگ باشد چه نباشد راه من و تو از کربلا میگذرد باب جهاد اصغر بسته شده  

باشد جهاد اکبر که بسته نیست. (شهید آوینی)

   

سلام

 

می خوایم شهرامون رو بهم دیگه معرفی كنیم اما نه با مكانهای دیدنیش یا آثار باستانیش این دفعه شهرمون رو با شهداش معرفی می كنیم و سرمون رو بالا میگیریمو میگیم كه این شهر ماست ...

 

شهر شهدا

 

فعلا با كسایی شروع می كنیم كه برای فعالیت توی انجمن اعلام آمادگی كردند و هر كس هم  یك هفته برای معرفی شهیدش وقت داره اینطوری هر هفته یك شهید رو میشناسیم.

   

مهدی 313

 

Mamal92

 

حیات طیبه

 

ماندگاری

 

روح زنگار زده

 

عاشق ترین مرد زمین

 

سیب سرخ2008 

 یونس صالحی

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

 انجمن فرهنگ پایداری


جمعه 7/4/1387 - 15:25 - 0 تشکر 45498

اگه اجازه بدید این هفته رو من شروع میكنم و بعد بقیه به ترتیب.

شهید بابایی

در سال 1329 در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود. دوره ابتدایی را در دبستان دهخدا و دوره متوسطه را در دبیرستان نظام وفای قزوین گذراند. در سال 1348، در حالیكه در رشته پزشكی پذیرفته شده بود، داوطلب تحصیل در دانشكده خلبانی نیروی هوایی شد. پس از گذراندن دوره اموزشی مقدماتی خلبانی، جهت تكمیل دوره، به كشور امریكا اعزام گردید. در این مدت، دوره اموزشی خلبانی هواپیمای شكاری را با موفقیت به پایان رساند و پس از بازگشت به ایران، در سال 1351، با درجه ستوان دومی در پایگاه هوایی دزفول مشغول به خدمت شد. همزمان با ورود هواپیماهای پیشرفته اف- 14 به نیروی هوایی، شهید بابای در دهم ابان ماه 1355، برای پرواز با این هواپیما انتخاب شد و به پایگاه هوایی اصفهان انتقال یافت. پس از پیروزی شكوهمند انقلاب اسلامی، وی گذشته از انجام وظایف روزانه، به عنوان سرپرست انجمن اسلامی پایگاه هوایی اصفهان به پاسداری از دستاوردهای انقلاب پرداخت. شهید بابایی در هفتم مرداد ماه 1360 از درجه سروانی به سرهنگ دومی ارتقا شیدا كرد و به فرماندهی پایگاه هشتم اصفهان برگزیده شد. وی در نهم اذرماه 1362، ضمن ترفیع به درجه سرهنگ تمامی، به سمت معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی منصوب گردید و به ستاد فرماندهی در تهران عزیمت كرد. سرانجام در تاریخ هشتم اردیبهشت ماه 1366 به درجه سرتیپی مفتخر شد و در پانزدهم مرداد ماه همان سال، در حالیكه به درخواستها و خواهشهای پی در پی دوستان و نزدیكانش مبنی بر شركت در مراسم حجّ ان سال پاسخ رد داده بود، برابر با روز عید قربان در حین عملیات برون مرزی به شهادت رسید.*شهید سرلشگر خلبان، عباس بابایی در هنگام شهادت 37 سال داشت. از او یك فرزند دختر به نام سَلمی و دو فرزند پسر به نامهای حسین و محمد به یادگار مانده است.

 * شایان ذكر است كه شهید بابایی، علی رغم درخواستها و دعوتهای هر ساله اطرافیان، در هیچ سالی به حج نرفت. از نزدیكان او نقل است كه وی چند روز قبل از شهادت، در پاسخ به پافشاریهای بیش از حد دوستانش گفته بود: تا عید قربان خودم را به شما میرسانم. و شگفت اینكه شهادت او برابر با روز عید قربان بود.

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

 انجمن فرهنگ پایداری


جمعه 7/4/1387 - 15:27 - 0 تشکر 45499

دعای کمیل



حدود سال 61 و 62 زمانی که شهید بابایی فرمانده پایگاه اصفهان بود . یکی از پرسنل نقل کرد :



در شب جمعه ای به طور اتفاقی به مسجد حسین آباد اصفهان رفتم . در تاریکی متوجه شدم صدایی که از بلندگو به گوش می آید خیلی آشناست . پس از پایان دعا که چراغها روشن شد دیدم که حدسم درست بوده ؛ کسی که دعای کمیل می خوانده است سرهنگ بابایی است . خوشحال شدم و جلو رفتم . سلام کردم و گفتم : « جناب سرهنگ قبول باشه . »



اطرافیان با شنیدم کلمه سرهنگ برگشتند و به شهید بابایی نگاه کردند . بعد از احوال پرسی که با هم داشتیم از چهره اش فهمیدم که ناراحت و با اصرار از ایشان علت را پرسیدم . سرانجام پاسخ دادند : « کاش واژه سرهنگ را نمی گفتی . »



فهمیدم که تا آن لحظه کسی از اهالی آن منطقه شهید بابایی را نمی شناخته و ایشان هر شب جمعه به عنوان شخصی عادی در آن مسجد می رفته و دعای کمیل می خوانده است . پس از این ماجرا او دیگر در آن مسجد دعای کمیل نخواند زیرا همیشه دوست داشت ناشناس بماند

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

 انجمن فرهنگ پایداری


جمعه 7/4/1387 - 15:29 - 0 تشکر 45502

به اشتباه خود معترفم



برابر مقررات فنی نیروی هوایی ، خلبان باید هر ساله مورد معاینات پزشکی قرار بگیرند و از نظر توان مهارت های پروازی ، همراه با یک استاد خلبان پرواز کنند و اگر در هر دو مورد قبول شدند مجاز به ادامه پرواز خواهند بود . مسئولیت کنترل این موضوع با افسر امنیت پرواز است .



یک سال شهید بابایی که فرمانده پایگاه بود به علت مشکلات کاری موفق به انجام معاینات سالانه نشده بود . در یکی از پروازهایی که داشتند سروان عقبائی که افسر امنیت پرواز بودند و در حین چک کردن لیست پروازی متوجه شدند که سرهنگ بابایی معاینات لازم را انجام نداده اند . به همین خاطر به ایشان می گویند : « پرواز شما خارج از مقررات بوده است

. »

شهید بابایی با کمل شجاعت به اشتباه خود اعتراف کرده و می گویند : بنده برای هرگونه تنبیهی که شما بگویید آماده ام . چنان چه برگه بازداشت و یا هر تنبیه دیگری را بنویسید من خودم آن را امضا می کنم .

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

 انجمن فرهنگ پایداری


جمعه 7/4/1387 - 15:41 - 0 تشکر 45508

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

 انجمن فرهنگ پایداری


جمعه 7/4/1387 - 16:1 - 0 تشکر 45510

راهیان نور
اجازه بدید که کمی از خوزستان و خاطره ای که در همین سایت پیدا کردم بگم .

برای سفر كجا را انتخاب كنیم ؟ به كجا برویم ؟ به زیارت ، به گشت و گذاری در طبیعت ، سفر علمی و ...

و یا مجموعه ای از همه اینها در یك سفر ؟‌

چند سالی است كه مناطق جنگی پذیرای مردمی هستند كه در پی یافتن نیاز های روحی و معنوی خود راهی این دیار می شوند اگر با یكی از این كاروانها همراه شده باشید حتما با تمام وجد احساس كرده اید كه با نزدیك شدن به این سرزمین فضایی وصف ناشدنی به وجود می آید همه ترجیح می دهند كه با خود و خدایشان خلوت كنند و این نیاز را خودم احساس كردم این دیار نیازی به توضیح ندارد و سكوت نیزار ها خود همهمه ای شگرف است. نخلهای بی سر خود حدیثی مفصل دارند سوسنگرد ، هویزه ، طلائیه ، خرمشهر و شلمچه و ... كه راز های نهان بسیار دارد كه این همه را هر گوش ناشنوایی هم به گوش جان خواهد شنید آری روح شهداء حاضر است سرزمین متبركی است كه همچون كربلا رازهایش را با زائرش نجوا می كند.

ادامه در پست بعد...

http://rahpoyvesal.blogfa.com
جمعه 7/4/1387 - 16:5 - 0 تشکر 45511

ادامه پست قبل ... ( دوستان این هفته فقط برای شناخت خوزستان ان شاء الله هفته آینده شهیدی از شهر خودم معرفی می کنم )

اینجا هرچه هست عشق است ، ایمان است ، زمزمه است ، اینجا تربت پاك شهیدان ، دلهای عاشقان و باایمان را به سوی نور هدایت می كند.

ما به سوی سفری حركت می كنیم كه دلهای برای آنها می تپد چرا كه همه آنهایی كه در این سرزمین آرمیدند به نام و یاد سرور و سالارشان حسین (ع) قدم نهاده اند و چون نام آن بزرگوار در وجودشان است هر چه پیش آید خوش است ما از جایی حركت كردیم كه به سوی كربلای دارد از ایلام ، مهران ، دهلران و ... به سوی كربلای وسیع ایران ، شلمچه ، هویزه ، طلائیه و...

كسانی كه به اردوی جنوب عازم می شدند كه اسمشان در قرعه آمده باشد اما من نه از قرعه خبر داشتم و نه از رفتن به اردوی جنوب. تا اینكه یكی از دوستان را به طور اتفاقی دیدم و گفت كه اردوی جنوب نمی روی من خیلی خوشحال شدم گفتم چه طوری ؟ كفت با وجودیكه اسم شما در قرعه نیست ولی می توانی بروی من خیلی خوشحال شدم و شور و شوقی در درونم به وجود آمد حتی تالحظه ای كه سوار اتوبوس شدیم نمی دانستم به طور حتم اسم نوشته شده یا نه ! اما آرامشی خاص وجودم را فرا گرفته بود و جدا حس می كردم كه قسمت من این زیارت می شود. زیارت كربلا! بعد از ظهر روز بیست و دوم بهمن به سوی اهواز حركت كردیم ، به سوی حدیثهای ناگفته شلمچه، به سوی شهدای گمنام طلائیه ، به سوی خود ، به سوی خدا و به سوی زمین « طوی »

حوالی نیمه شب به اهواز رسیدیم به جایی رفتیم كه دور تا دور آن عكس شهیدان بودند ، عكس آنهایی كه ما را قابل دانسته و میزبان ما شدند توفیق عظیمی بود.

صبح روز بعد به سوی اروند كنار راه افتادیم جایی كه هنوز شهیدان ما در آن هستند جایی كه نسیم آن بوی عطر شهیدان در اطراف می پیچاند. جایی كه آن طرفش عراق است اما در واقع با خیانت بنی صدر ما این سرزمین را از دست دادیم با وجود فاو صدای زجر و شكنجه رزمندگان اسلام به گوش می آید و لعنتمان را روز به روز بیشتر به صدام و صدامیان می كند.

بعد از ظهر به سوی شلمچه حركت كردیم در آن نزدیكی نوشته بود « این سرزمین مقدس است با وضو وارد شوید» به آنجا كه رسیدیم باورم شد كه اینجا شلمچه است غروب شلمه به نوك میله های معبر و قله های انفجاری و سیم خاردار منعكس می شد. سرخی خون شهیدان را نشان می داد و مظلومیت مدافعان اسلام رامتبلور می كرد.

خداوندا! عجب سفری است تصور من تنها دیدن و تفریح بود اما وجودم منقلب شد وقتی فكر می كردم به این نتیجه رسیدم كه بین من و ما و باور ما چقدر فاصله است و...

برای آنها كه با خلوص وارد این سرزمین می شوند شلمچه سر به دامانش می گذارد. و قصه های ناگفته اش را زار زار می گراید. از فضلها می گوید از سجده ها ، از عسق ، از عطش و از كربلا برای آنها می خواند غزل سبكبالانی كه زمانی ، در این خاك ، عاشورا را به صفحه تكرار كشاندند. بر تارك پیشانی تاریخ درخشیدند و از این جا بهشت را به نظاره نشستند. شلمچه در آئینه نگاه آنها تصویر روزهایی را مرور می كند كه عطر عشق و سجاده همه لحظه ها را پر می كرد روزهایی كه همه سربازان مهدی (عج) را اسطوره های ملی و قهرمانان ملی و قهرمانان عشق نامیدند. نه خشونت طلبان بی منطق!!

باز هم بگو ... باز هم از حدیثهای ناگفته ات با ما بگو كه گوشهایمان از فریادهای تكراری غوغا گرانی كه دردشان بی دردی است خسته است تشنه نجواهای شیرین توییم... ای خاك سراسر نور و حضور!

ای همه آنان كه دل چاك چاك علی را دیدند و اسب سركش هوای نفستان رام نشد چشم بگشایید كه این جا نخلها و سنگرها و بدنهای پاره پاره ناله سر می دهند!

دلم می خواست تامنتهی زندگیم در این سفر باشم اما...

صبح روز بعد در حالیكه زود از خواب بیدار شده رأس ساعت 45:7 در اتوبوسها بودیم یكی از كسانی كه اعتقاد خاصی به شهداء‌ و این سرزمین ها داشت برایمان صحبت كرد در همه كلاسش همین بود كه قدر خودتان را بدانید و نهایت استفاده را بكنید چرا كه به بقیع ایران می روید، میروید با شهداء پیمان ببندید و به راستی شهیدان زنده اند و اعمال شما را ناظر هستند اما این حرفها مگر درد وی را دوا می كند تا كسی خودش اینها را نبیند احساس نكند باورش نمی شود.فردی كه مسلط به راههای مناطق جنگی بود به عنوان راهنما این مسیر ها را توضیح می داد و به سؤالات بچه ها پاسخ می گفت.

ادامه در پست بعد ...

http://rahpoyvesal.blogfa.com
جمعه 7/4/1387 - 16:11 - 0 تشکر 45514

ادامه پست قبل و قسمت آخر

دلم می خواهد زودتر به طلائیه برسم به جایی كه سرزمین خدا خواهد بود چه بگویم ! ای كاش كلمات در قالب حرف می گنجید و قلم ، قلب را یاری می كرد تمام دنیا در طلئیه خلاصه شده است و تمام حرفهای دنیا در گلوی نیزار ها ماسیده است حس می كردم تنها نخلهای بی سر هستند كه خدا را می شناسند وتنها زمزمه های عشاق كه از میان نخلها با نامه های علی (ع) هم آوا شدند و همراه با رسول الله (ص) به معراج رفتند.

ای كاش در آن لحظات دیدار، زمان می ایستاد. ای كاش نگاهم خشك می ماند تا گوشه ای از این سرزمین پرآشوب در نگاهم خشك می شد. ای كاش وجودم قتدر به درك طلائیه بود ای كاش زبانم قدرت توصیف داشت چگونه توصیف كنم پاهای برهنه را كه بی ریا به جلو می رفت و چه بگویم از دلهایی كه همچنان ایستاده است و گاه رنجور و گاه شادمان است ؟

من در ذهن ایرانشناسی بیشتر تداعی می شد اما در انتها پنداشتم كه هدف عشق شناسی است و من هرگز عشق را نشناختم اما هدف را باور كردم و قداست این سرزمین را وشنیده ها را دیدم بعدازظهر به سوی هویزه و سوسنگرد حركت كردیم به سر مزار مطهر شهدای هویزه رفتیم ، رفتیم تاببینیم كسانی كه چون ما دانشجو بودند چه كار كردند درس را كنار گذاشتند و راه حسین را ادامه دادند وقتی از كنار عكس شهداء‌ رد می شدیم از خودم خجالت می كشیدم كه بعد از شهداءما چه كردیم هر كدام از بچه ها اسم رشته تحصیلی شان را می آوردند و آهی می كشیدند در نظرم آمد آنها رفتند همه چیز را برایمان مهیا كردند حال وظیفه ما حفظ این خون است با درس ، با آن آرمانهای واقعی و...

شهید علم الهدی نامش برای ما یاد آور حماسه و خون است ، یادش یاد آور اللّه اكبر جهادیان است امیدوارم راهش ادامه یابد.

بعد از خوردن ناهار در هویزه ، شهید سوسنگرد را مشاهده كردیم هر مسیری كه حركت می كردیم جای یك لشكر ، یك گردان و... بوده است باید حرمت این مسیر را نگاه داشت با ذكرصلوات.

...... به سوی شهر اهواز حركت كردیم عجب روزی بود. آن روز نسیم بهاری بوی عشق می داد بوی شهادت لاله های خونین نینوا در آنجا بودند و تراب شفق گونه در این سرزمین پاك میزبان قدمهای ما بودند آن روز وسعت خاطره ها در امتداد ذهنها یاد آور خون بود و قلب زمین ، تپش توپ ، نارنجك ، آر پی جی ، داشت و ترنم دعای كمیل و توسل در زوزه تركشها شنیده می شد آن روز ، روز خدا بود اشك در چشمان افلاكیان هنگام نظارة پیوند عاشقانه زمینیان حلقه زده بودند و خورشید در تابش آفتاب گونه لاله های خونین شرم حضور داشت.

شب كه به خوابگاه بر گشتیم فیلمی كه از توصیف مناطق جنگ ، تشییع شهداء ، گروه تفحص داشتند آن قدر این صحنه ها جالب بودند كه همه مات مانده بودند لبخند شهید و به راستی شهیدان زنده اند.

بعد ار این كه چند تایی از بچه ها خوابیدند آن آقا فیلم را گذاشت و خودش به قسمت پایین رفت و گفت اگر می خواهید در این بابها صحبت كنیم به پایین تشریف بیاورید من در خدمت شما هستم.

خلاصه صبح روز بعد سفری به سد دز داشتیم بازدید جالبی بود و از شهدای آنجا هم یادی كردیم بعد از گشت و گذاری ار آن مناطق راه سفر را پیش گرفتیم بعد از خوردن ناهار عازم دو كوهه شدیم همان سرزمینی كه می گویند قطعه ای از كربلاست و من نمی دانم چرا این نام را بر او گذاشته اند و بر روزگاران دور چه بر سر این سرزمین آمده است تنها نامش را شنیده بودم اما حال می بینم زیارت عاشورا را در كربلا برگزار كردیم شب جمعه شبی كه ملائك فرود می آیند صبح روز جمعه دعای ندبه را برگزار كردند بچه ها با شور خاصی در مراسم شركت كردند و فرج آقا را خواستار شدیم.

بعد از خوردن صبحانه یك نمایشگاه برگزار شده بود كه بسیار جالب بود صدای نوار كه گذاشته بودند دو كوهه را در بر گرفته بود. و وجود انسان را می لرزاند. پوتین ها ، عكس ها و ...

از همة سرزمینهای مقدس بچه ها خاك بر می داشتند تعدادی از آنها كه خاك زیادی از شلمچه با شور و شوق بر می داشتند كه در همین هنگام یكی از سربازها گفت اگر قرار باشد هر كاروانی چنین كند خاكی برای ما باقی نمی ماند.

با وجود این همه سرزمین پاك قلب زنگار و نگار گرفته مان جلا پیدا می كرد اما هر وصالی ، وداعی دارد و لحظة وداع هم رسیده بود.

بگذارید از حال و هوایی كه در آنجا بود بگویم از حال خداشناسان ، از حال آنان كه وجودشان برای آقا « نایب بقیه اللّه » می تپد.

خدایا اگر اینان در زمان علی (ع) بودند كسی جرأت نمی كرد دستهای مولایمان را ببندد وپیش چشمش سیلی به صورت زهرایش بزنند.

اگر اینان در زمان حسین (ع) بودند چه كسی توان آن را داشت كه لب تشنه عزیز زهرا را سر ببرد و پیكرش را به زیر سم اسبان له نماید و سر اطهرش را به نیزه بزند.

بعد از ظهر جمعه به سوی ایلام حركت كردیم نماز ظهر را در نز دیكیهای دهلران برگزار كردیم به مهران كه رسیدیم به زیارت امامزاده سید حسن رفتیم و بعد از آن ناهار را در همان جا خوردیم به سوی صالح آباد به راه افتادیم بعد از زیارت و خواندن نماز به سوی مزار شهدای ایلام رفتیم جمعه شب در مزار شهدا مدیحه سرایی همه با هم زیبایی خاصی داشتند و یاد حسین را در وجودم حس می كردم.

از این به بعد وظیفة ما سنگین می شود. شهدای شلمچه، طلائیه ، هویزه و ... جلوی راه ما را می گیرند از ما می خواهند اما مبادا به آن روزی كه در نبردی نو ، قلمهایمان حرمت خونهای شلمچه را بشكند و مبادا حرمت مولای شلمچه را بشكند مبادا روزی شلمچه به صحیفة تاریخهای غبار گرفته سپرده شود.

ان شاء الله بیاین خوزستان تا ما از شما پذیرایی داشته باشیم.

http://rahpoyvesal.blogfa.com
جمعه 14/4/1387 - 14:56 - 0 تشکر 46525

شهید سید حسین علم الهدی شهید علم الهدی

سید حسین، متولد 1337، قاری قرآن صبح‌گاه مدرسه بود. قرآن را با لحن قشنگی می‌خواند، آن‌قدر زیبا که همه را شیفته می‌کرد. دلت می‌خواست همه عمر قرآن بخواند و بشنوی. همه محله می‌دانستند؛ فوتبال دم اذان تعطیل!

- چهارده ساله بود که شنید یک سیرک مصری آمده اهواز. مسئول سیرک آدم فاسدی بود. فقط برای خنداندن اهوازی‌ها نیامده بود. حسین همراه چند تا از دوستانش، چادر سیرک را آتش زدند و فرار کردند.

دو سال بعد، مسیر دسته‌های سینه‌زنی عاشورا، میدانی بود که مجسمه شاه در آن نصب شده بود. حسین دلش نمی‌خواست دور شاه بگردد، مسیر را عوض کرد و بعد از آن، همه هیئت‌ها پشت سرهم مسیر حرکت خود را تغییر دادند، پلیس عصبانی شده بود و دنبال عامل می‌گشت. با همکاری ساواک، سرنخ‌ها رسید به حسین. در مدرسه دستگیرش کردند. برای بازجویی، می‌خواستند خانه حسین را هم بگردند ریختند توی خانه، حسین فریاد زد: «ما روی این فرش‌ها نماز می‌خوانیم، کفش‌هایتان را در بیاورید.» مأمور ساواک خشکش زده بود.

حسین را انداختند توی بند نوجوانان بزهکار. صبوری به خرج داد چند روز بعد صدای نماز جماعت و تلاوت قرآن از بند، بلند بود. مأموران حسین را گرفتند زیر مشت و لگد می‌گفتند تو به اینها چه کار داشتی؟! از آن به بعد شکنجه حسین، کار هر روز مأموران شده بود. یک بار هم نشد که زیر شکنجه، اطلاعات را لو بدهد. نوجوان شانزده ساله را می‌نشاندند روی صندلی الکتریکی و یا این که از سقف آویزانش می‌کردند.

رشته مورد علاقه‌اش «تاریخ» بود. سال 1356 در دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد. هر روز نماز صبحش را در حرم می‌خواند. جلسات تفسیر قرآن آیت‌الله خامنه‌ای را پیدا کرده بود، توی مسجد کرامت مشهد. بچه‌های دانشجو را به این جلسات می‌برد.

اهل مطالعه و تحقیق بود. با اشتیاق می‌خواند. گاهی با اساتید به شدت بحث می‌کرد، مخصوصاً اساتیدی که برداشت صحیحی از تاریخ اسلام نداشتند می‌گفتند: «اگر حسین در کلاس باشد، ما به کلاس نمی‌آییم.» اهل تحلیل بود. در دوره‌ای که گروه‌های مختلف سیاسی در حال جذب جوانان بودند، با رهنمودهای آیت‌الله خامنه‌ای و شهید هاشمی‌نژاد، ذره‌ای از مسیر صحیح انقلاب دور نشد.

به حافظ و مولوی بسیار علاقه داشت. عاشق این بیت بود؛ "کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را کی رفته‌ای ز دل که تمنا کنم تو را" قبل از پیروزی انقلاب یک بار به اهواز آمد. از این که روی دیوارها شعاری نوشته نشده بود، بسیار ناراحت شد. شبانه با یکی از دوستانش رفتند و اولین شعاری که نوشت این بود؛ «تنها ره سعادت، ایمان، جهاد، شهادت.» اهل آرامش نبود. گروه «موحدین» را تشکیل داده بود و مرتب برای انقلاب فعالیت می‌کرد. تکبیر می‌گفت. بعد از تبعید امام از عراق به مقصد نامعلوم، شبانه برای نشان دادن خشم ملت ایران، کنسول‌گری عراق را در خرمشهر به آتش کشید. برنامه چریکی بعدی‌‌‌اش زمینه‌سازی برای اعتصاب شرکت نفت بود.

رفت اهواز تا اسلحه و تدارکات تهیه کند. به تعداد بچه‌ها هم نهج‌البلاغه خرید. می‌گفت همراه با آموزش نظامی، باید با نهج‌البلاغه هم آشنا شوید.

فرمانده بود، ولی از انجام هیچ‌کاری روی گردان نبود، اسامی بچه‌ها برای نگهبانی دادن، تنظیم شده بود حسین ناراحت شده بود که چرا نام او را در لیست نگهبانی ننوشته‌اند.

صدام شایعه کرده بود که عشایر عرب خوزستان طرف‌دار او هستند و در نفوذ عراقی‌ها به ایران، کمک کرده‌اند. حسین فکر خنثا کردن شایعات بود. تصمیم گرفت گروهی از عشایر عرب را به دیدار امام ببرد. هزاران نفر از عشایر عرب، برای دیدار امام ثبت‌نام کردند.

ادامه در پست بعد ...

http://rahpoyvesal.blogfa.com
جمعه 14/4/1387 - 14:59 - 0 تشکر 46526

ادامه پست قبل ....( قسمت آخر)

بنی‌صدر دستور داده بود که باید نیروهای مستقر در هویزه عقب‌نشینی کنند و به سوسنگرد بیایند. حسین می‌گفت: هویزه در دل دشمن است و ما از اینجا می‌توانیم به عراق ضربه بزنیم. شخصاً با بنی‌صدر هم صحبت کرده بود. وقتی که دید راه به جایی نمی‌برد، نامه‌ای به آیت‌الله خامنه‌ای نوشت و گفت که تعداد اسلحه‌های ما از تعداد نیروها هم کمتر است، ولی می‌مانیم!

چهارم دی 1359 بیست تا سی نفر از جوانان با دست خالی، اما با دل استوار از ایمان و توکل، مقابل دشمن تا دندان مسلح ایستادگی کردند. هیچ کس زنده نماند!

عراقی‌ها با تانک از روی اجساد مطهر شهدای هویزه گذشتند، طوری که هیچ اثری از شهدا نماند. بعدها جنازه‌ها به سختی شناسایی شدند. حسین را از قرآنی که در کنارش بود شناختند. قرآنی با امضای امام خمینی(ره) و آیت‌الله خامنه‌ای.

مادر حسین نیز شیرزنی بود. بعد از تبعید امام در سال 1342، تلگرافی برای شاه فرستاد: «اگر مسلمانی چرا مرجع تقلید ما را تبعید کرده‌ای و اگر مسلمان نیستی، بگو ما تکلیف خودمان را بدانیم.» زینب‌‌وار در تمام سختی‌ها ایستادگی کرده بود. در سال 67 به رحمت ایزدی رفت و بنا به وصیتش در کنار حسین، در هویزه آرام گرفت.

برای شادی روح شهداء امام شهدای صدر اسلام کلیه اموات صلوات

http://rahpoyvesal.blogfa.com
جمعه 14/4/1387 - 15:4 - 0 تشکر 46528

شهید علم الهدی

دلنوشته های شهید علم الهدی

قبل از یادداشتهای ارزنده حسین علم الهدی در سنگر، به دو ویژگی اخلاقی وی اشاره می‌کنیم :

الف- حسین در رفتار با بردران بسیجی و مردم، بسیار متواضع بود.

او فرمانده سپاه هویزه بود، در جلساتی با حضور مسئولین و فرماندهان همچون آیه ا... خامنه‌ای و دکتر چمران شرکت می‌کرد، در طراحی عملیات بسیار می‌اندیشید و با وجود تلاشهای فراوان و برنامه‌های سنگین در ساعات روز، شبها همچون همه بسیجیها، پاسدار شب بود.

چندبار مسئول تنظیم لیست پاسداری، نام حسین را از لیست حذف کرد، و به دلیل این که ایشان در همه ساعات روز مسئولیتهای سنگین دارد، حاضر نبود نام حسین را بنویسد، اما حسین با اصرار زیاد نام خود را در لیست قرار داد و ساعاتی از شب را پاس می‌داد، درست همچون همه نیروها.

ب- حسین از کمترین فرصت و لحظات وقت خود، استفاده می‌کرد، در ساعاتی از شب که مسئولیت پاسداری را بر عهده داشت از نور چراغ قوه دستی استفاده کرده و صفحاتی را با عنوان یادداشتهای در سنگر، به نگارش درآورد.

حسین نوشته‌های فراوانی داشته که متأسفانه در حمله ارتش عراق و ویران نمودن شهر هویزه و مقر سپاه، همه چیز نابود شد، از جمله دست نوشته‌های حسین. اینک چند نمونه از نوشته‌های حسین که گویا در شب‌های مختلف در سنگر نوشته است به حضورتان تقدیم می‌شود :

***

غربت و عزت

من در سنگر هستم                   عمق غربت و اوج عزت

در این تنهایی در این خانه جدید، با خود، با خدا و با شهداء سخن می‌گویم.

سنگر من در کنار رودخانه کرخه است، سوز دل و آرامش قلب، خوف و رجاء وقتی به آب می‌نگرم به یاد سنگرهای در کنار کارون می‌افتم، با خود می‌گویم : آن برادرانم که در خونین شهر می‌جنگند در چه حالند و نگران آنانم.

خدایا آن برادرانم که در فارسیات و دارخوین در سنگرند در چه حال‌اند؟ اینجا دشت آزادگان است، من در سنگر هستم در کنار کرخه.

دشمن در آن طرف رودخانه شهر را می‌کوبد و وحشیانه جنایت می‌کند.

هزارمتر جلوتر کانالی هست که دوستم، عزیزم، منصور به شهادت رسید.

شاید هنوز خون پاکش و جای آرپی‌جی او که بر زمین در کنار جسد پاکش افتاده بود، باشد. سمت چپ تقریباً در فاصله سیصدمتری آن طرف درختها، برادر عزیزم رضا شهید شده و باز در همان سمت کمی پایین‌تر، برادر عزیزم، اصغر شهید شد. آن طرف رودخانه محمدرضا شهید شد.

در دهلاویه۳۰ تن از پاسدارانی که هیچکدام را نمی‌شناختم به شهادت رسیده‌اند. در سمت شرقی شهر، در این کانال ۲۲ تن از برادرانی که چندبار با آنها به شبیخون شبانه رفته‌ام، شهید شده‌اند.

http://rahpoyvesal.blogfa.com
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.