• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن طنز و سرگرمی > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
طنز و سرگرمی (بازدید: 2698)
جمعه 7/4/1387 - 0:53 -0 تشکر 45422
بدترین ضدحال ...

سلام بر اهل سلام

برای هر شخصی ممکنه تو هر مکان و زمانی اتفاقاتی پیش بیاد که بر خلاف انتظار اون شخص باشه ؛ برا همین شاید تو اون لحظه پیش خودش این فکر رو بکنه که آیا بد شانس تر از خودش تو این عالم هم وجود داره یا نه ...!!!

برای شما چی همچین اتفاقاتی افتاده ...؟؟؟

زیر سایه ی رحمت حق
یا علی مدد

جمعه 7/4/1387 - 1:14 - 0 تشکر 45427

به طور مثال :

یه روز به قصد اینکه برم بنزین بزم سوار ماشین شدم و به سمت پمپ بنزین حرکت کردم ، بعد از نیم ساعتی که تو ترافیک بودم ، به پمپ بنزین رسیدم ؛ از شانس بد ما اونروز خیلی شلوغ بود و ماشینهای زیادی برا زدن بنزین اومده بودن ؛ بعد از اینکه نوبت ما شد ، متوجه شدم مدارک ماشین که کارت سوخت هم در کنار اونها بوده رو تو منزل جا گذاشتم ؛ تو اون لحظه خیلی کلافه شدم ؛ اما بعدش خندم گرفت که بدترین ضدحالی که میتونستم تو اون لحظه بخورم این باشه که کارت سوختم رو نیاورده باشم...ولی شانس آوردم یه ذره ایی بنزین تو باک ماشین مونده بود و تونستم تا خونه برسم ؛ والا معلوم نبود چه ضد حال بدتری در انتظار من بود ...

امیدوارم هیچ وقت ضدحال نخوری ...

یا علی مدد

جمعه 7/4/1387 - 2:20 - 0 تشکر 45431

با یاد دوست

به به! 

رسیدن بخیر!

خب من اصولا بیشترین ضدحال را در جریان اخذ گواهینامه رانندگی متحمل شدم ...

و فکر می کنم ضد حالی بالاتر از این نباشه که بعد از اونهمه رفت و آمد و هزینه، گواهینامه ی یکساله ام بدلیل اینکه یکسال بیشتر از پایان اعتبارش می گذره الان کاملا باطل شده و من باید از اول امتحان کتاب 200 صفحه ای آئین نامه را بدهم و بعد از آن بصورت خیلی خیلی تراژیک امتحان عملی شهر را!

من هیچوقت مسوولین نیروی انتظامی را به خاطر این قانونشون نمی بخشم

و اگر روزی ابزار لازم دستم اومد ... یعنی فضا در اختیارم قرار داده شد تکلیف این قانون را روشن می کنم

 من قانون وضع می کنم!

فعلا هم اصلا تصمیم ندارم که دوباره در امتحانشون شرکت کنم

آخر عاقبت هم یه راننده می گیرم و خودم را خلاص می کنم و عمرا افتخار نمی دهم که توی خیابان های شلوغ این شهر با رانندگی قشنگ رانندگانش پشت رول بشینم

Je suis un etre de dialogue et non point d'affirmation

من گفتگو می کنم ، نه تأیید !  

 

جمعه 7/4/1387 - 7:54 - 0 تشکر 45434

به نام خدا

سلام

یكی از ضد حالهایی كه اخیرا خوردم شایدم اسمشو بشه گذاشت بدشانسی برای كنفرانسم اتفاق افتاد .

اسلایدی كه ساخته بودم از فونت های فارسی استفاده كرده بودم اما سیستمی كه در كلاسمون نصب بود آفیسش فونت فارسی نصب نداشت و اسلاید من به یه حال و روزی افتاده بود كه ...... . شبیه جوجه های مریض كه كُپه كپه پرشون ریخته ! یه تیكه از بك گراند بود بقیش محو بود . هق هق 

وقتی داشتم تصویر رو روی تخته می دیدم برای اولین بار واقعا شوكه شدم ! یعنی چی اخه ؟ پس كو اسلاید تر و تمیزم ؟! زار زار

كلا جو سنگینی بود اما من خونسردیه خودمو نگه داشتم و كنفرانس رو ارائه دادم . امیدوارم استاد سه نمرشو بده . خوشبختانه جلسه آخر هم بود دیگه چشمم به چش كسی نمیفتاد !

این هم ماجرای اولین كنفرانس دانشجویی من كه كلی هم قبلش برای حرص خورده بودم ،‌ بعدشم كه اونجوری شد ! اولین جمله ای هم كه تو دلم گفتم این بود : آخه خدا ! چرا من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( صحنه تصادفات بابای قند عسل رو در نظر بگیرید مخصوصا اون ناله و فغانی كه میاد رو تصویر .. من دقیقا همونجوری شده بودم  )

امیدوارم برای كسی این اتفاق نیفته

موفق باشید

جمعه 7/4/1387 - 11:56 - 0 تشکر 45463

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام بر اهل صلح دوستی انسانیت

به به بیبین کی اومده اینجا، سد محمد گل گلاب تو گلدون، چیطوری ریفیق؟ حالت خوبه دادا، خیلی وقته ندیدمت، آخرین بار همون مسافرت اصفهان بود، آخ یادش بخیر چقد خوب بود، داش محمد خودتو بیشتر به ما بنما.

در مورد ضد حال من خودم ضد حال خوفی خداروشکر تا حالا نخوردم ولی تا دلت بخواد سوتی دادم!!! ولی یه ضدحال تو مایه های برا خودت خورد به پستم.

یه روزی با ماشینه باباهه رفتم بیرون کار داشتم، بعد انجام کار اومدم استارت بزنم مگه ماشین استارت میخورد، خلاصه بعد کلی مدت روشن نشد، ینی اصلا برق نمیداد پشت آمپر!!! خلاصه ماشین رو هول دادم تا بالاخره چند تا جوون اومدن و کمک کردن و با هول ماشین روشن شد، خلاصه کلی کلافه شدم و کم مونده بود ضد حال بخورم ، خیر سرم یه بار با ماشین اومدم کارمو انجام بدم که اونم اینجوری شد، بعد اون همیشه کارامو با خط11!!!! انجام دادم.

محمد جون بیشتر بیا اینورا!!! راستی سربازی دوره کلات قرمزی خوش میگذره!!!!

خوش باشی داداش.

مراقب خودتون باشید

چیزهایی نصیب ما می‌شود که آن‌ها را باور داریم.

ای کاش یاد بگیریم، که زیر بارهای خمشی و پیچشی زندگی نقطه تسلیم را بالا بگیریم و مقاومت شکست را حداکثر کنیم تا چرخ‌دنده‌های زندگیمان از لهیدگی و تداخل در امان باشد.

عمر دست خداست، پراید فقط وسیلس 

 

جمعه 7/4/1387 - 12:40 - 0 تشکر 45471

به نام خدا

سلام

من اخرین ضد حال یکی از دوستان تبیانی رو بگم:

بنده خدا  دیروز کانکت میشه بعد با خیال راحتتتتت نشسته کلی نوشته...نوشته...نوشته...

بعد فرستاده اونی رو که نوشته... بعد همچنان با خیال راحت

بعد ناگهااااااااااااااااان متوجه میشه 53 دقیقه است کانکته!!!هاهاهاها

خداییش اخر ضدحاله...خودمم تجربش کردم...

بازم میام ضدحال های خودمو میگم...

راستی رسیدن هم بخیر...تموم شد آیا؟یا مرخصیه؟

یا علی

شنبه 8/4/1387 - 1:7 - 0 تشکر 45581

به نام نامی حق

سلاااااااااااااااااااااااام بر مجنون صفت عزیز

به به آقا چه عجب از این طرفا شدیاااااااااااااااا

آخ که چه مبحث فوق العاده ای .... کلی جون میده برا ثبت خاطرات ... اجازه هست یه خاطره در وکنم؟؟؟؟

جاتون خالی بر خانه یکی از اقوام نشسته بودیم داشتیم تخمه میخوردیم که ییهووووووو!!!!

دوکی مودب باش درست خاطرت رو تعریف کن و بعدشم مثه بچه آدم راتو بکش برووووووو

اما واقعا من تا دلتون بخواد تو زندگی ضده ضده ضده حاااااااااال خوردم (شبیه این مجری های شبکه جوان بخونید!!!!)

چند وقته پیش جای دشمنتون خالی خونه یکی از اقوام رفتیم

آقا بعد از سلام و علیک و رو بوسی و اینا بنده داشتم میرفتم بشینم رو صندلی یا همون مبل و کاناپه و اینا .... ییهووووووو پام گیر کرد به یکی از میز های کوچیک جلوی مبل ها و شربت و میوه های روش  ریخت رو فرش و کلی معذرت خواهی و اینا و اونا و دیگه همه ....

بعد مثه بچه آدم میوه ها و اینا رو که ریخته بود با اصرار و انکار صاحب خونه جمع کردم و خواستم ببرم آشپزخونه که دیگه صاحب خونه گفت اونجا رو شرمنده!!!

خلاصه بعد اومدم نشستم رو همونایی که بهش میگن مبل( ما تازه یاد گرفتیم اینا اسمش چیه ... قدیما بهش میگفتیم صندالی) آقا ییهووووووووو این فنر های این صدا کررررد و ییهوووووووو من رفتم پاییین ..... دوکی سرخ ... دوکی انده خجالت .... دوکی بد تر از این نمیشه دیگه ..... بعد یه کم سرمو به نشونه اینکه چیزی نشده و اینا تکون دادم و با بقل دستی که داییم میشد شروع کردیم به حرف زدن ..... خدا روز بد به کسی نده ... شربت آوردن .... تا اومدم بردارم دستم خورد به لبه سینی و دیگه بقیشو میدونید هم لباس های خودم چسبناک شد ... هم لباس های اون بنده خدایی که شربت آورده بود ... هم فرش و دیگه خلاصه همه چی بهم ریخت ... دیگه این موقع بود که دیگه حسابی داشتم بهم میریختم .... هی همه میگفتن اشکالی نداره ... اشکالی نداره .... بعد تصور کنید ... صورت سرررررررررخ .... گوش ها سررررررررررررخ .... از درون جوششششششششش آوردم .... هی دندونامو بهم فشار میدادم .....

بعد یه مدت همه جا آروم بود ... یعنی از خراب کاری های من اروم بود

بعد دایی جان بنده هوس میوه کردن .... فکر کنم کیوی بود .... آخه میوه شیطونیه!!! اگه کارد و چنگال نباشه از دست سر میخوره .... ایشون کیوی رو پوست گرفت و قاچ و زدو به منم متاسفانه تعارف کرد!!!! منم چنگال نداشتم تو بشقابم ... بعد با کارد برداشتم ..... وقتی که کارد رو زدم تو اون کیوی پر از ویتامین اومدم که ببرم سمت دهنم ییهوووووووو از تیغه کارد ول شد و افتاد رفت زیر میز .... واییییییییییییییی ... دیگه اینجاس که حسااااااااااااااااااااابی جوش میاری و دوست داری داد بکشی .... فقط یه کار جالبی کردم الان بهش فکر میکنم کلی خندم می گیره!!!! گیوی رو پامو گذاشتم روش که هلش بدم زیر مبل بعد به دلیل زیاد رسیده بودن اون زیر پام له شد و جوراب و فرش و اینا دوباره کثییییییییف شد ..... خدا برا اون کسی که اون موقع بهم زنگ زد خوش مقدر کنه آخه زنگ و گفت میتونی بیای کمک ما داریم میریم شام بیاریم!!!!

منم با سر از جام بلند شدم و رفتم فقط شلوارم تیره بود و شربت هایی که روش ریخته بود پیدا نبود .... کیوی که به کف جورابم چسبیده بود اصلا خیال کنده شدن نداشت .... فقط در موقع بیرون رفتن به قدری آروم با وقار راه میرفتم که کاملا مشخص بود از راه رفتن میترم و به تنها جایی که نگاه می کردم جلوی پامه .... بعداً از داییم شنیدم که میگفت وقتی داشتی میرفتی بیرون همه داشتن نگات میکردن .... انگاری منتظر یه اتفاق دیگه بودن ....

خلاصه این یکی از بدترین و با تجربه ترین ضد حال های زندگی بنده بود ....

ببخشید یه کم برای هیجانی شدن آب و تابش رو زیاد کردم

موفق و موید باشید

فی امان الله

شنبه 8/4/1387 - 19:5 - 0 تشکر 45710

به نام او 

سلام

به به جناب مجنون صفت کم پیدایین !!!!

خوش اومدین

ضدحال بده منم یادم نمیاد ینی ضد حال اساسی نخوردم یادم بیاد میام میگم

خدایا اسمانت به اندازه ی تمام چشمان عاشق وسعت دارد اما چرا هیچ چشمی عاشقانه به ان نمینگرد

شنبه 8/4/1387 - 21:56 - 0 تشکر 45731

سلام علیکم

ضدحال خیلی برام اتفاق افتاده ولی یادم رفته چندتا ضدحال میگم که امیدوارم برا هیچ کس اتفاق نیفته :

1) روز عروسی (عقد) عروس خانم سر سفره عقد بگه با اجازه پدر و مادر و آقاجون و ننه جون و کلیه فامیل و دعوتی ها نه خیر .

2) روز آخر سربازی 48 ساعت اضافه خدمت بخوری .

3) تو شرکت فلان روز رو به شما اعلام کنند که جهت ترفیع از مدیر به فلان تالار بیایید. بهترین لباستو بپوشی (کت و شلوار برا آقایون خانم ها رو نمی دونم ) بعد کنار پیاده رویی راه بری که کنارش یه گودال آب باشه بعد یه شاسی بلند بیاد رد شه آب بریزه روت همه لباسا قشنگتو کثیف کنه .

دوباره با سرعت برمی گردی خونه این دفعه از کنار یه آپارتمان رد میشی بعد آشغال ها رو از طبقه 7تم بریزن رو سرت .

بعد برگردی خونه دیگه هواس جمع ایندفعه تاکسی دربس می گیری میری تو سالن مسئولین  تدارکات چایی ها رو بر اثر برخورد به اونا جلوی کل مهمونا بریزد رو لباستو دیگه  آبروت رفته

تمام 

http://rahpoyvesal.blogfa.com
يکشنبه 9/4/1387 - 17:8 - 0 تشکر 45838

1

سلام

یکی از بدترین ضد حالایی که من خوردم این بود که یه روز یکی از همکلاسیهای دوره دبیرستانمو بعد از چندسال دیدم . بعداز کلی چاق سلامتی و احوالپرسی، سراغ یوسفی رو ازش گرفتم و حالشو پرسیدم (منو یوسفی و اون دوستم تو یه نیمکت میشستیم و به اصطلاح بغل دستی همدیگه بودیم و اون دوتا هم باهم همسایه بودن). دیدم که یهو ناراحت شدو غمگین . وبعد هم بهم گفت که یوسفی مدتیه که براثر سرطان از دنیا رفته.

دیگه بقیه اش را خودتون میتونید حدس بزنید. خیلی ناراحت شدم و تا مدتی توی خودم غصه میخوردم. یوسفی همون موقع هم خیلی مظلوم و گوشه گیر بود.............

ایشاء الله که واسه هیچ کسی پیش نیاد.

اما یه ضد حال خنده دارم بگم :

یه شب خونه یکی از اقوام دعوت بودیم، کجا؟ پونک، آخر شب برگشتیم خونه، کجا ؟ خیابون پیروزی. میدونین چی شده بود؟ هرچی کیفها و جیبهامونو گشتیم هیچ اثری از کلید نبود ،کلید خونه رو اونجا جاگذاشته بودیم . ساعتم یک نصفه شب بود. مجبور شدیم شب تو ماشین بخوابیم و کلی حالشو ببریم.

البته این دفعه اول و آخری نبود که تو ماشین می خوابیدیم چون یک دفعه هم که رفته بودیم بیرون و دیروقت برگشتیم خونه ، دیدیم صاحب خونمون از پشت به در قفل زده و اون شب هم مجبور شدیم توماشین بخوابیم !!! خدا این ماشینو واسمون نگهداره !!!!!!!

میخواستم چندتا شکلک بذارم ولی چقدر طول میکشه !! ولش کن حوصله اش رو ندارم.!!!!!

    

خنجر آب‌دیده را زنگ عوض نمی‌کند
چهره انقلاب را جنگ عوض نمی‌کند
بگوی با منافقین به کوری دو چشمتان
پیرو خط رهبری رنگ عوض نمی‌کند

دوشنبه 24/4/1387 - 14:46 - 0 تشکر 47799

هوالباقی خدااین ضدحال رونصیب هیچ بدبخت بیچاره ای نكنه اقاماسال اول دبیرستان بودیم ویه معلم زبان داشتیم كه چه عرض كنم؟خوداقای محبی بود (به سریال 3در4 رجوع كنید) اصلاوجودش ضدحال بود منم ازبخت خوشم دقیقا همون سالو نماینده بودم حالافرض كنین دیگه هرجلسه ضدحالاردیف بودن چه جورشم!!!!!!( نماینده چرادركلاس بازه؟ _ چرافلان كس كج نشسته؟_و . . .) ولی چون بعضی هاش زیادی هیجانین یه سری كه كمترجانگدازن روبراتون می گم (تا بیماران قلبی هم بتونن بخونن دیگه!!!!!!!!) اقایه روزمثل همیشه منتظراقای .. .وضدحالاش(كه همیشه زودترازخودش میان)بودیم كه یكدفعه درازجاش كنده می شه واقای ... مثل یه ببرزخمی می پره داخل(اغراق چون اون بنده خداهم مثل ما ادمیزادبود...البته فكركنم!)بعدمن ودوستم كه اون بدبخت هم در كنارمن نماینده ی كلاس بودبرپاگفتیم ورفتیم بشینیم كه..ییهووووووووووواقای .. . كه بهتره x صداش كنیم باتحكم گفت:(كجا؟منكه صدای برپاتون رونشنیدم!!) گمونم صمعكش روخونه جا گذاشته بودوالله حاضربودم تاخونش برم صمعكشوبیارم ولی توی یه مخ كار گیری حسابی گرفتارنشم!!!!!!! اقامن ودوستمو داری از ترررررررس داشتیم می مردیم ترسون لرزون برگشتیم به ضدحالگاه كه یك دفعه شیطنت یكی ازبچه ها (روحی) گل كردوازته كلاس دادزد:(ولی ماكه ته كلاسیم شنیدیم شمابهتره اول یه دكتر برین) رونیست كه سنگ پا تهرونه (حالاهرجاچه فرقی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟شمام وقت گیراوردیناااااااا)كل كلاس تركید . ای كاش اون روزلال می شدواین حرفونمی زدچون بعدش اقای x قررررررررررررمزشدعین لبو جون وبعدازچندلحظه تررررررركید و گفت:(خیلی خوب حالاكه این طوره نماینده هاتااخرزنگ می گین برپا برجا-(خانم معلم بفرما كلاس ما تمیزه...)(ببخشیدنوارقاطی كرد)هرلحظه هم صداتون بایدبالاتربره بچه هاهم بایدبرپابرجا بكنن!)مارومی گی مرررررررررررررردیم اون روز(بگوخدانكنه)! بعله دیگه تااخرزنگ برپابرجا كردیم وگلومون هم پاره شد تازه زنگ تفریح هم یه ربع دیرتر خورد!!!!!!!!!!!!(اخه من به كی بگم ؟؟؟؟؟؟) .حالابچه هاروبگو همه دیسك كمر گرفتن زنگ تفریح هم همه دست جمعی ریختیم سر روحی بدبختوحسابی جزززززززززززززززز  دادیمش (بیچاره)بعدهم مجبورش كردیم بره ازاقای x عذرخواهی كنه چون درغیراینصورت جلسه ی بعدهم بایدیه امبولانس استندبای دم در كلاس می ذاشتیم !میگم عجب فیلم هندی ای بوداون ررررررروزا!!!!!!!!!! یاحق

و او تنها پناه  همه ي ماست...
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.