• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن طنز و سرگرمی > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
طنز و سرگرمی (بازدید: 302)
جمعه 25/1/1391 - 11:18 -0 تشکر 445853
ماجرای سه حکایت عجیب و غریب

یکى بود، یکى نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. در زمان هاى قدیم، سلطانى بود که فقط یک دختر داشت. روزى به جارچى هایش دستور داد در هر چارسو این فرمان را جار بزنند که هرکس سه حکایت عجیب و غریب بگوید که هیچ وقت راست درنیاد، دختر سلطان به همسرى او درمى آید.

 

حسن کل -مخفف کچل است- این فرمان را شنید و رو به مادرش گفت: "ننه برایم نون راه بپز!" مادرش پرسید: "کجا؟" حسن کل گفت: "جارچى هاى سلطانى جار زدند که هر کسى سه حکایت عجیب و غیر واقعى بگوید، دختر سلطان زن او مى شود. حالا مى خواهم بروم و سه حکایت عجیب بگویم و دختر سلطان را بگیرم." مادر حسن کل گفت: "نه ننه، نرو! به این بهانه سلطان تا به حال خیلى از جوان ها را کشته است، تو را هم مى کشد!" "حسن کل" جواب داد: "آن همه را کشته اند، من هم رویشان!"

به سفارش و گوشزد مادر گوش نکرد، راه افتاد. به برج و باروى سلطانى رسید و بعد به حضور سلطان رفت و گفت: "قبلهٔ عالم! آمده ام سه حکایت غیرواقعى بگویم." سلطان رو به وزیر اعظمش کرد و گفت: "ببرش و زیرزمین را نشانش بده!" وزیر اعظم حسن کل را به زیرزمین برد. موهاى تن حسن کل از دیدن تن هاى بى سر جوانان سیخ شد. وزیر به او گفت: "اگر قصه هایت دروغ نباشد و راست دربیاید، مثل این جوان هاى خام طمع، سرت را به باد مى دهی." حسن کل خود را نباخت و جواب داد: "حکایت هاى من خیلى عجیب است و هیچ وقت اتفاق نمى افتد."

صبح روز بعد براى گفتن حکایت اول خدمت سلطان رسید و گفت: قبلهٔ عالم، روزى از جائى رد مى شدم که ناگهان دیدم از آسمان صداى واق واق سگى مى آید و بعد صدا خاموش شد." سلطان قبول کرد که از آسمان صداى سگ بلند نمى شود و گفت: "حکایت اول، قبول."

حسن کل گفت: "حالا حکایت دوم، روزى پدرم داشت گریه مى کرد. مادرم به من گفت: پدرت را تا دروازهٔ شهر ببر و برگردانش تا دلش باز شود. پدرم را کول گرفتم. رفتم و رفتم اما پدرم همچنان مى گریست. از روى ناچارى دوباره او را به خانه برگرداندم. مادرم تخم مرغى پخته به دست پدرم داد. دوباره راه افتادم؛ اما باز در بین راه گریهٔ پدر شروع و بیشتر شد و این بار من از روى ناچارى یک سیلى آبدار به گوشش زدم که تخم مرغ از دستش افتاد و شکست و از توى تخم مرغ پختهٔ شکسته دو تا جوجه بال بال زنان بیرون پریدند، یک دفعه، یک خروس شد و یکى شترمرغ. خروس دوید بالاى ده و شترمرغ دوید زیر ده. دیگر پدرم را به خانه رساندم. بعد، سوزن خیاطى مادرم را برداشتم و به میدانچهٔ ده رفتم و سوزن را توى زمین کاشتم و از سوزن بالا رفتم، از بالاى سوزن دیدم که شترمرغ دارد در زیر زده مى چرد و خروس را دیدم که به چوب خرمن بسته اند. از سوزن پائین آمدم و رفتم سر خرمن و گفتم: "چرا خروس مرا به خرمن بسته اید؟!" جوابم دادند: "داد نزن! کرایه اش را بگیر." نشستم تا خرمن تمام شد، آن وقت کرایه اش را که چهل من پوست باقلا بود، گرفتم و بار خروس کردم و سوى خانه آمدم. در خانه که بار باقلا را از پشت خروس پائین گذاشتم، دیدم پشت خروس به اندازهٔ یک کف دست، زخمى شده است. مغز گردوئى را سوزاندم، کوبیدم و روى زخمش گذاشتم تا خوب شود و بعد خروس را توى کلو - به ضم کاف و لام- لانهٔ مرغ و خروس کردم. صبح روز بعد بود که دیدم یک درخت تنومند گردو از پشت خروس روئیده است و خرمن ها بار گردو دارد. بچه ها هم زیرش جمع شده بودند و براى انداختن گردو به قدرى سنگ پرانده بودند که بالاى درخت، فرشى از سنگ است و گل و خاک شخمش زدم و هندوانه کاشتم. دو هندوانه بار داد. هنداونه ها را بار الاغ کردم، کمر الاغ از سنگینى آنها شکست، بار اسب کردم، کمر اسب هم شکست، بار شتر کردم و خودم هم سوار شدم، حیوان طاقت آورد. راه افتادم تا از دروازه خارج شوم، اما هندوانه ها به قدرى بزرگ بودند که از سردر دروازه خارج نشدند، به ناچار چاقویم را درآوردم تا دو نیم شان کنم. چاقویم توى هندوانهٔ اولى گم شد. لنگه چى کردم، داخل هندوانه شدم، هرچه عقب چاقو گشتم پیدا نکردم. سرم را از توى هندوانه بیرون آوردم، عابرى را دیدم و از او پرسیدم: "آهاى بندهٔ خدا، شما چاقوئى ندیدید؟" عابر عصبانى شد و گفت: "برو بابا خدا پدرت را بیامرزد. من قافلهٔ شترم را گم کردم و پیدا نکردم، تو حالا از من مى خواهى که چاقویت را پیدا کرده باشم."

حرف هاى کشدار حسن کل که به اینجا رسید، سلطان و وزیر اعظمش و دیگر وزیرانش گفتند: "این حکایت دروغ را هم تصدیق مى کنیم، شد دو حکایت." بعد سلطان با وزیر اعظم و دیگر وزیرانش خلوت کرد و گفت: "این بار هر قصه اى بگوید، مى گوئیم راست است." حسن کل مرخص شد تا دو روز بعد حکایت سوم را بگوید.

صبح روز بعد حسن کل خدمت سلطان رسید: "قبلهٔ عالم! حاضر و آماده ام تا حکایت سوم را هم بگویم." سلطان گفت: "منتظریم!" حسن کل گفت: "قبلهٔ عالم! پدرم از پدرتان به وزن سنگ زیرین آسیا، نقره و به وزن سنگ روئین آسیا، طلا طلب داشت." وزیر اعظم و وزیران سلطان به هم نگاهى انداختند، سرها را بیخ گوش هم آوردند و درگوشى گفتند: "خوب! اگر ما بگوئیم راست است، باید هم وزن سنگ هاى آسیا، نقره و طلا بستاند و دیگر خزانهٔ سلطان خالى مى شود و سلطان بى خزانه هم دیگر سلطان نیست؛ اگر هم بگوئیم دروغ است، چکار کنیم؟ دختر سلطان را مى گیرد."

سلطان وقتى حرف حسن کل را شنید دیگر مثل وزیر اعظم و وزیرانش معطل نکرد و گفت: "دروغ است، دروغ!" حسن کل گفت: "این هم حکایت سوم." سلطان به ناچار به وزیر اعظم گفت: "دخترم را با چهار شتر بار جهاز به حسن کل بدهید."

جارچى ها عروسى حسن کل و دختر سلطان را جار زدند و مادر حسن کل هم دم دروازهٔ شهر آتش و اسفند دود کرده بود و منتظر پسر و عروسش بود. آنها آنجا ماندند و ما آمدیم...

هر كس كه با زندگي ميسازد ميبازد. بازندگي نساز زندگي را بساز.
برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.