• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
انجمن ها > انجمن ادبيـــات > صفحه اول بحث
لطفا در سایت شناسائی شوید!
ادبيـــات (بازدید: 1071)
يکشنبه 13/1/1391 - 13:22 -0 تشکر 443986
سیمین بهبهانی غزلسرای بی همتای معاصر

 

يکشنبه 13/1/1391 - 13:23 - 0 تشکر 443987

غزلسرای بی همتای معاصر، سیمین بهبهانی به سال ۱۳۰۶ از دو شخصیت



فرهنگی ، فخر عظما ارغون و عباس خلیلی چشم به روی زندگی گشود و


هنوز به ۲ سالگی نرسیده بود که پس از مرگ پدربزرگش ، بین پدر و مادرش


جدایی افتاد و سه ساله بود که مادرش همسر دیگری برگزید و از آن به بعد


فخر عادل خلعتبری نامیده می‌شد، پدرش نیز بی همسر نماند و او نیز


به زودی زن دیگری را به عقد خود در آورد.

يکشنبه 13/1/1391 - 13:29 - 0 تشکر 443988

ذوق ادبی سیمین شاید میراثی دو سویه از پدر و مادر باشد ، پدرش عباس خلیلی نویسنده ده‌ها جلد رمان و کتاب تحقیقی و تاریخی و از نخستین کسانی بود که نوشتن را به شیوه رمان آغاز کرد که \”روزگار سیاه\” و \”اسرار شب\” از جمله رمان‌های او و \”تاریخ کوروش\” در دو جلد از تالیفات تحقیقی و\”پرتو اسلام\” در ۲ جلد و \”تاریخ کامل ابن اثیر\” در ۱۴جلد از ترجمه‌های اوست و دوره روزنامه‌های پر خواننده اقدام ، که نسخه‌های آن در کتابخانه‌های ایران موجود است و یاد سرمقاله‌های تند و پر تحرک آن نیز در ذهن بسیاری از هموطنان سالدیده هنوز زنده است. مادرش فخر عظما ارغنون نیز زنی بود نمونه شگفتی‌های روزگار خویش ،در دوره ای که هنوز خواندن و نوشتن برایزن گناه به شمار می‌رفت ، از سیاری از دانش‌های خاص مردان بهره کافی گرفته بود. ادبیات فارسی ، فقه و اصول ، زبان عربی ، هیئت و فلسفه و منطق و تاریخ و جغرافی را به خوبی میدانست و نزد استادان وقت که آموزگاران دو برادرشنیز بودند ، فرا آموخته بود. زبان فرانسه را از کودکی از یک بانوی سوییسی که معلم سرخانه او بود یاد گرفته بود و چون در خانواده مرفهی به دنیا آمده بود از تمامی‌امکانتا آموزشی و پرورشی بهره مند بود. بدین سان پس از جدایی از همسر و مرگ پدر و مادر با اندوخته‌های خود قدم به اجتماع گذاشت و به تدریس زبان فارسی در دو مدرسه ی دخترانه موجود در آن زمان پرداخت. او از موسیقی اطلاع کافی داشت ، شعر می‌سرود ، تار را خوب می‌نواخت و با عضویت در انجمنهای زنانه برای احقاق حقوق اجتماعی زنان مبارزه می‌کرد.

يکشنبه 13/1/1391 - 13:30 - 0 تشکر 443989

با این ویژگی‌ها سیمین در محیطی پرورش یافت که هرگز از شعر و شور و فعالیت خالی نبود. او از ۱۲ سالگی زبان به شعر گشود و در ۱۴ سالگی یکیاز سروده‌های خود را در مدرسه خواند و با تشویق آموزگار خود روبرو شد. مادرش نخستین غزل او را برای روزنامه نوبهار که به مدیریت ملک الشعرای بهار و همکاری دامادش یزدان بخش قهرمان منتشر شد فرستاد که با مطلع: ای توده گرسنه ی نالان چه می‌کنی /ای ملت فقیر و پریشان چه می‌کنی به چاپ رسید.

يکشنبه 13/1/1391 - 13:32 - 0 تشکر 443990

او که دوشیزه ای باهوش و مستعد بود دوران متوسطه را در ۴سال و هر سال


۲ کلاس یکی به سر می‌برد و پیش از آنکه دیپلم دوره دبیرستان را بگیرد وارد


مدرسه ی مامایی شد ولی چون اولیاء آموزشگاه از خبر فعالیتش در سازمان


جوانان حزب توده خبر داشتند، همچنین می‌دانستند که گاه چیزی مینویسد


یا شعری می‌سراید، به او بدبین بودند. تازه سال دوم مدرسه را شروع کرده


بود که گزارش انتقادی و بی امضاء درباره اوضاع نا به هنجار مدرسه در یکی


از روزنامه‌های آن زمان منتشر شد که سخت رئیس آموزشگاه را خشمگین


کرد و نوشتن آن را به سیمین نسبت دادند، حال آنکه هیچگاه نفهمید نویسنده


آن نامه چه کسی بوده است! این ماجرا ، به نبرد تن به تن سیمین با رئیس


آموزشگاه و اخراج او از آنجا منجر شد و جنجال آن به روزنامه‌ها کشید و از


همان تاریخ شخصیت جسور و مبارز او را به اطرافیانش نمود. اگرچه این واقعه


باعث ترک تحصیل او و دگرگون شدن سرنوشتش شد و او سخت آزرده بود


ترجیح داد که همسری نخستین خواستگار خود را بعد از آن ماجرا بپذیرد.


بدین ترتیب در ظرف یکی دو ماه به همسری حسن بهبهانی در آمد. پیوندی


ناهمگون که او را از ۱۷ سالگی دچار غم سنگینی کرد که هفته‌ها و ماه‌ها


با او ماند و حتی با تولد سه فرزندی هم که یکی پس از دیگری به دنیا آمدند


کاستی نگرفت که هیچ بلکه شدیدتر هم شد. همسر او از خانواده محترمی‌


بود، تحصیلات کافی داشت، اما نگرش آن دو به زندگی از دو زاویه متفاوت بود


اما با این همه سیمین را از ادامه تحصیل باز نداشت و مانع سرودنش نشد.


او در خانه ی شوهر دیپلم گرفت و در کنکور چند دانشگاه شرکت کرد و به


دانشگاه حقوق راه یافت و توانست تحصیلاتش را ادامه بدهد. اما زندگی


مشترک انها پس از ۲۰ سال خاتمه یافت و آنها با متانت تمام راهشان را از


یکدیگر جدا کردند. سیمین پس از مدتی همسر دیگری برگزید به نام منوچهر


کوشیار، که او را بسیار دوست داشت و با توافق کامل ۱۴ سال از عمر خود


را در کنار آن مرد همراه گذراند. مردی که در دانشگاه حقوق با او آشنا شده


در کنار او دوران دانشکده را به پایان رسانده بود، اما او را هم سرانجام از


دست داد و مرد همراه در سال ۱۳۶۳ با حمله قلبی از پای در آمد. با مرگ


او که فاجعه بزرگی بود سیمین خود را با تنهایی باز گذاشت و از آن پس


زندگی در کنار پسرش را ادامه داد. پسری که بهترین دوست،مشاور، همیار


و همراه اوست و در تمامی‌سالهای تنهایی، نزدیک ترین همراه او بوده است


با اینکه سیمین بهبهانی تحصیلاتش را در رشته حقوق قضایی به پایان رسانید


اما در خاتمه تحصیلات به تدریس ادبیات روی آورد و سال‌هایی از عمر را به


تدریس گذراند و تنها سرگرمی‌او سرودن شعر و مطالعه و گهگاه نیز سفربه


داخل ایران و خارج است و در میان مردم ادب پرور و شعردوست از محبوبیت


بسیاری برخوردار است. شیوه کار شعری سیمین بهبهانی بیشتر در حوزه


غزل است. و او با غزل و دو بیتی‌های نیمایی آغاز به سرودن کرد و از همان


روزهای نخست شعرش بازتابی از محیط و اوضاع اجتماعی بوده ، اگرچه


هرگز از عواطف درونی و شخصی فارغ نمانده است و آن چه را که هم بازتاب


اوضاع اجتماعی می‌نامیم در واقع بازتاب واکنش‌های عاطفی و خصوصی


او در برابر محیط جامعه ای است که در آن می‌زیسته است و اشعارش در


بیشتر موارد ناخواسته رنگ اجتماعی و سیاسی دارد و متاثر و برانگیخته از


جهان برون و کمتر از جهان درون است.

يکشنبه 13/1/1391 - 13:34 - 0 تشکر 443991

او از ۲۰ سال پیش به ایجاد تغییراتی در اوزان غزل دست زد و کوشید از پاره -های طبیعی کلام که در حال محاوره بی وزن به نظر میرسند در غزل استفاده کند و با تکرار و ادامه ضرب پاره نخستین ، وزن تازه ای را به وجود بیاورد که هم اوزان گذشته را تداعی کند وهم مضامین و واوه‌های خاص اوزان گذشته لازمه ظرفیت آن نباشد. به این ترتیب ظرفی نو، آماده پذیرش محتوایی نو را ایجاد کرد که در شکا بندی غزل گذشتگان را حفظ کرده است اما ظرفیت و محتوای تازه ای را به وجود آورده است. این ابداع سیمین بهبهانی در میان جوانان پیروان بسیاری به دست آورد و سبب ادامه قالب کهنه غزل در شعر معاصر شد. آثار این بانوی فرزانه که عمری را به خدمت به شعر و ادب ایران گذراند و از مفاخر ادب معاصر استاز سال ۱۳۳۰ به صورت دفاتر مختلف در دسترس دوستاران شعر قرار گرفته است که به ترتیب \” سه تار شکسته\” ۱۳۳۰ مجموعه شعر و داستان ، \”جای پا\” ۱۳۳۵ ، \”چلچراغ\” ۱۳۳۶، \”مرمر\” ۱۳۴۲ ، به چاپ چهارم این اثر ۱۹ غزل افزوده و جانشین کاسته‌ها شده است، \”رستاخیز\” ۱۳۵۲ ، \”خطی از سرعت و آتش\”۱۳۶۰ ، \”در دشت ارون\”۱۳۶۲ ، \”گزینه اشعار\”۱۳۶۸ ،\”درباره هنر و ادبیات _ گفتگویی با ناصر حریری\”، همراه با مصاحبه ی حمید مصدق ،\” آن مرد، مرد مراهم\”۱۳۶۱، \”با قلب خود چه خریدم\” سخن ،۱۳۷۲ \”یاد بعضی نفرات\”نشر البرز ، ۱۳۷۸ و \”یکی مثلا این که…\” نشر البرز، ۱۳۷۹ نام دارند درباره شخصیت فرهنگی و آثار سیمین بهبهانی چندین کتاب به زبان فارسی انگلیسی و … به نوشته در آمده و مقالات بسیاری در این زمینه در نشریات  داخل و خارج انتشار یافته است.

يکشنبه 13/1/1391 - 13:37 - 0 تشکر 443992

و اینک سروده های زیبای این بانوی شاعر:


سرود نان

مطرب دوره گرد باز آمد
نغمه زد ساز نغمه پردازش
سوز آوازه خوان دف در دست
شد هماهنگ ناله سازش
ای کوبان و دست افشان شد
دلقک جامه سرخ چهره سیاه
شیزی ز جمع بستاند
سر خویش بر گرفت کلاه
گرم شد با ادا و شوخی ی او
رامشگران بازاری
چشمکی زد به دختری طناز
خنده یی زد به شیخ دستاری
کودکان را به سوی خویش کشید
که : بهار است و عید می اید
مقدم فرخ است و فیروز است
شادی از من پدید می اید
این منم ، پی نوبهار منم
که به شادی سرود می خوانم
لیک ، آهسته ، نغمه اش می گفت
که نه از شادیم پی نانم
مطرب دوره گرد رفت و ، هنوز
نغمه یی خوش به یاد دارم از او
می دوم سوی ساز کهنه ی خویش
که همان نغمه را برآرم از او

يکشنبه 13/1/1391 - 13:37 - 0 تشکر 443993












واسطه

ابرو به هم کشید و مرا گفت
دیگر شکار تازه نداری ؟
اینان ،‌ تمام ، نقش و نگارند
جز رنگ و بوی غازه نداری ؟
دوشیزه یی بیار که او را
حاجت به رنگ و بوی نباشد
وان آب و رنگ ساختگی را
با رنگش آبروی نباشد
دوشیزه یی بیار دل انگیز
زیبا و شوخ کام نداده
بر لعل آبدار هوس ریز
از شوق کس نشان ننهاده
افسون به کار بستم و نیرنگ
تا دختری به چنگ من افتاد
یک باغ ، لطف و گرمی و خوبی
ز انگشت پای تا به سرش بود
دیگر چه گویمت که چه آفت
پستان و سینه و کمرش بود
بزمی تمام چیدم و آنگاه
آن مرد را به معرکه خواندم
مشکین غزال چشم سیه را
نزدیک خرس پیر نشاندم
گفتم ببین !‌ که د همه ی عمر
هرگز چنین شکار ندیدی
از هیچ باغ و هیچ گلستان
اینسان گل شمفته نچیدی
زان پس به او سپردم و رفتم
مرغ شکسته بال و پری را
پشت دری نشستم و دیدم
رنج تلاش بی ثمری را
پاسی ز شب گذشت و برون شد
شادان که وه !‌ چه پرهنری تو
این زر بگیر کز پی پاداش
شایان مزد بیشتری تو
این گفت و گو نرفته به پایان
بر دخترک مرا نظر افتاد
زان شکوه ها که در نگهش بود
گفتی به جان من شرر افتاد
آن گونه گشت حال که گفتم
کوبم به فرق مرد ، زرش را
کای اژدها !‌ بیا و زر خویش
بستان و باز ده گهرش را
دیو درون نهیب به من زد
کاین زر تو را وسیله ی نان است
بنهفتمش به کیسه و بستم
زیرا زر است و بسته به جان است

يکشنبه 13/1/1391 - 13:38 - 0 تشکر 443994












افسانه ی زندگی

همنفس ، همنفس ، مشو نزدیک
خنجرم ،‌ آبداده از زهرم
اندکی دورتر !‌ که سر تا پا
کینه ام ، خشم سرکشم ، قهرم
لب منه بر لبم !‌ که همچون مار
نیش در کام خود نهان دارم
گره بغض و کینه یی خاموش
پشت این خنده در دهان دارم
سینه بر سینه ام منه !‌ که در آن
آتشی هست زیر خکستر
ترسم آتش به جانت اندازم
سوزمت پای تا به سر یکسر
مهربانی امید داری و ، من
سرد و بی رحم همچو شمشیرم
مار زخمین به ضربت سنگم
ببر خونین ز ناوک تیرم
یادها دارم از گذشته ی خویش
یادهایی که قلب سرد مرا
کرده ویرانه یی ز کینه و خشم
که نهان کرده داغ و در مرا
یاد دارم ز راه و رسم کهن
که دو ناساز ابه هم پیوست
من شدم یادگار این پیوند
لیک چون رشته سست بود ، گسست
خیرگی های مادر و پدرم
آن دو را فتنه در سرا افکند
کودکی بودم و مرا ناچار
گاه از این ،‌گاه از آن ، جدا افکند
کینه ها خفته گونه گونه بسی
در دل رنجدیده ی سردم
گاه از بهر نامرادی ی خویش
گه پی دوستان همدردم
کودکی هر چه بود زود گذشت
دیده ام باز شد به محنت خلق
دست شستم ز خویش و خاطر من
شد نهانخانه ی محبت خلق
دیدم آن رنج ها که ملت من
می کشد روز و شب ز دشمن خویش
دیدم آن نخوت و غرور عجیب
که نیارد فرود ، گردن خویش
دیدم آن قهرمان که چندین بار
زیر بار شکنجه رفت از هوش
لیک آرام و شادمان ، جان داد
مهر نگشوده از لب خاموش
دیدم آن چهره ی مصمم سخت
از پس میله های سرد و سیاه
آه از آن آخرین ز لبخند
وای از آن واپسین ز دیده نگاه
ددیم آن دوستان که جان دادند
زیر زنجیر ، با هزار امید
دیدم آن دشمنان که رقصیدند
در عزای دلاوران شهید
همنفس ، همنفس ،‌ مشو نزدیک
خنجرم ، آبداده زهرم
اندکی دورتر !‌ که سر تا پا
کینه ام ،‌ خشم سرکشم ، قهرم
خنجرم ، خنجرم که تیزی خویش
بر دل خصم خیره بنشانم
آتشم ، آتشم که آخر کار
خرمن جور را بسوزانم

دوشنبه 14/1/1391 - 14:24 - 0 تشکر 444222

دندان مرده

و دل ، لرزان ، هراسان ،‌ چهره پر بیم
به گور سرد وجشت زا نظر دوخت
شرار حرص آت زد به جانش
طمع در خاطرش صد شعله افروخت
به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور
زده تاریکی و اندوه شب ،‌ رنگ
نه غوغایی ، به جز نجوای ارواح
نه آوایی ، مگر بانگ شباهنگ
به نرمی زیر لب تکرار می کرد
سخن های عجیب مرده شو را
که : با این مرده ، دندان طلا هست
نمایان بود چون می شستم او را
فروغ چند دندان طلا را
به چشم خویش دیدم در دهانش
ولی ، آوخ ! به چنگ من نیفتاد
که اندیشیدم از خشم کسانش
کنون او بود و گنج خفته در گور
به کام پیکر بی جان سردی
به چنگ افتد اگر این گنج ، ناچار
تواند بود درمان بهر دردی
به دست آرد گر این زر ، می تواند
که سیمی در بهای او ستاند
وزان پس کودک بیمار خود را
پزشکی آرد و دارو ستاند
چه حاصل زین زر افتاده در گور
که کس کام دل از وی بر نگیرد ؟
زر اینجا باشد و بیماری آنجا
به بی درمانی و سختی بمیرد ؟
کلنگ گور کن بر گور بنشست
سکوت شب چو دیواری فرو ریخت
به جانش چنگ زد بیمی روانکاه
عرق از چهره ی بی رنگ او ریخت
ولی با آن همه آشفته حالی
کلنگی می زد از پشت کلنگی
دگر این ، او نبود و حرص او بود
که می کاوید شب در گور تنگی
شراری جست از چشم حریصش
چو آن کالای مدفون شد نمودار
دلش با ضربه های تند می زد
به شوق دیدن زر در شب تار
دگر این او نبود و حرص او بود
که شعف و ترس را پست و زبون کرد
کفن را پاره کرد انگشت خشکش
به بی رحمی سری از آن برون کرد
سری کاندر دهان خشک و سردش
طلای ناب بود ... آری طلا بود
طلایی کز پیش جان عرضه می کرد
اگر همراه با صدها بلا بود
دگر این او نبود و حرص او بود
که کام مرده را ونسرد ، وا کرد
وزان فک کثیف نفرت انگیز
طلا را با همه سختی جدا کرد
سحرگاهان به زرگر عرضه اش کرد
که : بنگر چیست این کالا ، بهایش؟
محک زد زرگر و بی اعتنا گفت
طلا رنگ است و پنداری طلایش

دوشنبه 14/1/1391 - 14:25 - 0 تشکر 444223












جیب بر

هیچ دانی ز چه در زندانم ؟
دست در جیب جوانی بردم
ناز شستی نه به چنگ آورده
ناگهان سیلی ی سختی خوردم
من ندانم که پدر کیست مرا
یا کجا دیده گشودم به جهان
که مرا زاد و که پرورد چنین
سر پستان که بردم به دهان
هرگز این گونه ی زردی که مراست
لذت بوسه ی مادر نچشید
پدری ، در همه ی عمر ، مرا
دستی از عاطفه بر سر نکشید
کس ، به غمخواری ، بیدار نماند
بر سر بستر بیماری من
بی تمنایی و بی پاداشی
کس نکوشید پی یاری ی من
گاه لرزیده ام از سردی ی دی
گاه نالیده ام از گرمی ی ی تیز
خفته ام گرسنه با حسرت نان
گوشه ی مسجد و بر کهنه حصیر
گاهگاهی که کسی دستی برد
بر بناگوش من و چانه ی من
داشتم چشم ، که آماده شود
نوبتی شام شبی خانه ی من
لیک آن پست ،‌ که با جام تنم
می رهید از عطش سوزانی
نه چنان همت والایی داشت
که مرا سیر کند با نانی
با همه بی سر و سامانی خویش
باز چندین هنر آموخته ام
نرم و آرام ز جیب دگران
بردن سیم و زر آموخته ام
نیک آموخته ام کز سر راه
ته سیگار چسان بردارم
تلخی ی دود چشیدم چو از او
نرم ، در جیب کسان بگذارم
یا به تیغی که به دستم افتد
جامه ی تازه ی طفلان بدرم
یا کمین کرده و از بار فروش
سیب سرخی به غنیمت ببرم
با همه چابکی اینک ، افسوس
دیرگاهی است که در زندانم
بی خبر از غم نکامی ی خویش
روز و شب همنفس رندانم
شادم از اینکه مرا ارزش آن
هست در مکتب یاران دگر
که بدان طرفه هنرها که مراست
بفزایند هزاران دگر

برو به انجمن
انجمن فعال در هفته گذشته
مدیر فعال در هفته گذشته
آخرین مطالب
  • آلبوم تصاویر بازدید از کلیسای جلفای...
    آلبوم تصاویر بازدید اعضای انجمن نصف جهان از کلیسای جلفای اصفهان.
  • بازدید از زیباترین کلیسای جلفای اصفهان
    جمعی از کاربران انجمن نصف جهان، در روز 27 مردادماه با همکاری دفتر تبیان اصفهان، بازدیدی را از کلیسای وانک، به عمل آورده‌اند. این کلیسا، یکی از کلیساهای تاریخی اصفهان به شمار می‌رود.
  • اعضای انجمن در خانه شهید بهشتی
    خانه پدری آیت الله دکتر بهشتی در اصفهان، امروزه به نام موزه و خانه فرهنگ شهید نام‌گذاری شده است. اعضای انجمن نصف جهان، در بازدید دیگر خود، قدم به خانه شهید بهشتی گذاشته‌اند.
  • اطلاعیه برندگان جشنواره انجمن‌ها
    پس از دو ماه رقابت فشرده بین کاربران فعال انجمن‌ها، جشنواره تابستان 92 با برگزاری 5 مسابقه متنوع در تاریخ 15 مهرماه به پایان رسید و هم‌اینک، زمان اعلام برندگان نهایی این مسابقات فرارسیده است.
  • نصف جهانی‌ها در مقبره علامه مجلسی
    اعضای انجمن نصف جهان، در یك گردهمایی دیگر، از آرامگاه علامه مجلسی و میدان احیا شده‌ی امام علی (ع) اصفهان، بازدیدی را به عمل آوردند.