• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن روانشناسي > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
روانشناسي (بازدید: 384)
چهارشنبه 5/4/1387 - 1:10 -0 تشکر 44998
افسردگی Depression چیست ؟

این فقط و فقط چیزهاییه كه من بر اثر دوتا تجربه چند ساله از افسردگی خودم یادگرفته ام و قرار نیست به جای مشاوره پزشكی باشه. قراره اگر افسردگی دارید كمكتون كنه كه ببینید حالتهاتون طبیعیه و یه نفر دیگه توی شرایط مشابه چه كار كرده. اگر شما هم تجربه افسردگی دارید حتما از تجربه تون بگین. اگه پستی در این مورد نوشتید خواهش میكنم برام لینكش رو بذارید كه اضافه كنم. افسردگی چیه؟ من اگه بخوام افسردگی رو توی یه جمله خلاصه كنم میگم یك غم بی انتها و سنگینیه كه هیچ وقت از دل آدم بیرون نمیره. اما فقط اون غم نیست كه افسردگی رو به معضل تبدیل میكنه...آدم انگار بی اراده میشه٬ تماسش با دنیا قطع میشه٬ سنسورهاش حساسیتشون نسبت به زندگی كم میشه...میدونی یه سری كارها رو باید بكنی اما نمیكنی...میدونی باید درس بخونی اما نمیخونی٬ میدونی باید با دوستت بری بیرون اما نمیری٬ از چیزی لذت نمیبری٬ چیزی به هیجانت نمیاره و غمگینی٬ غمگینی٬ غمگینی٬ بی دلیل و با دلیل میزنی زیر گریه٬ احساس تهی بودن میكنی...و خودت رو دوست نداری....تمام اینا هست و هر روز به خودت میگی كه فردا یه آدم متفاوت میشی اما باز هم فردا همونه و پس فردا و بقیه روزها...و با خودت فكر میكنی كه چقدر بی اراده و ضعیفی...زندگی خاكستریه وقتی آدم افسرده است.مهمترین چیزی كه باید بدونیم اینه كه افسردگی یك اتفاق فیزیكیه...مواد شیمیایی داخل مغز آدم سطحشون جابجا میشه و واسه همینم هست كه علی رغم اینكه هر روز به خودمون میگیم كه عوض خواهیم شد نمیتونیم عوض بشیم...به خاطر اینكه افسردگی یك حالت روحی نیست كه بخواهیم تصمیم بگیریم كه عوضش كنیم. اصلا با تصمیم ما به وجود نیامده كه با تصمیم ما بخواد از بین بره...عكس العمل فیزیكی/روانی بدنه نسبت به مسائل زندگی...همونطور كه سرماخوردگی عكس العمل بدنه نسبت به سرما و درد عكس العمل بدنه نسبت به ضربه.افسردگی من در اثر چی بود؟ من اولین سری افسردگیم رو سر كنكورم داشتم. یادمه هیچی درس نمیخوندم. هیچی. یعنی هرچی تست من اون سال سر كنكور زدم از روی حافظه بود و چیزهایی كه سركلاس شنیده بودم و یادم مونده بود...علتش اما فكر میكنم به قبل از كنكور و اتفاقات بچگی برمیگشت...دو سال طول كشید تا دوباره من با زندگی تماس پیدا كردم و خیلیش رو مدیون خوابگاه و مخصوصا دوستیم با آیدا هستم٬ البته الان میدونم كه اون موقع به شدت افسرده بودم٬ اون موقع فكر میكردم آدم بیخودی هستم...دومین سری افسردگیم سال دوم دكترا بود...اومده بودم آمریكا و اون بدو بدوی دو سال اول تموم شده بود و امتحان qualifying رو كه قبول شدم یهو انگار یه روز صبح پاشدم و به خودم گفتم "من اینجا چه غلطی میكنم؟"...اما یكسال طول كشید تا برم مركز بهداشت دانشگاه...سر یه امتحانی خواب موندم(این خوابیدن زیاد هم از عوارضشه) و دیر رسیدم و همونجا پشت در با گریه زنگ زدم و وقت گرفتم واسه اینكه دیگه قبول كردم از پسش تنهایی برنمیام...یكسال فكر كردم بی ارادگی و ضعفمه و خودم باید درستش كنم و نتونستم...چه جوری درمان شد؟ خیلی خیلی یواش! اینو نمیگم كه بترسونمتون. دارم میگم كه وقتی میبینید شما هم یواش یواش خوب میشید شاكی نشید...اگر الان افسرده هستید احتمالا توی یه كار خیلی خوب دارید عمل میكنید و اونم انتقاد كردن و غر زدن به جون خودتونه. ظاهرا دو تیپ درمان استاندارد برای افسردگی هست: اولیش مشاوره است و دومی دارو. توی مركز بهداشت بعد از ارزیابی اولیه تصمیم گرفتند كه من فقط مشاوره داشته باشم...بهم گفتند اگر حال مریض خیلی بد باشه و نتونه اصلا روتین زندگیش رو پیش ببره(مثلا صبح تا شب داره گریه میكنه) بهش دارو میدند كه یه كمی روی دور بیاد و بعد مشاوره... هردوی اینها در دراز مدت كاری كه میكنه اینه كه اون بالانس مواد شیمیایی داخل مغز رو دوباره به حالت نرمال برمیگردونه...وقتی برگشت اون روزیه كه شما از خواب بیدار میشید و یكهو احساس میكنید كه دیگه افسرده نیستید...برای من این پروسه دو سال طول كشید. هدف اصلی از مشاوره اینه كه به شما مهارتهایی رو بده كه خودتون در نهایت یه مشاور كوچیك توی مغزتون داشته باشید كه در مواقع فشار و سختی كمكتون كنه...به عبارت دیگه اون روند حرف زدن در مورد مشكلات رو از روند مخرب "خود زنی و محاكمه گر" به روش سازنده "تحلیل گر و حلال" تبدیل كنه و بعد این پروسه رو درونی كنه.نكاتی كه به من كمك كرد:
۱. در مورد تجربه های آدمهای دیگه از افسردگی بخونید...این به من خیلی كمك كرد كه ببینم این چیزهایی كه من دارم تجربه میكنم بقیه هم تجربه كرده اند. بقیه هم از در اتاق رئیسشون احتراز میكنند واسه اینكه میترسند بفهمه هیچ پیشرفتی نداشته اند اما باز هم هیچ پیشرفتی نمیكنند٬ بقیه هم دائم گریه میكنند٬ بقیه هم دائم خودشون رو سرزنش میكنند....احساس تهی بودن و ناامیدی و گیجی میكنند و مهمتر از همه علی رغم اینكه واقعا دلشون میخواد نمیتونند اوضاع رو عوض كنند.۲. حتما حتما حتما پیش مشاور و دكتر برید. حال آدم افسرده مثل حال آدم با تب چهل درجه میمونه. همونطور كه آدم مریض حال باید دكتر بره آدم افسرده هم باید بره. اگر شما تب و لرز رو با نیروی اراده میتونید خوب كنید افسردگی رو هم میتونید. یادتون باشه كه در بدن شما یه اتفاق فیزیكی افتاده و اون باید حل بشه تا افسردگیتون خوب بشه. در گریه كردن و غمگین بودن هیچ فضیلتی نیست و پیش مشاور رفتن هوش شما رو میرسونه. من هرچقدر تاكید كنم این نكته رو كم گفته ام. من خودم سه سال تموم هر هفته رفتم مشاور...یك مشاور خوب هیچ وقت به شما نمیگه چكار باید بكنید یا نباید بكنید و اصلا درمورد زندگی شما قضاوت نمیكنه و حكم صادر نمیكنه بلكه بهتون كمك میكنه تا خودتون با حرف زدن در مورد مشكلتون اونو از یه چیزی كه داره به در و دیوار مغزتون میكوبه بیرون بیارین و بذارین جلوتون و ببینینش و بعد بتونید خودتون تحلیلش كنید و براش راه حل پیدا كنید....در واقع مشاور فقط یه كاتالیزوره كه به شما فكر كردن سازنده رو به مرور یاد میده...به مرور.۳. اگه میتونید سعی كنید با حیوانات بیشتر دمخور باشید. این یه راه خیلی شخصیه اما واسه من خیلی كمك بود. یه موقع هایی هست كه ادم اصلا توانایی روحی برای زندگی اجتماعی و بده بستانهایی كه حتی در یك رابطه سالم هست رو نداره...خیلی ساده انرژی روحش تموم شده. حیوانات به آدم عشق و عاطفه بدون شرط میدن و به آدم اجازه میدند كه بدون پیش شرط دوستشون داشته باشه....این خیلی كمكه. وجود مرنو خان توی اون دو سالی كه من افسرده بودم واقعا تعیین كننده بود و برای من یه نشونی بود از اینكه هنوز زنده ام و میتونم دوست داشته باشم. اگر در شرایطی هستید كه روتین زندگیتون رو میتونید اداره كنید یه حیوونی مثل گربه كه نسبتا مستقله و احتیاج به نگهداری زیاد نداره خیلی میتونه كمكتون كنه. ۴. روز به روز زندگی كنید: یكی از چیزهایی كه منو برای دومین بار افسرده كرد چشم انداز نامطمئن آینده بود...آینده میتونه خیلی چیز ترسناكی باشه. اینكه ممكنه تنها بمونیم٬ به اهدافی كه دلمون میخواست نرسیم٬ اینكه فكر كنیم راه رو اشتباه اومدیم٬ راه برگشت نداریم.. اینا خیلی راحت میتونه اعتماد به نفس آدم رو از بین ببره و آدم رو از ترس فلج كنه...سعی كنید روز به روز زندگی كنید. هر روز فقط برای همون روز هدف بچینید و سعی كنید وقتی اون تمایل رو دارید كه واسه همه زندگیتون همین الان تكلیف معلوم كنید به خودتون بگین "امروز میخوام چكار كنم؟"... ساده نیست ولی با تمرین اگر بتونید انجام بدید خیلی كمك میكنه.۵. با خودتون صبور باشید...گفتم آدم افسرده مثل ادم با تب چهل درجه میمونه دیگه؟ از خودتون وقتی تب دارید كه توقع ندارید بتونید مثل روزگار سلامت زندگی كنید...خوب برای چی پس الان از خودتون توقع دارید؟ سعی كنید انقدر در مورد افسردگی بخونید و یادبگیرید كه خودتون قبول كنید كه افسردگی از ضعیف بودن و ضعف اراده نیست و شما حالت عادی ندارید و نباید ازتون توقع توانا بودن كامل بره...معمولا آدمهایی كه اصلا تجربه افسردگی ندارند این مساله رو نمیفهمند و فكر میكنند افسردگی یعنی غمگین بودن و بعد نمیفهمند شما چرا عوض نمیشید...گوش ندید...من میدونم و شما میدونید كه انقدر بار روی دوش آدم هست كه نمیشه عوض شد...به این راحتی نمیشه و صبوری میخواد...اگه همچین آدمی دورتون بود بهتره بره سوادش رو زیاد كنه به جای اینكه واسه شما تز بده كه چه جوری باید زندگی كنید. با خودتون صبور باشید...واسه روحتون چایی با عسل دم كنید و یه كتاب بردارید و كنار شوفاژ بنشینید و به خودتون و دنیا اعلام كنید كه روحتون آنفولانزا گرفته.كلام آخر:افسردگی عین سرما خوردگی شدید میمونه. دیدین وقتی آدم سرما میخوره و دماغش میگیره و شب از نفس تنگی خوابش نمیبره با خودش میگه "خدایا میشه من دوباره بتونم نفس بكشم؟"...شما هم الان لابد فكر میكنید خدایا میشه من یه روزی اینجوری غمگین نباشم؟ میشه...یه روز بعد از این مشاوره و دكتر...یه روز از خواب بیدار میشید و میبیند كه دیگه افسرده نیستید.افسردگی برمیگرده. اینو دارم میگم كه بدونید. همونجور كه بدن بعضی از آدمها نسبت به سرما حساسه و تند تند سرما میخورند بعضی از آدمها هم نسبت به استرس حساسند و تند تند افسردگی میگیرند...اما این معنیش این نیست كه هربار زندگی شما باید تعطیل بشه...بعد از دفعه اول همونطور كه میدونید نشانه های سرما خوردگی یعنی گلو درد و فین فین نشانه های افسردگی رو هم میشناسید...اونوقت وقتی میبنید داره میاد براش آماده اید...زندگی رو یه كم سبك میكنید٬ یه مقدار سعی میكنید از بالا نگاه كنید و به همه هم هشدار میدید كه به نظر میاد افسردگیه داره میاد و حواسشون باشه...انوقت به جای اینكه دو سال طول بكشه ایندفعه دوماه طول میكشه و دفعه بعد حتی كمتر.پ.ن. به من وبلاگ نوشتن هم خیلی كمك كرده. اولین پست وبلاگم دقیقا سه سال و نیم پیش این بوده "چرا هیچ كس راجع به لاغری وبلاگ نداره؟ یا اینكه ادم چرا یهو بیخودی گریه میكنه؟ چرا آدم با اینكه میدونه درس و مشق و هزار بد بختی داره از عصر تا حالا نشسته وبلاگ درست میكنه...یا چرا آدمها تو ورزش رفتن و هرچی كار حسابیه انقدر تنبلن؟" و خودتون میبینید كه خیلی شرایطم عوض شده...وبلاگ به من خیلی كمك كرد كه بتونم بلند بلند فكر كنم..جای مشاور رو اصلا نمیگیره اما ممكنه كمك باشه و در ضمن كمی از تنهایتون كم كنه.نكته تكمیلی ۱: من یه چیزی رو میخوام تاكید كنم. ممكنه آدمهایی هم باشند كه بدون مراجعه به مشاور در یه مقطعی افسردگی گرفته اند و خوب شده اند و بعد به شما این القا بشه كه شما هم باید بتونید بدون مشاور و دكتر خودتون رو خوب كنید...گوش ندید. من خودم سری افسردگی اولم بدون دكتر خوب شد واسه اینكه اصلا نمیدونستم افسرده ام كه بخوام برم دكتر(درحالیكه حتی به خودكشی هم فكر كرده بودم!)...من شانس آوردم٬ شانس آوردم كه به جای تهران شهرستان قبول شدم و از محیط خونه كه تنش داشت دور شدم و تونستم به خودم برسم و شانس آوردم دوست خوب و بی غل و غشی مثل آیدا نصیبم شد كه میشد شبها تا دیر وقت دور حیاط قدم بزنیم و حرف بزنیم...اما فقط خوب شدن افسردگی مهم نیست....باید از خودتون بپرسید به چه قیمتی؟ و آیا وقتی خوب شد آیا شما دانش لازم رو كسب كرده اید كه دفعه بعد بتونید آگاهانه باهاش برخورد كنید؟ یا اینكه مثل من تازه دفعه دوم باید یاد بگیرید افسردگی چیه و دو سال از بهترین سالهاتون رو صرفش كنید...كاری كه اصلا لزومی نداشت...و من اگر همون دفعه اول میدونستم كه افسردگی دارم شاید خیلی كمتر از این خودم رو به خاطر قبولی شهرستان سرزنش میكردم٬ شاید انقدر خودم رو با زمین و زمان مقایسه نمیكردم٬ شاید آدم شاد تری میبودم و شاید افسردگی اولم سه سال طول نمیكشید...ممكنه بعضی آدمها بدون مشاور افسردگیشون خوب شده باشه اما احتمال اینكه خوب بشه كمتره و در ضمن باید دید به چه قیمتی از زندگیشون توی اون دوره و آخر هم اینكه آیا دانش كافی برای بازگشتش كسب كرده اند؟تكمیل ۲. اگر توی محل زندگیتون (مخصوصا ایران) دكتر خوبی رو میشناسید حتما معرفی كنید. اما خواهش میكنم اگر به كارش مطمئن هستید معرفیش كنید چون بقیه روی اعتماد به حرف شما قرار بهشون مراجعه كنند.

برو به انجمن
فعالترین ها در هفته گذشته
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.